نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| خــری را کــه کـتار نــداری اوش نــگو، شـــوله ایتــه بخــو پرده ایتــه بــکو |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط سید روح ا لله "رحمت زاده" |
| جمعه ، 18 تیر 1389 ، 08:59 |
|
شخص رهگذری با مردی که نهایت برایش درد رسیده بود روبرو شد. از وی بسیار مودبانه اجازه خواست وگفت اجازه است تا از شما به عنوان یک هموطن سوال نمایم. مرد برایش گفت خری را که کارنداری اوش نگو. شوله ایته بخو پرده ایته بکو.
شوله ایته بخو پرده ایته بکو. شخص رهگذر. تعجب کرد وپیش خود گفت شاید این مرد تکلیف عصاب داشته باشد و یا هم دیوانه باشد که به سوالات من پاسخ نمیگو ید. خیر به هر صورت من باید به او کمک نمایم. اگر به تداوی ضرورت داشته با شد نزد داکتر وی را ببرم واگر به پول ضرورت داشته باشد پول برایش تهیه نمایم. به همین منظور به عنوان آخرین پرسش از وی سوال خود را مطرح نمود گفت. آغا مرا بسیار ببخشید. آخرین سوال بنده خواهد بود اگر بتوانم شمارا کمکی کرده باشم. آیا : شما مریض هستید ویا اینکه به پول ضرورت دارید مرد دردمند آه سردی کشیده گفت. شما مرا ببخشید که من شمارا خیلی ناراحت ساختم خیال کردم که از جمله مامورین دولت هستید فکر کردم که پی گرفتن پول در اینجا به سر راه من سبز شده اید. ولا وقت به سوالات شما پاسخ میگفتم. حالا که دانستم شما آدم خوبی هستید پس گوش کنید که من چرا شمارا میگفتم که خری را که کار نداری اوش نگو. شوله ایته بخو پرده ایته بگو. در همسا یه گی ما دو نفر با هم در جنگ بودند من به صفت یک مسلمان رفتم تا آنها را خلاص نمایم در اثنای خلاص نمودن بودم که یکی از آنها با چاقو دیگرش را زد. ومن به زحمت توانستم که چاقو را از دست آنها بگیرم و نگذارم که تا وی را چاقو باران کند در همین حال پولیس رسید. وهر سه ماره با خود به حوزه برد من به مامورین پولیس هر قدر استدلال کردم که من با آنها کاری نداشتم صرف خواستم که آنها را از هم جدا نمایم هر قدر که اسرار نمودم جای را نگرفت اینک با لای من تا تکمیل دوسیه چه گذشت (....................) حرفیست که من گفته نمیتوانم با الاخره دوسیه تکمیل وبه محکمه راجع شد. در محکمه بعد از گرفتن وکیل ومصارف زیاد سرانجام برائت حاصل کردم. بعد از سپری شدن سه سال وچند ماه محکمه حکم رهایی مرا صادر کرد قاضی برایم گفت آدم خوب معلوم میشی نصیحت مرا گوش کن. بعد از این کوشش کو که خری را که کار نداری اوش نگو. وشوله ایته بخو پرده ایته بکو از همان روز ببعد تصمیم گرفتم که با هیچکس کاری نداشته باشم وبدوستان خود نیز توسعه نمایم که باکسی کاری نداشته باشند و هر کی از من سوال کند برایش بگویم که خری را که کار نداری اوش نگو. شوله ایته بخو پرده ایته بگو. مرد رهگذر از صحبت مرد دردمند بسیار خوش شد وبا خود عهد کرد که اگر دنیا به هم بخورد با آن کاری نداشته با شد مرد رهگذر براه افتاد وبا خود این را زمزمه میکرد خری را که کار نداری اوش نگو........ شوله ایته بخو پرده ایته بگو....
با ا حترام سید روح ا لله "رحمت زاده"
|
| آخرین به روز رسانی در شنبه ، 19 تیر 1389 ، 00:48 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران











