نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| درخت آلبـــالو باغچـــه خــانه مـــان |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط میر اخمد لومانی |
| سه شنبه ، 4 مرداد 1390 ، 16:27 |
|
ابر های سفید فام با لکه های خاکستری رنگ، بعد از یک آبیاری پر طراوت و حیات بخش، همچون باغ بان صبوری بار و بسا د ش را جمع نموده و آهسته و آهسته فضای ابی آسمان را ترک نموده و در ان دور دست ها از نظر نا پدید می گشتند. هم زمان با آن خورشید با تمام لطافت و مهربانی لبخند زنان گرمای متبوع و دل انگیز خویش را برای ما زمینیان به اهدا میگیرد.
من که در پشت پنجره خانه مان نشسته ام با خود میاندیشم: اگر بذل و بخشش قطرات حیات بخش باران از جانب ابرها را همچون بخشش پدر گونه تصور نماییم؛ بدون شک تفقد خورشید خانم نیز جز همان لبخند حیات بخش و سرشار از کیف و لذت مادر، چیزی دیگری نمیتواند باشد... باران، همه جا را شسته است، گویی طبیعت دوش گرفته و بر سرو صورت خویش آب ی زده باشد. همه جا شسته شده، تمیز و زیبا جلوه گری مینماید. آخ که دوست دارم چنین فضا و اتمسفر ی را.. و در این میان از همه زیبا تر، درخت البالو حویلی خانه مان است که قامت راست نموده و جلوه گری مینماید. وی نیز قامت سپید گون خویش را به شستن گرفته است. آخر از شما چه پنهان؛امسال با آغاز فروردین ماه، این درخت کوچولو نیز برای اولین بار به گل نشسته است. خدای من چقدر مقبول و خوشگل؛ درست مثل عروس خانم ها، لباس سفیدی بر تن کرده است! نه میدانید که این لباس چقدر بهش میاید. بخصوص بعد از این حمام باران؛ شاداب تر و شنگول تر به نظر میخورد. نسیم دل انگیز و جانبخش بهاری همچون شه زاده های افسانه یی، تن و پیکر این عروس خانم را با بوسه و نوازش های پیگیر و متواتر خویش به رقص و تنازی وا میدارد. نسیم همچنان شادمانه تر وزیدن میگیرد و بر قامت عروس خانم باغچه مان می پیچد. که از این آمیزش، درخت کوچک به اندرون باغچه به وجد آمده وهم چنان خرامان و خرامان به رقصیدن خویش ادامه داده و هم زمان گلبرگ ها ی را نیز از دامانش رها نموده و ما حول خویش را گلباران مینماید. باد، جسورانه و پیگیر تر برتن و دامان این بانوی سپید پوش می پیچد. و درخت، از این پیچیدن و نوازش مدام و بی وقفه باز هم به وجد و شور بیشتر آمده باز هم میرقصد و میرقصد و درون حویلی خانه مان را باز هم گلباران تر مینماید...
افتاب همچون مهر مادر، اشعه های نور حیات بخش خویش را از پشت شیشه های پنجره به درون خانه مان نیز به پرتو افشانی گرفته است. و من در شعاع نور ان، انبوهی از ذرات کوچک سیمین گون معلق در فضای خانه را مشاهده می کنم.. از پنجره خانه مان اگر دست ام را دراز بنمایم، به راحتی می شود زنگوله های سفید و ارغوانی آویزان از شاخه های درخت را به لمس گرفت. اما ترجیح میدهم تا نظاره گر باشم و تماشاچی. نه میخواهم تا با دستهایم ان همه لطافت و زیبایی را مختل بنمایم ؛ آخر این زنگوله های سفید خیلی قشنگ اند و ناز.. اما نیروی نا مر یی همواره از درون وسوسه ام مینماید. ناخود آگاه، دستم غوزه یی را از شاخه یی می چیند... به طرف آیینه میروم ؛ شاخه کوچولو گل را به گوشم می آویز م. بهم میاد! خیلی هم خوب و زیبا. گوشواره مناسبی هست و زیب گوشهایم. بعد ان را به موهایم میزنم و جلو آیینه چرخی میزنم...
این دومین نوروز است که من و پدر، در این حویلی سپری مینماییم، یعنی دومین سالی است که در خانه خودمان هستیم. قبلا همیشه آواره بودیم و خانه بدوش! از موقع که یادم میاد، همیشه جول و پلاس مان بر شانه های مان بود. نی لانه یی داشتیم و نی هم آشیانه یی! خدای من؛ صاحب خانه های جور وا جور... پدر صبح زود از خانه میزد بیرون. میگفتند در کوره خشت پزی مشهدی باقر کار میکند. من که عقلم کار نمیکرد تا بفهمم که کوره خشت پزی یعنی چی؟؟! اما به وضوح میدیدم که پدر همچون کره یی (مسکه) در افتاب، هر روز بیشتر و بیشتر آب می گردید بد بختی مان وقتی گل میکرد که فصل سرما و زمستان آغاز میگردید. آخر با آغاز فصل سرما، کوره های خشت پزی هم تعطیل میشدند و پدر بیکار میماند. معمولا زمستان ها پدر سر فلکه میرفت. صبح زود بعد از وضو و نماز، مادر مقداری صبحانه برایش تدارک میدید. پدر تند و تند نان بربری و پنیر را در دهانش میگذاشت و بعد چایش را سر میکشید و کلاه سبز را که علامت سید بودنش بود بر سر میگذاشت و یا امام هشتم گویان از خانه خارج میگردید. آخ که پدر با چه اخلاص و ارادت تمام اما هشتم را یاد میکند. بعضی موقع پدر کار میافت و در ختم روز خسته و خاک آلود با مقداری سودا به خانه بر میگشت. اما خیلی وقتها نزدیک های ظهر خسته و گرفته به خانه بر میگشت. در چنین حالت ها یاد گرفته بودیم که به پدر نزدیک نشویم...
مادر در فصل تابستان در کجا ها که کار نمیکرد. سر مزارع سبزی، گوجه فرنگی چینی، سیب زمینی چینی. بعد هم و جمع آوری محصولات از درخت های میوه و... اما زمستان کار مادر هم کساد بود. فقط یکی دو جای بود که مادر میرفت و لباسشویی میکرد. از موقع که یادم میاید، مادر همیشه سرفه مینمود. مخصوصا با آغاز سرما و زمستان، سرفه های مادر هم شدت میگرفت. این سرفه ها تقریبا برای مان عادی شده بود. یعنی سرفه مدام، شده بود جز از زنده گی مادرم، و ما هم آنرا پذیرفته بودیم. من که کمی بزرگ تر شدم در کار های خانه با مادر کمک میشدم. خیلی وقت ها که مادر در ختم روز خسته از کار به خانه بر میگشت از من میخواست تا دست و پاهایش را مالش بدهم آخر از درد شانه، دست و پاهایش شکایت داشت! هر گاهی که نسبت به مادر فکر میکنم، خدای من کوهی از صبر و شکیبایی را در مقابلم به تجسم مینشینم. تمام امید و آرزوهایش من بودم و بس! در حال که کمتر از سه دهه از عمرش نه گذشته بود؛ هر گاه پای صحبت زنده گی و آینده در میان میامد، بلا وقفه میگفت: عزیزم از ما که گذشته است، خداوند ترا خوشبخت بسازد...
پدر و مادرم با هزار زحمت لقمه نانی بدست میآوردند. اما مرا گذاشته بودند تا مدرسه بروم و باسواد بار بیایم. شبها موقع که من مشق ها یم را مینوشتم، نه میدانید که با چه شوق و حسرت ی به من نگاه که نمیکردند. بعضی موقع هم مدت ها به حروف و نوشته های کتاب خیره میشدند. میدانستم که هر دو حتی یک روز هم به مدرسه نه رفته بودند و از محتوای کتاب چیزی سر در نمیآورند. اما میدیدم که کتاب را دوست دارند.
