نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
| قــــومــــانـــدان (داســـتان) |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط محسن زردادی |
| يكشنبه ، 15 شهریور 1388 ، 23:35 |
|
بتمام هموطنانم که در زمانهای مختلف قربانی رژیم های مختلف شده اند، تقدیم میکنم. بخش اول: ساعت بین هشت و نه صبح را نشان میداد که دروازه ی آهنین اتاق زندان باسروصدا باز و جوان بلند قد ولاغر اندامی درلباس پیرهن وتنبان کهنه قهوه ی رنگ باموهای نسبتاٌ دراز، سیاه و ژولیده با ریش وبروت نیمه رسیده بداخل اتاق تیله داده شده و بلا فاصله ازعقبش کمپل کهنه ی چند قات شده بسویش پرتاب گردید. جوان که هنوز موفق نشده بود رویش را طرف دروازه بگرداند، بصورت غیر مترقبه کمپل درست بالای سرش افتاده واو را اندکی ترساند. ترسیدن جوان، صدای خنده ی زندانیان را که برای یک مدتی بهوا پیچید، سبب شد.
بعد ازینکه آخرین امواج خنده ها بعد از اصابت به سقف ودیوارهای سنگی اتاق زندان درمقابله با انعکاسات شان آهسته آهسته خفه وخنثی گردیدند، یکی از زندانیانی که ظاهراٌ ازدیگران مسن تر بنظر میرسید باصدای غور ولی آمیخته با حس دلسوزی روبه جوان کرده گفت: - "خوش آمدی! بخیر آمدی! مانده نباشی!" جوان که هنوز از خنده های زندانیان سرحال نیامده بود، سخنان مرد مسن را بخود توهین دانسته و درجواب هیچ چیزی نگفت. او صرف با چشمان درشت وسیاهش مرد مسن را ورانداز نموده سراپایش رااز نظر گذرانید. جواب ندادن جوان تازه وارد همراه با نگاههای نافذش مرد مسن را درحالت نا مناسب قرار داده و درانظار هم اتاقیهایش اندکی خفت داد، طوری معلوم میشد که او با این طرز برخورد عادت نداشته و برای بار اول بچنین برخوردی مواجه میگردید. این امربرای چند ثانیه های بعد دیگر در داخل اتاق زندان خاموشی سنگین وعمیقی را سبب گردید، خاموشییکه درسایه ی آن صدای نفس کشیدنهای زندانیان شنیده میشد. بلی! وارد شدن هر زندانی جدید، در افکار کهنگی ها سوالاتی جدید ایجاد و یا بهتر بگوییم جدیداٌ سوال بر انگیز بود. تجربه نشان داده بود که ببهانه ی زندانی، افراد خاص رژیم در زندان جاداده شده و کشفیات خودرا در مورد این و یا آن شخص انجام داده و بعد از مدتی تحت نام انتقال در دیگر زندانها، کشیده می شدند. بعد از باصطلاح انتقال این افراد، اشخاصیکه نظر بسادگی و صداقت ویا تحت عواطف و احساسات قرار گرفته وعلناٌ بدبینی اش را در مورد رژیم نشان میدادند نیز ببهانه های انتقال بدیگر زندانها، کشیده شده و سر به نیست میگردیدند. شناختن جاسوس رژیم هم کار مشکل و هم آسان به نظر میرسید. اکنون هم در جریان این چند ثانیه خاموشی، افکاری ازهمین قبیل در کله ها و مغز ها دور زده و احساس کنجکاوی و حفظ خودی را تحریک نموده بود. درهمین اثناییکه از در ودیوار زندان خاموشیی سنگین و طاقت فرسا میبارید، یکی از زندانیانی که تازه نصوارش را بدهن کرده بود با صدای مخصوصی نصواریها گفت: - " بیچاهه ممکنه که که باشه وگپه نشنوه.." بعد ازین سخن، تبصره ها شروع گردیدند و هرکس مطابق بفکر ومیل دلش چیزی گفت. کسی صدا کرد: - "کدام کر؟ دلیش اس خوده به تگی بزنه.." کسی گفت: - " شاید فارسی نفامه به پشتو کدیش گپ بزنین.!" کسی دیگری که باریکی این سخن را درست درک نتوانسته بود، باقهر وغضب صدا کرد: - " ای دیوانه ی خدا ره سیکو! د وخت طالبا تو کدام پشتوزبانه دیدی که زندانی شده باشه؟".. سخن ها که در اول شکل مکالمه و دیالوگ های کوتاه راداشتند ثانیه بثانیه جدی شده میرفتند و دردها و عقده های دلهارا بیشترآشکارا میساختند. مردیکه موهای سر وریشش برنگ ماش وبرنج بوده و نزدیک تر از دیگران بمرد مسن نشسته وبگمان اغلب تا زندانی شدن، باهم آشنا بودند رشته ی سخن را بدست گرفته و گفت: - "والا ازتیپ وشیپش مالوم میشه که باید باسواد باشه..." او با این سخنش از یکطرف میخواست مبحث مکالمه را تغییر دهد وازطرفی دیگرتوجه زندانیان کهنگی را که تاحال تا اندازه ی باهم آشنا وکم وبیش مورد اعتماد یکدیگر بودند، واکنون بین خود بگفتگوهای دونفری وسه نفری پرداخته و قرار بود احساساتی صحبت نمایند، بجوان تازه وارد جلب نموده و از مکالمه ایکه کم کم بمشاجره تبدیل شده میرفتند، جلوگیری نماید. درهمین اثنا صدای آگنده با خشم همان مرد مسن که سخنش بزمین مانده بود بلند شده و گفت: - " غلام مامد بیادر! تو هم اجب گپاره میزنی. د ای مملکت هم کسی باسواد مانده اس؟" وبلافاصله ادامه داد: - " نیم باسوادها گریختند و نیم دیگیشه طالبا کشتند. گذشته ازو همویکه یک کمی سواد هم داشت در جریان این قدر سالای جنگ و جهاد، کلیش بیسواد شدند چرا که فامیدند که در این وطن سواد کار نیس، سواد درد سر اس، هرقدر که جاهل باشی هموقدر خوبتر زندگی میکنی. کم ازکم کس بتو کار نداره فقط قواره ته جورکو ریشی ته درازتر وبوروتای ته کوتاهتر بومان، هم اوغان هستی،هم مسلمان هستی و هم وطن پرست..." درهمین اثنا یکی از زندانیانی که ظاهراٌ شباهت به هزاره ویا اوزبیک را داشت مابین سخن دویده و گفت: - "خو تو میگی که ریشی ته دراز و بوروتای ته کوته کو، خواگه کس ریش و بوروت نداشته باشه چه شه دراز وکوتا کنه؟" هنوز کلمه ی آخری جمله ی او ختم نشده بود که برای بار دوم صدای خنده و قهقه ی زندانیان فضای اتاق را مملو ساخته و لبخند خفیفی برلبان جوان تازه وارد نیز نقش بست. بعد ازین خنده که کمکی همه را خوشخو ساخته و از شدت وسنگینی فضای اتاق زندان کاسته بود، مرد مسن رویش را دوباره بطرف جوان تازه وارد کرده وبا لحن آرام که آشکارااحساس دلسوزی ازو نمایان بود گفت: ـ ببخشی بیادر! نامیت چیس؟ ـ "احد." بعد از مکثی کوتاهی جوان تازه وارد یک کلمه و قاطعانه جواب داد. ـ "احد بیادر! می بینوم آدم بد نیستی بازم میگوم خوش آمدی! مانده نباشی! چارده نفر بودیم پانزده شدیم، فامیل اس، فامیل هرقدر کلان باشه خوب اس...وهر قده که فامیل اتحاد و اتفاق داشته باشه بهمو اندازه حل هر مشکل آسانتر میشه.. فکر بکو که ما همه برادراییت استیم. اگرچه زندان جای خوشامدی گفتن را نداره اما باز هم البته ما یک وجه مشترکی داریم که همه ما در یک زندان و یک اتاق افتاده ایم. زندگی به امید خورده اس. که خبر داره که صبا چه گپ میشه؟. نشوه که خدا نخواسته روز دیگه بچیشمای یگدیگه، دیده نتانیم.." بعد ازین مقدمه ی کوتا و ولی پرمحتوا قوماندان رویش را با یک حرکت نیمه دایروی، طرف تمام زندانیان که در دورادور اتاق و نزدیک بدیوار نشسته وپشت هارا بدیوار تکیه داده بودند، گشتانده وگفت: -" اگرچه زندگی بامید خورده اس اما در کشورما زندگی ارزانترین متاعس و به همی خاطر یک لحظه هم بالایش اعتبار نیس. هیچکس نمی فامه که همی حالی همی جه اس و باد از یک سات دوسات دیگه کجا خواد باشه؟! مه واقعتیش را بگویوم هم از همی گپ میترسوم. میترسوم که تمام چیشمدیدهای مه، او چیزهای را که مه میفاموم و ازو برداشت خوده داروم، بامه یکجای د زیر خروارای خاک بی رون وتا قیامته در زیرخاکا بخاون. به همی خاطر با استفاده از وختی که داروم میخوایوم که پرده از روی یک سلسله واقعیت ها برداروم. از روی او واقعیت هاییکه