Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

هــــله نــو روز آمــــد PDF پرینت ایمیل
ادبیـــــات - نثــــری
نوشته شده توسط عبدالواحد سیدی   
پنجشنبه ، 5 فروردين 1389 ، 09:00

هــــله نــو روز آمــــد 

این کلمه زیبا گاه با رقص جملات زیبا و گاه با ترنم زمزمه های دل انگیز خنیا گرانیکه بدل های مجروح و افسرده چنگ می زند در هر سال در تحول بزرگ طبیعی که یک چندعبدالواحد سیدی صباحی زمین و زمان را متحول و زیبا و زنده میگرداند شنیده میشود، من نیز که با فرا رسیدن این هلهله ها یک سال دیگر از عمرم را پشت سر گزاریده بودم با دلتنگی خاصی خواستم از این روز در ذهنم پردۀ زیبایی ترسیم نمایم ولی هر چه کوشیدم خوشی و فرحتی برایم دست نداد،

وجدان معذب و ضمیرم نا آرام از رخداد های سالی بود که پشت سر گذاشته بودم.نمیتوانستم نا راحتی خود را در این روز خجسته که همه بطرف شادی میرفتند از انظار دگران پنهان سازم خواستم بخودم مشغول شوم به کتابها مراجعه کردم و دیوان شعرا را ورق زدم به فروغ رسیدم و «دیوار» -یکه فرا رو ی خودش و خلق کشیده بود استادم و خواندم که چه زیبا و استادانه سروده است:

 

دیوار

در گذشت پر شتاب لحظه های سرد

چشم های وحشی تو در سکوت خویش

گرد من دیوار میسازد

 

می گریزم از تو در بیراهه های راه

تا ببینم دشتها را در غبار ماه

تا بشویم تن به آب چشمه های نور

 

درمۀ رنگین صبح گرم تابستان

پرکنم دامان ز سوسن های صحرائی

بشنوم بانگ خروسان را زبام کلبۀ دهقان

 

می گریزم از تو تا در دامن صحرا

سخت بفشارم بروی سبزه ها پا را

یا بنوشم شبنم سرد علف ها را

 

 

چون کبورهای حشی زیر پا گیرم

دشت ها را، کوه ها را، آسمانها را

بشنوم از لابلای بوته های خشک

نغمۀ شادی مرغان صحرا را

می گریزم از تو تا دور از تو بکشایم

راه شهر آرزو ها را

 

ودرون شهر...

قفل سنگین طلائی قصر رؤیا را

 

لیک چشمان تو با فریاد خاموشش

راه ها را در نگاهم تار میسازد

همچنان در ظلمت رازش

گرد من دیوارمسازد

 

عاقبت یکروز...

می گریزم از فسون دیدۀ تردید

می تراوم همچو عطری از گل رنگین رؤیا ها

 

می خزم در موج گیسوی نسیم شب

می روم تا ساحل خورشید

در جهانی خفته در آرامشی جاوید

 نرم می لغزم درون بستر ابر طلائی رنگ

پنجه های نورمی ریزد بروی آسمان شاد

 

طرح بس هنگ

من از آنجا سر خوش و آزاد

دیده می دوزم به دنیائی که چشم پر فسون تو

همچنان در ظلمت رازش

گرد آن دیوار میسازد

 

واما نیازم همچنان در پس آن دیوار در رازی نهفته و پنهان مانده بود که می باید با هله و چابکی میدانستم؟

 

از مولانا و دیوان شمس "راد مردیکه (شمس تبریزی) "بخاطرش "خط سوم" را نوشتند و او آنرا خواند، یادی بخاطرم گذشت و به آن مراجعه کردم و آنرا در کشودم تا باشد آن راز سر به مهر را که همه را با هله ئی میخواند فرا چنگ آورم تا بتوانم به قول شفیعی کدکنی « گره خوردگی عاطفه و تخیل که در (این)زبان آهنگین شکل گرفته را که عبارت اند از:عاطفه،تخیل زبان، موسیقی » در تخیلم بواقعیت عینی تبدیل نمایم، زیرا هم در مولانا و هم در شمس این پویائی وجود دارد که از یکسو ی وجود جان جهان را می بینند و در سوی دیگر جهان را، که مولانا و شمس در وجود این جان و جهان حضور خویش را می یابند و این اندیشه ها را بارور میسازند:

 

هستی و نیستی، (پویائی هستی،بی کرانی هستی،تضاد در درون هستی، آغاز و انجام جهان، روح و ماده)؛جان جهان (ارتباط خدا و جهان وحدت الوجود، شناخت «صورت بخش جهان» که ساده و بی صورت است. و انسان که بفرموده معین الدین ابن عربی « مفصل جهان و جان جهان استاده ؛ وآنچه وابسته به انسان است چون عشق، آزادی و اختیار، زیبایی تکامل ماده تا انسان و حرکت بسوی انسان کامل، حقیقت حیات، مرگ و راه های انسان بخدا »

 

و به این میرسیم که:در دیوان شمس یا باز نگری روح شمس تبریزی از دیدگاه مولانای بزرگ تنوع و حجم شگرف، تناقض و نا پایگیری بچشم نمی خورد و آثاری را بما به ارمغان می آورد و این اثر مجموعاً جلوگاه صد ها هله یی است که ما را بسوی یک دستگاه منظم فکری که امر هستی و نیستی در آن بازتاب یافته و صادر میگردد میکشاند که با پویایی در کائنات بستگی دارد و بما نشان میدهد که چطور جهان بی کرانه است و هر روز نو بنو میشود و روی در شدن دارد و ما را هوشدار میدهد که هله در این نو شدن جایگاهی بخود بیاب:

 

عالم چو آب جوست بسته نماید ولیک

می رود و می رسد نونو، این از کجاست؟

نو زکجا میرسد، کهنه کجا میرود

گر نه ورای نظر عالم بی منتهاست؟

 

حضرت خداوندگار بلخ مولانای بزرگ هستی و نیستی را در غیب مطلق جای داده. آنرا بعدم تعبیر میکند که این عدم باوجود مطلق یکی است و جان جهان از یکدگر جدا نیستند، بلکه همواره جان جهان را در جهان در حالت سریان می بیند و آنرا هرگز بیرون از جهان نمیداند (این معنی بوحدت وجود تعبیر میشود) که صوفیان وارسته در قرن ششم و هفتم نظیر خداوندگار بلخ مولوی، محی الدین این عربی حلاج، عین القضاة، روز بهان بقلی، عراقی و جامی و دیگران از فرط شدت ظهور و سریان در کاینات به « هست نیک رنگ» تعبیر میکنند آنجا که مولانا خداوندگار بلخ می فرماید:

 

در غیب هست عودی، کاین عشق ازوست دودی

یک هست نیست رنگی کز اوست هر وجودی

 

در نظر مولانا این پویایی در تضاد درونی هر زره نهفته است که زره را آن باز توانی یی می بخشد که همت آنرا می یابد تا در توالی این کایینات بی انتها سهمش شناخته باشد.و از همین سبب است که جهان در عین اینکه دروازه ای بسوی نیستی دارد و درب دیگری که نیستی ها را به هستی می کشاید اتصال مینماید که نو شدن جهان زادۀ همین تضاد است زیرا در تضاد است که همه چیز رنگ می گیرد و شناخته می شود و بالاخره بسرحد پویایی میرسد و به عقل کل که محی الدین ابن عربی آنرا بعقل سرخ تشبه کرده است و این عقلیست که حلاج وار انسان عاشق را بپای دار سر بلند میسازد و بقول حضرت مولانا همه هست و بودش را در میبازد:

 

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنمامد هیچش آخر هوس قمار دیگر

 

و این پویایی به این می انجامد که:

 

 

هله تا دویی نباشد کهن و نوی نباشد

 

که این هستی و نیستی از نظر خداوند گار بلخ در غیب مطلق جای دارد.

 

و بقول مولانای بزرگ و ابن عربی مفصل خاک و خدا، پایگاه انسان در کایینات از والاترین پایگاه ها بحساب است، زیرا بقول عارفان که انسان را عالم اصغر به جلوه گاه زیبا ترین صورت مطلق میدانسته اند:

 

جمله اجزای جهان، هست چو ما عشق ناک

لیک تو ای روح پاک نادرتر عاشقی

 

 انسان کامل که دارای ظهورات گوناگون میباشد، آزاد و مختار است از حد خاک مرحله ها پیموده و تا بدرجه انسانی رسیده و از این هم فراتر توان رفت زیرا:

 

از حد خاک تا بشر چند هزار منزل است

شهر بشهر بردمت بر سر ره نماندمت

 

بمقام خاک بودی، سفر نهان نمودی

چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی

 

. انسان کامل در هر عصری تجلی و ظهوری دارد که به ولی و یا جلوه حقیقت محمدیه از آن عبارت میشود گاه، یکی از درو نمایه های غزل مولانا خداوندگار بلخ وطن اصلی انسان است که شوق باز گشت او بان وطن که (نا کجاآباد) است بر پایه این حکم نظر دارد:

