Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

خــــانـــه (داستان کوتاه) PDF پرینت ایمیل
ادبیـــــات - نثــــری
نوشته شده توسط اسماعیل فروغی   
سه شنبه ، 3 فروردين 1389 ، 11:13

 اسماعیل فروغیآفتاب وسط آسمان رسیده و گرمای سوزنده یی تن وبدن خیمه گیان را داغ کرده بود. خیمگیان هرکدام به گوشه یی خزیده و بیصبرانه در انتظار روزی رسا ن بودند. شاید شکمهای همه مثل من به پشتهای شان چسپیده بود. شاید همه گرسنه و تشنه بودیم.
دشت خشک و آفتاب زده یی که در برابر چا درهای ما قرار داشت هم گرسنه و تشنه به نظر میآمد. شاید دشت هم در انتظار روزی رسان بود. شاید!

 

 گرمای سوزنده یی تن دشت را هم داغ کرده بود. سنگها، سنگریزه ها، بوته ها و علفهای دشت هم، همه آفتابزده، بیرنگ و گرسنه بنظر میرسیدند و مثل ما درجاهایشان لمیده بودند و نفس نمیکشیدند. مثل اینکه به آنان نیز کسی دستور تکان نخوردن داده بود. مثل اینکه با آنها نیز کسی با شلاق سخن زده بود.

 در آن محل، همه چیز ــ سنگها و سنگریزه ها، آدمها و سبزه ها، خیمه ها و ملیشه ها، آسمان و دشت و حتی آفتاب؛ همه خاکستری و خاک آلود به نظر میرسیدند. روی آفتاب و آسمان را هم غباری از گرد و خاک پوشانیده بود.

 

*****

 

آنروز آفتاب از نیمه ی آسمان گذشته بود؛ اما هنوز از روزی رسان خبری نبود. در حالیکه گرما و گرسنگی توان جنبیدن را از همه ی ما سلب کرده بود، با تنبلی و افسرده گی به همدیگر نگاه میکردیم. مثل اینکه با تبادل نگاه هایمان با هم حال دل گفته، گرسنگی و تشنگی مانرا بیان مینمودیم.

 کودک بینوایی که در خیمه ی ما نفس میکشید، از همه ناراحت تر بنظر میرسید. گاهگاهی صدایی از درونش بیرون میشد که بیشتر شبیه صدای چوچه ی گربه بود تا صدای آدم. چند روزی بود که تب سوزنده یی در درون کودک خانه کرده بود. پیهم مینالید و آب میخواست. ناله هایش هربار سوزنده تر و جانگداز تر؛ اما آهسته تر و نارساتر از پیش میشد. رنگ از رخش پریده و لبا نش ترک برداشته بود. بینی کوچکش باریکتر از حد طبیعی بنظر میرسید و دور چشمانش را کبودی پر رنگی فراگرفته بود.

کودک مادر نداشت. شاید هم داشت. چه گاهگاهی همزمان با خواستن آ ب، به آهستگی " مادر....! مادر....! " هم میگفت. اما کودک بیمار از مادرش دور بود. همانگونه که ما همه از مادر هایمان دور بودیم.

 ساعتها بود که کودک بیمار چشمانش را بروی خیمگیان باز نکرده بود. پیهم شیون و ناله میکرد. گاهی آب میخواست و زمانی مادر.

 اکنون افزایش ناله های جانگداز کودک، همه را بسوی او کشانیده بود. همه گان بر بالینش گرد آمده و از بالا به سیمای رنگ رفته و خاکستری اش چشم دوخته بودیم. در آن لحظات ما همه، تماشاگران درد بودیم ــ تماشاگران سوختن یک کودک بیگناه و بیمار که تشنه و گرسنه هم بود. کاری از ما ساخته نبود. فقط نگاهش میکردیم و با بی ذوقی تمام به ناله های جانگدازش گوش سپرده بودیم. شاید دیگران به چشمان بیفروغ و گود افتاده ی کودک چشم دوخته بودند؛ اما من به لبانش نگاه میکردم. با دقت به لبانش میدیدم تا مگر غیر از " آب " و " مادر " چیز دیگری از ما بخواهد که شتابزده و تند در اختیارش گذارم؛ اما کودک هیچ چیز دیگری از ما نمیخواست. یکسره ناله سر داده بود. گاهی " آب " میخواست و زمانی " مادر" که ما هردو را در اختیار نداشتیم.

 مردی که نزدیکتر از همه بر بالین کودک جا گرفته و خودش را مامای او معرفی کرده بود، ناراحت تر و دلمرده تر از همه بنظر میرسید. او باری، به یکباره گی چشم از چشمان کودک بر داشته، در حالیکه خشم سوزنده یی درونش را پر کرده بود، فریاد کنان به مخاطب نامعلومی گفت:

 ــ مثلیکه ای لعنتی ها امروز نان و آب نمیآرن !؟ مثلیکه ما ره فراموش کردن !؟

 همه خاموش و بیحرکت به او نگاه میکردیم. سنگها، سنگریزه ها، بوته ها و علفهای خشک دشت هم خاموش و بیحرکت به او نگاه میکردند. مثل اینکه همه کر بودند و فریاد دردآلود مرد را نشنیده بودند، کسی از جا نجنبید و کسی به او پاسخی نداد. مرد ازینکه پاسخی نشنیده و فریادش در میان سنگها و سنگریزه ها، بوته ها و علفهای خشک دشت گمشده بود؛ خشمناک تر و دود زده تر از پیش شده، در حالیکه زیر لب چیزی میگفت، دوباره به گوشه یی خزید و خاموش شد.

