نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
| شبـــی کــه سحـــر نشـــد |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط ناهید خرم فروغ |
| يكشنبه ، 15 آبان 1390 ، 07:03 |
|
ولی برعکس دراین دهکدۀ قشنگ اربابی است که بیشتر از سی در صد دهکده ملک شخصی وی بوده ودارای چهار زن و چهارده پسر متاهل و دوازده دختر جوان می باشد که در یک قلعۀ وسیع وبزرگ که از سه طرف به باغ های زیبا با درختان کهن سال پر از میوه های گوارا و چشمه های جوشان و هوای لطیف وآواز پرندگان خوش خوان متصل است، با هم یکجا زندگی می کنند. در یکی از روز های بهار زن چهارم و دوم خان یکی بعد از دیگر می میرند وبا گذشت کمتراز چهل روزخان ازدواج مجدد می کند. با اینکه دختران خان از نظرسن و سال روز به روز اکثر شان به پیری بیشتر وبیشتر نزدیک می شوند ولی هیچ یکی از آن ها هنوز ازدواج نکرده اند. علت اینکه پدرشان حاضر نیست با کسانی که سطح زندگی شان پاینتر از آنها باشد ازدواج کنند. بعد از یک مدت خان تصمیم میگیرد به اساس خواستگاری دو تن از خان های قریه های همجوار که هر کدام شان بیشتر از ده ها زن گذرانده ودر حال حاضر دو و سه زن نیز دارند، دو دختر جوان اش را بعد از هفت شب وهفت روز مراسم عروسی به خانۀ بخت می فرستد. روی این مفکوره وعقاید نادرستِ خان، مردم عادی دهکده جرئت خواستگاری از دختران را نکرده و رویهم رفته با گذشت دو سه سال خان میمیرد وسرنوشت دختران بی دفاع بدست برادران پول پرست می افتد. لذا به همین ترتیب دختران بیچاره از وقت ازدواج آنها می گذرد چون هر کس قدم به مقصد ازدواج پیش می نهد، پسران خان پول هنگفت می خواهند وهرکسی توانایی وقدرت این همه مصارف را نه نداشته و از موضوع منصرف می شوند. در این سال ها نوبت به آخرین دخترک نو جوان خان که نامش شاکره است می رسد، وی همیشه متأثرو متألم از ظلم وستمی که در قسمت خواهران بزرگ اش صورت گرفته است می باشد و روز به روز حالت ترس ووحشت در دل اش جاگرفته و آینده خویش را تاریک و نگران کننده می یابد و نگاه مهربان و دل سوزانۀ وی از دور بار بار به چهره های زرد و افسرده خواهران اش که مانند گل های پژمرده و خشکیده که همیشه بر لبان شان مهر خاموشی زده اند و اشک چشمان شان هم مانند قطرات خون خشکیده روی گونه های شان هویداست، آشفته و پریشان خاطر گشته و غنچه های جوانی وی را مثل باد وحشی می لرزاند تا پر پر کند. شاکره همیشه با خود در فکر عمیق فرو رفته و به همین ترتیب روزها شب شده و شب ها روز می شود و باز همینطور کما فی السابق برای خوستگارهای شاکره نیز جواب رد ادامه دارد. آغاز فصل بهار است در این روز ها پسر جوان و خوش قیافه یی بنام نعیم از شاکره خواستگاری می کند ولی برادران، موضوع پول را مطرح کرده وبه وی جواب رد می دهند در حالیکه شاکره خیلی دوست دارد با نعیم ازدواج کند و از تصمیم گیری برادران اش در ارتباط به این قضیه سخت رنجور و افسرده است و در صدد چاره جویی برآمده وهر لحظه زندگانی سیاه و تاریک خواهران سر سفید اش از جلو چشمانش می گذرد و از آینده خویش در واهمه است، لحظه یی نگاهش به در کوچه می افتد که باز می شود و خاله آپه زن صوفی از در وارد شده و بصورت غیرمترقبه شاکره را خوشحال میسازد. شاکره با خود میگوید شاید رفت و آمد این زن بتواند مرا کمک کند، آنگاه از جا برمی خیزد و چند قدم به طرف او نزدیک شده بعد از سلام کردن سر صحبت را با وی باز میکند وهمه