نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| فــریــادی در ســوگ تــو |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط نیلوفر ظهوری |
| چهارشنبه ، 18 خرداد 1390 ، 12:08 |
|
یک بلی و بعد... آگاهی تلخ: یکی از عزیزترینان به جاودانگی پیوست. راستی کسی که می میرد بسیار عزیز می گردد. این عزیز در زندگی اش نیز عزیز ترین بود. کسی که یک عمر به خانواده و مردمش خدمت می کرد؛ کسی که شهامت را با بردباری گره زده بود و خودگذری تصاویر تکراری عمرش بود که از آن ها فلم ایثار گری یک زن را می شد به تماشا نشست. انجنیر ناظره بدخش، تندیس خدمتگاری و مهر، آن که برگ هایی را در آب رها می کرد تا پناهگاه مورچه گان از غرق شدن باشد. او با شورا های محلی یک هزار و ششصد دهکده به تماس بود و تلاش داشت تا زمینه ی کمک های مادی را به مردمش مساعد بسازد؛ کسی که پیوسته می کوشید مصدر خدمتی باشد. وطنش را و ملتش را عاشقانه دوست داشت. از سال دوهزار و دوی میلادی تا کنون ریاست دفتر همبستگی ملی ان اس تی (NST) را در فیض آباد عهده دار بود. مؤسس و سازمانده انجمن زنان رضا کار بدخشان بود و مدتی هم استاد دانشگاه. تمام زندگی اش کارنامه های خدمتگاریست. با تأسف که در اثر یک حادثه ی ترافیکی جان به جان آفرین تسلیم نمود. روحش شاد و یادش پیوسته گرامی باد. همین که تمام خاطره هایش در نوار ذهنم تکرار می شد، چشم هایم خاموشانه چیزی به دامنم می بخشید و گلویم در انحصار عقده هایی بود که باید آب می شدند. گنجشک ها می خواندند، گنجشک ها این بار مرثیه های شان را از چشمان من فریاد می کردند. گنجشک ها هم می میرند.
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




گنجشک ها همیشه می خوانند؛ کسی نمی داند کدام موضوع در سرایش شان تکرار می شود. گنجشک ها شاید مرثیه هم می خوانند؛ گنجشک ها هم می میرند. گنجشک ها می خواندند که زنگ تیلفون سمفونی شان را برهم زد. زنگ تیلفون این بار در اعصاب من نواخته می شد، چشم چپم می پرید. گنجشک ها به زنگ تیلفون اعتنائی نداشتند، فقط آرامش من بود که آماجگاهش قرار می گرفت.