در همینوقت، در حالیکه همه به سیمای بیرنگ کودک خیره میدیدیم، ناگهان چشمان کودک از هم گشوده شده، بی آنکه بما ببیند، به نقطه ی گنگ و موهومی دوخته شد. در چشمانش فروغی بچشم نمیخورد. چشمان گود افتاده ی کودک حالتی نداشت و حتی رنگی هم نداشت. با باز شدن چشمان بی فروغ کودک، همه خیمگیان بسوی او خم گشتیم.حالت ناشناخته یی که بیشتر به یک وهم میماند، برای ما دست داده بود. خیمگیان گاهگاهی تن های تنبل و گرما زده ی شانرا اینسو و آنسو میبردند تا مگر یکبار نگاه کودک به نگاه شان آ شنا گردد؛ اما تلاشهای آنان بیهوده بود. کودک برای یک لحظه هم به آنان نگاه نمیکرد. شاید کودک از نگاه های بیرنگ و خاکستری خیمگیان هم بیزار شده بود. شاید...

 در آن لحظه، در حالیکه همه خیمگیان به چهره ی بیرنگ وبی رمق کودک خیره میدیدیم، ناگهان لرزش خفیفی در لبان نازک کودک پدیدار گشته، انبوهی از خواهش و تمنا در سیمایش موج زد. مثل اینکه چیز بزرگی میخواست ــ چیزی که برایش مهمتر از " آب " و " مادر" بود. لرزش لبان کودک بیشتروتند تر شده بود. لبانش لحظه به لحظه از دو طرف نزدیکتر شده و دایره ی تنگتری را میساخت. کودک بینوا میخواست زودتر و رساتر آن واژه را بگوش چادر نشینان برساند. اما او خود ش را ناتوان تر از آن می یافت تا به آسانی به آرزویش دست بیابد.

 کودک تمام نیرویش را برای بازگفتن آن واژه ی بزرگ جمع کرده بود و ما با نگرانی و تعجب، خیره تر از پیش به لبان مرتعش و لرزانش چشم دوخته بودیم. در میان ما اضطراب دردناکی سایه افگنده بود.هیچیک چیزی برای گفتن نداشتیم و حتی برای فکر کردن هم چیزی نداشتیم. اما کودک چیزی برای گفتن داشت. او در حالیکه به همان نقطه ی موهوم خیره مانده و لرزش لبانش فزونی یافته بود، به آهسته گی " خانه " گفت و چشمان بی فروغش را بست.

 و ما، در حالیکه مضطرب و شرم آلود به یکدیگر نگاه کرده، سکوت مرگباری در میان ما سایه افگنده بود، فقط خاموشی کودک را تماشا میکردیم. فقط....

 

 پایان

 

Advertise your business here. Click to contact us.
  • ناشناس
    فروغی صاحب سلام
    مامنتظر آثار جدیدیت بودیم خودیت ای کار خانگیای دورهء ابتداییه ره چاپ کده راهیستی .

    همصنفی دورهء مکتبت
    ق
  • هوسی
    باتاسف، چانته خالی معلوم می شود و رنگش پریده...
    چیزیکه ده دیگ است ده چمچه می برایه.
  • ناشناس
    ق یا ناشناس جناب! اول خودت خواندن و نوشتن را بیاموز بعد بالای دیگران اینتقاد بکن.
  • تمیم  - پیرامون نظر ناشناس /
    فروغی صاحب سلام.
    این (ناشناس)که در بی ادبی وگستاخی مکتب بادیگاردی را خوانده است اصلن نامش نا(همایون) است که هرکه را از پاچه اش میگیرد. و این کار او توهین به نام استاد نا شناس آواز خوان مشهور است. که ش نیدم درین روز ها استاد استادان!!! «سیاهسنگ»صاحب یعنی «درون سپید!!؟» میخواهد برای وی کتاب بنویسد ودر زندگی مجسمه ی اورا برای عبادت کلیسای قبیله بتراشد.
    همایون خان!!! بیش ازین گستاخی را کم کن برو مکتب بخوان ، باسواد شو باز بیا پاچه گیری کن. تا بعد ازین سایه ی توهینت بالای ناشناس اصلی نیافتد. با احتر ام
  • حق جو
    محترم آقای فروغی
    داستان زیبای که سر نوشت هزاران هموطن تنهای ما را در دیار غربت و بی وطنی بیانگر است خواندم بسیار خوشم آمد . اما نمیدانم چرا دوست ما هوسی اینقدر در مورد حساسیت نشان داده است نشود خدای ن ا خواسته از همان آدم های که باعث این همه تنهایی های مردم ما شده باشد.
    و اما حرف اخیر اینکه دوست عزیز آقای هوسی اول باید سخنان عامیانه را درست آموخت و بعدآ نوشته کرد .
  • رازق
    بادیگارد صب بازچادری ره عوض کدی؟ چی کدی نامک های دگی ته؟ کجا ماندی احمد هروی ره؟ کدام جای دگه شاگرد شده چی بلا؟
  • هوسی2
    اینبار جواب هوسی ره نشر نه کدن؟؟ اگه نی ...
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 67 مهمان آنلاین

قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.