از گفتنش یگان وخت سر آدم بدار میره و زبان آدم میسوزه." بعد او چنین ادامه داد: - " مه نامم دلاور اس، مشهور به قوماندان. یک وختی مه هم باسواد بودوم و هم با احساس، هم اوغان بودوم و هم مسلمان،هم جوان بودوم و هم جوانمرد. خلاصه بیک گپ، مه یک انسان بودوم. آرام زندگی داشتوم، معاش معلمی ام بس میکد که چوچ وپوچم را نان بخور ونمیر بتوم. از گشنگی نمیموردیم، تن ما هم لچ نبود و بالای سرهم یک سرپناگکی داشتیم. برای اطراف و یک آدم اطرافی بالا تر دیگه چیزی کار هم نیس. داوای پادشاهی را نداشتیم، گدایی هم نمی کدیم. در منطقه از احترام و عزت برخوردار بودوم، مردوم از فاصله های صد متری بمه معلم صاحب گفته سلام میدادند. اویشه هم خیر، کار میکدوم، خدمت میکدوم و نسل آینده مملکته، جوانا را تربیه میکدوم. وجدانوم آرام بود، میفامین وجدانوم..." او لحظه ی بفکر فرورفته و بعداٌ ادامه داد: - " آرام گفتوم از امو آرامی او وخت وطن یادوم آمد. چقه آرامی بود، صوب دموتر میشیشتی نان چاشته د کابل میخوردی، سودا وپودای ته خریده، شو دوباره پالوی ننه اولادا بودی.." قوماندان میخواست دیگر هم بسخنانش ادامه دهد که جمله ی: - " قوماندان! توره ولا نام ننه اولادا ره نگی که جیگر مه خون میشه " با صدای مرد نسبتاٌ جوانی از یک گوشه ی اتاق زندان اورا متوقف ساخت.جوان همچنان افزود: - " ببخشین گپتان بگلاب بدل شوه، مه چارسال هس چارسال مکمل که فامیله ندیدوم و خبر هم نیستوم که کجا هستند و کجا نیستند.هزی غم مویای سریم دسی سالگی هیتو سفید شده و دلیم به کفیدن آمده، کفیدن...یک هفته از هروسی ام تیر شده بود که یکروز دونفر مرا د بازار هیستاد کدند و پرسیدند هز کجا هستی مه بدون پکر کدن یکدفه ی هز زبانوم برامد که هز مزارشریف. چیشمای همی هردونپر یکی لوق زدند و پرسیدند: - هیجه چه میکنی د کابل؟ - گفتم هیچ صایب هموطو بری کار هامده ام هونا گپ مره تکرار کدند - بری کار آمده ام میگی ما حالی کار را بریت نشان میتیم. مه به اشتبای خود پامیده بودم که گفته بودم هز مزار شریف هستم اما اصلاحیش مشکل بود گپ که اززبان برامدبرامد، گنجشک نیس که پس بیایه، همو بود که مره هاوردن هیجه و تاحال هیجه هستوم. با گفتن این کلمات قطرات اشکی بچشمانش حلقه زد و گلویش را عقده گرفت... همین مرد مسن که خودرا دلاور معرفی کرده و در نزد هم اتاقی هایش مشهور به قوماندان بود رویش راطرف او کرده گفت: - " حمید بیادر! تو میگی چارسال اس که از فامیلت خبر نداری، گپ ته قبول میکنوم، د ای وطن ای یگ گپ عادی شده،نیم مردوم بهمی حالت و وضع قرار دارند. چارسال و پنجسال و دهسال مردوم فامیلای شه نمی بینن. بیا خیر باشه خدا مهربانه، دعا کنین که هر جاییکه استند جور باشند ودعا کنین که خدا یک امنیت و آرامی را بیاره که بخیر کل مردوم اوغانستان باشه، بخیر کل مردوم اوغانستان... " او جمله ی آخر را که "بخیر کل مردم افغانستان باشد " تأکیداٌ تکرار کرده و سر کلمه ی (کل) فشار بیشتر وارد آورد. صدای آمین و آمین زندانیان که هرکدامش در موقعیت و موقف (حمید بیادر) خودرا احساس کرده وقرارهم داشتند، بلند شد و دستها هم بریشها کشیده شدند. قوماندان بار دیگر رویش را طرف اطرافیانش نموده و با لحن آرام ادامه داد: -" همو بود که در حدود بیست ودو سال پیش، در یک روز بهاری که درختها و باغها غرق گل بودند و امید میرفت ومردوم هم فکر میکدند که امسال بخیر، کندو وکندوچه گنجایش غله وحاصلات را نخاد داشتند، آوازه شد که دکابل انقلاب شده. مردوم فکر کدند که باز کدام کسی از دربار