 

 خلق چو مرغابیان زاده بدریای جان

کی کند اینجا مقام مرغ کز آن بحر خاست؟

 

حضرت خداوندگار بلخ عشق را قوای محرکه همۀ عالم هستی میداند:

 

اگرااین آسمان عاشق نبودی

نبودی سینۀ او را صفایی

وگر خورشید هم عاشق نبودی

نبودی در جمال او ضیایی

 

 زمین و کوه اگر نه عاشقندی

نرُستی از دل هر دو گیایی

اگر دریا ز عشق آگه نبودی

قراری داشتی آخر بجایی

 

حضرت خداوندگار بلخ با بینش کیهانی خود ازل و ابد را بهم پیوند داده است و از همین رو تصاویری را که در شعر خلق میکند پهنایی و وسعت هستی را بنمایش میگذارد. او با توان فکری اش در بیشه اندیشه آتش می افروزد تا با روشنایی آن جان خرد آدمی را روشن سازد:

 

ای رستخیز ناگهان ای رحمت بی انتها

ای آتش افروخته در بیشۀ اندیشه ها

 

 و زمانیکه آفتاب و گرمی آن را از اندیشه ها تهی می یابد از قحطی خورشید به آیینه جمال نگار رو باز میکند:

 

چو آیینه زجمالت خیال چین بودم

زیرا:

 

اندرین شهر قحط خورشید است

 

و زمانیکه با باده همسنگی میکند و میگوید:

 

ای می ؛ بترم از تو، من باده ترم از تو

پر جوشترم از تو، آهسته که سرمستم

 

 زمانیکه کشیدن تصاویری هنجار را از راه خرد ورزی میسر نمی بیند از حضور ضمیر نا هنجار کار می گیرد و معانی بی ربط را بهم استادانه پیوند می دهد:

 

آب حیات خضر را در رگ ما روانه کن

آیینۀ صبوح را ترجمۀ شبانه کن

 

در شکل شعر مولانا خداوندگار بلخ نمونه های شگفتی آور و موفق ثبت لحظه های زندگی او را می بینیم که از وحدت بلندی بر خوردار است که مستلزم نظام فکری و جهان بینی خودش میباشد. در ورای نا پیوستگی های ظاهری، غزلیات مولانا از پیوستگی های باطنی ژرفی برخوردار است. او قالب شکن و در بند قافیه و مفعله نیست هر جا که خواست میتواند قافیه را تبدیل کند و مفعله را دور سازد، او با اینکار خود می فهماند که نمیخواهد با در بند ساختن غزل با قافیه معانی دقیق را از دست بدهد، از آن سبب است که قافیه و ردیف از عقب اشعار مولانا در حرکت اند و در بند اویند نه مولانا در بند قافیه.

 

مولانا بهار را به زیبا ترین پیرایه برشته نظم کشیده و آنقدر به او دلبردگی و افسون و هله بخشیده است که مایه اعجاب میگردد چنانکه:

 

ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما                   

ای از تو آبستن چمن وی از تو خندان باغها

ای باد های خوش نفس عشاق را فریاد رس

ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا

ای فتنۀ روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش

پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی

ای جویبار راستی از جوی یار ماستی

برسینه ها سیناستی بر جانها یی جان فزا

ای قیل و ای قال تو خوش وی جمله اشکال تو خوش

ماه تو خوش سال تو خوش وی جمله اشکال تو خوش

ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر ترا

 

 ویا:

ای فصل با باران ما بر ریز بر یاران ما

چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما

 

ای چشم ابر این اشکها می ریزد همچون مشک ها

زیرا که داری رشک ها بر ماه رخساران ما

 

این ابر را گریان نگر وین باغ را خندان نگر

کز لابه و گریه بدر رستند بیماران ما

 

ابر گران چون داد حق از بهر لب خشکان ما

رطل گران هم حق دهد بهر سبکساران ما

 

بر خاک و دشت بی نوا گوهر فشان کرد آسمان

زین بینوایی میکشند از عشق طراران ما

 

این ابر چون یعقوب من وان گل چو یوسف در چمن

بشگفته روی یوسفان از اشک افشاران ما

 

یک قطراش گوهر شود یک قطره اش عبهر شود

وز مال و نعمت پر شود کف های کف خاران ما

 

باغ و گلستان ملی اشگوفه میکردند دی

زیرا که ابریق از پگه خوردند خماران ما

 

بر بندلب همچون صدف هستی میا در پیش صف

تا باز آید اینطرف از غیب هوشیاران ما

 

 ویا:

آمد بت میخانه تا خانه برد ما را

بنمود بهار نو تا تازه کند ما را

 

بکشاد نشان خود بردست میان خود

پر کرد کمان خود تا راه زند ما را

 

صد نکته در اندازد صد دام و دغل سازد

صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را

 

رو سایۀ سروش شو پیش و پس او میرو

گرچه چو درخت نو از بن بکشد ما را

 

چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان

بر جملۀ سلطانان صد ناز رسد ما را

 

باز آمد و باز آمد آن عمر دراز آمد

آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را

 

آن جان جهان آمد وان گنج نهان آمد

وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را

 

می آید و می آید آنکس که همی باید

وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را

 

شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد

تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را

 

یا:

 

چمنی که تا قیامت گل او ببار بادا

صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا

 

زپگاه میر خوبان بشکار می خرامد

که به تیر غمزۀ او دل ما شکار بادا

 

تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان

که برغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا

 

که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد

که قوام بندگانت بجز این چهار بادا

 

هله ای کیا نفسی بیا  

در عیش را سره بر کشا

این فلان چه شد آن فلان چه شد       

نبود مرا سر ماجرا

نهلد کسی سر زلف او   

نرهد دلی زچنین لقا

نکند کسی زخوشی سفر                

نرود کسی ز چنین سرا

بهل این همه بده آن قدح                 

که شنیده ام کرم شما

قدحی که آن پر دل شود

بپرد دلم بسوی سما(آسمان)

خمش این نفس دم دل مزن              

که فدای تو دل و جان ما

 

و در مورد آهنگ عشق چه خوش سروده است و مقام و هستی انسان را که فراز کایناتش میداند، در این سفر او (انسان) را عاشقانه با عشق بدرقه مینماید و در تما شا خانه راز، راز های سر بمهُر را برایش کشاده میسازد و او را همسایه خدا و از همه بر تر می داند و مقام او را بر تارک هفت آسمان در بار گاه کبریایی میسازد تا این ناموس کبیر را در جایگاهش نشان دهد و بر تری وی را از ملک بالاتر بشناساند:

 

هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست

ما بفلک می رویم عزم تماشا کراست

 

خود زفلک برتریم یار ملک بوده ایم

باز همانجا رویم جمله که آن شهر ماست

 

خود ز فلک بر تریم وز فلک افزونتریم

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

 

گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا

بر چه فرود آمدید بار کنید این چه جاست

 

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما

قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

 

از مۀ او مه شگافت دیدن او بر نتافت

ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست

 

بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست

شعشعۀ این خیال زان رخ چون وضحاست

 

خلق چو مرغابیان زاده زدریای جان

کی کند اینجا مقام مرغ کزان بحر خاست

 

آمد موج الست کشتی قالب ببست

باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

 

 

ما در نوشته فوق از دو عاشق و اندیشه های آن در هله نوروزی استمزاج جستیم اولی فروغ فرخ زاد از تبار بانوان عاشق که عاشقانه بجهان مینگریست و تصاویری را در شعرش در قالب عاشقانه جا داده وبقلم نقش می بست که در بیداد زمان در عنفوان جوانی شاد و زیبا جهان را پدرود گفت و دومی حضرت مولانا جلال الدین محمد خداوندگار بلخ شاه عاشقان و سلطان عارفان که بیباکانه در راه شناخت و بزرگداشت از مقام عشق ترانه گوی زمانه ها شد و مسند علوم را توقف داد و سر انجام در تکاپوی مراد گمشده اش(شمس الدین محمد تبریزی) یک چند صباحی خودش را در رود خانه خروشان غزلیات شمس در غواصی مشغول ساخت و سر انجام در مثنوی معنوی در داستان شهزادگان یا قلعۀ هوشربا(قلعه ذات الصور) پیش از آنکه آن قصه تمام گردد سر ببالین گذاشت و اتمام قصه عشق را به هنوز گذاشت.

 

و اما چیزی که انسان میتواند از طرز برداشت و اندیشه این انسانهای والا بیاموزد این است که با زبان دل فریاد بر می آورند که هنوز زود است هله تا فرزانه شو که بوارستگی برسی.

 

 

Advertise your business here. Click to contact us.
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

آخرین به روز رسانی در جمعه ، 6 فروردين 1389 ، 23:02
 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 52 مهمان آنلاین

ازهمیـن قـلم درخـــاوران


قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.