طبق معمول جمعه ها با پدر و مادر یا شاه عبدالعظیم میرفتیم و یا هم اینکه زیارت قبر امام خمینی. راستش از این که چادری سیاهی را بر سر میانداختم و قاطی خانم ها میشدم، یک کیف خاصی به من دست میداد. حس میکردم بزرگ شده ام و دیگر خودم برای خود، خانمی هستم! آن روز نیز جمعه بود.من و مادر همراه با پدر؛ تصمیم گرفته بودیم بریم زیارت شاه عبدالعظیم آقا. سوار اتوبوس خطی شده و بعد از مدتی در نزدیکی های حرم پیاده مان میکند. بازار سر پوشیده شاه عبدالعظیم آقا را خیلی دوست داشتم، بخصوص مغازه های طلا فروشی آنجا را. اگر مادر از دستم گرفته و مجبور به حرکت ام نه مینمود، شاید ساعت ها در مقابل مغازه طلا فروشی می استادم و به طلا ها خیره میشدم.. در یک گوشه حرم من و مادر منتظر پدرم هستیم. پدر رفته تا وضو یی تازه بنماید. بعد از مدتی بالاخره سرو کله ا ش پیدا میشود. به مادرم نگاه میکنم، یک مشت پوست و استخوان ی بیش نیست.هم چنان که به آهسته گی گام بر میدارد، گاهی هم سرفه میکند. به پدرم میگوید: آتی گل نگار جان، هوا خیلی گرم استه، مه بیخی نفس ام تنگی مونه، سی کو یک جای سرد تر پیدا کنی! این تنها مادرم بود که به من گل نگار جان خطاب مینمود. دیگران در مدرسه و کوچه همه به من نگار خانم میگفتند.. در گوشه حرم در سایه دیوار ی توافق میکنیم تا پدر پتو را پهن بنماید.مادر از داخل بقچه مقداری انگور، خیار و گوجه فرنگی به من میدهد تا زیر شیر آب ان ها را بشویم. هوا گرم بود، تفتیده و داغ. خورشید با تمام شدت گرما میپاشید. نان سنگ ک همراه با گوجه و خیار و پنیر را دوست داشتم. بخصوص که مادر انگور هم یادش نه رفته بود. ما، در حالیکه نان و خیار و پنیر مان را با اشتها می خوردیم؛ درست روبروی مان پیر مردی دهاتی با اشتهای تمام تر از ما، نان و خیار ش را در حال خوردن بود. مادر همیشه موقع زیارت کردن گوشه زره را میگرفت و با چنان ناله یی گریه سر میداد، که اشکهای مرا نیز در میاورد.همراه با مادر، من هم گریه میکردم. احساس میکردم که مادر غمهای همه دنیا را گریه میکند. و من برای غمهای مادرم اشکهای م جاری میگردید ! مادر، ساعت ها در داخل حرم میماند و نماز و دعا میخواند. من هم از بودن در داخل حرم لذت میبردم.دوست داشتم ساعت ها در داخل رواق ها پرسه بزنم. آخر چه جا یی بهتر از درون حرم.با خود فکر میکردم که بهشت نیز یک چیزی شبه همین حرم باید باشد.. داخل کوچه و خیابان ها گاه گاهی زخم زبان تلخ افغانی بودن را میشنیدم. اما درون حرم هرگز از کسی این کلمه را نشنیدم. حس میکردم این جا فاصله ها از بین میرود و یک نیروی نا مر یی ما را به هم متصل مینماید که در نتیجه، حس افغانی بودن و ایرانی بودن کمرنگ میگردد. شاید یکی از علت ها یی که ما را در این مکان مقدس میکشاند، همین حس بوده باشد. نزدیکی های غروب به خانه مان بر میگردیم. فاصله بین ایستگاه اتوبوس و خانه هرچند زیاد نیست، اما مادر چند دفعه مینشیند و خستگی رفع میکند. پدر صبور و آرام پا به پای مادر حرکت میکند. شب حال مادرم بد میشود. پدر نسخه مادر را از طاقچه میگیرد و دنبال دارو میرود. اما دیر شده بود و دارو خانه محله مان بسته شده بود. قرار بر این میشود که دارو های مادر را فردا بخرند. شب خسته به درون بسترم میروم، همین که سرم را میگذارم خوابم میبرد. نمیدانید، شب تا صبح چه خواب های جورواجوری که ندیدم. صبح که از خواب بیدار میشوم، خانه مان را مقداری شلوغ می بینم. بی اختیار به یاد مادرم افتاده و از بسترم بلند میشوم. در حیاط، مادر را نه میا بم. در آشپزخانه هم نیست! میخواهم داخل مهمان خانه سراغ از وی بگیرم، اما مانع ورود م می شوند. بد جوری دلم شور میزند... و بعد از مدتی؛ خدای من!! خبر میشوم که مادرم وفات کرده است. اصلا باورم نه میشود! مگر میشه خداوند این قدر بی رحم باشد و مادرم را از من بگیرد؟؟! سراغ پدرم میروم. آرزو میکنم کاش پدر بگوید دروغ است. هرآنچه گفته اند، دروغ محض ی بیش نیست! اما پدر را از خود یتیم تر و شکسته تر میا بم. رنگ و رخ پدر کاملا پریده و یک شبه پیر و مچاله شده بود. با دیدن پدر پاهایم به سستی میگراید و نعش زمین میشوم.. با آب ی که همسایه ها بر سر و صورت ام میزنند، به خود می آیم! اما باز هم باورم نه میشود که مادرم ما را ترک نموده باشد... با یکی دوتا همسایه ایرانی و چند نفر هم ولایتی های مان سوار مینی بوس قراضه یی گردیده و عازم بهشت زهرا میشویم. بهشت زهرا که از آنجا دور نبود، بعد از چند لحظه ی از ماشین پیاده میشویم. خدای من، این جا چقدر شلوغ است دیگه. اصلا باورم نمیشد که در تهران هر روز اینقدر مردم میمیرند. دسته های مختلف از مردم تابوت ها یی را بر شانه های شان داشتند حمل میکردند. از دیدن چنین فضا یی مقداری وحشت ام میگیرد. پا به پا ی دیگران حرکت میکنم. اما حس میکنم که من نیز مرده ام و تمام وجود م کرخ شده است. اشکهای م خشک شده اند؛ ساکت و آرام در حرکت ام. دسته یی از آدم های آشنا و نا آشنا، تابوتی را که در آن مادرم ارا میده بود در پیشاپیش مان با عجله تمام داشتند انتقال میدادند. و ما از دنبال شان در حرکت بودیم. و من گو یی در خوابم. بعد از لحظه کوتاهی به پای گودالی میرسیم. از خاک تازه و آدم های که بیل به دست در ان جا ایستاده بودند، معلوم بود که گودال را به تازه گی حفر نموده اند. جمعیت توقف نموده و تابوت را بر روی زمین می گذارند. آقای مرتضوی پسر خاله مادرم، مرا نزدیک میخواند؛ بعد گوشه تکه سیاه تابوت را کنار میزند. و من مادرم را میبینم که با چهره سفید و لاغر، در خواب عمیقی فرو رفته است. میخواهم خودم را در آغوش مادر بافکنم. اما دست های قوی و نیرومند آقای مرتضوی محکم نگه ام میدارند. گریه ام میگیرد. خدای من چه گریه تلخی! آتشی به اندرون ام زبانه میکشد، که تمام رگ و پیه وجود م را می سوزاند و خاکستر مینماید. بخصوص گلو ام را عقده تلخی همچون قوغ می سوزاند! تمام وجود ام اشک میشوند، و چه تلخ از چشمانم سرازیر میگردند. جسد بیجان مادرم را به درون قبر میگذارند، و بعد شروع مینمایند به خاک ریختن بالای وی. با تمام نیرو توانی که دارم، کوشش میکنم تا خودم را رهانیده، و به آغوش مادرم پناه ببرم. میخواهم مرا نیز در زیر خاک ها همراه با مادر دفن بنمایند. اما دست های قوی و نیرومند ی همچنان نگه ام میدارد. نا چار، مینشینم و زمین را چنگ میاندازم و به خراش میگیرم و خاک بر سرم میپاشم... مادر!! از همان روز به بعد، کارم شده بود بهشت زهرا رفتن. همین که فرصتی پیش میامد، یا با اتوبوس و گاهی هم پیاده بهشت زهرا میرفتم. گاهی پدر هم که فرصت میکرد دوتا یی عازم بهشت زهرا میشدیم. خیلی دلم میخواست شبها نیز کنار قبر مادر بمانم، آخر چه جایی بهتر از کنار مادر؟ پدر دیگر شکسته بود، کاملا شکسته! پدر تصمیم گرفته بود ایران را ترک بنماید. کمتر با کسی حرف میزد و بیشتر در لاک خودش فرو رفته بود. میدانستم که حالا تنها دل خوشی وی من هستم. کم کم متوجه شدم که سلامتی من بیشتر از مرگ مادرم پدر را به تشویش و دلهره انداخته است. با دلهره و ناراحتی بار ها به من گفته بود: شیرین دل پدر؛ تو که هر روز لاغر تر میشوی!!نه کند خدای نا خاسته زبانم گنگ ترا نیز از دست بدهم...
