Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

خــودکشـــی PDF پرینت ایمیل
ادبیـــــات - نثــــری
نوشته شده توسط شادروان فاروق عطایی   
سه شنبه ، 8 آذر 1390 ، 16:40

شادروان فاروق عطایی(طنـــــز)

چند روزی بود که فکر خود کشی در دماغم راه یافته بود. شبی رو به زنم گشتانده، گفتم:
_ عزیزم، مه دگه پاک از زنده گی نومید شدم. هیچ روزنه یی برای خوشبخت زیستن ما وجود ندارد... چه امروز، چه فردا آدم باید بمیرد... چه بهتر که مه زودتر بمیرم و ازی جنجال های زنده گی بی غم شوم.

همین که خانم حرف هایم را شنید، دفعتاً به گریه شد. آنقدر گریست که دل مرا آب کرد. برای بار اول در زنده گی فکر کردم که کسی مرا بخاطر خودم دوست دارد.

گفتم:

_ عزیزم به سر مه تره قسم اگه گریه کنی، حرف من جدی نه بود. می خواستم بدانم که مره دوست داری یا نه؟

زنم در میان گریه اش گفت:

_ مه به خاطر تو گریه نمی کنم...میفامی اگه تو بمیری، قرض های تره کی بته... از آن گذشته دوست و دشمن که اینجا بیاین و ای جل و پستک ماره ببینه، آدم از شرم آب می شه... به سیال و شریک چه بگویم...همه اگاه میشن که ما لچ مرغ بودیم... میفامی غرور مه می شکنه... بلی غرورمه می شکنه...

آهی کشیدم و بر اندیشه با طل خود لعنت فرستادم که گویا زنم مرا دوست دارد و عزم کردم که باید ضرور خودکشی کنم. همان شب و شب های دیگر نقشه کشیدم تا این که به نظر من بهترین راه خودکشی حلق آویز کردن آمد. طنابی پیدا کردم و به کوچه ها بر آمدم. آهسته آهسته از شهر خارج شدم، ولی به دیوار هر باغ که بالا می شدم، می دیدم که صاحب باغ آنجا حاضرهست. خوب جوینده که یابنده است، بالاخره یک باغ خلوت را یافتم. باغی بود با درخت های تنومند و شاخه های آویزان. طناب را به شاخه افکندم و از کمر درخت انتهای آن را به گردنم بستم و در همین حال که می خواستم خود را رها کنم، ناگهان مردی از دو پایم گرفت و مانع خودکشی من شد.

در زنده گی بار دوم بود که محبت یک انسان را نسبت به خود احساس کردم، اما خلاف انتظار، مرد مرا دشنام قرار داده، گفت:

_ مردک بی شرف!

درهمی شهر دیوار و درخت کم بود که شاخ درخت باغ مرا انتخاب کدی... تو که بمیری یا زنده باشی ارزشی نداره، ولی اگه ای شاخه می شکست، چه می شد.

میفامی دل مه می شکست، کمرم می شکست و بعد مرا به خشونت از باغ راند.

چون دیدم که که حلق آویز کردن مشکل است، از ین طریق گذشتم و تصمیم گرفتم که یک مقدار ادویه سمی بخرم. مرگ آسان و روی بستر.

همان بود که به چند دواخانه سر زدم و ادویه سمی زیادی خریدم. فردا شب دور از نگاه های زنم همه را بلعیدم و بعد به بستر دراز کشیدم. ساعت ها گذشت تا که مانند روزهای دیگر باز صدای زنم را شنیدم که فریاد کنان می گفت:

_ آدم بیکاره... از خوردن چه فایده... روزی تو از نزد خدای قطع شده... بخیز بیدار شو!

 من به روی خود نیاوردم، زیرا فکر کرده ام که مرده ام و این خاطره ایست از این دنیا. اما چند دقیقه بعد که چشمانم را باز کردم، دیدم که هیچ چیزی صورت نگرفته و من همچنان زنده هستم، فقط کمی سرم درد می کند. در همان روز نزد مالک دواخانه رفتم و در مورد کیفیت دواهایش از او پرسیدم.

با بی تفاوتی گفت:

_ بیادر اگه کس دوای موثر می خاد، باید به فابریکه برود و فرمایش بته. اینا ادویه تجارتی هس، نه تاثیر داره، نه ضرر.

اوه خدای من! بخاطر مردن هم باید آدم رنج بکشد. ولی من از تصمیم خود دست بردار نبودم. فکر کردم که بهتر است خود را به دریای بزرگ شهرمان بیافکنم.

فردا عصر که خانم مرا عقب چند قرص نان فرستاده، فرصت را غنیمت دانستم، راهم را کج کردم و به سوی دریای بزرگ خارج شهر رفتم. دریا خروشان و کف آلود بود و موج هایش چون اشتران مست خیزک می زدند. وقت را از دست ندادم ودر یک چشم به هم زدن خود را به دریا افکندم، اما چه شد؟ هیچ!

فقط چند لحظه زیر آب بودم و بعد همچون یک تخته چوب سرسر آب ایستاده بودم. بخاطر اینکه وزن من کم بود و دریا نیز مرا غرق کرده نمی توانست. یک زمان متوجه شدم که ماهیان بزرگ به سوی من آمدند، خدا را شکر کردم که زحمتم نتیجه داد، بلکه این ماهیان به دادم برسند، اما ماهیان نیز آنقدر بی عقل نبودند که لاشه یا گوشت مرا بخورند.

ساعتی بعد متوجه شدم که دریا مرا به ساحل پرتاب کرده، نیمه شب با لباس های نمناک و پاره پاره از آب بر آمدم و آهسته آهسته به منزل خود آمدم.

 روز سیاه و بارانی بود. زنم همین که مرا با آن وضع دید، همچون بم کفید و بد وبیراه گفت. فکر کرد که بدمستی کرده ام. بعد از چند لحطه که نسبتاً آرام شد، اظهار داشت:

_ برو گمشو چند نان بیار که از گرسنگی همه شب نخوابیدم. من که دستم را درون جیبم بردم، دیدم که نوت های داخل جیب من شاریده و از استفاده بر آمده است. خانم که متوجه این کار شد، دوباره خشمش بالا گرفت و هی داد می زد که:

_ تو مرد لایق آن هستی که خود کشی کنی... جای تو در میان آدم های عادی نیست... تو بی عرضه هستی... تو لایق مرگ هستی. در این وقت عقده گلویم ترقید و بی اختیار در میان گریه گفتم:

_ فکر می کنی که خود کشی آسان هس... همه بلاها ره همی خودکشی بسرم آورد... در این دنیا هیچ کاری آسان نیس... ختی خودکشی... مرگ نیز به سراغ هر کس به آسانی نمی رود.

 

(پایان)

27 جدی 1377

 

 

 

 

Advertise your business here. Click to contact us.
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 53 مهمان آنلاین


قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.