پیداشده و باز مثل سردار داود انقلاب کده. یعنی که هیچ گپ نیس. یک زاغ میپره و زاغ دیگه جایش میشینه. مگم پسانترکش از رادیو، نامهای را مردوم شنیدند که بیخی بیگانه بودند، یعنی کسی سابق به ای نامها آشنایی نداشت. نورمحمد تره کی، ببرک کارمل، حفیظ الله امین، سلطانعلی کشتمند ودیگه ودیگه ودیگیش. دقات کلگی فقط یک نفر را بنام غلام دستگیر شنیده بودیم که پنجشیری پنجشیری میگفتی شه و مالوم بود که ازهمی سمتهای ما اس وبس.. ناما هیچکدامیش خاندانی نبودند د اول وآخریش سردار و خان نداشتند، وکلمه رفیق را که د اول هر نام اضافه میکدند برای مردوم غیر عادی بود و کلگی یک از دیگه پرسان میکدند که اینا که استند؟ رفیق یانی چه؟ رفیق که هستند و رفیق چه هستند؟؟ د ای وختا یک تعداد مردوم دیگه پیدا شدند و یکراس تبلیغاته شروع کدن که اینها کمونیستا استند. اگه راس بپرسین تا امو وختا بسیاریها نمی فامیدند که کمونیست چیس؟ اونا پرسان میکدند: ـ کمونیست چیس؟ امی مردمی که تبلیغاته براه انداخته بودند گفتند که: ـ روسا کمونستاس. اوجه قانون کمونیستی اس. زنها مشترک استند، کس خانه و زمین نداره کلیش از دولت اس. خدارا قبول ندارند. بیک کلمه: کمونست یانی کافر و منکر خدا مردوم فکر کدند که: خو، اگه روسها کمونستاستند و کسانیکه در اوغانستان بقدرت آمده اند هم کمونستها استند پس ازی مالوم میشه که ایمردوم نماینده و دست نشانده ی روسا استند. صبا دیگه صبا اوغانستان هم مثل بخارا دکام روسها می غلطه و مردوم کلیش کمونیست وکافر میشن. بمردوم گفته شد که دین دخطر اس، اسلام دخطر اس، وطن و ناموس دخطر اس، جهاد باید شروع شوه دین ملی و مذهبی باید ادا شوه. مردوم هم در شک وتردید بودند که چه کنند وچه نکنند که ناگاه دولت تازه روی کار آمده ی کمونستی کابل بهمو چیزاییکه بضدش گفته وتبلیغات میشد خودش مردومه متیقین ساخته وبدستهای خود اونهارا بکوه ها بالا کدند. شاید بپرسین چطور؟ میگوم که چطور! هنوز یک هفته از عمر دولت کابل تیر نشده و باصطلاح هنوز پیازش بیخ نگرفته بود که اصلاحات کمونستی چالان شد. فرمان سرفرمان، فرمان سرفرمان. باور کنین آدم هموقه زود زود تشناب نمیره که اونا فرمانهارا صادر میکدند. چطور فرمانایی! هرکدام یکی از دیگیش کمرشکن تر. اصلاحات ارضی گفته زمین های زمیندارا را بزورگرفته بین دهقانایش تقسیم میکدند. کو دهقانی که همو قه جرئت داشته باشه که زمینه بگیره و کو دهقانیکه هموقه جرئت داشته باشه که بگویه نمیگیروم. د هردو صورت دهقان بیچاره کشته میشد. و کشته هم شدند...." سخنان قوماندان که تا اینجا رسید، یک کمی مکث کرد. کاکا غلام محمد، با استفاده ازین مکث و به تأیید ازسخنان قوماندان شروع به سخن زدن کرده گفت: - "اصلاحات ارضی خو خیرس زمین اس بلا دپسیش زمین فاحشه اس خرید وفروش میشه امروز ازتواس صبا از مه دیگه صبا از یک جوان کاکه دیگه. بیا ناموسه بگو!.. . یادتان مییایه که کسایرا که اضافه از یک زن داشتن، زنایشه بزور سریش طلاق میدادند و خودشان زن میگرفتند. گله وطویانه را که منع کده بودند بلا دپسش، خوب کده بودند.مگم زنهای قانونی مردومه بزور طلاق دادن، اوهم چطوریکه یک زن پیررا بریش میماندند و جوانایشی را طلاق میدادند..." صدای خنده ی حاضرین که تا حال همه گوش شده بودند بالا شد و کاکا غلام محمد بایک کمی وارخطایی که فکر میشد، میترسید از اینکه در نزد هم اتاقیهای زندانش دروغگوی معرفی گردد، گفت: - " دروغ نمیگوم اینه پرسان کنین از قوماندان "ورویش را طرف قوماندان کرده و به او چشم دوخت. قوماندان برسم تأیید سرش را تکان داده وگفت: - "کاکا غلام! مه کد کل گپاییت قناعت داروم مگم با یگ گپیت که گفتی زمین فاحشه اس. زمین فایشه نیس امی ما اوغانا ازو فایشه جور کدیم..زمین وطن اس، خاک اس، نان اس، مادر اس.." کاکا غلام محمد از مقایسه اش که خوش بسیاری ها نیامده بود کمی شرمنده گشته و معذرت خواست. سپس او با احتیاط بیشتر بار دیگر بسخنانش چنین ادامه داد: -" خوب یادوم اس که درجای ما چند نفر زمین دار را زمینهای شی تقسیم کدند. دهقانها که از اول خوش شده بودند، زوتی کده فامیدند که زمینها حرام استند و دیگه سر زمین بری کار کدن نرفتند، باور کنین در جریان دوهفته تمام حاصلات خشک شدند. هم دهقان گشنه ماند و هم صاحب زمین. سر ازو هم شاید به توزیع وتقسیم زمین، زمیندارا قناعت میکدند، اما وختی که نوبت به طلاق وتوزیع زنهایشان رسید، به همی گوشهای گناهبار خود شنیدوم که زمیندارها ییکه در عین زمان چند زن هم داشتند میگفتند که این ننگه دیگه ما قبول کده نمیتانیم و به همی چشمهای گناهکاروم دیدوم که زنهای اونا دو روز بعد، دوروز بعد مرده رفته میرفتن. آدم میتانه حدس بزنه که چرا زنهاییکه تا دیروز جور وتیار بودند ناگهان یک یکی میمورند...؟ بخشیدن از کیسه ی خیلفه را خو نمیگی؟؟، هدفوم بخشیدن قرضهای مردم بود که پول پولدارها را به غریبها میبخشید، که نه در قانون دنیا اس و نه درقانون آخرت... معلوم میشد که سخنان کاکا غلام محمد هنوز ختم نشده بود که شخصی بنام کاکه شیرو که تاحال آرام نشسته و دقیقاٌ به سخنان دیگران گوش میداد کمی خود را جمع وجور کرده و با لحن و لهجه ی خاصی شروع به گپ گفتن کرد. این شخص اصلاٌ از منطقه ی نورستان ونام اصلی اش شیر محمد بود. کاکه شیرو یک آدم پرپشم وپتی بارنگ موهای سرخ وچشمان آبی که ظاهراٌاورا شبیه روسها و در واقعیت مشابه به شیر میساخت، بود. او تقریباٌ مدت ده سال متواتر را تا حال در زندان های رژیمهای مختلف بسر میبرد. کاکه شیرو گفت: -" اینه او ره چه میکنی پس فامیدیکه مره ببی! دسالای آخیر وخت کمونستا مره خاد، موجایید گفته بندی کد، وختی که موجاییدین آمدند، مه خوش شودوم که خوب شد، آلی خو مره ایلا میکنن بخیر.." درین اثنا کسی صدا کرد: -" پس چرا ایلایت نکدند؟" - "اینه اوره چه میکنی پس فامیدی که چرا ایلایم نکدند؟ گفتن که تو روس هستی و دستوری خوده دجان اوغانا زدی که بری روسا جاسوسی کنی. اینه اوره چه میکنی پس فامیدی که هرقده که قسم وقران خوردوم گفتند ما بقسم و قرآن روسا باور نداریم.تذکره ی خوده نشانشان دادوم، نام جای و منطقه خوده گفتوم که ازکجا استوم، ایچ قبول نکدند. اینه اوره چه میکنی پس فامیدی که گفتند کلیش ساختگی اس.. گفتوم پیش روی تان نماز میخانوم، کلمه میخانوم، پنج بنای مسلمانی هرچه که میگین! اینه اوره چه میکنی پس فامیدیکه گفتند نماز وکلمه و ایچیزاره بری هرخرس وخوگ آدم یاد داده میتانه... حمید بیادر میگه چارسال اس که از فامیل دور اس.مره ببی که انقریب ده سال اس که بیجرم وگناه د زندان استوم. اینه اوره چه میکنی پس فامیدیکه اگه راستی شه بگویوم مه موجایید هم نبودوم.مره گروپ جلب و احضاردولت کمونستا جبری به اسکری سوق کد. ازوجه گریختوم و یک وختی را د منطقه موجاییدین بودوم وبا اونا کار میکدوم. مگم کارای اوناره هم که دیدوم چندان د دیلمه جور نمی آمدند... گپایشان تا کارای شان بسیاراز زمین تا آسمانه تفاوت داشتند، و اگه راستیشه بگویوم به کارای مسلمانی ایچ نمی ماندند. کساییکه د قرارگاه میماندند، شو تا صوبه همو رقص بود و چرس بود و قمار بود و زنا و بچای مردومه آزار دادن بود. ـ "کاکه شیرو! تو د قات مجاهدین چه میکدی؟ وظیفه تو چه بود؟" یکی از حاضرین با صدای بلند پرسید. - " وظیفه مه چه بود؟ اینه اوره چه میکنی پس فامیدی که، کار و وظیفه ی مه او آوردن نان پخته کدن دیگ و کاسا ره شوشتن بود وبس. مه پسان فامیدوم که چرااول مره میگفتن که نان بخوروم و باد ازو خودشان میخوردند و مره هیچوقت د عملیات قاد خود نمیگرفتند. اونا هم ایتیماد نداشتند. البته اونا ام شاید فکر میکدند که مه روس استوم...و دستوری آمده اوم.. اینه اوره چه میکنی پس فامیدیکه تصمیم گرفتوم که هرچه شوه شوه پس میروم کابل. پشت دخترکوم هم دیق آورده بودوم.وختای که مره د اسکری میبردند، دخترکوم نو به گپ زدن آمده بود.و تازه بابه بابه میگفت..." سخن که تا اینجا رسید کاکه شیرو آب دهنش را که مانند عقده ی بزرگی درگلویش گیر کرده بود به مشکلات زیادی با صدا قورت داده و مژگانهایش را که همچون موهای سرش سرخرنگ بود بهم فشرد. قطرات اشک سفیدی برگونه های سرخرنگش که اکنون مایل به بیرنگی شده بودند رهاگردیدند. چند لحظه سکوت معنی داری راکه بعد ازان کاکه شیرو اختیار نمود تا بینهایت حس محبت،شفقت، همدردی،همکاری و بالاخره رقت دیگران را نسبت به او برانگیخت همه ی زندانیان باوجودیکه در موقف های مشابه بااوقرار داشتند در دل نسبت باو افسوس خوردند و احساس غم شریکی کردند... کاکه شیرو اینبار کنده کنده ادامه داد: -"اینه اوره چه میکنی پس فامیدیکه.هر چیزه مانده و تن بتقدیر طرف کابل حرکت کدوم. دکابل نرسیده شواشو در بین راه مره خادستا پایان کد و یکراست بزندان آورد. او وخت د دیگه زندان بودوم تاقیقات و گپا شروع شد. کجا امو عقل که از خود دفاع کده بتانی. اونا هم گپای مره قبول نکدند و گفتند که توموجایید استی و بری بم گذاری و انفجار آمده ای. اینه اوره چه میکنی پس فامیدیکه مه او وختا نمیفامیدوم که انفجار چه مانا داره؟ امو وختایی ره که د قات موجاییدین بودوم هم ازهمی گپ، انفجاره میگوم، زیاد شنیده بودوم. اونا هر روز میگفتند میریم خانه ره انفجار میتیم، سرکه انفجار میتیم، پایه برقه انفجار میتیم، پل وپلچکه انفجار میتیم.مه فکر میکدوم که البته میرن خانه و پل وپلچکه آباد میکنند و همی آباد کدنه د لغت و اصطلای امروزی انفجار میگه. امو بود که وختایکه خادستا ازمه پرسان میکدند: - بری بم گذاری آمدی؟ میگفتوم - نه صایب. و وختیکه سوال میکدند - بری انفجار آمدی؟ میگفتوم - آه صایب. وختیکه باز میپرسیدند: کجا را میخواهی که انفجار بتی؟ میگفتوم - دشارکابل هرجای ره که ضرورت باشه صایب... آخر ورق دوسیه امرا بدستوم دادند وگفتن که خودم بجورم خود اییتراف کده ام و باید شش ساله د زندان تیر کونوم. مه ایچ نمی فامیدوم کدام جورم؟ کدام اییتراف؟.. -اموبود که مره بندی کدند و تا امروزه روز بندی ماندوم.. لانت به بیسوادی! تا بیسیاری وختا مه فکر میکدوم که البته انفجار مانای خوب داره،... اینه اوره چه میکنی پس فامیدیکه حالی فامیدوم که: چی خوب اس و چی بد اس. وازو کده هم ضیافه تر- کی خوب اس و کی بد اس...مگم بسیار نا وخت فامیدوم.بسیار ناوخت..آلی دیگه کار ازکار تیر شوده خیلی زیاد تیر شوده.. پس فامیدی که.." کاکه شیرو سخنان آخر را خیلی بآهستگی اداء نموده و بعد بچرت عمیق فرو رفت.. صداهای "..تو هم عجب ساده ی خدا بودی!!!"،" خیره مأیوس نباش!"، " خوب شد که بالاخره فامیدی! "،" بسیارییا تا آله ام نمیفامند.." و امثال آن که همزمان همراه با خنده هایکه مشابه بگریه بود بار دیگر فضای اتاق سنگی زندان را که دراثر گرمی هوا تفتیده بود پر ساخت.. درین اثنا مرد میانه سن ومیانه قدی با گونه های برآمده، بینی پهن و چشمان مغولی شکل که تا حال در ردیف همه نشسته وبدیوار تکیه کرده از اول تا آخر بسخنان دیگران گوش میداد سرفه خفیفی نموده و چنان وانمود کرد که میخواهد چیزی بگوید. قوماندان که متوجه آن مرد بود نیت اورا درک کرده پرسید: -" غلام علی بیادر! میخواستی چیزی بگویی؟" - "آه، نه! شما ادامه بتین قوماندان صایب گگپای شما جالب اس. مه یک دو دوکلمه بری گفتن داروم اگه شد د آخر باز می میگوم." (غلام علی از ملیت هزاره و مدت زمانی را درجمع مجاهدین احزاب هشتگانه سپری کرده بود. او این احزاب را از درون همچو بجل شکافته و با شیوه ی کار وتاکتیک هر کدام از نزدیک آشنایی داشت. غلام علی آدم باسواد و درآوان جوانی طرفدار و خوشبین احزاب چپ دیموکراتیک وعضو حزب خلق بود اما بعد از حادثه ی هفت ثور یا بهتر بگوییم حادثه ی چنداول و دره صوف که منتج به قتل عام هزاره ها گردیده بودند، ازحزب دموکراتیک خلق بریده و بمجاهدین خلق (مستضعفین) پیوسته بود. اکنون مدت بیشتر ازیکسال بود که بجرم نداشتن ریش در زندان بسر میبرد.او که در اصل کوسه و هیچ ریش وبروت نداشت، طالبان برایش گفته بود: " زمانیکه ریش و بروت شرعی پیدا کردی، تورا اززندان آزاد میکنیم. درغیر آن گشت وگذار تو درشهر بدون ریش، توهین بطالبان و خلاف شریعت است." غلام علی باصبر و حوصله مندی تمام منتظر پیدا شدن ریش در زندان بود.البته ریش خودش.) - " خوب دیلیت.. ببی که اگه گپ د دیل ماند غوره میشه..." قوماندان این جمله را اداء کرده و بسخنانش ادامه داد. - " گپ سر شروع جهاد و به کوه بالا شد ن مردوم بود. امی فرمانا نبودند، بلا بود ند، نامشان را میتوان هفت فرمانی که دنیا را لرزاند گذاشت. مردوم فکر کدند که البته آخر زمان شده اس. تعداد مخالفین دولت که در اول به افراد انگشت شماری میرسید روز بروزضرب شده میرفت. در این کاررادیوهای خارجی خصوصاٌ بی بی سی نخش فعال داشت.هرچیزیکه شو از رادیو بی بی سی میشونیدی یا راست بود یا صبایش راست میشد. ایطو فکر میکدی که دولت کمونستی تمام کوششها را بخرچ میداد که بی بی سی د پیش مردوم دروغ گوی وبی اعتبار نشوه. یا که بی بی سی در بین خلقی ها جاسوس داشت که بمجردیکه اینجه تصمیم میگرفتند،اوجه خبر میشدند. خوب یادوم اس که شو از رادیو شنیدیم که د کابل ملایای ماجیتا را جمع و بندی شان میکنند. صبایش نفر از کابل آمده گفت که امروزدر تمام کابل ملایا را جمع میکدند، یک صدای آذان شنیده نمیشد..کل ماجیتا بسته بودند. خودتان فکر کنین.! ملایا ره چه، که دکاندار، ریش سفید و کلان قوم، سرمایه دارا یک نفر را نماندند. هزارها و دهاهزار نفر را زنده زنده د دشتای پلچرخی زیر خاک میکدند. وحشت بود وحشت. آدم که صبح از خانه میبرامد باید وصیت خوده کده میبرامد چراکه امید نداشت که شو پس دخانه مییایه و امی طور شوکه خو میشدی امید نداشتی که تا صبا تورا نفرای اکسا وکام آمده و نمیبرن. بردن هم چطو بردنی که یک دفه میبردیت، برده اش برده بود دیگه امید پس آمدن نبود، دستای ته باید یکدفعه ی تا بازو از زندگی میشوشتی. گذشته ازو وخت خدا حافظی کدن با فامیله هم بریت نمیدادند، وصیت ونصیته که چه.." -" قوماندان! اکسا و کام چیس؟" یکی اززندانیان سوال نمود. -" هیچ پرسان نکو بیادر! خدا نشانیت نته. از پولیس مخفی طالبا کده بد تر بود.." قوماندان خلص جواب داده و اضافه کرد: -" هنوز یک سال از انقلاب خلقیها تیر نشده بود که بسته بسته ولسوالی ها بمجاهدین تسلیم میشدند و مرکزای ولسوالی ها و هم مکتبها فلج شده میرفتند. البته که یک تعداد داوطلبانه ایکار را میکدند و یک تعداد زیاتیش بزور سر نیزه ی مجاهیدین، که د او وختا تازه تازه جان گرفته میرفتند مجبور باین کار میشدند.. ازبرکت سقوط همی ولسوالی ها بود که مجاییدین کم کم صاحب سلاح و موهمات گردیدند واگه نه تا او وختها را با امو تفنگهای یک تیره و سربی تاجدار وموشکوش جنگ میکدند بسیاریها حتا هموره هم نداشتند با کارد وقمه میگشتند.. سقوط مکتبها و مرکزای ولسوالی ها برعلاوه ی سلاح وموهمات دوفایده دیگری هم برای مجاییدین داشت: اول- بیکفایتی دولته ثابت میکد ومستقیماٌ بمردوم میفاماند که دیگه دولت وقانون نیس و هرکس که دمنطقه زورداشته باشه هم دولت اس وهم قانون که باید ازواطاعت شوه و خامخا زور باکسی بود که سلاح داشت ودونفر مسلح پشت سریش ایستاد بود. دوم- بهر اندازه که مردوم بیکار، بیکاره وبیسواد میشدند بفایده ی مجاییدین بود چرا که مجاییدین از مابین امی مردم نفرگیری میکدند. کسی را بپول و کسیرا بعقیده و کسیرا هم بزور مجبور میساختند که با مجاییدین همکاری کنند. یک روزی ازروزها، هیچ یادوم نمیره که چند نفر آدمهای مرموز و مجهول الهویه بمکتب ما آمدند سر ورویشانه با لنگی ها بسته بودند فقط چیشمای شان مالوم میشدند وبس..و گفتند که جهاد شروع اس و مکتبها باید بسته و معلمین باید بمجاهدین بپیوندند. ما هرقدر که دلیل گفتیم فایده نکد و امو آدما با نشان دادن سلاح و زور بما فاماندند که اگه قبول نکنیم نه تنها خودمارا که فامیل و آل واولاد مارا هم نابود میکنند. اونا برملا گفتند: " هرکس که باما نیس برضد ما اس." شنیده بودیم که دباضی جایای اوغانیستان مجاییدین مکتبها را سوختانده و استادان را حلال کده بودند.. ماهم دیدیم که مارا نه دست ستیز و نه پای گریز اس، دولت زور وقدرت نداشت که ازما دیفاع میکد، ازماچه که ازخود دیفاع کده نمی تانیست. وباز گذشته از هرچیز، چندان دولتی هم نبود که آدم به او دل بسته میکدو پشتی شه محکم میگرفت. هدفوم امو شعارای مردمی اس که دولت د روزای اول انقلابش سر داده بود و امو وعده های اس که بمردوم میداد، همونای که پسان کلیش بضد مردوم تبدیل شده بودند. کدام کور؟ کدام کالی؟ و کدام دودی؟ روز بروز مردومه کشته رفته میرفتند و خانای مردومه هم خراب کده..شعارهای فاشیستی دیگه ازقبیل سرشان از دولت، مال وناموسشان از شما که از طرف عبدالله برادر امین در پغمان و والی سمنگان الله داد طوفان برای سربازان و سپاهیان انقلاب، برضد هزاره های بامیان و دره ی صوف داده شده بود، ماهیت رژیم را خوب نشان میدادند. بلی! چهره ی اصلی و واقعی دولت د ظرف یکسال بری کل مردوم اوغانیستان افشاء شده بود. اگر چه خودشان از دیکتاتوری پرولتاریا لاف میزدند و گزاف میگفتند اما در حقیقتیش دیکتاتوری تیپ فاشیستی یک شخص و یک قبیله بود.. به امی خاطرا هم ما وهم یک تعداد زیاد دیگرمردماییکه آنقدر هم خوشبین مجاهدین و نظریات بنیاد گرایانه و اخوانی گری شان نبودیم مجبور شدیم که در پهلوی شان بیاستیم و همو سلاح دانش و منطق یعنی قلم را به سلاح جنگ و وحشت یعنی تفنگ و همو لباس انسانیت وشرافت یعنی دریشی معلمی را به لباس حیوانیت پلنگی تبدیل نماییم. و ای هم شد دلیل،علت وتاریخچه ی مجاهد شدن ما..
ادامه دارد.
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
| آخرین به روز رسانی در دوشنبه ، 16 شهریور 1388 ، 01:21 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران










