Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

مــلاقــات در خلـــوت: PDF پرینت ایمیل
ادبیـــــات - نثــــری
نوشته شده توسط عبدالواحد سیدی   
شنبه ، 7 خرداد 1390 ، 11:26

مــلاقــات خــداوندگــار بلــخ مــولانا جــلال الــدین محمــد با شمــس تبــریز(مــلاقــات خــداوندگــار بلــخ مــولانا جــلال الــدین محمــد با شمــس تبــریز) 
خلــوت با شمــس گنجخــانۀ بــود کــه گنجینــۀ تمــام اعصــار و قــرون را در خــود داشت، رازی بــود و شــیدایی و عــروجی بــود تــا بلنــدای فــکر انســان. بالاتــر از آن.
این تصادف و این ملاقاتی که از اثر نزدیکی شمس با مولانا به عبدالواحد سیدیبهانۀ، آن سوال و جواب هیبتناک شد تمام مسیر زندگی مادی و عرفانی مولانا را دگر گون ساخت ساختار های روحی و پندار های بلند پردازانه مولانارا یکسره بی اعتبار و محو ساخت، در سویدای قلب مولانا نور تازه ای تلولو داشت و وجود وی از نفحۀ نسیم دیگری که وی را سبکروحانه تا اوج کبریایی پرواز میداد پر شده بود او بیک عارف، بیک شاعرو یک عاشق، شیدا و بیک درویش تبدیل شده بود.

خلوت با شمس گنجخانۀ بود که گنجینۀ تمام اعصار و قرون را در خود داشت، رازی بود و شیدایی و عروجی بودتا بلندای فکر انسان. بالاتر از آن. مریدان مولانا ازین رویداد خسته و نا خوشنود بنظر میرسیدند زیرا استاد و مراد شان پیش شمس نو آموز گشته بود که دوام این خلوت مریدان را نا شکیب میساخت. مولانا رفتار بی ملاحظه و گفتار تند و صریح اورا دوست داشت، زیرا جاذبۀ پر قدرت شمس از وجود مولانای مفتی اعظم و مدرس عالی مقام چیز دیگری میساخت او حتی حشمت و حرمت و جاذبۀ ایرا که در خانه و در مدرسه و بازار در نزد عموم مردم داشت در مقابل شمس درباخت، او خود درین مورد می فرماید:

زاهــد بودم ترانه گــــویم کردی
سر فتنۀ بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقـــاری بودم
بازیچّۀ کودکان کــــویم کـــردی

مولانا که دید شمس انسان کامل و ولی واصل،ومرجع، ظهور نور و اشراق ربانی است، ازین مکاشفه پیش او به تعظیم در آمد و به نگاه او عشق خالصانه می ورزید، و در چشم او همان شعلۀ را می دید که موسی کلیم (ع) در طور سینا دیده بود، مثل اینکه در انوار تجلّی سوخته باشد بیخود یا با خود فریاد میکرد:

 

من طربم طرب منم، زهره زند نوای من  

عشق میان عاشقان شیوه کند برای من

من سرخود گرفته ام، من ز وجود رفته ام

ذّره بذره می زند، دبدبۀ فنای من

تا که صبوح دمزدم شمس فلک علم زند

باز چو سرو تر شود،پشت خم دو تای من

گفت که باده دادمش،در دل و جان نهادمش

بال و پری گشادمش از صفت صفای من

شمس حقی که نور او، از تبریز تیغ زد

غرقه نور او شد این شعشعۀ ضیای من[1]

آنچه در طی این خلوت طولانی از آنکس که واعظ منبری و زاهد کشوری بود، عاشق کف زنان و نو آموز خاموش و بی زبان ساخت، این حال را مولانا عشق میخواند و مریدان و یارانش نیز بهمین لفظ تعبیرو اکتفامیکردند. اما این ارتباط و این حادثه به اندازۀ عمیق و شگرف بود که هیچ مفهوم ومحتوای کلامی گنجایش تعبیر آنرا حتی در متعالی ترین مفهوم انسانی خود، جز شبه کمرنگی را از واقعیات این حال تصویر و تعبیر کرده نمیتوانست. زیرا ارتباط او با شمس ورای این تعبیرات و توصیفات بود، چیزی بود که طالب را در مطلوب مستهلک و فانی گردانیده بود، زیرا عشق مولانا یک طغیان عظیم مقاومت نا پذیر روح بود بر ضد عقل، بر ضد آداب و رسوم وبر ضد تمام مصلحت جویی های عادی که این طغیان، اتحاد با حقیقت شمس، اتصال با عالمی که در آن سبحانی و سبحانک تناقض ندارد، این یک عشق عادی نبود بلکه شعاعی بود و نوری و سعادتی فنای «کامل» در« اکمل» و انحلال« خاص در اخص» بود مولانا در وجود شمس جسم عنصری و حتّی روح جوهری نمیدید. تجلّی روح، تجلّی نور و تجلّی ذات را که بچشم دیگران نمی آمد مشاهده میکرد واز این سبب مولانا ملزم به طاعت از شمس شده بود.شمس میخواست روح مولانا را مانند روح خودش به شور و بی قراری ونا آرامی پیوست دهد.

