نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| حکیــم ابوالفتــح عمــربــن ابراهیــم خیــام نیشــابوری یا خیمــهنشین ِ پروینــگاه خِــرد خــراســانزمیـــن (بخش اول و دوم) |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط سلیمان راوش |
| شنبه ، 21 اسفند 1389 ، 15:28 |
|
در حالی که این ابرمرد همه زمانهها از خراسان بوده، زادگاه و آرامگاهش در نیشابور یکی از شهرهای مهم خراسان واقع گردیده و بیشتر هم در بلخ که آن روزگار یکی از مراکز علمی خراسان بود با علماء و فضلاء دید و بازدیدهایی داشته است. بدینگونه یکی از ستیغهای فروغین اندیشهی فلسفی کارگاه شعر، در اواخر سده پنجم و اوایل سدهی ششم، حکیم ابوالفتح عمربن ابراهیم خیام نیشابوری خراسانی میباشد که زراندودهترین آویزههای خِرد را به انگشتری هستی شعر نگین زده است. در پهنه وسیع خِردآفرینی این دوران نمیتوان از وجود پرتگاههای ژرف ابتذالاندیشی آن روزگار نیز انکار نمود. پرتگاههایی که اکثراً از سوی گدایان سودپرست زرخواه، مقام و منزلتجوی عرصهی فرهنگ و ادب که در بارگاه خلفا و امراء حفر گردیده بود و آنها با خِفتی و خِرفتی در آن گودال تغذیه میشدند و سرنوشت دانشمردان و خِردگرایی آن روزگار را از آن منجلاب بر بالای دار رقم میزدند، و فتوای قتل ایشان را بر چهارسوهای شهرها میآویختند. روزگاران خیام نیشابوری خراسانی، بدون شک روزگار همانند امروز و امروزیان است. امروز اگر بر تارک ذهن (تفکر) و قلب (خواست و هستی) جامعه، قطاعالطریقان صحرای جهل مشت میکوبند تا سرها را بشکنند و هستی خِرد را نیست و نابود سازند، روزگاران خیام نیز چنین بوده است و میتوان گفت که امروزه میراث شوم و سخیف همان مردابنشینان دیروز است. از همین نگاه است که امروز اندیشه و فلسفهی خیام در جامعهی ما ناشناخته باقی مانده و ادیب و ادبیات ما از این ابرمرد خِرد لب به سخن نگشوده و نمیگشایند. در روزگار خیام جدالهای گستردهیی میان شیعه و سنی، اشعری و معتزلی و کلامیان آتشین بود و اکثراً خِردگرایان بودند که در تنور این جدالها میسوختند و به دستور مفتیان دین به خاکستر مبدل میشدند. از جانب دیگر و از نظر سیاسی سقوط دولت آل بویه، قیام دولت سلجوقیان، جنگهای صلیبی و تشدید گسترش تفکر باطنیه (قرمطیان) در وجود برخی از عناصر فاطمی مصر اوضاع و احوال را چنان دگرگونه کرده بود که در بازار مکاره آن دوران، تشخیص زر از مس امکانپذیر نبود؛ زیرا زرشناسان و آراستگان گوهر حق و حقیقت را به کفر میگرفتند و به اتهام تقلب و بدعت به دار میزدند تا متاع مسین خویش را به جای زر با خاطری آسوده به فروش برسانند. دوران پردرخشش سامانیان بلخی گذشته بود و صدای تازیانه تعصبات غزنویان برای منکوب کردن جامعه همچنان به گوش میرسید. من در این نبشته قصد ندارم روی اوضاع سیاسی آن روزگار مکث نمایم؛ زیرا این فرض را در کل هر چهار جلد «کتاب نام و ننگ» انجام دادهام. اینجا تنها این را میخواهم بنویسم که در هرگونه شرایطی اگر باران خون از ابر استبداد میبارید و نهرهای خون جاری مینمودند و یا شیخ و شاه و شحنه انگشت در جهان میکردند تا خردمندی یابند که بکشند، راهیان آزادی و آزادگی را هراسان نمیکرد و در برابر هر توفانی چون کوه میایستادند، پروایی نداشتند که با گفتن حقیقت به دار آویخته میشوند و یا در آتش خشم استبداد سوزانده. خیام نیز یکی از همین سرکشان مدافع حقیقت در آوردگاه خِرد با جهل بود. خیام در