یک روز سرد پاییز همراه با پدر برای خدا حافظ سر قبر مادر میرویم. کمی برف باریده بود و باد، برگ های خشک را به هر طرف میکشاند... با دستهایم برف را از روی سنگ قبر مادر پاک میکنم و اشکهای م همین طوری بدون وقفه دارند میریزند. نه میدانید که این خدا حافظ ی چقدر تلخ است. پدر تصمیم گرفته بود بریم افغانستان. اما برای من دل کندن از کنار قبر مادر خیلی سخت بود و دشوار. میدانستم که با رفتن به افغانستان، از بودن در جوار قبر مادر محروم میگردم. تازه، من این جا متولد شده ام و افغانستان برایم کاملا نا آشنا و بیگانه مینماید. من در کوچه پس کوچه های باغ رباط خودم را باز یافته ام و هوای این جا بوی زادگاهم را میدهد. اما در زادگاهم همواره آواره بوده ام و غریب. و؛...افغانی!! در دلم از این مرز بندی ها نفرتی پدیدار میشود. اما از من کوچولو که چیزی ساخته نبود.... همواره خودم را همچون جوجه تیغی آواره یی میپنداشتم که آشیانه و هویت ا م در تند باد خشن بازی سیاست ها ویران گردیده، و در ادبیات سیاسی روز نیز مکتوم گذاشته شده است...فکر میکنم درد نسل ما، دردی است نا سور و جانسوز بعد از یکی دو روز، بار و بندل مختصری که داشتیم تحویل بار بری داده و خودمان با قطار طرف مشهد حرکت نمودیم. یکی دو روز در مشهد مهمان امام هشتم ماندیم و بعدش هم که افغانستان! راستش قبل از ان که داخل خاک افغانستان شوم مقداری دلهره و تشویش بر من چیره گشته بود. اما همین که از مرز رد میشویم، نوع محبت و احترام نسبت به این سرزمین در وجود م زنده میگردد. اما احساس میکنم چیزی عزیزی را در ان طرف مرز، در ایران به جا گذاشته ایم؛ یک چیزی مثل مزار مادر. پدر، برای ادامه زنده گی مان شهر هرات را بر گزیده بود. هرچند وی خود در نواحی ولایت غزنی به دنیا آمده و بزرگ شده بود. اما حال برای ادامه زنده گی این شهر را بر گزیده بود. علت چنین انتخاب را نه میدانم. شاید به خاطر که هرات به مزار مادر نزدیک تر است. پدر تکه زمین میراث پدری ش را در غزنی فروخته و در حاشیه شهر هرات خانه یی برای مان دست و پا کرده است. حال در شهر هرات برای خود مان لانه یی داریم. حس میکنم درخت ی هستم که ریشه در خاک دارم ! حس میکنم وطن و سرزمین دارم. پهنای وسعت دشتها و بیابان های آن، برایم همچون دامان مادر عزیز و گرامی است. از پشت پنجره خانه مان به افتاب روشن و آسمان آبی نگاه میکنم؛ و، درخت کوچک آلبا لو؛ که به گل نشسته است. میدانم که من و درختم به صلح و فضا ی آرام نیاز داریم. و؛ از ته دل میخواهم آنهایی را که در این سرزمین برای احیای صلح و آرامش به تکاپو نشسته اند، بر دست های شان بوسه بزنم...
|
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین




بنام خداوند!





