Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

درد كُشــــنده PDF پرینت ایمیل
ادبیـــــات - نثــــری
نوشته شده توسط حسيب شريفي   
دوشنبه ، 19 ارديبهشت 1390 ، 11:07

حسيب شريفيداســـتان كـــوتاه
این درد مرا می کشد. چه کار کنم؟ به هر سو می روم جایی پیدا نمی کنم. نفرتم هر روز از هر کس و هر جا بیشتر می شود. همه چیز هایی را که دیده و شنیده ام مثل مور و ملخ به ذهنم هجوم می آورند و مغزم را چور می کنند. کسی هم نیست که حرفم را بشنود. هر روز بیشتر از پیش دیوانه می شوم.

چند سال می شود این طوری شده ام؛ وقتی می بینم آن مرد کلاه دار جیلک به شانه در سخنرانی اش مثل کودکان گریه می کند و به ناتوانی اش اعتراف می نماید، من هم گریه می کنم.

من وقتی این طوری شدم که خواستم از حال و هوای دیگران با خبر شوم. برای خودم یک برنامه‏ی مشخص تهیه کردم تا هیچ جای و هیچ کس از نظرم پنهان نماند. به کتاب ها رجوع کردم که بدانم مردمان پیشتر از ما چه گونه بوده اند و چه کار کرده اند؟ هر چه بیشتر می خواندم، تأسف و تألمم بیشتر می شد. تاریخ ما پُر بود از جنایت، خیانت و آدم کشی. حیران و متعجب با خود گفتم نمی دانم این مردمان برای چه به این تاریخ افتخار می کنند. به این تاریخ پوچ و بی معنا.

به سیاست مراجعه کردم. خواندم مردان ما همه فاحشه های سیاست بودند. با سیاست های غلط چه جفا هایی در حق این مردم روا داشته اند. بار دیگر بر نفرتم افزود.

خواستم ببینم فرهنگ ما چه گونه است. خواندم فرهنگ ما گاهی خوب و گاهی آزار دهنده است. بعضی از شاعران امیران را مدح و ستایش کرده اند و زر به دست آورده اند. آن بزرگی که از جدایی ها شکایت می کرد تأکید بر انسانیت داشت و آن که در دره‏ی یمگان خوابیده است به خاطر مدح نکردن چه زحماتی دیده است.

به عصر خود مراجعه کردم. دیدم هستند کسانی که قلم شان چون شمشیر است، اما در این لجنزار متعفن زندگی می کردند. کاش این گونه نمی بود.

به اجتماعیات رفتم. دیدم باز هم درفش ظلم و استبداد به اهتزاز بود و طبقه‏ی اشراف بر طبقه‏ی کارگر و بیچاره حکم رانده است و صد ها تن زیر بار انواع مظالم جان سپرده اند.

کتاب ها را کنار گذاشتم، به بالش تکیه دادم و خوابیدم. در خواب دیدم که مردی با چشمان سرخ در یک دست تفنگ در دست دیگر ساطور به سویم می آید و می گوید ای دیوانه! اگر دیگر چیزی نوشته بودی یا جایی دهن باز کرده بودی مثل عبدالخالق بند بند وجودت را از هم جدا خواهیم کرد؛ اما به گونه‏ی دیگر. قلم دستم را گرفت شکست و لبانم را به هم دیگر دوخت. هر چه چیغ می کشیدم صدایم بلند نمی شد. نفسم بند بند شد و از خواب پریدم.

از کتاب ها خوشم نیامد؛ اگر جایی می رفتم، مردم دیوانه ام می خواندند. بیکارم می گفتند؛ تا جایی که دوستانم هم رهایم کردند. باز به خود اندیشه کردم. چرا به این همه افتخارات پوچ، ظلم، استبداد و خیانت افتخار کنم. هیچ ضرورتی نیست. تصمیم گرفتم به جایی بروم که از این چیز ها اثری نباشد. خیانت نباشد، ریا نباشد. و... نمی دانم چنین جایی کجا باشد؟

Advertise your business here. Click to contact us.
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 59 مهمان آنلاین

ازهمیـن قـلم درخـــاوران


قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.