نیشابور به دنیا آمده و در همانجا جهان را پدرود گفت. نیشابور، مرو، بلخ، هرات، بخارا و تخار شهرهای یک سرزمین واحد بهنام خراسان بودند که هر یک در دوره اسلام از مراکز علم و دانش و تجمع خِردگرایان به شمار میآمد. بیشترین فیلسوفان، دانشمندان، شعراء و نویسندگان صاحب اندیشه را در تاریخ در همین شهرها میتوان سراغ گرفت. خیام نیز بیشترین عمر پربارخویش را درهمین چند شهر به ویژه در بلخ و نیشابور گذرانده است. او شاعر نبود، هرچند که شهرت جهانی او به وسیلهی رباعیاتش میباشد. او را در زمان خودش حجتالحق لقب دادند و پایگاه دانشی او برتر بود نسبت به جایگاه ادبی وی. این امر از آن جهت بود که خیام بزرگ در زمان حیاتش رباعیاتی را که میسروده جز به کسان نزدیک و هماندیش خویش، به دیگران نمیخوانده . از وجود اشعار وی حتا بیهقی و نظامی عروضی که با او از نزدیک دیدار داشتند، یاد نکردهاند. شادروان صادق هدایت در زیر عنوان «ترانههای خیام مینویسد: «گویا ترانههای خیام در زمان حیاتش به واسطهی تعصب مردم مخفی بوده و تدوین نشده و تنها بین یکدسته از دوستان همرنگ و صمیمی او شهرت داشته یا در حاشیهی جنگها و کتب اشخاص باذوق به طور قلمانداز چند رباعی از او ضبط شده، و پس از مرگش منتشر گردیده است»1 به قول مرتضی راوندی « قدیم ترین مأخذ که در آنها از رباعیات خیام ذکری رفته است، تاریخالحکمای شهرزوری و مرصادالعباد نجمالدین رازی، و پس از آن جهانگشای جوینی و تاریخ گزیده و مونسالاحرار را میتوان نام برد» اما در منابع دیگر «خريدهالقصر» اولين كتابي است از عمادالدین اصفهانی كه در آن از خيام شاعر گفتگو ميشود که در سال ٥٧٢ يعني قريب ٥٠ سال بعد از مرگ خيام نوشته شده و مؤلف آن خيام را در زمرهی شعراي خراسان نام برده و ترجمهی حال او را آورده است.»
بخــــش دوم در بسیاری از کتب تاریخی از خیام به مثابه ریاضیدان و منجم یاد گردیده است. در عرصهی ریاضی پژوهشهایش دربارهی اصل پنجم اقلیدس، وی را ثبت تاریخ این علم گردانیده است. در عرصهی ستارهشناسی، تدوین گاهشماری خراسانزمین در دورهی سلطنت ملکشاه سلجوقی میباشد. در کار این تقویم ابوالفتح عبدالرحمان منصور خازنی، ابومظفر اسفزاری، ابو عباس لوگری، محمد بن احمد بن احمد معموری زیر نظر خیام شرکت داشتند. تقویم جلالی همان تقویمی است که تا به امروز در سرزمین ما رایج میباشد و این تقویم را دقیقترین تقویم بهشمار میآورند. گفته شده است که تقویم اروپایی که در هر 2500 سال یک روز اشتباه میشود در تقویم جلالی در هر 10 هزار سال یک ثانیه تفاوت به وجود میآید. رسالات و آثار خیام از این قرار اند: ـ رسالهی فیالبراهین علی مسائلالجبر و المقابله به زبان عربی در بارهی معادلات درجهی سوم؛ ـ رسالهی فی شرح مااشکل من مصادرات کتاب اقلیدس در مورد خطوط موازی و نظریهی نسبتها؛ ـ رسالهی میزانالحکمه، راهحل جبری مسألهی تعیین مقادیر طلا و نقره را در آمیزه (آلیاژ) معینی به وسیلهی وزنهای مخصوص بهدست میدهد؛ ـ قسطاسالمستقیم؛ ـ رسالهی مسائلالحسابـ که این اثر باقی نماندهاست؛ ـ القول علی اجناسالتی بالاربعاءـ اثری دربارهی موسیقی؛ ـ رسالهی کون و تکلیف به عربی درباره حکمت خالق در خلق عالم و حکمت تکلیف که خیام آن را در پاسخ پرسش امام ابونصر محمدبن ابراهیم نسوی در سال ۴۷۳ نوشته است و او یکی از شاگردان پورسینا بوده و در مجموعه جامعالبدایع باهتمام سید محیالدین صبری بسال ۱۲۳۰ و کتاب خیام در هند به اهتمام سلیمان ندوی سال ۱۹۳۳ میلادی چاپ شدهاست؛ ـ رسالهی روضةالقلوب در کلیات وجود؛ ـ رسالهی ضیاءالعلی؛ ـ رسالهی در صورت و تضاد؛ ـ ترجمه خطبهی ابن سینا؛ ـ رسالهیی در صحت طرق هندسی برای استخراج جذر و کعب؛ ـ رسالهی مشکلات ایجاب؛ ـ رسالهیی در طبیعیات؛ ـ رسالهیی در بیان زیگ ملکشاهی؛ ـ رساله نظامالملک در بیان حکومت؛ ـ رسالهی لوازمالاکمنه. ـ اشعار عربی خیام ـ که در حدود ۱۹ رباعی آن بهدست آمدهاست؛ ـ نوروزنامه ـ که از این کتاب دو نسخه خطی باقی ماندهاست؛ ـ عیونالحکمه؛ ـ رسالهی معراجیه؛ ـ رساله در علم کلیات؛ ـ رساله در تحقیق معنی وجود؛ از مجموع آثار خیام برمیآید که این مرد بزرگ در بسیاری از علوم و فنون وارد بوده و صلاحیت ابراز نظر را داشته است. گفته شد که خیام دید فلسفی را در اشعار خود نیز مطرح نموده است. بهتر خواهد بود اینجا نظری به فلسفهی عمر خیام انداخته شود. فلسفه خیام: خیام پیش از آنکه شاعر باشد، عالم، محقق و فیلسوف بوده است. همهی آثار خیام بعد از مرگش جمعآوری شده است. در رسالهی نوروزنامه از قول کسی که رسالهی مذکور را شاید در ایام حیات و یا بعد از مرگ خیام تنظیم و ترتیب داده، مینویسد که: «چنین گوید خواجهی فیلسوف الوقت سید المحققین ملکالحکماء عمر بن ابراهیم الخیام رحمةالله علیه...»3 چون تنظیم نوروزنامه برمیگردد به سالهای حیات و یا هم اندکی پس از وفات خیام؛ بنابرین شکی باقی نمیماند که خیام بزرگ در عصر خویش مشهور به فیلسوف بوده و آثار او نیز حکایت از موارد فلسفی داشته است؛ حتا رباعیات او برخاسته از نحلهی متکی به فلسفه میباشد. شیخ نجمالدین ابوبکر رازی مشهور به دایه، یکی از جملهی فقها بوده که پس از یک قرن از درگذشت خیام دریغ نداشته است که با اندیشههای این ابرمرد خِرد عناد نورزد و به بدگویی نپردازد. اما آنچه که از گفتار شیخ برمیآید منظور ما را که تأکید بر فیلسوف بودن خیام است، ثابت میگرداند. شیخ نجمالدین رازی در کتاب مرصادالعباد در رد اندیشهی خیام مینویسد« ...اگر آنان به ذوق و شوق قدم در راه سلوک مینهادند و مظاهر ماده را از تن برون میکردند و خود را از تعلقات دُنیوی آزاد میساختند، میدانستند که چرا روح پاک علوی را در صورت قالب خاک سُفلی ظلمانی در بند کرده اند و میدانستند که چرا دوباره این روح پاک از قالب خاکی قطع تعلق میکند و قالب خاکی متلاشی میشود و چرا در روز حشر دوباره این قالب خاکی برای حلول روح نورانی به آن آماده میشود. بیچاره فلسفی و دهری [منظورش خیام است] و طبایعی که از این هر دو مقام محروماند سرگشته و گمکشته، یا یکی از فضلا [منظورش خیام است] را که به نزد ایشان به فضل و حکمت و کیاست معروف و مشهور است و آن عمر خیام، از غایت حیرت در تیه ضلالت او را جنس این بیتها میباید گفت و اظهار نابینایی کرد. در دایرهیی که آمدن و رفتن ماست آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست کس مینزند دمی در این عالم راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست *** دارنده چو ترکیب طبایع آراست باز از چه قبل فگندش اندر کم و کاست گر زشت آمد پس این صور عیب کراست ور نیک آمد خرابی از بهر چه خاست»4 ما اکنون به تحلیل نظر شیخ نمیپردازیم؛ زیرا پاسخ او را قریب یک قرن پیش از این اظهارش، ناصر خسرو بلخی در کتاب زادالمسافرین در قول بیستوپنجم زیر عنوان «اندر آنکه مردماندر این عالم از کجا آمده و کجا شود» داده است. هدف ما اینست که تثبیت نماییم که خیام