نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| پرنده افغــانی در قفس پنجــابی |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط م. ناقد |
| دوشنبه ، 5 بهمن 1388 ، 00:16 |
|
«فریاد دوشیزه خوشباوری است که در دامی گرفتار شده از افغانستان به پنجاب پاکستان برده میشود.»´ دنیای این قفس تنگ و محدود است، و هر لحظه سرم به میله های سخت و آهنین این قفس میخورد،و گاهی از شوق چمن پر میزنم، ولی از چاردیواری سر به فلک کشیدهء این قلعهء پنجابی نمیتوانم به سوی آزادی به پرواز درایم.
ای پرنده های صحرای میهنم، مرا در یابید که به یاد شما قلبم در طپیش است، وخون عشق سرزمینم هنوز در رگهای وجودم به گرمی جریان دارد و سرد نگشته است. صاحب قفس مرا درک نمیکند، و به نغمه های غم انگیز من که به زبان کبک دری میسرایم آشنا نیست، او تنها فریفتهء ظاهر من است. سحرگاهان کرگسان لاشخوار از بام قلعه فرود میآیند و با رمز و اشارات با یکدیگر حرف میزنند و به دور قفس من میچرخند، خیره خیره به من مینیگرند، تو گویی مرا میبلعند، سایهء ترس و وحشت مرا در خود میپیچاند. شامگاهان صاحب فقس همان سیاه چردهء پنجابی باچهره عبوس وحشتناکش فریاد میزند و در قفس را باز میکند، فقط میگوید، کیاحال هی؟ دیگر حرفی برای گفتن ندارد.
ای هم قطاران روزهای آزادی ام دیگر توان پرواز به سوی شما را ندارم، و پر و بالم را شکسته اند. به یاد ازدی، به یاد درختان سبز، و آن شاخههای گل حسرت میبرم، مرا اشتهای آب ودانه نیست، مرا در یابید، ای هم سفران روز های سخت و دشوارم
من به یاد شما آرامشی ندارم، هر لحظه در خود می پیچم و فرو میروم،که به چه اشتباه بزرگی دست زدم ؟ و انانی را که برایم دامی طنیده بودند نشناخته بودم، و برای اینکه به زندگی بهتری خواهم رسید خود را به دام انداختم، کاش این مد نظرم میبود که ؛ تواضع های دشمن مکر صیادی بود بیدل. که خم خم رفتن صیاد بهر قتل مرغان است.
ای پرنده های همسفرم بیایید بر لب بام این قلعه نشینید و به فریاد من سوخته دل گوش کنید، از ارزش آزادی قصه های توأم با غصهها بیان کنم. من چون شما به قلههای دوردست آرزو پر میکشودم، چهچه میزدم، از شاخی به شاخی می پریدم، آواز خوش و دل پذیر من باغ را به هیجان می آورد، واز فرط عشق به نوای جان گداز من گلها در چمن رقص میکردند. اما نمیدانستم که روزی به صوب مبهم و نا معلوم رهسپار میگردم و درچنگ صیاد سنگ دل اسیر میگردم.
ای پرنده های خوش نوای سر زمینم این گفتهء بزرگان را سر مشق زندگی خود قرار دهید، با هر خسی زروی هوس دوستی مجوی با هر کسی زساده دلی راز خود مگوی دیگر فریب مکاران حرفهای مخورید، و شما که با طلوع و غروب خورشید سحرگاه و شامگاه به طواف گلها و نوا خوانی زیباییهای با غ میروید، همان کرگسان مکار برای شکار شما آنجا به سراغ تان میآیند، زیرا باغبان از فرط غفلت چهار اطراف باغ را بروی کرگسان گشوده است.
آگاه باشید صیادان را تواضع شان مکر است، و خمیازه شان آغاز هجوم تازه بر شما. ای پرنده های هم نوای من در میان کرگسان جانوری است به اسم دگران که در ظاهر آواز خوش و دل پذیر دارد و صدای دلنشین او باعث میشود تا شما پرنده های ساده دل به اطراف او حلقه زنید. همین که شمارا به خود نزدیک دید دیگر همه چیز را از یاد برده و با چنگ و دندان به شما حمله میکند و خون و مغز شمارا میچوشد. حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تذویر مکن چون دگران قرآن را
م. ناقد
|
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران










