نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| عشـــق از دیـــدگـــاه اقبـــــال |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط عزیزاحمد حنیف |
| شنبه ، 16 آبان 1388 ، 16:03 |
|
در این نبشته ضمن نقل قول از اقبال شناسان بزرگ ایرانی مانند محمد بقایی ماکان مؤلف 25جلدی آثار و افکار اقبال، پروفیسو از ابیات و نوشته های خود اقبال نیز استفاده صورت گرفته است تا معنا و مفهوم عشق از نظر این اندیشمند بزرگ اسلامی در قرن بیست، که نسبت به تفسیرهای که در گذشته از عشق به جا مانده است، تا حدی متفاوت می باشد، برای خواننده بیشتر واضح گردد.
محمد بقایی ماکان در این باب می نویسد: "کلمه عشق در اشعار اقبال به خلاف دیگر شاعران که برخی به عشقهای انسانی و گروهی به عشق های عارفانه نظر دارند، آمیزه یی است از دوجنبه الهی واجتماعی"(1). عشق از نظر اقبال عبارت است از شور و جذبه و هیجان و تحرک خاصی که از نیروی ایمان در وجود آدمی زنده و پویا می شود و آدمی را به تلاش و تپش وا میدارد. در بیتی می گوید: تپش از زندگانی تپش است جاودانی همه ذره های خاکم دل بی قرار بادا مؤلف کتاب گرانسنگ «ایدئولوژی انقلابی اقبال» در باب عشق از دیدگاه اقبال می نویسد: "آیه مبارکه (فسوف یأتی الله بقوم یحبهم و یحبونه) عرفاء را متوجه ساخته بود که رشته مرتبط کننده مسلمان با مراد خویش همان محبت است... محبت الهی به بندگان مخلصش می رسد؛ به آنها جرأت می دهد که با او عشق بورزند... فقهاء و متکلمین به طور عموم تجلی عشق به خدا را به صورت اطاعت از اوامر و نواهی او و زندگی خود را در خطر افکندن برای بر افراشتن پرچم پیام او می دیدند؛ رابعه عدویه از این تزگام فراتر نهاد و عشق را برای خدا به عنوان یک آتش (احساسات و عواطف جهت رسیدن به محبوب) تفسیر کرده است"(2). علی محمد نقوی که به نظر راقم این سطور نسبت به همه اقبال شناسان، معنا و مفهوم عشق را از دیدگاه اقبال خوبتر درک کرده است و تصویر زیبایی از آن دارد، در این باب می نویسد: "غزالی به این نتیجه رسید که عشق متعالی ترین عاطفه و احساس در انسان می باشد که ابدی است و زوال ندارد و نتیجتاً خدا که ذات ابدی و کمال مطلق است تنها همو شایسته عشق ورزیدن است چرا که عشق چیزی است ابدی و با پدیده های گذرا جور نمی آید؛ اقبال نیز در حقیقت همان آوای غزالی را که متفکر اصیل اسلامی بود ادامه داد". این نویسنده در باب عشق اضافه می کند: "ابرمردان تاریخ که تحولات عمیق و گسترده را در طول قرون به وجود آوردند، کسانی بودند که در آتش عشق تپیده و از این راه نیروی شگرف و عظیمی را به دست می آورده اند؛ اینها یا به خدای خویش یا به جامعه و ملت خویش یا به انسانیت یا به گروهی خاص یا به هدف خاصی عشق ورزیدند، و در نتیجه، نیرویی آنچنان به وجود آوردند که بتوانند زمان را زیر و رو گردانند به ویژه کسانی که به خدا عشق می ورزند نیروی خداگونه و قهاری خداوندی را به دست می آورند". زنده کن باز آن محبت را که از نیروی او بوریای ره نشینی در فتد با تخت کی در جهان امروز حیله گری ها و دسیسه و مکر و فریب ها زیر عنوان سیاست و علم و دپلوماسی حکمفرما است و انسان را تا پرتگاه انهدام و سقوط کامل رسانیده است، آنچه امروز از همه بیشتر لازم است عنصر عشق و محبت و ایمان است که بتواند انسان بیچاره را که بر کهکشانها و ماه و انجم گام گذاشته، نجات و سکون و صفا بخشد"(3). توجه شود به ابیات شاعر در باره عشق: دوش به راهبر زند، راه یگانه طی کند می ندهد به دست کس، عشق زمام خویش را و همانطور: تیشه اگر به سنگ زد، این چه مقام گفتگوست عشق به دوش می کشد این همه کوهسار را عشق به سرکشیدن است، شیشه کاینات را جام جهان نما مجو، دست جهان گشا طلب عشق در صحبت میخانه به گفتار آید زانکه در دیر و حرم محرم اسرارش نیست ندارد عشق سامانی ولیکن تیشه یی دارد خراشد سینه کهسار و پاک از خون پرویز است عشق از این گنبد در بسته برون تاختن است شیشه ماه ز طاق فلک انداختن است عشق اندر جستجو افتاد و آدم حاصل است جلوه ی او آشکار از پرده آب و گل است علی محمد نقوی در جای دیگر از کتاب خویش، در باره عشق از دیدگاه اقبال می گوید: "احساس عشق و عرفان و میل شدید برای تماس و تقرب به کمال و زیبایی و حقیقت نهایی در سرشت انسان عجین شده است"(4). از دیدگاه نقوی "عشق و محبت همیشه با بیتابی ها و بی قراری ها توأم است و این بی قراری ها انسان را از زندگی و حرکت و پویایی و زایایی می دهند؛ تمامی فرهنگ زاییده این بی تابیها است، انسان به سادگی به تجربه والای عرفانی دست پیدا نمی کند، بلکه اول از هزاران تاب و تب و طلاطم ها می گذرد"(5). ز عشق درس عمل گیر و هرچه خواهی کن که عشق جوهر هوش است و جان فرهنگ است آنچه از مطالعه آثار و افکار شاعر در رابطه به عشق به دست می آید همان مفهوم ایمانی و الهی آن است که پیامبر بزرگوار اسلام به پیروانش تعلیم داد و با آن، در مسیر زندگی شان تغییر کلی وارد آورد و برای مفاهیم زندگی انسان، تعریف های دیگر (متفاوت از گذشته) وضع کرد. به عقیده اقبال، عشق بالاترین مرتبه ایمان است که مشت خاک (انسان) را جرأت می بخشد تا خود را به آتش زند و به بحر افکند و مانند نی به سوی نیستان حرکت کند. اقبال با تأثر عمیق از ایمان صدیق و عمر و عثمان و علی و سایر یاران راستین پیامبر که به تعبیرهای بلند و گونه گونی در جاهای مختلف از آن بزرگواران یاد می کند، کلمه ای غیر از عشق نیافته است تا از احساسات و عواطف درونی و وجود لبریز از عشق آنها در قالب سخن، تعبیر نماید. در تفسیر سوره اخلاص حضرت ابوبکر صدیق را یارِ غار و بدر و قبر پیامبر وکلیم اول سینای امت اسلام خوانده و می گوید: من شبی صدیق را دیدم به خواب گل زخاک راه او چیدم به خواب گفتمش ای خاصه خاصان عشق عشق تو سرمطلع دیوان عشق در مجموعه اسرار خودی علی فرزند ابی طالب را سرمایه عشق خوانده و می گوید: مسلم اول شهِ مردان علی عشق را سرمایه ایمان علی در جای دیگر از فاطمه ی زهرا دختر پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم یاد نموده و حسین فرزند علی را مرکز پرگار عشق و کاروان سالار عشق می نامد: مادر آن مرکز پرگار عشق مادر آن کاروان سالار عشق حادثه کربلا و جانبازی عاشقانه حسین در حضور خدایش، یکی از مواردی است که به باور شاعر، پروردگار خواسته است، چهره اصلی عشق را در وجود حسین بنمایاند؛ چنانچه می گوید: آن شنیدستی که هنگام نبرد عشق با عقل هوس پررو چه کرد؟ آن امام عاشقان پور بتول سرو آزادی ز بستان رسول سرخ رو عشق غیور از خون او شوخی این مصرع از مضمون او اقبال به خاطرط پیمودن جاده وسیع عشق و تماشای زیبایی های عالم هستی، زانوی ارادت به نزد مرشد بزرگ، مولانا جلال الدین محمد بلخی خم کرده و عشق را از مولوی آموخته است؛ طوری که خود می گوید: نکته ها از پیر روم آموختم خویش را در حرف او واسوختم پیر رومی مرشد روشن ضمیر کاروان عشق و مستی را امیر رومی آن عشق و محبت را دلیل تشنه کامان را کلامش سلسبیل در بازسازی اندیشه می گوید: "قلب نوعی کشف و شهود یا بینش درونی است که در کلام زیبای مولوی قوت از انوار خورشید می گیرد و مارا با جلوه هایی از حقیقت، متفاوت از آنچه که از طریق ادراک حسی حاصل می شود، آشنا می سازد". مولانا در بیتی می گوید: شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما اینکه عشق چیست و چگونه در وجود آدمی ظهور می کند؟ از دیدگاه اقبال، معنا و مفهوم گسترده یی دارد که در این رابطه بهتر است اقوال برخی اندیشمندان را نقل کنیم. محمد بقایی ماکان در کتاب «اقبال با چهارده روایت» بحثی دارد زیر عنوان «عقل و عشق از دیدگاه اقبال» که در قسمتی از آن تصویر زیبایی از عشق را در اختیار خواننده قرار می دهد؛ او می گوید: "اقبال همچون مولوی، عشق را رمز زندگی می داند. به عقیده او عشق حجاب چهره هستی را می درد. زیر وبم نوای هستی و نیستی سر در عشق دارد. حرکت ستارگان و اتحاد ذرات عالم، شور انگیزی یک پارچه حیات، شوق رویش در نبات و تعالی آدمیان، همه از آیات عشق است. عشق تمامی حقارت ها و ضعف هارا با آتش خود می سوزاند وخاکستر می کند. وقتی عشق بر قلب حاکم شد، آنگاه آدمی خود را فراموش می کند و عاشق آدم و عالم می شود. در این حالت است که انسان مفهوم واقعی زندگی را در می یابد. عشق سرچشمه اصول متعالی اخلاقی است. علت حرکت در جهان ماده است. زمین و آسمانها به نیروی عشق در چرخشند. عشق سبب رشد نبات است و عامل حرکت در موجود مدرک. عشق مراحلی دارد که انسان کوشش کند به حد متعالی آن دست یابد"(6). به همین دلیل است که شاعر به عشق می نازد و باور دارد که عشق از قید زمان و مکان بیرون بوده و جاودان هست وهیچگاه غم نابودی ندارد: عشق را نازم که بودش را غم نابود، نی کفر او زنار دار حاضر و موجود، نی عشق اگر فرمان دهد از جان شیرین هم گذر عشق محبوب است و مقصود است جان مقصود، نی وهمانطور: در بود و نبود من اندیشه گمان ها داشت از عشق هویدا شد این نکته که هستم من ای عالم رنگ و بو این صحبت ما تا چند مرگ است دوام تو عشق است دوام من عشق، با نیروی خلاق معنوی ای که از سوی پروردگار با خود دارد، آدمی را جرأت می بخشد تا در راستای رسیدن به اهداف بزرگ و آرمانهای بلند خود، گامهای استوار و امیدوار بردارد، و برای انسان، قدرت و توانمندی خارق العاده ای می بخشد تا به کارهای بزرگ اقدام نماید. پیامبران الهی و اشخاص بزرگی که در مقاطع مختلف تاریخ، در تغییر و تحول جهان نقش ایفا نموده اند، از نیروی عشق برخوردار بوده اند. پروفیسور سیدین در این باب می گوید: "عشق سبب تمرکز و فزونی نیروهای باطنی افراد بزرگ می شود و اهداف آنان را با مقاصد الهی همانند می سازد. از این روست که پیامبران، پیشوایان دینی و شهدای بزرگ، توانستند در راه حق از سطح انسانهای فانی برتر روند و دست به اعمال معجزه آمیز و مسحور کننده ای بزنند"(7). دکتر مشایخ فریدنی با تأیید این مطلب در کتاب سودمند خویش زیر عنوان «نوای شاعر فردا» می نویسد: "عشق لطیفه ای جان بخش و نیروی محرکه خودی است. عشق محور و اساس هرجنبش و کوشش است. عشق، محمد مصطفی را برای ادای رسالت توانا ساخت و او را موفق نمود تا با کلید دین در دنیا و زندگی بهتر را به سوی فرزندان انسان بکشاید"(8). در بخش سوم از مجموعه اسرار خودی «در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد» ابیات زیادی در باب عشق دارد که چندی از آن را طور نمونه یاد آور می شویم: نقطه نوری که نام او خودی است زیر خاک ما شرار زندگی است از محبت می شود پاینده تر زنده تر، سوزنده تر، تابنده تر از محبت اشتعال جوهرش ارتقای ممکنات مضمرش فطرت او آتش اندوزد ز عشق عالم افروزی بیاموزد ز عشق عشق را از تیغ و خنجر باک نیست اصل عشق از آب و خاک و باد نیست در جهان هم صلح و هم پیکار عشق آب حیوان تیغ جوهر دار عشق از نگاه عشق خارا شق بود عشق حق آخر سراپا حق بود عاشقی آموز و محبوبی طلب چشم نوحی قلب ایوبی طلب کیمیا پیدا کن از مشت گلی بوسه زن بر آستان کاملی شمع خود را همچو رومی برفروز روم را در آتش تبریز سوز هست معشوقی نهان اندر دلت چشم اگر داری بیا بنمایمت عاشقان او زخوبان خوبتر خوشتر و زیباتر ومحبوب تر دل ز عشق او توانا می شود خاک همدوش ثریا می شود شاعر، در این باب وقتی سخن سر می کند، ناگهان پیامبر بزرگوار اسلام که قافله سالار عشق و ایمان است، در نظرش جلوه گر می شود که خانه ی دلش با نور محبت الهی، آذین بسته است. خاک نجد از فیض او چالاک شد آمد اندر وجد و برافلاک شد در دل مسلم مقام مصطفی است آبروی ما ز نام مصطفی است طور موجی از غبار ناقه اش کعبه را بیت الحرم کاشانه اش بوریا ممنون خواب راحتش تاج کسری زیر پای امتش ماند شبها چشم او محروم نوم تا به تخت خسروی خوابید قوم وقت هیجا تیغ او آهن گداز دیده ی او اشکبار اندر نماز از کلید دین در دنیا کشاد همچو او بطن ام گیتی نزاد در نگاه او یکی بالا و پست با غلام خویش بر یک خوان نشست امتیازات نسب را پاک سوخت آتش او این خس و خاشاک سوخت شاعر به همین ترتیب ارادت خود را به پیامبر بزرگوار اسلام اظهار نموده و آنچه در اندیشه دارد، جرعه ای از باده ناب معرفت الهی میداند که آنحضرت صلی الله علیه وسلم به جامش ریخته است: مست چشم ساقی بطحاستیم در جهان مثل می و میناستیم شور عشقش در نی خاموش من می تپد صد نغمه در آغوش من من چه گویم از تولایش که چیست خشک چوبی در فراق او گریست هستی مسلم تجلی گاه او طورها بالد ز گرد راه او خاک یثرب از دو عالم خوشتر است ای خنک شهری که آنجا دلبر است پروفیسور سیدین می گوید: "اقبال در تفسیر اهمیت معنوی فاجعه کربلا و شهادت حسین –نوه پیامبر- می گوید که جام وجود امام، لبالب از ناب ترین باده عشق بوده است –یعنی عشق به حق- و همین عشق بوده است که در او شهامت و مقاومتی فوق بشری به وجود آورد و سبب شد که بتواند بر نیروهای پلید و شیطانی به ظاهر شکست ناپذیر فایق آید"(9). در رموز بیخودی می گوید: مؤمن از عشق است و عشق از مؤمن است عشق را ناممکن ما ممکن است مؤلف کتاب «ایدئولوژی انقلابی اقبال» می گوید: "انسان به طور طبیعی در این عالم یک احساس غربت، و نی بریده از نیستانش که همواره از جدایی، اضطراب و حسرت، انتظار وعشق می نالد... این احساس جدایی، عشاق را همیشه مثل سیماب بی قرار و بی تاب و در هیجان و طلاطم و تب و تاب و التهاب نگه می دارد، امواج ملتهب این طوفان چنان بر دیواره ی وجود انسان میزند که صدی شکستن استخوان را نیز احساس می کند"(10). علی محمد نقوی اضافه می کند: "عشق و محبت عنصری است که انسان را تا تجربه وجودی و مرحله خودآگاهی و خودیابی پیش می برد؛ عشق و محبت سبب انفجار دردونی خودآگاهی و خودیابی شخصیت یک انسان می شود و او را تا آستانه تجربه وجودی پیش می برد و تالامتناهی میرساند؛ عشق جرقه آتش است که ناگهان انبار درونی انسان را شعله ور می سازد، شعله هایی که همه زباله ها وظلمت های ناشی از جهل اندیشه و خوف و وسوسه ها و ترس ها را خاکستر می کند و فرد و جامعه ار قادر می سازد که امکانات وجودی خویش را تحقق بخشد"(11). نویسنده این کتاب در باب عشق علاوه می کند: "عشق و ایمان است که آن نیرو وقدرت را می دهد که جهان وجود را دگرگون سازد و تاریخ را جهت دهد، بدون سوختن در آتش عشق و ایمان نه امکان دارد که انسان زور خیبر گشایی را به دست آورد و نه می تواند غزالی ها و سقراط ها و مولانای رومی ها را به وجود آورد و برای مولوی بودن لازم است که انسان مثل او، در عشق و محبت ذوب شود؛ در مقولات اقبال، عشق عنصری است که انسان را تا کمال مطلق پیش می برد، پلی است که یک مشت خاک تیره (انسان) را با نور درخشان آسمانی و گیتی(الله) مرتبط می سازد... بدون عنصر عشق و ایمان، شخصیت یک فرد و ملت نمی تواند بارور شود؛ عشق در حقیقت عنصری است که کاینات وجود را پا برجا نگهداشته است"(12). در جایی می گوید: عشق است که در جانت یک کیفیت انگیزد از تاب و تب رومی تا حیرت فارابی این حرف نشاط آور می گویم و می رقصم از عشق دل آساید با این همه بیتابی و همانطور: سوز سخن ز گردش پیمانه ی دل است این شمع را فروغ ز پروانه ی دل است مشت گلیم و ذوق فغانی نداشتیم غوغای ما ز گردش پیمانه ی دل است مؤلف ایدئولوژی انقلابی اقبال می گوید: "عشق است که انسان را وادار می کند که از منافع مادی خود بگذرد و کوششهای دنیوی را نادیده بگیرد و به خاطر ایدئولوژی و ایده آل و مراد و مطلوب خود، ابراهیم وار در آتش های نمرودی خود را بیافکند که آنرا گلزار کند و علی وار در بستر خطرها زیر سایه شمشیرها و نیزه ها بخوابد و حسین وار خود را درکام مرگ بیاندازد که بساط یزیدی را برای ابد همیشه از جهان برچیند؛ فقط عشق و ایمان است که می تواند انسان را برای این گونه قهرمانی ها آماده سازد و فقط عشق است که سیر انسان را تا کمال مطلق، میسر سازد که گفته شده است: (و إلی ربک المنتهی)". همانطور: "محبت و عشق است که زندگی را رنگ می دهد، بدون عشق و محبت، زندگی بی رنگ و بی مزه است؛ بزرگترین خلاقیت های هنری و ادبی از عشق و محبت سرچشمه گرفته است، عشق، فرهنگ ها را به وجود آورده است؛ اگر عشق و محبت در جهان نباشد همه جوششها و تراوشهای هنری و شعری و ادبی و فرهنگی خشک می شود و زندگی به یک کویر سوزان تبدیل می شود"(13). اقبال می سراید: از محبت جذبه ها گردد بلند ارج می گیرد از او ناارجمند بی محبت زندگی ماتم همه کار و بارش زشت و نامحکم همه عشق صیقل میدهد فرهنگ را جوهر آیینه بخشد سنگ را همچنان: تپید عشق و در این کشت نا به سامانی هزار دانه فرو کرد تا درود مرا در رابطه به خلقت آدم می گوید که عشق قبل از آدم وجود داشت؛ وقتی آدم پیدا شد: نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد و این هم نمونه هایی دیگر از شعر اقبال در باب عشق: به دیریان سخن نرم گو که عشق غیور بنای بتکده افکند در دل محمود عشق مانند متاعی است به بازار حیات گاه ارزان بفروشند و گران نیز کنند تا تو بیدار شوی، ناله کشیدم، ورنه عشق کاری است که بی آه و فغان نیز کنند عشق ز پا در آورد، خیمه شش جهات را دست دراز می کند، تا به طناب کهکشان یم عشق کشتی من، یم عشق ساحل من نه غم سفینه دارم، نه سر کرانه دارم وادی عشق بسی دور و دراز است ولی طی شود جاده صدساله به آهی گاهی عشق شور انگیز را هر جاده در کوی تو برد بر تلاش خود چه می نازد که ره سوی تو برد در مجموعه «افکار» زیر عنوان «عشق» می گوید: فکرم چو به جستجو قدم زد در دیر شدو در حرم زد در دشت طلب بسی دویدم دامن چون گرد باد چیدم آگاه ز هستی و عدم ساخت بتخانه ی عقل را حرم ساخت چون برق به خرمنم گذر کرد از لذت سوختن خبر کرد سرمست شدم ز پا فتادم چون عکس ز خود جدا فتادم خاکم به فراز عرش بردی زان راز که بر دلم سپردی واصل به کنار کشتیم شد طوفان جمال زشتیم شد جز عشق حکایتی ندارم پروای ملامتی ندارم در جاوید نامه می گوید: جنت ملا خور و خواب و سرود جنت عاشق تماشای وجود حشر ملا شق قبر و بانک و حور عشق شور انگیز، خود صبح نشور علم بر بیم و رجا دارد اساس عاشقان را نی امید و نی هراس علم ترسان از جلال کاینات عشق غرق اندر جمال کاینات علم را بر رفته و حاضر نظر عشق گوید آنچه می آید نظر عشق آزاد و غیور و ناصبور در تماشای وجود آمد جسور عشق ما از شکوه ها بیگانه رفت گرچه او را گریه مستانه رفت در جای دیگر از جاویدنامه می گوید: زندگی را شرع و آیین است عشق دین نگردد پخته بی آداب عشق دین بگیر از صحبت ارباب عشق در دوعالم هر کجا آثار عشق ابن آدم سری از اسرار عشق سر عشق از عالم ارحام نیست او زسام و حام و روم و شام نیست
آمیزش عقل و عشق از دیدگاه اقبال بحث مهم دیگری که در باب عشق از دیدگاه اقبال مطرح است، ارتباط و آمیزش عشق با عقل است که متفاوت از تمام اندیشمندان گذشته، میان این دو پدیده، آشتی داده است. آنچه که این بحث را درخور توجه برای اقبال پژوهان اقبال دوستان نموده است اینکه اقبال در بسیاری از اشعارش بالای خردگرایی عصر حاضر می تازد؛ مانند: نشان راه ز عقل هزار حیله مپرس بیا که عشق، کمالی ز یک فنی دارد وهمانطور: حدیث عشق به اهل هوس چه می گویی به چشم مور مکش سرمه ی سلیمانی محمد بقایی ماکان در این باره می نویسد: "شعر اقبال زندگی را به گونه یی تصویر می کند و دریچه یی را به سوی حیات در برابر ما می گشاید که در آن، عقل و عشق با هم عجین شده و وحدتی تمام عیار و کارساز یافته اند. توجه اقبال به عشق چندان زیاد است که علت هستی خود را در آن می بیند. او به خلاف «دیکارت» که می گفت: «می اندیشم پس هستم» و به عکس «کی یرکگارد» دیکارتی ترشرو که می گفت: «رنج می برم پس هستم» در اثبات وجود خویش گفته است: «عشق می ورزم پس هستم»؛ این زیباترین، لطیفترین، نوترین و وجد انگیزترین دلیل در اثبات وجود آدمی است"(14). در بود ونبود من اندیشه گمان ها داشت از عشق هویدا شد این نکته که هستم من پروفیسو سیدین که در حیات اقبال با وی مکاتباتی داشته است، در این باره می نویسد: "به نظر اقبال برای شناخت حقیقت دو راه وجود دارد که هریک در جهت بخشیدن و غنی ساختن زندگی، وظیفه و هدفی جداگانه و خاص دارند. ما، حقیقت را از طریق مشاهده عقلی و بررسی نشانه های آن بدانگونه که خود را در ادراک حسی می نمایاند، اندک اندک در می یابیم و به چهره این جهانی و ناپایدار آن چشم می دوزیم. این وظیفه ای است که به عقل تحلیلگر مربوط می شود. ولی با اشراق یا عشق، یعنی ادراک مستقیم از طریق «قلب» همه حقیقت را بدون واسطه آنگونه که خودرا در پرتو اشراق به ما می نمایاند ادراک می کنیم و با آن پیوند می یابیم"(15). عقلی که جهان سوزد یک جلوه ی بیباکش از عشق بیاموزد آیین جهان تابی در جای دیگر می گوید: عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست لیکن این بیچاره را آن جرأت رندانه نیست در بازسازی اندیشه می گوید: "هیچ دلیلی وجود ندارد تا تصور کنیم عقل و اشراق در دونقطه مقابل هم قرار دارند؛ بلکه هردو از ریشه سر بر می کنند و مکمل یکدیگر اند. آن یک، حقیقت را به تدریج درمی یابد و این یکباره. یکی چشم بر جاودانگی حقیقت می دوزد.. ودیگری لذت حضور همه ی حقیقت را در می یابد و به منظور این دریافت همه راه هارا برای رویت انحصاری خود می بندد"(16). محمد بقایی ماکان در پاسخ به اینکه اقبال چرا عقل را به دست کم می گیرد، گفته است: "گرچه اقبال مانند همه عارفان، عشق را بر عقل رجحان می نهد ولی این بدان معنا نیست که منکر ارزش عقل است، بلکه می گوید میان این دو باید تعادلی برقرار باشد و آدمی نباید در زندگی، تنها عقل را راهنمای خود قرار دهد"(17). در جاوید نامه می گوید: بی محبت علم و حمت مردی یی عقل، تیری برهدف ناخورده یی و همانطور: دوش به راهبر زند راه یگانه طی کند می ندهد به دست کس عشق زمام خویش را و پروفیسو سیدین در این باره می گوید: "اینکه عقل را ظاهراً خوار می شمارد در واقع اعتراضی است علیه ارزش بیش از حد و مبالغه آمیزی که به نقش آن در زندگی داده می شود. با توجه به دیدگاه خاص اقبال در می یابیم که او برای عقل و معرفت حاصل از آن که بر بنیاد آزمایش و تجربه است، بیشترین احترام را قایل می باشد". " اگر این سؤال مطرح شود که چرا اقبال به ستایش و تحلیلی که امروزه از عقل می شود معترض است؟ پاسخ این سؤال را باید در دوعامل جست، یکی در گرایشاتی که امروزه در زمینه فلسفه به وجود آمده، و دیگری در وضعیت اجتماعی-سیاسی. پیروزی های مادیگرایی این عصر و نیز موفقیت های دانش نوین چان این دوعامل را زیر سلطه خود گرفته اند که اگر نگوییم ارزش های مرتبط با اشراق (یا به تعبیر اقبال عشق) و ایمان را به کلی طرد کرده اند، دست کم می توان گفت آنها را نادیده می گیرند. از ای روست که اقبال به منظور ایجاد موازنه میان عقل و عشق یعنی دوجنبه مهم تجربه بشری که مکمل یکدیگر اند و تمدن جدید غرب تعادل شان را به م ریخته و یکی را بر دیگری رجحان نهاده، به شدت بر نقشی که «عشق» در ادراک و هدایت زندگی دارد، پای می فشارد"(18). در جاوید نامه می گوید: عصر حاضر را خرد زنجیر پاست جان بی تابی که من دارم کجاست؟ "به عقیده وی، آدمی با نیروی شهودی عشق می تواند اعجاز بیافریند، حال آنکه فاقد چنین قدرتی است... کسی که عشق را در خود می پرورد می تواند جهان را در خویشتن فرو برد نه آنکه در آن مدفون شود، از همین رو انسان عارف و اهل دل از رمز و رازش آگاه است نه زاهد عقل پیشه"(19). چنانچه می گوید: عقل ورق ورق بگشت، عشق به نکته یی رسید طایر زیرکی برد دانه زیر دام را و همانطور: عقل چون پای در این راه خم اندرخم زد شعله در آب دوانید و جهان برهم زد هنرش خاک برآورد ز تهزیب فرنگ باز آن خاک به چشم پسر مریم زد پروفیسور سیدین که تصویر زیبایی از عقل و عشق در کتاب مبانی تربیت فرد و جامعه از دیدگاه اقبال دارد، می گوید: "اینکه می بینیم نظام اقتصادی اروپا و آمریکا عاری از شفقت شده، عدالت اجتماعی از میان شان رخت بربسته، در بین گروه ها وطبقات اجتماعی منازعاتی ناگوار جریان دارد، برای تجهیزات جنگی شوقی جنون آمیز نشانم داده می شود، از آن روست که در این جوامع عقل از عشق بی بهره است"(20). در مقدمه مثنوی «چه باید کرد» می گوید: سپاه تازه برانگیزم از ولایت عشق که در حرم خطری از بغاوت خرد است زمانه هیچ نداند حقیقت او را جنون قباست که موزون به قامت خرد است به آن مقام رسیدم چو در برش کردم طواف بام و در من سعادت خرد است گمان مبر که خرد را حساب و میزان نیست نگاه بنده مؤمن، قیامت خرد است و همانطور: "شرق و غرب نتوانستند میان این دو ارزش مکمل یکدیگر، یعنی عقل و عشق، وحدت ایجاد کنند، هرکدام یکی را از این دو برگزیدند و لاجرم گرفتار مصایب گونه گون شدند. غرب روح خود را در تلاش برای تسخیر جهان ماده از کف داد، و شرق به پرورش مکتب دروغینی پرداخت که حاصل آن دوری گزیدن از مردم و بی تفاوتی نسبت به ضعف و اسارت سیاسی و فکری آنان بود. به این ترتیب نیروهای معنوی و فعال روح انسان در محصور قرار گرفتند و زندگی در هر دوجامعه به انحطاط گرایید"(21). جاوید اقبال، فرزند گرامی اقبال در کتاب سه جلدی «زندگی نامه اقبال» می نویسد: "قلب هر انسان مشتاق حقیقت است. مشاهده حقیقت دو راه دارد: یکی سمعی و بصری، و دیگری قلب یا به تعبیر قرآن «أفئدة»؛ اروپا سعی خود را محدود به طریق سمعی و بصری کرد و «أفئده» را رها ساخت. مسلمانان توجه خود را به «أفئده» معطوف داشتند و از طریق سمعی و بصری هیچ استفاده یی نکردند"(22). در بیتی خطاب به غرب می گوید: دانش آموخته یی دل ز کف انداخته یی آه از آن نقد گرانمایه که درباخته یی و همانطور: شرق حق را دید و عالم را ندید غرب در عالم خزید از خود رمید پروفیسور سیدین در باب آمیزش عقل و عشق از دیدگاه اقبال اضافه می کند: "هدف اقبال آنست که میان قدرت ناشی از دانش و نیروی نظر و درون نگری که از مواهب عشق یا اشراق است، باردیگر ارتباط برقرار سازد. او می بیند که «نظر» بدون قدرت، تعالی اخلاقی می آورد ولی نمی تواند فرهنگی پایدار عرضه کند، و قدرت بدون نظر نیز بدل به عاملی مخرب و تهی از عواطف انسانی می شود. هردو باید برای گسترش معنویت بکوشند. او می خواست به نسل خود که در بی دینی غرقه بود بفهماند که امروزه باید عقل را به خدمت عشق در آورد، زیرا تنها از این طریق است که می توان اطمینان یافت بشر از نیروی عظیم علم در راه اهداف انسانی و مقاصد سازنده اسفاده خواهد کرد. زمانی از اقبال خواسته بودم تا توضیح دهد چه رابطه یی میان علمی که از عقل حاصل می شود با علمی که در نتیجه عشق یا اشراق است، می بیند؟ او در پاسخم نوشت: «کلمه علم را معمولاً به معنای علم مبتنی برحواس به کاربرده ام. این همان علمی است که به انسان قدرت می دهد و باید در خدمت دین باشد. اگر تابع دین نباشد، نیروی شیطانی است. همانطور که در جاویدنامه گفته ام، چنین علمی، نخستین گام به سوی علم واقعی است. علمی که در شعور نمی گنجد و آخرین مرحله ی آن به ذات حق ختم می شود، عشق یا اشراق نام دارد، در ارتباط میان علم و عشق ابیات فراوانی در جاویدنامه آمده است. مسلمان باید سعی کند تا برچنین علمی که مبتنی برحواس و منبع نیروهای بی پایان و نامحدود است قبای مسلمانی بپوشاند. یعنی همان که گفته ام «بولهب را حیدر کرار کن» اگر این بولهب حیدر کرار بشود، یعنی چنانچه قدرت علم تحت تأثیر دین قرار گیرد و از آن ملهم شود، برای نوع بشر، یکپارچه رحمت می شود"(23). از همین جاست که می گوید: بگذر از عقل و در آویز به موج یم عشق که در آن جوی تنک مایه گهر پیدا نیست علم تا از عشق برخوردار نیست جز تماشا خانه ی افکار نیست این تماشا خانه سحر ساحری است علم بی روح القدس افسونگری استس عقل در کوهی شکافی می کند یا به گرد او طوافی می کند کوه پیش عشق چون کاهی بود دل سریع السیر چون ماهی بود عشق شبخونی زند بر لامکان گور را نادیده رفتن از جهان عشق با نان جوین خیبر گشاد عشق در اندام مه چاکی نهاد از همین باب: عقل سفاک است و او سفاک تر پاک تر، چالاک تر، بی باک تر عقل در پیچاک اسباب و علل عشق چوگان باز میدان عمل عقل صید از زور بازو افکند عقل مکار است و دامی می زند عقل را سرمایه از بیم و شک است عشق را عزم و یقین لاینفک است آن کند تعمیر تا ویران کند این کند ویران که آبادان کند عقل چون باد است ارزان در جهان عشق کمیاب و بهای آن گران عقل می گوید که خود را پیش کن عشق گوید امتحان خویش کن عقل با غیر آشنا از اکتساب عشق از فضل است و با خود در حساب عقل گوید: شاد شو آباد شو عشق گوید بنده شو آزاد شو عشق را آرام جان، حریت است ناقه اش را ساربان، حریت است زندگی در اندیشه اقبال زمانی خوشایند است که عقل و عشق با هم بیامیزند و هردو یکجا به جستجوی حقایق بپردازند. "شعر اقبال، زندگی را به گونه ای تصویر می کند و دریچه ای را به سوی حیات در برابر مان می گشاید که در آن عقل و عمل و عشق با هم عجین شده و چنان وحدت تمام عیار و کارسازی یافته اند که می توانند با پدید آوردن فردیتی فنا ناپذیر برای انسان بر دسایس مرگ نیز غلبه کنند و آنرا به زانو در آورند. به راستی چه تضاد تأسف آوری میان تعلیم و تربیت کنونی ما و تعلیم و تربیتی که بر بنیاد این بینش متعالی است، وجود دارد"(24). عقل و عشق دو نیروی خارق العاده ای است که یکی از طریق حواس و دیگری از طریق اشراق به کشف حقایق اشیاء و تحلیل و تشخیص مسایل مربوط به زندگی انسان، فعالیت می کنند؛ اگر آدمی بخواهد میان این دو پدیده آشتی برقرار سازد، در پرتو آیین مقدس قرآنی، از طریق تلاش و تپش و ریاضت متداوم مطابق به فرامین شریعت اسلامی، می توان به آن دست یازید. قرآن کریم در بسیاری از موارد، به عقل اهمیت می دهد، و آنرا مکلف و مسوول در برابر خدا معرفی میکند؛ تمام اندیشمندان اسلامی بدین نظر اند که انسان مؤمن باید عقل را در خدمت عشق وایمان قرار دهد تا سعادت و رستگار دنیا و آخرت گردد. در درازنای تاریخ بشر بدبختی تمام امت ها از همین نقطه آغاز شده که عقل را از عشق جدا کرده اند. اقبال بزرگ برای بازسازی اندیشه دینی در اسلام، یگانه راه نجات امت اسلامی از بدبختی های قرن حاضر، و برگشت دوباره به شکوه و فر حاکمیت اسلامی، عقل و عشق را به هم می آمیزد تا رهبران قشری ما که هریک متفاوت از دیگر، در محل خاص خویش، از اسلام نمایندگی می کند، به آن متوجه گردند، و از این طریق بتوانند، وحدت، ترقی و خوشبختی را برای انسان راه گم کرده قرن حاضر که به اینسو و آنسو در تلاش است، پیشکش نمایند. پانوشت ها: (1) شرار زندگی: ص157. (2) ایدئولوژی انقلابی اقبال: ص140. (3) همان: ص 141-142. (4) همان: ص90. (5) همان: ص109. (6) شرار زندگی، ص84. (7) مبانی تربیت فرد و جامعه: ص169. (8) نوای شاعر فردا: ص21. (9) مبانی تربیت فرد و جامعه از دیدگاه اقبال: ص170. (10) ایدئولوژی انقلابی اقبال: ص109. (11) همان: ص135. (12) همان: ص136. (13) همان: ص139. (14) اقبال با چهارده روایت: ص93. (15) مبانی تربیت فرد وجامعه از دیدگاه اقبال: ص154. (16) بازسازی اندیشه دینی در اسلام: ص34. (17) اقبال با چهارده روایت: ص86. (18) مبانی تربیت فرد وجامعه از دیدگاه اقبال: ص157-158. (19) اقبال با چهارده روایت: ص88. (20) مبانی تربیت فرد وجامعه: ص159. (21) همان: ص167. (22) زندگی نامه اقبال: 3/66. (23) مراجعه شود به مبانی تربیت فرد و جامعه از دیدگاه اقبال: ص 160-164. (24) همان: ص175-176.
عزیزاحمد حنیف پنجشیر، 7/11/2009 این ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید 0093-0-700029156
«خودی» در اندیشه اقبال این نبشته قسمت های هفدهم و هژدهم از شرح و تفسیر مقدمه «اسرار خودی» نوشته علامه اقبال زیر عنوان «از عقل تا به عشق» است که در دوهفته نامه «پیام قلم» به نشر رسیده و به زودی انشاء الله در مجموعه ای زیور چاپ خواهد پوشید. علامه اقبال در نتيجه ارشادات مولوي، از اسرار خودي پرده برداشته و از اعجاز و كوايف آن در وجود انسان لب به سخن كشوده است. كشف و درك خودي در وجود آدمي به تفسير خاصي كه از شاعر به جا مانده در گرو ارشادات مرشد بزرگوارش مولوي بوده كه طاير انديشه اش به آنسوي عقل راه يافته و از آنجا سخن مي گويد. پس درك و شناخت درست و فهم واقعي از خودي اي كه اقبال آن را طرح كرده زماني ممكن و ميسر است، که انسان آن را تجربه نماید. از همين جاست تفسير هاي گونه گون فلسفي اي كه در رابطه به خودي اقبال از سوي برخي اقبال شناسان پاكستاني و ايراني وجود دارد، آنقدر درخور توجه براي بنده عاجز نمي باشد؛ شايد هم انديشه ي من از درك آن قاصر باشد! به خاطر معلومات بيشتر دوست داران شاعر و آگاهي بيشتر از نظريات مختلف پيرامون خودي اقبال نظرياتي را در اين بحث نقل مي كنيم: برخی دیگر از اقبال شناسان که مفاهیم ژرف و عمیق انسانی را در نظریه خودی اقبال ریشه یابی نموده اند در خور توجه این بنده عاجز بوده که از باب ریختن بحر در کوزه، فرازهایی از نوشته های آنان را با اضافات اندکی نقل می کنم، خدا کند که برای اقبال دوستان و اقبال پژوهان جالب توجه و خواندنی باشد. نخست معنا و مفهوم گسترده این واژه مخصوص شاعر را به بررسی می گیریم که به عقیده اقبال بزرگ، تمام رازهای پوشیده انسان، ارزشها وایده آل های آدمی در آن نهفته است. علی محمد نقوی یکی از اقبال شناسان ایرانی در این باب می نویسد: "در تعبیرات اقبال "خودی" عبارت است از خود آگاهی وخودیابی و خودشدن و همه امکانات خویش را متحقق ساختن؛ و انسان بخود کسی است که از موقعیت اجتماعی و فردی و وجودی خویش آگاه باشد و من فردی و اجتماعی خویش را حفظ کرده و نیرومند ساخته، امکانات وجودی و اجتماعی خویش را در یافته باشد و در صدد متحقق ساختن آنها باشد"(1). وی علاوه می کند: "از نظر متافیزیکی خودیابی و خودآگاهی که اقبال آنرا "خودی" می نامد این است که انسان آن امکانات متعالی و جودی را به علت حضور روح خدایی ای که در او نهفته است دریابد و به وسیله اشراق وجدانی خویش، یک مرتبه ماهیت ماموریت اصیل خود را که نیابت الهی و خلافت خداوندی در جهان است کشف کند. این آگاهی به صورت یک انفجار روحی و درونی، تشعشعات و انعکاسهای عظیمی را در انسان ایجاد می کند که انسان های عادی را تبدیل به قهرمانان عظیم تاریخ مثل سلمان و بلال و ابوذر می کند. در فرد فرد ما یک قهرمان نهفته است، یک رادمرد خوابیده است. وقتی ما به مرحله خود آگاهی و خودیابی می رسیم و خودی خویش را متحقق می کنیم، ناگهان آن قهرمان که در همه جا و جود دارد، بیدار می شود و خاک را تبدیل به کیمیا می کند و شخصیت های عظیمی به وقوع می پیوندد، شخصیتهایی که ساخته تاریخ نیستند بلکه تاریخ را می سازند"(2). احمد سروش، مصحح و مهتمم کلیات اقبال در مقدمه سودمندی که بر کلیات اقبال نوشته است، در رابطه به اهمیت خودی و محوریت آن در اندیشه اقبال، می گوید: "اسرار خودی (نخستین مجموعه شعری اقبال به زبان فارسی دری) پایه و اساس پیام اقبال است؛ این پیام بعد از چهل سالگی (چله یی که چنین مردان باید از آن بگذرند) در جان اقبال شکفت"(3). احمد سروش در ادامه می نویسد: "در باره نظریه خودی اقبال تا کنون دانشمندان و فلاسفه و متفکرین جهان مطالب بسیاری نوشته اند، به نظر من بهترین راه درک نظریه خودی، مطالعه دقیق اسرار خودی و سایر آثار خود اقبال است"(4). به گفته احمد سروش، اقبال در یکی از نامه های خود به نیکلسون، مستشرق بزرگوار انگلیسی و مفسر و مصحح و شارح مثنوی مولوی و مترجم کتاب اسرار اخودی اقبال که از قرار معلوم حین ترجمه با هم مکاتباتی داشته اند، می نویسد: "کلمه خودی به معنای وسیعی به کار رفته و به معنای میل و آرزوی بلعیدن و به خود جذب کردن است؛ عالیترین و راقی ترین شکل این معنا عبارت است از ایجاد ارزش ها و ایده آل ها و کوشش در راه تحقق بخشیدن به آنها"(5). نویسنده کتاب گرانقدر ایدئولوژی انقلابی اقبال که به باور راقم این سطور در باب خویش یگانه کتابی به شمار می رود که اندیشه متحرک وپویای انقلابی-انسانی و اسلامی شاعر و فیلسوف بزرگوار مان (علامه اقبال) را به خوبی درک کرده است از مکاتبات وی با نیکلسون یادآور شده و می نویسد: اقبال در نامه دیگری پاسخ به پرسش نیکلسون در باره نظریه خودی می نویسد: "در نوشته ها و آثارم کلمه خودی مفاهیم عمیق و ژرف متافیزیکی و اجتماعی و اخلاقی دارد و در مفهوم خودکامی و خودخواهی سخیف و تکبر و غرور به کار برده نشده است؛ اگر شما هرجا در ضمن مطالعه آثارم احساس کنید که کلمه خودی در مفهوم خود خواهی پست مناعت به کار برده شده است، لطفاً مرا متوجه سازید"(6). علی محمد نقوی به نقل از دکتور رفیع الدین یکی از متفکرین پاکستان که در باب زندگی و اندیشه اقبال آثار ارزشمندی دارد، می گوید: "دکتر رفیع الدین، یکی از متفکرین بزرگ اسلامی پاکستان و پیرو مکتب اقبال، این جریان خودیابی و خودآگاهی را که انسان عادی را تبدیل به قهرمان می کند به انفجار اتم و هسته درونی انسان تعبیر کرده است. رفیع الدین می گوید که خودی و خود آگاهی اتم درون، پر از قدرت و توانایی عظیم است که انفجار آن جهان را دگرگون می سازد، چنانچه در جهان خارج و مادی، هسته ها و ذرات ریز وجود دارد که در قلب آنان نیروی عظیم و شگفت انگیز نهفته و خوابیده است؛ این اتم ها با هسته های مادی آنقدر ریز و به ظاهر ناچیز هستند که بدون وسایل دقیق تجربی امکان ندارد کسی آنرا حس کند ولی همین هسته کوچک و ناچیز سرچشمه نیرویی آنچنان عظیم است که اگر شکسته شود و نیروی آن رها شود، انفجار آن قادر است همه جهان هستی را زیر و رو کند و به خاک و خون بکشد؛ در درون انسان نیز سرچشمه عظیمی از نیرو و توانایی نهفته است که مثل اتمها قادر به دگرگون ساختن جهان هستی است؛ این منبع سرشار از نیرو و توانایی، شخصیت اصیل یا خودی انسان است که از همان عنصر ملکوتی انسان سرچشمه می گیرد"(7). حسن یوسفی اشکوری یکی از اقبال شناسان ایرانی در رابطه به مفهوم "خودی" می نویسد: " خودی به یک معنا همان «تشخص» و «وجود مطلق» و «هستی ناب» است و بدون آن هیچ چیزی وجود خارجی نخواهد داشت"(8). "به باور اقبال جهان هستی در یک تعبیر عبارت است از همان یک «من هستم بزرگ» {یعنی وجود مطلق الهی در عالم هستی} که در حد کلی و مطلق و حقیقی آن «خدا» است و در مراتب دیگر وجود به طبیعت و انسان تسرّی پیدا می کند. البته این پدیده های وجودیدر سطح مخلوق هرکدام ذره ای از «من هستم بزرگ» اند و به بیانی از «من مطلق» و «غایی» بهره دارند. چرا که هرموجودی از آن وجود مطلق صادر شده تجلی افاضه فیض سرمدی اند"(9). به باور این نویسنده خودی در اندیشه اقبال دارای چهار بعد است: "خودی به معنای هستی و وجود یگانه (خدا و طبیعت)، خودی به معنای وحدت نوع انسان، خودی به معنای وحدت اقوام و ملل، و خودی به معنای وحدت آیینی امت اسلام در سرح کره زمین و در عمق تاریخ"(10). از همین جاست که "اقبال انسان را فرا می خواند که سوی خود برگشت نماید و خود خویش را کشف کند؛ تحقق بخشیدن به شخصیت و "من" فردی و اجتماعی و نیرومند ساختن آن و به دست آوردن خود آگاهی، هدف اصلی نظام فکری و فلسفی اقبال بوده است"(11). علی محمد نقوی، خودی اقبال را محور تمام مسوولیت ها و وجایب انسان به حیث نایب خدا در زمین دانسته و همه ارزش های انسانی را در گروِ این اصل فلسفی اقبال می پندارد: "انسان بخود، انسانی است که از نظر اخلاقی، ویژگی های خاصی دارد، انسانی است که خداگونه است. "تخلقوا بأخلاق الله" (خود را به ویژگی های خدایی بیارایید) به کسانی گفته شده است که خویشتن خود را دریافته اند؛ انسان بخود انسانی است که خداگونه ویژگی های خاص خدایی مثل عشق و قدرت و جمال و علم و آگاهی و اراده... در او متجلی و منعکس شده است. در مقابل این گروه کسانی که تخلیه شده از خویش هستند یا به مرحله خود آگاهی و خودیابی و خودی نرسیده اند، مقلد و دنیا جو و پفیوز و بی هدف و برون ذات و متکی بر دیگران و ضعیف وناتوان و مایوس و مکار و پر از هراس و احساس مجبوری و بیچارگی و حیله گری ها و ناجوانمردی ها هستند. اینها آدمهای پوک و پوچ و هیچ و بی محتوا هستند، شسته و روفته و واکس زده که هیچ شخصیت ندارند به قول مولوی مثل قبر کافر از برون مجلل ولی از درون سراسر قهر خداوند عزوجل وخالی وبی نور؛ اینها برده های نیازمند وذلیل ذبون و مقلد ومصرفی صد در صد هستند که فردیت و هویت ندارند مثل کوزه های میان خالی؛ می توان اینها را بی چهره ها نامید؛ لاشه های متحرک؛ هیولای انسانی و ورشکسته های معنوی که هیچ و پوچ هستند"(12). "اقبال با مطرح نمودن نظریه خودی، نمی خو اهد که انسان مثل قطره ای شود که در اوقیانوسی هویت خود را از دست بدهد بلکه می خواهد مثل صدف و گهر باشد که در قلب اوقیانوس نیز فردیت و شخصیت و هویت خود را محفوظ نگه میدارد که هرموجی که از اوقیانوس بر می خیزد به این صدف یک بوسه می زند و رد می شود؛ و راستی آیا این صدف پرورده ی همین بوسه موج های مهربان و پر از عشق اوقیانوس نیست؟ و راستی آیا این صدف زاییده ی قطره باران همان اپر نیست که از اوقیانوس برخاسته است؟"(13). محمد بقایی ماکان در کتاب سونش دینار می نویسد: "خودی آن چیزی است که زندگی افراد و ملت ها را تعیین می کند و انسان را به بلند ترین مدارج روحانی و مادی می رساند"(14). جاوید اقبال فرزند گرامی علامه اقبال در کتاب سه جلدی خویش زیر عنوان زندگی نامه محمد اقبال به نقل از زبان وی می نویسد: "من طرفدار آن نوع خودی هستم که از بیخودی واقعی به وجود می آید... بی خودی دوگونه است: یکی آنکه از مطالعه شعر عاشقانه، یا مصرف مواد مخدر مانند تریاک و شراب به وجود می آید و دیگر آنکه از فنای ذات انسانی در ذات خدا پیدا می شود؛ چنانچه در نزد برخی از صوفیان مسلمان ونیز جوکی های هندو یافت می شود. بی خودی نوع اول تا اندازه یی می تواند مفید واقع شود، ولی نوع دوم آن مخالف تمام مذاهب و اخلاق می باشد و ریشه آنها را می خشکاند. من با هردو نوع بی خودی مخالفم. به نظر من بی خودی راستین بی خودی اسلامی است و آن اینست که آدمی دست از تمایلات و تعلقات و افکار گونه گون بشوید و فقط از احکام خدای تعالی پیروی نماید چنانچه انسان در طی این طریق بی هیچ ترسی فقط رضای خدا را در نظر گیرد به مرتبه یی می رسد که در تصوف اسلامی "فنا" نامیده می شود"(15). علامه اقبال خود در بازسازی اندیشه می گوید: " دستگاه موسیقی حیات، آهنگی جز خودی نمی نوازد، نوایی که اندک اندک اوج می گیرد و در بشر به تکامل می رسد"(16). این مفهوم ضمن غزلی در زبور عجم تایید گردیده است که آنرا در ذیل نقل می کنیم: این جهان چیست صنم خانه پندار من است جلوه او گرو ی دیده بیدار من است همه آفاق که گیرم به نگاهی او را حلقه یی هست که در گردش پرگار من است هستی و نیستی از دیدن و نادیدن من چه زمان و چه مکان، شوخی افکار من است آن جهانی که درو کاشته را می دروند نور و نارش همه از سبحه و زنار من است ساز تقدیرم و صد نغمه پنهان دارم هر کجا زخمه ی اندیشه رسد تار من است پروفیسور سیدین یکی دیگر از اقبال شناسان ایرانی و نویسنده کتاب "مبانی تربیت فرد و جامعه" در باب خودی اقبال نیز سخن گفته و می نویسد: "اقبال خودی را نیروی متمرکز حیات می داند؛ مرکز پویایی آرزوها، جستجوها، آرمانها، تلاشها، تصمیمات، قدرت و عمل. خودی در زمان وجود ندارد، بلکه زمان حاصل پویایی خودی است"(17).
اقبال خود می گوید: "اگر می خواهید شاهد رسیدن به اهداف خویش باشید، خودی خود را در ذات خویش متمرکز کنید و از تپش آن وجود خود را پخته تر سازید. موسولینی می گفت: "هرکس آهن دارد، نان دارد"، من می گویم: "هرکس خودش آهن شود همه چیز دارد". استواری و سخت کوشی اصل و اساس زندگی فردی و اجتماعی است"(18). اقبال بر انسان معاصر به شدت می تازد که از خود بریده و به سوی ذلت و پستی در حرکت است: "با غلبه ای که انسان جدید از طریق نتایج فعالیت عقلی خویش بر طبیعت یافت، نهال معنویت در وجود او خشکید. این انسان در قلمرو اندیشه، ستیزی گسترده با خویشتن و در زندگی سیاسی و اقتصادی مبارزه ای وسیع با دیگران دارد. در مانده خودپرستی بی رحم خویش است. اشتهای سیری ناپذیرش به زراندوزی، اندک اندک خط بطلان بر تلاشهای متعالی او کشیده و چیزی جز زندگی کسالت آور، عایدش نساخته است. چنان مجذوب واقعیت یعنی منبع احساس کنونی خویش شده که پیوندش را با اسرارِ سر به مهر ژرفنای وجودش بریده است"(19). در بیتی خطاب به غرب می گوید: دانش آموخته یی دل ز کف انداخته یی آه از آن نقد گرانمایه که درباخته یی به باور اقبال: "اسلام می خواهد نه تنها خودی هر انسان قایم و محفوظ باشد، بلکه مدارج ارتقاء را هم طی کند و سرانجام به مقام و منزلی برسد که در قدرت و تقدیر اوست و از آن بزرگتر مقام و مرتبه یی در تصور و تفکر کسی نمی آید"(20). شاید برخی ها فکر کنند که نظریه خودی اقبال تا چه حد رابطه با قرآن وفرهنگ ناب اسلامی داشته و تاچه اندازه برخاسته از نظریات فلسفی ای باشد که از اروپا فراگرفته است؟ در پاسخ می توان عرض کرد که نظریه خودی شاعر فقط یک طرح فلسفی محض نیست که به قرآن و حدیث و فرهنگ ناب اسلامی رابطه ای نداشته باشد، بلکه این نظریه رابطه تنگاتنگ با قرآن داشته و از عمق آیات قرآن کریم و احادیث پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه وسلم گرفته شده است: او می گوید: "در قرآن مجید تعالیم متعدد در مورد پرورش "خود" وجود دارد. اگر این اندیشه «من» عجیب یا جدید می بود هرگز جرأت نمی کردم آنرا به مسلمانان ارائه دهم"(21). احمد سروش در رابطه به اینکه، شاعر چرا نظریه خودی را طرح کرد، می نویسد: "اقبال وقتی می بیند مسلمانان از خود رفته و مایوس شده و به شراب صوفی و افیون شاعر و فریب ملا از پای در آمده اند، در قدم اول می خواهد آنها را متوجه خودی خودشان بسازد". به قول احمد سروش: "اقبال در چاپ اول "اسرار خودی" از حافظ شیرازی (که به لطف طبع و شعر دلکش و سخن گفتن دری می بالد) به عنوان عامل اهمال و وجود گم کردگی و بی اعتقادی مسلمانان آسیا یاد کرده، او را صبها گسار و باده خوار و از زمره گوسفندان و امام امت بیچارگان و فقیه ملت می خواران و از رمز زندگی بیگانه و قتیل همت مردانه... نامید ولی به محض انتشار این اشعار صدای اعتراض از همه مسلمانان هند برخاست و حتی پدر اقبال او را به احتیاط در حمله به بزرگان توصیه و از ستیز با حافظ برحذر داشت"(22). اینکه هدف اقبال از طرح اندیشه خودی چیست؟ نویسنده کتاب گرانقدر «نوای شاعر فردا» می نویسد: "مولانای لاهور برای تقویت خودی و بیدار ساختن آن دستوراتی دارد و طرقی را با وضوح و روشنی کامل ارائه می کند تا آنجا که انسان خودباخته، قادر به تسخیر عناصر شود، در جریان خلقت و کارگاه تقدیر مداخله کند و در پرتو شناسایی و تقویت "خودی" فرشته صید و پیمبر شکار گردد و به مقام نیابت الهی و سلطانی برسد و سایه خدا در زمین گردد"(23). اینکه خودی در چند مرحله به پختگی رسیده و انسان مدارج علیای روحی خود را در آن تجربه می کند، اقبال آنرا در سه مرحله تشخیص داده است: مرحله اول را اطاعت نفس، مرحله دوم را ظبط نفس و مرحله سوم را نیابت الهی نامیده که از هریک در مجموعه مثنوی "اسرار خودی" با ایراد مثالهایی به تفصیل سخن می گوید. شاعر بزرگوار، بدین باور است که کار اداری در چوکات نظامهای جمهوری و دموکراسی دست و پای انسان را به قانون استبدادی مادیگرایانه، می بندد و آزادی انسانی را از وی سلب می کند؛ به همین دلیل آنرا منافی تربیت خودی دانسته و باور دارد که هرنظامی غیر از نظام الهی که در پرتو قرآن کریم و احادیث پیامبر اسلام تفسیر شده است، انسان را در خدمت انسان دیگر قرار می دهد و در نتیجه آن، خوی غلامی در وجود آدمی رشد می کند، و بالآخره سبب می شود که هویت و جوهر اصیل انسان کاملاً از بین برود؛ به همین ملحوظ مصروفیت های اداری را زهر کشنده برای انسان خوانده و بدین نظر است که مرتبه رفیعی ای را که خداوند برای وی در عالم هستی عنایت فرموده است، از دست داده و به مرتبه پست تر از سگان قرار می گیرد؛ البته به کار اداری ای که در چوکات نظام الهی باشد، نه تنها مخالف نبوده بلکه او خود عمر گرانمایه خود را برای مبارزه در این راه صرف کرد. در مجموعه "افکار" ضمن بیتی می گوید: آدم از بی بصری بندگی آدم کرد گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد یعنی در خوی غلامی ز سگان خوار تر است من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد این دوبیتی به مفهوم گسترده آن اشاره به کشورهای اسلامی به خصوص دیار شاعر است که به دامن استعمار واقع شده و اطاعت از فرمانروایان استبداد پیشه می کردند، اما ضمناً مفهوم فوق را هم می رساند. اقبال بزرگ در مجموعه مثنوی اسرار خودی شرح می دهد که "جوهر کاینات و اساس آفرینش "خودی" یا "خویشتن داری" است؛ این خودی چون با عشق مقرون گردد چنان قدرتی خواهد داشت که می تواند بر سراسر جهان آفرینش حکمروایی کند؛ این خودی با پیروی کامل از شریعت محمدی و با خویشتن داری و ضبط نفس از محرمات و مناهی چنان نیرویی به انسان می بخشد که او را تا مقام خلیفة اللهی و یداللهی و ولایت مطلقه بالا می برد"(24). به باور مؤلف نوای شاعر فردا "خلاصه مطالعات فلسفی و دینی اقبال این شد تا مسلمانان، خویشتن خویش را درنیابند در زنجیرهای استعمار، در قید عقده های حقارت، اسیر خواهند ماند. اسلام دین سروری است نه بردگی و جامعه جاودان و سرمدی اسلام تکیه بر مردان و زنان معتقد و متعهد دارد که زندگی را بر اساس عقل و عمل و اخلاق به پیش ببرند. به این جهت رهبری و اداره این جامعه را به حکم شرع باید "ولی" و "مرد کامل" روحانی و منصوب از سوی خداوند عهده دار گردد"(25). اقبال به این ترتیب با الهام از اندیشه عارفانه مولوی و با طی فراز و فرود فلسفه قدیم و جدید اروپا برای بازسازی اندیشه دینی در شرق، طرح خودی را می ریزد و پیکر عالم هستی را در گروِ آن می داند: پیکر هستی ز آثار خودی است هرچه می بینی ز اسرار خودی است حال در رابطه به نظریه خودی اقبال ابیاتی را نقل می کنیم که شاعر در آن عظمت خودی را به تصویر کشیده است: خویشتن را چون خودی بیدار کرد آشکارا عالم پندار کرد صدجهان پوشیده اندر ذات اوست غیر او پیداست از اثبات او شعله های او صد ابراهیم سوخت تا چراغ یک محمد برفروخت خیزد، انگیزد، پرد، تابد، رمد سوزد، افروزد، کشد، میرد، دمد وسعت ایام جولانگاه او آسمان موجی ز گرد راه او وانمودن خویش را خوی خودی است خفته در هر ذره نیروی خودی است و همانطور: چون حیات عالم از زور خودی است پس به قدر استواری زندگی است قطره چون حرف خودی از برکند هستی بی مایه را گوهر کند باده از ضعف خودی بی پیکر است پیکرش منت پذیر ساغر است کوه چون از خود رود صحرا شود شکوه سنج جوشش دریا شود شمع هم خود را به خود زنجیر کرد خویش را از ذره ها تعمیر کرد چون زمین برهستی خود محکم است ماه پابند طواف پیهم است هستی مهر از زمین محکم تر است پس زمین مسحور چشم خاور است چون خودی آرد به هم نیروی زیست می گشاید قلزمی از جوی زیست برخی از اقبال شناسان در باره خودی گفته اند که اقبال طرح چنین نظریه را برای انسانهای قرن بیست، از گذشته تقلید نموده و با ویژگی های خاصی آنرا عرضه کرد؛ محمد بقایی ماکان، اقبال شناس معروف ایرانی در باره اندیشه خودی اقبال می نویسد: "فلسفه اقبال آمیزه یی است از عقاید "هگل" در مورد آیده آلیزم، نظریه "فیخته" در مورد «من»، عقاید «مگ تاگارت» و «سراحمد هندی» در زمینه استقلال «من دانی» در برابر «من عالی»، عقیده «نیچه» در مورد «ابرانسان» بینش هندوییزم در مورد «تحری حقیقت»، عرفان پویا و واقع نگر مولوی، و بالآخره دیدگاهی که قرآن در مورد جاودانگی «من» آدمی بیان داشته است. اقبال همه این اندیشه ها را در چرخشت ذهن خود به هم آمیخته و عصاره خاص خود از آنها را پدید آورده که به فلسفه «خودی» (Selfhood philosophy) شهرت یافته است"(26). به باور ماکان، "اقبال با مطالعه عمیق جوامع مشرق زمین به خصوص مسلمانان به این نتیجه رسید که علل اصلی انحطاط و عقب مانی ملل شرق، نفوذ اندیشه مخرب خود انکاری و نفی خویشتن است. همین امر سبب گشته تا رشته های حیات ملی-اسلامی آنها از هم گسیخته باشد. هدف اقبال از طرح نظریه خودی این بود تا در اندیشه خلق جهشی تازه و کیفتی پویا پدید آورد و با تبلیغ نظریه خودی و اثبات آن به عنوان نیرویی با امکانات بی حد مادی، فرهنگی و معنوی در میان دیگر نیروهای جهان واقعی وپدیدار های آن هدایت شان کند"(27). اقبال با طرح نظریه خودی و انتشار نخستین مجموعه شعری اش زیر عنوان "اسرار خودی" در سال 1915 میلادی، طوری که قبلاً هم تذکر رفت از یک طرف بالای برخی اندیشه های مسموم کننده ی صوفیانه تاخت و از سوی دیگر افلاطون و سایر فلاسفه یونان باستان و غرب را به شدت انتقاد کرده و همه را در یک جمله از گروه گوسفندان قدیم خواند. در عین وقت، نظریات و باورهای ادیان و آیین های مختلف شرق و غرب را در رابطه به شناخت حقایق درونی انسان ناقص معرفی نمود و در این شاهکار فلسفی اش با اثبات یگانگی میان عقل و عشق برای اولین بار، بر خرمن تجدد گرایان عصر خویش که از دو قرن بدینسو از دموکراسی و جمهوریت شعار سرداده بودند و دین را از دولت جدا کرده بودند، آتش زد. نظام سیاسی جمهوری را نظامی برخاسته از مغز خران که با رسم و راه انسانی سازگاری ندارد، تلقی کرد: گریز از طرز جمهوری غلام پخته کاری شو که از مغز دوصد خر فکر انسانی نمی آید سازمان ملل و حلقات دیگری که مانند گنجشک در چنگ استعمار دست و پا می زد، کفن دزدانی خواند که بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته اند: برفتد تا روش رزم در این بزم کهن دردمندان جهان طرح نوی ساخته اند من از این بیش ندانم که کفن دزدی چند بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته اند این تک تازی های اقبال در میدان فلسفه، شور و های و هویی را در شرق و غرب برپا کرد. "پس از انتشار اسرار خودی، های هویی در مخالفت با اقبال، ابتدا در شرق و پس از ترجمه نیکلسون درغرب به راه افتاد. مطبوعات، مطالب مختلف در رد و تأیید این اثر انتشار دادند و جنگی قلمی بر سر آن پیش آمد که سه سال(1915-1918) به طول انجامید. ولی سر انجام اسرار خودی اثر ارزشمند در تاریخ ادب فارسی بر جای ماند. منتقدان بزرگ ادب فارسی از دهخدا و بهار گرفته تا مینوی ومعین همه زبان به تحسین آن گشودند؛ اثری که نیکلسون مترجم و مصحح مثنوی و دیگر آثار بزرگ ادب فارسی آنرا به انگلیسی ترجمه نمود؛ با این ترجمه بود که توجه همه جهانیان به آن جلب شد؛ سپس عبدالوهاب عزام دانشمند معروف مصری آنرا به عربی بر گرداند، بهرام کوتی به زبان اندونیزی و محمدبخش به زبان سندی ترجمه کرد"(28). به باور حسن یوسفی اشکوری: "اقبال راه رسیدن به کشف و بالندگی خودی را فقط "ایمان" و "دین" تشخیص داده است: چیست دین برخاستن از روی خاک/ تا ز خود آگاه گردد جان پاک/ منتها ایمان اقبال باور ذهنی یا تقلیدی ویا حتی فلسفی و کلامی یه یک مفهوم مجرد به نام خدا یا احکام و تکالیف دینی نیست بلکه نوعی آگاهی و معرفت شهودی و بلاواسطه حقیقت است که در بستر نوعی تجربه باطنی حاصل می شود"(29). "به نظر اقبال محوری ترین عامل تقویت و بالندگی خودی عشق و محبت است به مفهوم اسلامی و عرفانی آن. وی آنجا که نقطه نوری که نام او خودی است" یاد می کند، آن را به عنوان "شرار زندگی" در خاک آدمیان می شمارد «زیر خاک ما شرار زندگی است». در ادامه آن می گوید: «از محبت می شود پاینده تر/ زنده تر، سوزنده تر، تابنده تر». این عشق و حب پرشور در تمامی آثار و ابیات اقبال موج می زند"(30). در باره نظریه خودی اقبال، در شرق و غرب کتاب ها نوشته شده و از دیدگاه های مختلف به بررسی گرفته شده است؛ اما در افغانستان آنقدر که نسل کنونی به آن نیاز دارد، تا حال کسی به این نظریه نپرداخته است. امید که این نبشته مختصر تا حدی پاسخگوی عطش اقبال دوستان جوان میهن ما قرار بگیرد. پی نوشت ها: (1) ایدئولوژی انقلابی اقبال، ص41، نوشته علی محمد نقوی، ترجمه و ویرایش: م م بحری، انتشارات اسلامی ناصر خسرو-پاساژ مجیدی- سال 1358 جمهوری اسلامی ایران. (2) همان ص 43. (3) کلیات اقبال لاهوری، ص چهل و هفت. (4) همان، ص چهل و هشت. (5) همان، ص چهل و نه. (6) ایدیولوژی انقلابی اقبال: ص 41. (7) همان: ص44. (8) شرار زندگی: ص23. (9) همان: ص24. (10) همان: 28. (11) ایدیولوژی انقلابی اقبال: ص40. (12) همان: ص48-49. (13) همان: ص64. (14) سونش دینار: ص160. (15) زندگی نامه محمد اقبال لاهوری: نوشته جاوید اقبال، ترجمه و تحشیه شهیندخت کامران مقدم: ص326-327، از انتشارات اقبال اکادمی، پاکستان. (16) بازسازی اندیشه دینی در اسلام، تالیف محمد اقبال لاهوری، ترجمه محمد بقایی ماکان: ص137-138، چاپ اول، تهران سال 1379 چاپخانه رامین. (17) خدا در تصور اقبال، تألیف و ترجمه: محمد بقایی ماکان: ص24 چاپ اول، تهران، سال 1380، چاپخانه رامین. (18) زندگی نامه محمد اقبال:ص346. (19) بازسازی اندیشه:ص 292. (20) سونش دینار:ص160. (21) زندگی نامه محمد اقبال: 2/313. (22) مقدمه کلیات اقبال لاهوری: ص پنجاه. (23) نوای شاعر فردا: ص پنجاه وچهار-پنجاه و پنج. (24) مقدمه نوای شاعر فردا: ص پنجاه و چهار. (25) همان: ص شصت و هفت- شصت وهشت. (26) شرار زندگی، پیشگفتار مؤلف: ص9. (27) همان، پیشگفتار مؤلف، ص: 13. (28) همان: ص18. (29) همان: ص31-32. (30) همان: ص33.
عزیزاحمد حنیف پنجشیر، 1/09/2009 این ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید 0093-0-700029156
مرید و مرشد (اقبال و مولوی) این نبشته قسمت های دوازدهم و سیزدهم از شرح و تفسیر مقدمه «اسرار خودی» نوشته علامه اقبال زیر عنوان «از عقل تا به عشق» است که در دوهفته نامه «پیام قلم» به نشر رسیده و به زودی انشاء الله در مجموعه ای زیور چاپ خواهد پوشید. علامه اقبال تمام آنچه را كه از فلسفه و حكمت در اروپا فراگرفته بود به سوز و گدازي قمار كرد كه مرشد بزرگش مولاناي روم در جام وي ريخت؛ درست همانطوري كه مولوي با شمس قمار كرد. خنك آن قمار بازي كه بباخت آنچه بودش بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر اقبال در تمام آثارش از «اسرار خودی» که نخستین آنهاست تا «ارمغان حجاز» دلبستگی شدید خود را به افکار مولوی ابراز میدارد و او را با نامهای مرشد و پیر یاد میکند. در آغاز مثنوی «چه باید کرد» میگوید: پیر رومی مرشد روشن ضمیر کاروان عشق و مستی را امیر منزلش برتر زماه و آفتاب خیمه را ازکهکشانسازد طناب نور قرآن در ميان سينه اش جام جم شرمنده از آيينه اش از نی آن نی نواز پاکزاد باز شوری در نهاد من فتاد در غزلی با توجه به تأثیراتی که از مولوی پذیرفته میگوید: شعلهی درگیر زد، بر خس و خاشاک من مرشد رومی که گفت: منزل ما کبریاست اين بيت اشارتی است به غزل معروف مولوی با مطلع: هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست ما به فلک میرویم، عزم تماشا که راست محمد بقايي ماكان در اين باب مي گويد: "اقبال به عناصر بالنده و پوياي عرفان مولوي بسيار ارج مي نهد. او نه تنها فلسفه مولوي را به ميزان قابل توجهي دنبال مي كرد بلكه براي رساندن پيامش، مصطلحات مولوي را نيز به كار مي برد، حتا در آثار منثورش از جمله در "بازسازي انديشه ديني اسلام" براي تحكيم بيانش از شعر مولوي كمك مي گيرد. سروده هاي وي مشحون از اصطلاحاتي است كه مولوي به كار برده است". نام و یاد مولوی حتی در اشعار آخرین روزهای حیات اقبال که در مجموعه ارمغان حجاز فراهم آمده و پس از فوتش انتشار یافت، نیز دیده میشود. در یکی از دو بیتیهای «ارمغان حجاز» درباره تأثیری که از وی پذیرفته میگوید: گره از کار این ناکاره وا کرد غبار رهگذر را کیمیا کرد نی آن نی نواز پاکبازی مرا باعشق و مستی آشنا کرد او به مثنوی مولانا، این دریای ناپیدا کرانه، شأنی همپایه قرآن میدهد. در مثنوی «اسرار خودی» میگوید: روی خود بنمود پیر حق سرشت کاو به حرف پهلوی قرآن نوشت اقبال در اواخر عمرش که دچار ضعف بینایی شده بود فقط دو کتاب میخواند؛ قرآن و مثنوی. در یکی از مکتوباتش با اشاره به ضعف چشمش میگوید: «مدتی است مطالعه کتاب را ترک کردهام، اگر گاهی چیزی میخوانم تنها قرآن است یا مثنوی مولانا.» او در جای جای آثارش فوایدی را که از افکار عرفانی و فلسفی مولوی برگرفته با افتخار بیان میدارد و دلبستگی مریدانه خود را نسبت به وی به صورتهای مختلف اظهار مینماید. در غزلی میگوید: بیا که می ز خٌم پیر روم آوردم می سخن که جوانتر زباده عنبی است "اقبال، عصر خود و عصر مولوی را از بسیاری جهات همانند مییابد. در زمان مولوی مردم از خوف مغولان زبون و بیجرأت شده بودند و در نتیجه فضایل اخلاقی و معنوی به انحطاط گراییده بود. تهاجم مغولان سبب از بین رفتن قدرت سیاسی شرقیان شد. در دنیای امروز نیز مغولان تازهای به دنیای اسلام حمله آوردهاند که عبارتند از عقلگرایی مفرط و فناوری غرب. اقبال با احساس این خطر، رسالت خود را در آن دید که همچون مولوی به مقابله با این خطر برخیزد". مولوی چنانکه از «فیه مافیه» برمیآید از مغولان در مجالس خود، حتی زمانی که عاملشان معینالدین پروانه نیز حضور داشت، بد میگفت و مردم را به ایستادگی در مقابل آنها تشویق میکرد تا با آنان بجنگند و استقلال و هویت ملی خویش را حفظ کنند. این اندیشه یکی از مضامین محوری آثار اقبال است و مثنویهای «پس چه باید کرد»، «گلشن راز جدید» و «بندگی نامه» در تأیید همین تفکر مولوی سروده شده است. بنابراین او برای خود همان نقشی را قائل است که مولوی در هفتصد سال پیش ایفا نموده بود: چو رومی در حرم دادم اذان من از او آموختم اسرار جان من به دور فتنه عصر کهن، او به دور فتنه عصر روان، من سيد محمد اكرام نويسنده كتاب "اقبال در راه مولوي" و يكي از اقبال شناسان پاكستاني در رابطه به رشته اي كه اقبال را به مولاناي روم پيوند داده است مي نويسد: "عصري كه مولوي در آن زندگي مي كرد دوره حمله مغولهاي وحشي بود كه در آن هرطرف قتل و خونريزي، آشوب و آشفتگي و پريشاني و دربدري بود... ديگر در جامعه كساني كه داراي قدرت و روحيه مبارزه جويي باشند، حتي با جستجوي بسيار هم يافت نمي شدند. مولانا خواهان عظمت و شوكت و قدرت مسلمانان بود، مرداني دلير و مبارز را در آن اجتماع آشفته آرزو مي كرد... او مسلمانان را به جهاد و كوشش و مبارزه و فعاليت فرا مي خواند و علناً عليه مغولها بر مي انگيخت، عليه آن فتنه و فساد جهاد مي كرد و ساير مسلمانان را هم تشويق مي كرد تا با لشكر تاتار بجنگند و عظمت اسلامي را دوباره بازيابند. در قرن چهاردهم هجري، يعني در روزهايي كه اقبال زندگي مي كرد، وضع مسلمانان همچون وضع مسلمانان زمان مولوي بود: كشورهاي اسلامي مستعمره بيگانگان شده و به عجز، فقر، نوميدي و دربه دري افتاده بودند و ديگر در آنها اثري از نيرو و عظمت و جلال و شكوه و غلبه و جهاد ديده نمي شد. از اين جهت مي بينيم كه اگرچه مولوي و اقبال در دو زمان مختلف و با فاصله زياد مي زيستند، اما اين دو زمان از حيث اوضاع سياسي و اجتماعي و مذهبي و فكري مسلمانان بسيار مشابه يكديگر بودند. به همين جهت اقبال گام در راه مولوي نهاد و در همين صحنه همان نقشي را ايفا كرد كه هفت قرن قبل مولوي ايفا كرده بود". اقبال از مولوی آموخته است که جوامع بشری جز با عشق، فعال و پویا نمیشوند. این همان عشقی است که اقبال در کتاب بازسازی اندیشه دینی آن را «راه حیاتی» مینامد؛ طریقی که به تصاحب و تسخیر عالم میانجامد و در قرآن به «ایمان» تعبیر شده است. یکی دیگر از نکاتی که اقبال از مولوی آموخت این است که انسان واقعی باید پیوسته در طلب آرمانهای انسانی باشد که پویایی و تلاش سرلوحه آن است. یار دارد دوست این دیوانگی کوشش بیهوده به از خفتگی ناگهان چنان منقلب شدم و فریاد کشیدم که همسایهام آمد و گفت: چه اتفاقی افتاد؟ چرا فریاد میکشی؟ شعر را برایش ترجمه کردم و گفتم: آرزو و امیدم این است که مردم شرق و مسلمانان که این همه به تن آسانی خو کردهاند، این چنین فکر کنند. چرا ما با داشتن متفکران و معلمانی همچون مولانا باید روزگاری چنین تأسفآور داشته باشیم؟". اقبال نیز همین اندیشه را در آثارش دنبال میکند و رمز حیات را در تلاش و کوشش یا به اصطلاح وی در «تپیدن» میداند. رمز حیات جوئی؟ جز در تپش نیابی در قلزم آرمیدن ننگ است آب جورا در غزلی میگوید: زندگی سوز و ساز، به زسکون دوام فاخته شاهین شود از تپش زیر دام و در غزلی دیگر: تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد خوشا کسی که به دنبال محمل است هنوز این اندیشه، حضور خود را در همه سرودههای اقبال مدام نشان میدهد. از همین رو است که مثنوی «اسرار خودی» با این ابیات معروف مولانا آغاز میشود: دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست انسان آرمانی اقبال کسی است که صفات شاهین و شاهباز را دارد، زیرا دارای مناعت طبع است، با متانت است، از صید دیگری ارتزاق نمیکند، زندگی آزاد دارد و از همین رو آشیانه نمیسازد، بلندپرواز است، تنهایی را دوست دارد و سرانجام اینکه نگاه نافذی دارد. مولوی نیز در یکی از معروفترین غزلهایش خود را به شاهباز تشبیه میکند: بازسپید حضرتم، تیهوچه باشد پیشمن تیهو اگر شوخی کند، چون باز بر تیهو زنم مولوی و اقبال، هر دو «آدم» را آن گونه باور دارند که قرآن توصیف میکند و او را کمال مطلوبی میدانند که نوع بشر باید سعی در شناختش داشته باشد. آدم در قرآن، نمودی از بشریت در جوهر اصلی آن و مثال اعلای انسان است. نظر هر دوی آنان در مورد تقدیر یکسان است به عقیده آنان تقدیر به این معنا نیست که افعال هر فردی از پیش تعیین شده باشد، بلکه قانون زندگی است. هر دوی آنان متفکرانی پویا و تکامل طلب هستند. به نظر هر دوی آنان نه تنها آدم، بلکه کل عالم از اسفل به اعلی میرود و برای پیشرفت انسان هیچ محدودیتی وجود ندارد. آدمی با نیروی طلب و با اخلاص در عمل نه تنها به دنیاهای تازهای دست مییابد، بلکه میتواند آنها را بسط دهد. هر دو تلاش را زندگی و عدم تحرک را مرگ و نیستی میدانند. هر دو معتقدند که رسیدن به جاودانگی به میزان تلاشی بستگی دارد که مصروف آن میشود. هر دو با زمینههای تفکری که تا پیش از آنان به وجود آمده بود کاملاً آشنایی داشته و بر آن بودند تا مفاهیم متناقض را بدان امید که میانشان هماهنگی ایجاد یا کشف کنند به سطح بالاتری از تفکر بکشانند. هر دو با آن که در قلمرو عقل حضور دارند، ترجیح میدهند که ماورای عقل را هم تجربه کنند، هر دو شاعرانی جهانیاند، شعر هر دو فلسفی و عرفانی است، هر دو به جای خودانکاری و نفی خودی در صدد تقویت آنند، به واسطه همین شباهتهاست که اقبال خود را مرید و پیرو مولوی میشمارد، ولی پیروی او از نوع تقلیدهای معمولی نیست، او مریدی است که در دریای اندیشه مرادش عمیقاً غوطه خورده است. در بيتي مي گويد: نكته ها از پير روم آموختم خويش را در حرف او وا سوختم و همانطور: رومي آن عشق و محبت را دليل تشنه كامان را كلامش سلسبيل "در مثنوي "جاويد نامه" كه نوعي معراجنامه فكري اقبال و از شاهكاري هاي اوست، مولوي در همه جا به عنوان راهنما و راهبر او ديده مي شود. اين ارادت فقط محدود به زبان و بيان نيست، بلكه تأثير عميق او در تمام شئون فكري و هنري اقبال مشهود است". (شرار زندگي: 140). شاعر در مثنوي جاويد نامه معراج تخيلي عارفانه اي را به تصوير كشيده كه تقريباً مشابه به معراج حقيقي پيامبر بزرگوار اسلام صلي الله عليه و سلم است. همانطوري كه پيامبر را جبرئيل امين در آسمانها همراهي مي كرد و به اهل آسمان وي را معرفي مي نمود، در معراج تخيلي اقبال، حضرت مولوي او را همراهي مي كند؛ تفاوت همين است كه پيامبر خبرهايي را كه از آن سفر با خود آورده بود، با اجمال و اختصار سخن گفت، اما اقبال از هر آنچه در ماوراء الطبيعه به چشم ايماني اش ديده بود به تفصيل حكايت كرده است. اقبال در آغاز اين سفر زانوي ارادت به نزد مولوي خم نموده و در باره موجود و ناموجود و رفتن به سوي حق از وي مي پرسد: گفتمش موجود و ناموجود چيست؟ معني محمود و نا محمود چيست؟ گفت: موجود آنكه مي خواهد نمود آشكارايي تقاضاي وجود باز گفتم پيش حق رفتن چسان؟ كوه و خاك و آب را گفتن چسان؟ گفت اگر سلطان ترا آيد به دست مي توان افلاك را از هم شكست از طريق زادن اي مرد نكو آمدي اندر جهان چهارسو هم برون جستن به زادن مي توان بندها از خود گشودن مي توان ليكن اين زادن نه از آب و گل است داند آن مردي كه او صاحبدل است آن يكي با گريه اين با خنده ايست آن يكي جوينده اين يابنده ايست گفتم اين زادن نميدانم كه چيست؟ گفت شأني از شئون زندگيست از كلامش جان من بيتاب شد در تنم هر ذره چون سيماب شد در نگاه او نمي دانم چه بود؟ از نگاهم اين كهن عالم ربود يا نگاهم بر دگر عالم گشود؟ يا دگرگون شد همان عالم كه بود مردم اندر كاينات رنگ و بو زادم اندر عالم بي هاي و هو تن سبك تر گشت و جان سيارتر چشم دل بيننده و بيدارتر پردگي ها بي حجاب آمد پديد نغمه انجم به گوش من رسيد از همين جا سفر آغاز مي شود و شاعر به نام زنده رود به پاي ركاب مولوي به عالم بالا حركت مي كند و با ارواح برخي تاريخ سازان مسلمان و غير مسلمان بازديد نموده و با حوران بهشت در فردوس برين گفتگويي را انجام مي دهد و بعد از برگشت، داستان اين سفر را به مسلمانان بازگو مي كند. به گفته محمد بقايي ماكان: "اقبال به حدي پيرو راه و روش مولوي و شيفته انديشه وي بود كه وقتي سيد سليمان ندوي يكي از دانشمندان معاصرش چند بيت از "اسرار خودي" را به لحاظ قافيه مورد انتقاد قرار داد، اقبال در پاسخش نوشت: "در باره قوافي هرچه نوشته ايد كاملاً درست است، ولي چون از اين مثنوي شاعري مقصود نبود، لذا در بعضي موارد، عمداً تساهل به كار بردم و در مثنوي مولانا در هر صفحه امثال چنين قوافي به چشم مي خورد". اظهار ارادت اقبال در مقدمه اسرار خودي به مولوي نشاندهنده گرايش بي حد و حصر شاعر به وي بوده و براي خواننده تفهيم مي كند كه آنچه در اين مثنوي آمده در گرو آموزه هايي است كه از مولوي فرا گرفته است. رشته اي كه اقبال را به مولوي پيوند داده، همان عشق سرشاري است كه از روز الست در فطرت هر انسان عجين شده و به شعله اي مي ماند كه اگر زبانه كشد همه هست و بود مادي را در خود فرو مي برد. اقبال به اين آتش در وجود مولوي وقتي متوجه مي شود كه رخت سفر به آسمانها بسته و در تلاش مرشدي است كه وي را در اين سفر ارشاد و دستگيري كند. من كه در ياران نديدم محرمي در لب دريا بياسودم دمي با دل خود گفتگوها داشتم آرزوها جستجوها داشتم آني و از جاوداني بي نصيب زنده و از زندگاني بي نصيب تشنه و دور از كنار چشمه سار مي سرودم اين غزل بي اختيار "بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست بنماي رخ كه باغ گلستانم آرزوست" اين غزل شامل 9 بيت از غزليات معروف مولانا است كه در آن دنيا را به زنداني پر از غم و اندوه تشبيه نموده و طاير عقل را در آن محبوس مي يابد، در اين زندان، انسانهاي آزمند را مي بيند كه گروهي به سان ديو و دد در حق ديگران ظلم مي كنند و ستم روا مي دارند و گروهي ستم مي كشند و خاموش اند؛ بالاي عقل مي تازد كه چرا به فضاي بي كران آدميت بال شوق نمي گشايد. اي عقل تو ز شوق پراكنده گوي شو اي عشق نكته هاي پريشانم آرزوست جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور جيب موسي عمرانم آرزوست دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتم كه يافت مي نشود جسته ايم ما گفت آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست ارادت اقبال به مولانا از خلال همين غزل تا حدي احساس مي شود كه به چه پيمانه است؛ در مصرعي مي گويد: "فكر من بر آستانش در سجود". جان او از شعله ها سرمايه دار من فروغ يك نفس مثل شرار در اين بيت عظمت ايمان و تأثير سوز و گدازي را به تصوير كشيده است كه در وجود مولوي مي بيند؛ در ضمن، خويشتن را در مقابل وي مقايسه مي كند. چنانچه مولوي جانش از شعله هايي سرشار است كه خس و خاشاك را از چهارسوي خود مي بلعد و آتشي كه در جان شاعر است مانند جرقه اي است كه در يك لحظه خاموش مي شود. شمع سوزان تاخت بر پروانه ام باده شبخون ريخت بر پيمانه ام در مصرع اول شاعر خود را به پروانه تشبيه نموده و مولوي را به شمع سوزان؛ بدين معنا كه خود را مانند پروانه، عاشقانه در آتش وي سوخته است، اما اين سوختن بدان مفهوم نيست كه مانند پروانه خاكستر گردد و وجود خود را دربازد بلكه مراد سوختن آن بال و پر انديشه است كه مانند پروانه حركت مي كند. پروانه يكي از زنده جان هاي كوچك است كه براي شاعران و خيال پردازان در زبانهاي مختلف به اين دليل در خور توجه بوده كه هستي اش را در عشق قمار مي كند. اين پرنده در نظر صاحبان خرد و انديشه خيلي كوچك مي نماياند، اما در نظر اهل ذوق با عشقي كه دارد، بزرگتر از بزرگتر هاست. در مصراع دوم، عشق آتشين مولوي را به باده اي تشبيه نموده كه به پيمانه وجودش ريخته است تا از آن سرمست گردد. پير رومي خاك را اكسير كرد از غبارم جلوه ها تعمير كرد اكسير: "جوهري كه ماهيت جسمي را تغيير دهد، مثلاً: جيوه را نقره و مس را طلا كند؛ چنين جوهري تا هنوز كشف نشده است، مجازاً در هرچيز بسيار مفيد و كمياب استعمال مي شود". (فرهنگ فارسي عميد:220). "در تصوف مرشد كامل كه ماهيت اشخاص را تغيير دهد". (شرار زندگي:141). تعمير: "يعني ساختن و بنا كردن. مفهوم بيت: پير رومي خاك وجود مرا اكسير كرد كه مس جان خامان را طلا مي كند و از غبار تيره هستي من، جلوه ها ايجاد نمود". (نواي شاعر فردا:ص12). در بيتي مي گويد: عشق از فرياد ما هنگامه ها تعمير كرد ورنه اين بزم خموشان هيچ غوغايي نداشت وهمانطور: شمع هم خود را به خود زنجير كرد خويش را از ذره ها تعمير كرد شاعر در اين بيت خواسته نشان دهد كه انديشه والاي عارفانه اش را مولوي اساس گذاشته و اعمار كرده است؛ آنچه از اروپا آموخته غباري است ميان تهي كه وجود حقيقي به خود ندارد. ذره از خاك بيابان رخت بست تا شعاع آفتاب آرد به دست در اين بيت شاعر خود را در محضر مولوي مانند ذره اي مي بيند كه در تلاش شعاع آفتاب برآمده است؛ ذره همان جسم كوچكي است كه از زمين برخاسته و در پرتو خورشيد در حال حركت ديده مي شود. مراد از شعاع آفتاب پرتو انوار معرفت الهي است كه از مولوي آموخته است. موجم و در بحر او منزل كنم تا در تابنده يي حاصل كنم در اين بيت خود را به موج تشبيه كرده و مولوي را به بحر؛ اين تشبيه بليغي است كه گويي مانند موج با بحر مي آميزد و با او حركت مي كند؛ اگر بحر نباشد، موج نيست. يكي از خصوصيت هاي بحر اين است كه دُرهاي تابنده (مرواريد هاي درخشان) در خود دارد، و به آن كسي دست مي يابد كه بي باكانه در بحر غوطه زند. يغوص البحر من طلب اللآلي- به عمق بحر كسي فرو مي رود كه در تلاش مرواريد است- بحر يكي از مواردي است كه نرمي و رواني، بزرگي و خاموشي، جواهر ناياب و ده ها خصوصيت ديگر آن براي شاعر درخور توجه بوده و در اشعارش خيلي زياد به مشاهده مي رسد. من كه مستي ها ز صهبايش كنم زندگاني از نفس هايش كنم صهبا: "مؤنث اصهب به معناي سرخ و سفيد، سرخ و سفيد بهم آميخته، خمر، شراب انگوري كه مايل به سرخي باشد" (فرهنگ فارسي عميد:881). آنچه را كه اقبال از مولوي آموخته مانند شرابي است كه او را از دنيا و مافيها بيگانه كرده و بي نياز ساخته است؛ آنچنان كه خود را در وجود مرشد احساس مي كند و زندگي خود را در گرو زندگي او مي پندارد. در بيتي مي گويد: كيفيت ها خيزد از صهباي عشق هست هم تقليد از اسماي عشق همانطور: من جوان ساقي و تو پير كهن ميكده يي بزم ما تشنه و صهبا نه تو داري و نه من در جاي ديگر مي گويد: از دير مغان آيم بي گردش صهبا مست در منزل "لا" بودم از باده "الا" مست اين قريحه شاعرانه اقبال است كه او را واداشته تا در تعبير از حقايق ايماني، مصطحاتي را مانند: صهبا و ساقي، باده و مينا، شراب ارغواني، جام مي و زلف گره گير نگار و غيره به كار برد.
پنجشیر، 27/05/2009 این ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید 0093-0-700029156
|
| آخرین به روز رسانی در دوشنبه ، 18 آبان 1388 ، 18:10 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




بــه بهــانــه نهـــم نــوامبــر، یــک صــدو سی و دومیـــن ســالـــروز تــولــد دکتــر، عـــلامــه محمــد اقبـــال، شـــاعـــر و فیلســـوف شـــرق، و طـــراح نظـــریــه بــازســــازی انــدیشـــه دینـــی در اســــلام
ر سیدین، نویسنده کتاب گرانسنگ «مبانی تربیت فرد و جامعه، دکتر رفیع الدین، اقبال شناس معروف پاکستانی، علی محمد نقوی و غیره،