مشکلات خویش را یکا یک در میان میگذارد و زن صوفی وعدۀ هر گونه همکاری را به دختر میدهد. وقتی زن صوفی به خانه برمیگردد و موضوع را به شوهرش متذکر میشود، صوفی رو به زن کرده میگوید: پس فردا نزد دخترک رفته برایش از قول من بگو که فردا شب صوفی پشت دیوار باغ منتظر تو است، تواز خانه فرار کن تا ترا نزد نعیم برده و با هم ازدواج کنید. زن صوفی این خبر را به شاکره می رساند. شاکره با شنیدن چنین خبر خوش دست های خاله آپه را می بوسد و رهین منت وی می شود. در طول روز پلان فرار را در ذهنش نقشه می کشد وبه باغ می رود در حالیکه خیلی اضطراب شدید دارد همه چیز در نظرش زیبا جلوه می کند. زمین، آسمان، حتی زشت ترین چیز در خیال اش زیباست و از زندگی لذت می برد وبه آسمان آبی نگاه می کند وبا ابر های سفید وخاکستری سخن می گوید و به درختان سیب و زردالو نگاه می کند که شکوفه ها در تبسم است ودر لب جوی می نیشیند گل های وحشی وسبزه ها را نوازش می کند وبا خود بار بار می گوید خاله آپه من مرهون تو هستم وتو فرشتۀ نجات جوانی و زندگی منی و بعد از گذشت چند ساعت روز به پایان می رسد و با فرا رسیدن شب باران تند و شدید آغاز به باریدن می کند و شاکره در انتظار فرصت است. وقتی می بیند همه در خواب سنگین فرو رفته اند دختر با هیجان و شتابان از اتاق به سمت در کوچه در حرکت می شود تا اینکه وارد باغ شده و چهار قلاده سگ پاسبان که خیلی قوی هیکل هستند بطرف وی می دوند، شاکره سگ ها را نوازش کرده واز باغ خارج میشود و سوار اسب صوفی شده بعد از چند ساعت سفربه قریه کوچک دورافتاده یی دریک خانه گلی جاگزین میشود. دخترک هفت روز را در اینجا در تنهایی و در انتظار خوشبختی سپری میکند. صوفی قصد دارد روز جمعه برای نماز جمعه به مسجد رفته و برادران شاکره را ببیند، چون پسران خان از گمشدن و یا فرار نمودن خواهرشان کاملا در سکوت بودند. صوفی پسران خان را بعد از اتمام نماز ملاقات نموده می پرسد آیا از خواهرتان خبر دارید؟ پسران خان که همیشه لاف غیرت و عزت میزنند و از غرور و تکبر حتا سلام مردم قریه را علیک هم نمیگویند، حالا به صوفی فقیر وبیچاره التماس کرده ودستانش را می بوسند وخواستدار حفظ آبرو وحیثیت شان میشوند. صوفی که یک مرد مؤمن بخدا بوده و قلبی بس پاک دارد، وعده های برادران را باور کرده و شاکره را مطمئن ازدواج ساخته به خانه اش برمیگرداند. دخترک در آرزوی خوشبختی و آینده درخشان قدم به خانۀ پدری گذاشته و از پلان ها وتصمیم گیری ظالمانه و نا حق برادران ظالم و پول پرست خویش خبر ندارد. بعد از برگشت به خانۀ پدری شاکره مورد ضرب وشتم شدید برادران قسی القلب روبرو می شود. آنها وی را در زیرزمینی خانه زندانی کرده و روز بعد دوباره دخترجوان را بیش از روز قبل لت کوب کرده و از هیچ نوع شکنجه دریغ ننموده ودر نهایت بی رحمی و سنگ دلی در چشمان قشنگِ سیاه دخترمظلوم چونه ( آهک ) ریخته و وی را کور ونابینا ساخته و همچنان زندانی نگه میدارند. صوفی از طریقی مطلع موضوع شده و اطلاعیه را به حاکم رسانیده و هیئتی از سوی حکومتی به خانۀ خان فرستاده میشود وبرادران ظالم، یکی از خواهرانِ شاکره را بجای شاکره به هیئت نشان میدهند و مامورین با دست خالی به حکومتی برمیگردند. دریغ که بعد از مدت کوتاهی شاکره این دخترک مظلوم با نا امیدی بدست برادرانش در بهار جوانی به قتل میرسد.
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




داستان کوتاه





