نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| دیـــوانـــه |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ |
| چهارشنبه ، 12 اسفند 1388 ، 10:43 |
|
آسمانِ دهکده را ابرِ غلیظ و سیاهی پوشانیده بود، انگار دلش سخت گرفته و قصدِ گریۀ سیـری داشت... و در کوچه باغِ خلوت و خاموشِ آن که به جز پیر مـردی در حال حــرکت و چند طفلِ بازیگوشِ در حالِ بازی، کسِ دیگری دیده نمی شد، جوانی دیوانه با چشمانی گود و فرورفته، صورتی استخوانی و لاغر و لباسی ژنده و فرسوده، درحالیکه زیر لب حرفهای نا مفهومی میگفت، تلو تلو خوران در حال حـرکت بود. از پشت دیوارِ شکستۀ باغی که با شاخه هـای خشکیـدۀ درختان و بته هــای خار تعمیر گردیده بود، صدای پارسِ سگی که در اثر پرتابِ سنگ توسط بچه هــا عصبانی شده بود و خود را به در و دیوار می کوبید، شنیده میشد. بچه ها با شنیدن صدای پارس های خشم آگین سگ، با شادی و هیجان بیشتر به این بازی کودکانه ادامه می دادند و به موعظـه و نصیحت های پیر مردِ در حال عبور که آنهـا را از اذیت و آزارِ این سگِ بی زبان منع می کرد، توجهـی نداشتند و همچنـان مشغولِ بازی خود بودند... که ناگهــان همه یکجا با دیدنِ جوانِ دیوانه دست از بازی کشیدند...، بیچاره دیوانه! سنگی آمــد و روی پیشانی اش نشست...، دست های دیوانه بلند شد و روی صورتش قـرار گرفت، ولی از میـانِ انگشتانش، از میـانِ انگشتانِ لـرزان و بی رمقش، خونِ روشن و شفافی سرازیر گشت. بچه هـا با دیدنِ خـونِ رویِ صورتِ دیوانه، فرار کردند. ولی دیوانه با همان حالتِ محــزون و رقت انگیز، با همـان قــدم های لــرزان و بی رمق راهش را در پیش گرفت، باز هم زیر لب چیز هایی میگفت... بمن میگویند دیوانه، اذیتم میکنند، به سنگـم می زنند،... ولی منکه دیوانه نیستم، اگر باشم چه فرق میکند؟ منکه به کسی آزاری نرسانیده ام، منکه میخواهم بسوی مزارِهمسر و فرزندم بروم، پس چرا اذیتم میکنند؟ چرا مرا نمی گذارند؟ آخر منکه اهــلِ همین دهکده ام و همه میدانند که خانه ام مثل ده ها خانۀ دیگر به دلیل بمباران ومـوشک بارانِ منادیانِ حقوق بشر که بـرای مثلاً مبارزه علیه تـروریست و تــروریسم به دهِ ما آمده اند، ویــران گردیده وهمسروفرزندم مانند صدها زن و مرد، پیر و جوان، و کوچک و بزرگِ روستای مان زیر آوار مدفون گردیده و بیگناه شهید شدند، در حالیکه من بینوا برای بدست آوردنِ لقمۀ نانی بـرای زن و فرزند، آوارۀ شهربودم. دیوانه با خود حرف میزد، با خود دردِ دل می کرد و با خـود به ستیز می پـرداخت تا بلاخـره خودش را در کنار مزار همسر و فرزند یافت... آمـد و کنار قبرِ عزیزانش نشست، از چشمانش قطراتِ درشت اشک روی گونه های داغ و تبدارش فرومی چکید و با خون هـای دلمـه شده یی که از پیشانی اش سرازیر شده و روی ریشِ رسیده اش خشکیده بود، عجین میشد... با دیدنِ این صحنه، بغضِ آسمان هم ترکید و همراه و همنوا با جـوانِ دیوانه زلالِ اشک را از چشمِ ابـر هـا جاری ساخت. دیوانه باز هـم زیر لب گریه کنان میگفت: گل هـای پرپر شده ام! باز هم کنار تان آمدم، باز هم دلم میخواهد با شما دردِ دل کنم و از شقاوتی که نا مــردمان در حق شما و من، و هزاران هزار انسانِ بی گناهِ دیگر روا داشته اند، حرف بزنم. آری عزیزانِ من! باز هـم کنار تان آمـدم ولی این بار از کنـار تان نخواهـم رفت. دیـوانه با همسر و فـرزنـد در راز و نیاز بود، گاهی با آنها جنگ داشت و گاهی هم گِله که ناگهان رعــدی غــرید و صاعقه یی از پهنۀ ابر ها سرازیر شد... دیگر دیوانه یی وجود نداشت، دیگرقبری دیده نمی شد، بلی همه چیز پایان یافته و دیگر نه غمی در میان بود و نه اندوهی، نه فراقی بود ونه شکایتی... آری دیوانه در کنارمزارِهمسروفرزند به خاکستر تبدیل شده بود، خاکستری که از آن بوی عشق برمیخواست و مشامِ جانِ کوهستان را معطر میساخت.
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
تاجیــــکان درگــذرگـــاه تــاریـــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
یگـــانگی زبـــان فــارســی
پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)

پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)
درخراســـان(افغــانســـتان)
دکتر صاحبنظر مرادی
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




داستان گونۀ کوتاه از: مهندس شاه امیر فروغ