مولانا در طی ساعتهای متوالی در خلوت روحانی بصدای شمس گوش میداد، زبان سکوت، زبان موسیقی، زبان رقص را که «سخن بر وجه کبریا » از آن می آمد مثل صدای وحی و صدای «ناطق پاک» رفته رفته همه چیز در نزدش هوای شمس می یافت. و مولانا درین مورد خود می فرماید:

 

این کیست این؟ این کیست این؟ این یوسف ثانیست این   خضرست و الیاس این مگر؟ یا آب حیوانیست این

ویا در این غزل:

 این کیست این؟ این کیست این؟ هذا جنون العاشقین ازآسمان خوشتر شده در نور او روی زمین

 بیهوشی جانهاست این، یا گوهر کانهاست این  یا سرو بوستانهاست این، یا صورت روح الامین [2]

یا:

جرعه ای خون ریخت ساقی الست

بر سر این خاک شد هر ذره مست[3]

ما اگر قلاش اگر دیوانه ایم

مست آن ساقی و آن پیمانه ایم

بر خط و فرمان او سر می نهیم

جان شیرین را گروگان میدهیم

تا خیال دوست در اسرارماست

چاکری و جان سپاری کار ماست

هرکجا شمع بلا افروختند

صد هزاران جان عاشق سوختند

ای دل آنجارو که باتو روشن اند

وز بلاها مرترا چون جوشن اند

در میان جان ترا جاه میکنند

تا ترا پر باده چون جام می کنند

در میان جان ایشان خانه گیر

درفلک خانه کن ای بدرمنیر

َصفِع شاهان خور مخور شهد خسان

تا کسی گردی زاقبال کسان

زانکه زیشان دولت و خاعت رسد

در پناه روح جان گردد جسد

 

زیرا:         

 اشتران بخدی ایم اندر سبق                 

 مست و بیخود زیر محملهای حق

 

مولانا کوشید در صحبت شمس هم از زهد زاهد بگذرد و هم در مرتبۀ عارف متوحد متوقف نماند، بلکه بماورای عالم آنها نفوذ کند، از خود رهایی یابد و با سیر از مقامات «تبتل» تا «فنا»، از اتصال به آنچه هست به لقای لایزالی نایل آید.

(شمس در لحظاتی که با مولانا بسر میبرد آن لحظات را از دقایق شیرین عمر تلقی میکر د و از این سبب است که در کتاب مقالاتش صریحاً گفته است:«از آن ما این ساعت عمر است که بخدمت مولانا آیم » زیرا شمس مولانا را سرا با خلوص و محبت میدید او اذعان دارد که «کسی را میخواستم از جنس خود که او را قبله سازم و روی بدو آورم که از خود ملول شده بودم، اکنون چون قبله ساختم آنچه من میگویم فهم کند دریابد»

وقتیکه مولانا، شمس را در چهل روز ه خلوت بخوبی درک کرد وجودش دستخوش التهابی بی پایان گردید. همان روز ها ترس از فراق دلهره از منافقان آرامش منظومۀ روحیش را بهم زده بود.

و اما سیل منافقان و کسانیکه میانۀ شان با شمس خوب نبود و یا موجودیت شمس را باعث دوری و مهجوری از استاد و مراد خود میدانستند از هر طرف صدای اعتراض گشودند و نارضایتی و ناخوشنودی شدید شان را با طعنه ها و کنایه ها با شمس ابراز میکردند. در آخرین روز اقامت شمس در قونیه مولانا در یک مجلس بزرگ خطاب به گروهی از پرخاشگران متعصب و خام و ابله که قصد ایذای شمس را داشتند، مولانا مانند طوفانی که در میان ابر مظلم و سیاه بغرد نعره زد و گفت:

خاموش شوید سخن نگویید. بر جای باستید. شمس آفتاب معنوی من اینجاست. انجا که شمس هستند فرشتگان هم هستند، آنجا که شمس است آرزو های عارفان در پرواز و مشعلشان فروزان است و...

بلاخره شمس بروز پنجشنبه 21شوال سال 643 هجری قونیه را بعد از شانزده ماه توقف ناگزیر شد ترک کند.[4]

 

 


21-کلیّات شمس یا دیوان کبیر، جزو چهارم، مولانا جلال الدین محمد بلخی، با تصحیحات و حواشی، بدیع الزمان فروزان فر، چاپ سوم 1363(تهران، انتشارات دانشگاهی، چاپخانه سپهر)ص،120و121 غزل شماره 1825.

22-همان...، ص،100.

23-مثنوی...، دفتر دوم، جزو اول، ص،447.

24- بدنبال آفتاب ـ از قونیه تا دمشق، عطالله تدیّن،(تهران، چاپ خوشه، ناشر انتشارات کنکاش،1369) ص،34،35.

Advertise your business here. Click to contact us.
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

آخرین به روز رسانی در شنبه ، 7 خرداد 1390 ، 11:58
 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 72 مهمان آنلاین

ازهمیـن قـلم درخـــاوران


قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.