Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

پــس از یــک غیــابت چنــد هفتــه یی PDF پرینت ایمیل
ادبیـــــات - نثــــری
نوشته شده توسط شفیق احمد ستاک   
شنبه ، 13 آذر 1389 ، 15:24

شفیق احمد ستاکدر چهار چوب یک سفر غیر مترقبه برای دوهفته وارد میهن عزیز خویش افغانستان شدم، زیرا خبر بدی از راه رسید که حاکی از ارتحال محبوب ترین کس در زندگی من بود. آری مادر، گرامی ترین موجود هستی ام که یگانه دعاگوی من بود، در اثر یک حادثهء ترافیکی دار فانی را وداع گفت. برای حضور در مراسم تدفین وتکفین وفاتحه خوانی دوهفته را در مزار شریف در حویلی پدری خویش سپری کردم ودرحین بازگشت به کانادا، یکی از دوستان که در وزارت خارجه کارمند است، با مهربانی قبول زحمت فرموده مرا از انتظار هفت ساعته درمیدان هوائی کابل نجات داد، زیرا با طیاره از مزار به کابل سفر نموده ومنتظر پرواز هفت شام خطوط هوائی پامیر به سوی دُبی بودم. به هر صورت آن یار عزیز به میدان هوائی آمده ومرا با موتر خود به وزارت خارجه برد، وزراتی که زمانی من هم در آن مامور بودم. آنجا دیدار چند تن از دوستان دیگر وگردش در باغ زیبای وزارت به مدت ده دقیقه روشنی بخش دیدگانم گردید. سپس دوستان مرا به مرکز گلبهار یا گلبهار سنتر در نزدیکی وزارت برده ودر رستورانتی که در طبقهء بالائی آن وجود داشت، دعوت نمودند که از ایشان یک جهان تشکر میکنم. تا اینجا همه چیز به خوبی گذشت. اما وقتی که برای اصلاح سر وصورت وگرفتن ریش به یکی از صالون های لوکس گلبهار سنتر رفتم، با وجودیکه در نظافت خیلی خوب وبهتر از بسیاری از صالونها وسلمانی های تورنتو بود، ولی جوان کارمند آن صالون در گرفتن ریش چندان تجربه ای نداشت. برغم آنکه چندین تیغ یا پَل ریش را به خاطر تراشیدن ریش من مصرف کرد، در نهایت چند جای روی و قسمتی از لب بالائی بنده را نیز با تیغ زد که زخم آن تا هنوز با گذشت سه روز در تورنتو کاملا مشهود است.. در لحظاتی که زیر تیغ آن سلمان قرار داشتم، بیادم حکایت گلستان سعدی آمد که در مورد گربه ای که از خانه پیر زن برای شکم پرستی به مهمان سرای امیر رفته بود، چنین نگاشه است:

یکی گربه در خانهء زال بود // که برگشته ایام و بدحال بود
روان شد به مهمان سرای امیر// غلامان سلطان زدندش به تیر
چکان خونش از استخوان میدوید// همی گفت واز حول جان می دوید
اگر رستم از دست این تیر زن// من وموش و ویرانهء پیر زن

من نیز در زیر دل میگفتم که اگر از دست کارمند این سلمانی نجات یافتم، دیگر هرگز هوس ریش تراشیدن را در جاهای لوکس همچون گلبهار سنتر نکنم وشکل وچهرهء ناموزون خود را بیش از این زار وابتر نکنم.
فکر میکنم جوان کارمند در آن سلمانی سوپر دولوکس، سوپراسکل نبود وهنگامیکه قسمتی از لب بالائی ام را برید، در جای آن کمی دستمال کاغذی یا " تیشو پیپر" گذاشت که خوشبختانه در هنگام وضو وادای نماز پیشین در مسجد وزارت خارجه آن کاغذ از لبم افتاد ودوست نازنینم که میزبان خوب وآدم بذله گو وشوخ طبعی بود، برایم گفت که خوب شد کاغذ از لبت افتاد وحالا میتوانی در میدان هوائی با مامورین ایمی گریشن با جرأت صحبت نموده واز شخصیت خویش دفاع کنی که حامل پاسپورت دست داشته ات، همین خودت هستی ونه کسی دیگر. خلاصهء کلام اینکه چند دقیقه پیش از بازگشت به سوی میدان هوائی بین المللی کابل، از آن یار عزیز خواستم که لحظاتی صبر کند تا یکبار به دست شوئی بروم، زیرا در میدان هوائی با داشتن یک بکس یا چمدان، حمام رفتن شاید کمی مشکل آفرین باشد. وقتی از دست شوئی بیرون آمدم، دیدم که دوستان با هم مشغول تبصره وخنده هستند، من نیز برایشان گفتم: شاید بگویید که پس از چند سال که از غرب به کشور بازگشته ام، اکنون در حین رفتن، من نیز کثافت خود را در این وطن رها نموده و میروم. آنها همه خندیدند. اما یادم رفت که آنزمان به دوستان این مطلب را میگفتم که بنده پس از دوسال ونیم به وطن آمده و بزودی از افغانستان بیرون شدم تا این سرزمین زیبا را بیشتر کثیف نکنم. ولی هستند کسانیکه از خارج به افغانستان برگشته وسالهاست که به خیانت وکثافت کاریهای خود در آنجا ادامه میدهند.

باری، چند هفته میشود که شعر تازه ای هم نسروده ام. قبل از رفتن به افغانستان، شعری را در مورد عید آغاز کرده وتصمیم داشتم تا آنرا در روزهای عید تکمیل واز طریق یکی از سایتهای انترنتی بدست نشر سپارم. البته آن سروده اینطور شروع میشد:

عید آمد و از سرزمین خود بعیدم

آواره وبیچاره و هردم شهیدم

بنشسته بودم بر ستاکِ نخلِ عشقم

تیرِ سِتم آمد از آنجا هم پریدم

گاه چون غزالی رفت عمرم در رمیدن

گاه هم چو مرغِ بسملی در خون طپیدم

ای سرو! بر آزادگی هرگز منازی

آزاده من چون از همه عالم بریدم

اکنون در این فصل زمینگیری وپیری

در گوشه ای دور از نگار خود خزیدم

 آخر زمستان میرود از کشورِ دل

خورشیدِ مِهرَش میدهد هردم نویدم

 ****

اما قضا وقدر خداوند متعال مرگ مادرم را رقم زد که در همین راستا به افغانستان رفته وایام عید را در عزاداری در آغوش میهن آبائی خویش سپری کردم وانگیزهء کامل کردنِ شعر فوق الذکر هم همانطور در نطفه خنثی شد و با خود گفتم:

عید ما هم در عزا داری گذشت

روز وشب در گریه وزاری گذشت

این جهان جای خوشی وخنده نیست

حُکمِ مرگ وزندگی از بنده نیست

عمر ما آکنده از رنج وغم است

خندهء گل از برای یکدَم است

ای برادر از بدی پرهیز دار

تا توانی تخم نیکویی بکار

نیکمردِ مرده را یادش کنند

با دعائی هر زمان شادش کنند

تا قیامت زنده باشد نامِ وَی

شهدِ رحمت می چکد در کام وی

******

اما پس از مواصلت به تورنتو، نظم ناموزون آتی را برشته تحریر درآورده وتقدیم دوستان وعلاقمندان شعر وادب پارسی میکنم، هرچند در فُرم وساختارِ این شعر کم وکاستی های بسیاری وجود دارند که برای بهبودی وکامل ساختن آن بایست کار بیشتری صورت گیرد؛ چنانکه تا هنوز عنوانی هم برای آن انتخاب نکرده ام.

 

نمادِ بازیِّ تقدیر و خیر وشرّ شده یی

غلام وبندهء تزویر و زور و زر شده یی

اسیرِ محورِ بدنامِ شور وشر شده یی

ویا چو تختهء شطرنجِ کور وکر شده یی

به چشم اهل بد این جهان نظر شده یی

فقیر وبیکس و رنجور ودربدر شده یی

مگر زحالِ دلِ زارِ من خبر شده یی

که غرقِ خونِ دل و سیلِ چشمِ تر شده یی

تو سرزمینِ کمال وجمالِ ما بودی

 ولی کنون همه ویران وجوی وجر شده یی

اگر نه خامهء راکتور این جهان هستی

چرا چو هستهء آشوبِ بحر وبر شده یی؟

کجا شد آنهمه عطر وشمیمِ جنگل تو

که دودِ تلخِ دلِ خمچه های تر شده یی

همیشه فاعل مرفوع جمله های بودی

چه شد که این همه مفعول با زَبَر شده یی

گمان برم که تو هم ای وطن چو من امروز

یتیمِ بیکس و بی مادر وپدر شده یی

برغم توطئهء دشمنان به سینه ما

کلام خالق یکتایی و زِ بَر شده یی

و اَی ذغالِ سیه کز تبارِ الماسی

به زورِ صبر وتحمّل، چنین گهر شده یی

تو داستان مُفصَّـل ز رنجِ صد نسلی

ولی به قالبِ یک واژه مختصر شده یی

ستاکِ قامتِ تندیسِ پای ِ دهقانان ***

چو غنچه های گُلِ دستِ کارگر شده یی


با احترام
شفیق احمد ستاک- تورنتو

 

*** گزینهء دیگری برای بیت بالا:

شکوه قامتِ تندیسِ پای دهقانان

تبسم لبِ هر دست کار گر شده یی

 و یا اینکه:

ستاک قامتِ تندیس پای دهقانان

شکوه آبلهء دست کارگر شده یی

 

از: شفیق احمد ستاک: این ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید

 

Advertise your business here. Click to contact us.
  • ناشناس
    برادر عزیزم جناب ستاک صاحب !
    سلام ورحمت الهی برشما باد
    خبر اندوهناک درگذشت والده ای محترم تان را که نشر کردید مرا نیز محزون ساخت ، من درحالیکه غفران بی پایان الهی بر ایشان خواستارم برای تان واعض ای خانواده ای تان نیز صبر جمیل مسئلت میدارم.
    والسلام وعلیکم ورحمة الله وبرکاته
    برادر تان عزیز ( عزیزی) - لندن
  • ناشناس
    باز گشت همه بسوی خداست
    رحلت والده ی مرحومه ی مغفوره ی تان را حضور شماو فامیل گرامیتان تسلیت عرض نمو ده ار بارگاه حضرت حق
    علوی درجات عالیه برای ان عزیز از دست رفته وصبر جمیل برای شما ارزومندم
    برادر ش ما مجیدی
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 61 مهمان آنلاین

قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.