نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| پــس از یــک غیــابت چنــد هفتــه یی |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط شفیق احمد ستاک |
| شنبه ، 13 آذر 1389 ، 15:24 |
|
باری، چند هفته میشود که شعر تازه ای هم نسروده ام. قبل از رفتن به افغانستان، شعری را در مورد عید آغاز کرده وتصمیم داشتم تا آنرا در روزهای عید تکمیل واز طریق یکی از سایتهای انترنتی بدست نشر سپارم. البته آن سروده اینطور شروع میشد: عید آمد و از سرزمین خود بعیدم آواره وبیچاره و هردم شهیدم بنشسته بودم بر ستاکِ نخلِ عشقم تیرِ سِتم آمد از آنجا هم پریدم گاه چون غزالی رفت عمرم در رمیدن گاه هم چو مرغِ بسملی در خون طپیدم ای سرو! بر آزادگی هرگز منازی آزاده من چون از همه عالم بریدم اکنون در این فصل زمینگیری وپیری در گوشه ای دور از نگار خود خزیدم آخر زمستان میرود از کشورِ دل خورشیدِ مِهرَش میدهد هردم نویدم **** اما قضا وقدر خداوند متعال مرگ مادرم را رقم زد که در همین راستا به افغانستان رفته وایام عید را در عزاداری در آغوش میهن آبائی خویش سپری کردم وانگیزهء کامل کردنِ شعر فوق الذکر هم همانطور در نطفه خنثی شد و با خود گفتم: عید ما هم در عزا داری گذشت روز وشب در گریه وزاری گذشت این جهان جای خوشی وخنده نیست حُکمِ مرگ وزندگی از بنده نیست عمر ما آکنده از رنج وغم است خندهء گل از برای یکدَم است ای برادر از بدی پرهیز دار تا توانی تخم نیکویی بکار نیکمردِ مرده را یادش کنند با دعائی هر زمان شادش کنند تا قیامت زنده باشد نامِ وَی شهدِ رحمت می چکد در کام وی ****** اما پس از مواصلت به تورنتو، نظم ناموزون آتی را برشته تحریر درآورده وتقدیم دوستان وعلاقمندان شعر وادب پارسی میکنم، هرچند در فُرم وساختارِ این شعر کم وکاستی های بسیاری وجود دارند که برای بهبودی وکامل ساختن آن بایست کار بیشتری صورت گیرد؛ چنانکه تا هنوز عنوانی هم برای آن انتخاب نکرده ام.
نمادِ بازیِّ تقدیر و خیر وشرّ شده یی غلام وبندهء تزویر و زور و زر شده یی اسیرِ محورِ بدنامِ شور وشر شده یی ویا چو تختهء شطرنجِ کور وکر شده یی به چشم اهل بد این جهان نظر شده یی فقیر وبیکس و رنجور ودربدر شده یی مگر زحالِ دلِ زارِ من خبر شده یی که غرقِ خونِ دل و سیلِ چشمِ تر شده یی تو سرزمینِ کمال وجمالِ ما بودی ولی کنون همه ویران وجوی وجر شده یی اگر نه خامهء راکتور این جهان هستی چرا چو هستهء آشوبِ بحر وبر شده یی؟ کجا شد آنهمه عطر وشمیمِ جنگل تو که دودِ تلخِ دلِ خمچه های تر شده یی همیشه فاعل مرفوع جمله های بودی چه شد که این همه مفعول با زَبَر شده یی گمان برم که تو هم ای وطن چو من امروز یتیمِ بیکس و بی مادر وپدر شده یی برغم توطئهء دشمنان به سینه ما کلام خالق یکتایی و زِ بَر شده یی و اَی ذغالِ سیه کز تبارِ الماسی به زورِ صبر وتحمّل، چنین گهر شده یی تو داستان مُفصَّـل ز رنجِ صد نسلی ولی به قالبِ یک واژه مختصر شده یی ستاکِ قامتِ تندیسِ پای ِ دهقانان *** چو غنچه های گُلِ دستِ کارگر شده یی
*** گزینهء دیگری برای بیت بالا: شکوه قامتِ تندیسِ پای دهقانان تبسم لبِ هر دست کار گر شده یی و یا اینکه: ستاک قامتِ تندیس پای دهقانان شکوه آبلهء دست کارگر شده یی
از: شفیق احمد ستاک: این ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




در چهار چوب یک سفر غیر مترقبه برای دوهفته وارد میهن عزیز خویش افغانستان شدم، زیرا خبر بدی از راه رسید که حاکی از ارتحال محبوب ترین کس در زندگی من بود. آری مادر، گرامی ترین موجود هستی ام که یگانه دعاگوی من بود، در اثر یک حادثهء ترافیکی دار فانی را وداع گفت. برای حضور در مراسم تدفین وتکفین وفاتحه خوانی دوهفته را در مزار شریف در حویلی پدری خویش سپری کردم ودرحین بازگشت به کانادا، یکی از دوستان که در وزارت خارجه کارمند است، با مهربانی قبول زحمت فرموده مرا از انتظار هفت ساعته درمیدان هوائی کابل نجات داد،
زیرا با طیاره از مزار به کابل سفر نموده ومنتظر پرواز هفت شام خطوط هوائی پامیر به سوی دُبی بودم. به هر صورت آن یار عزیز به میدان هوائی آمده ومرا با موتر خود به وزارت خارجه برد، وزراتی که زمانی من هم در آن مامور بودم. آنجا دیدار چند تن از دوستان دیگر وگردش در باغ زیبای وزارت به مدت ده دقیقه روشنی بخش دیدگانم گردید. سپس دوستان مرا به مرکز گلبهار یا گلبهار سنتر در نزدیکی وزارت برده ودر رستورانتی که در طبقهء بالائی آن وجود داشت، دعوت نمودند که از ایشان یک جهان تشکر میکنم. تا اینجا همه چیز به خوبی گذشت. اما وقتی که برای اصلاح سر وصورت وگرفتن ریش به یکی از صالون های لوکس گلبهار سنتر رفتم، با وجودیکه در نظافت خیلی خوب وبهتر از بسیاری از صالونها وسلمانی های تورنتو بود، ولی جوان کارمند آن صالون در گرفتن ریش چندان تجربه ای نداشت. برغم آنکه چندین تیغ یا پَل ریش را به خاطر تراشیدن ریش من مصرف کرد، در نهایت چند جای روی و قسمتی از لب بالائی بنده را نیز با تیغ زد که زخم آن تا هنوز با گذشت سه روز در تورنتو کاملا مشهود است.. در لحظاتی که زیر تیغ آن سلمان قرار داشتم، بیادم حکایت گلستان سعدی آمد که در مورد گربه ای که از خانه پیر زن برای شکم پرستی به مهمان سرای امیر رفته بود، چنین نگاشه است: 