را در روزگار خودش، مردم به حیث فیلسوف میشناختهاند و او فیلسوف بوده است. ابوالحسن علی بن زید بیهقی که خود خیام را در ایام جوانی ملاقات کرده بود، از خیام چنین نام می برد: «الدستور الفیلسوف حجةالحق عمر بن ابراهیم الخیام». ما میدانیم که فلسفه، اندیشهی استدلالی است و زیربنای آن را علم تشکیل میدهد؛ چون جای بحث تعریف علم و فلسفه اینجا نیست، از آن میگذریم. اما خیام همیشه از خرِدستیزان چه در رباعیات خویش و چه در آثار منثور خود به شدت انتقاد نموده است؛ چنانکه احسان طبری در پژوهشی زیر عنوان «فلسفه لذت و مرگ در نزد خیام» مینویسد: «خيام رباعي فلسفي را حربهی بيان افکار خود قرار داد و از شگفتيهاي ادبيات ما يکي آنست که شکل رباعي را نخستين حکما و عرفای ما در دوران پس از اسلام، متناسبترين شکل شعري براي بيان نظريات خويش ميشمردند و ابونصر فارابي معروف به معلم ثاني و شيخالرئيس ابوعلي سينا و غزالي طوسي و شيخ ابوسعيد ابوالخير و خواجه ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام نشابوري، خواجه نصيرالدين محقق طوسي و بسياري ديگر هر يک رباعيات فلسفي ظريفي سرودهاند و بدون شک در اين زمينه خيام از جهت فصاحت سخن و عمق معاني پيشي گرفته است.» راوندی نیر این موضوع را تأیید نموده مینویسد: «خیام در مقدمهی کتاب جبر و مقابله خود از متظاهران علمفروش عصر، نالیده و مینویسد: «ما شاهد بودیم که اهل علم از بین رفته و به دستهیی که عدهشان کم و رنجشان بسیار بود، منحصر گردیدند. و این انگشتشمار نیز در طی زندگی دشوار خود همتشان را صره تحقیقات و اکتشافات علمی نمودند؛ ولی اغلب دانشمندان ما حق را به باطل میفروشند و از حد تزویر و ظاهرسازی تجاوز نمیکنند؛ و آن مقدار معرفتی که دارند برای اغراض پست مادی بهکار میبرند، و اگر شخصی را طالب حق و ایثارکنندهی صدق و ساعی در رد باطل و ترک تزویر بینند، استهزاء و استخفاف میکنند.»5 اظهار این مطلب از یکطرف که بیانگر دید فلسفی و جهانبینی خِردگرایانهی خیام میباشد، از سوی دیگر نشاندهندهی این واقعیت است که خیام چگونه بر آنهایی که مدعی علم و دانش و فلسفه بودند، اما برای اغراض و شهوات پست خویش، خود را فروخته اند، و در این علمفروشی حق را با استفاده از مقولات علم خواستهاند به رنگ باطل آلوده بسازند. بدین جهت است که خاطر ظریف خیام آزرده میشود و به این جماعت کوردل و مزور خطاب میکند: گاویست بر آسمان، قرین پروین، یک گاو دگر نهفته در روی زمین چشم خِردت باز کن از روی یقین زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین عین مضمون را سالها پیش ابوعلی سینای بلخی خراسانی با زبان صریحتر بیان نموده گفته بود: خر باش که این جماعت از فرد خری هر کی نه خر است کافرش میخوانند همچنین راوندی یاد مینماید که خیام در اواخر زندگی خود گویا از تدریس فلسفه دست کشیده است: «خواجه نصرالدین توسی در کتابی که راجع «به مصادرات اقلیدس» نوشته، فصلی از خیام که راجع به همین موضوع است، نقل کرده و سخن او را به استشهاد آورده و نام او را «معظم» یاد کرده است. عمدهی اهمیت خیام به واسطهی حقپرستی و حقگویی اوست که غالب علمای متقدمین از این خصلت کمبهره بودند، خیام در عصرخود، که اوج تعصب بود و تقریباً فلسفه پایمال شده و فلاسفه به نام ملحد و زندیق و کافر معرفی میشدند، از اظهار حقایق خودداری نمیتواست کرد، و عقاید خود را که مخالف اصول و مبانی ظاهریان بود، آشکار مینوشت و میگفت تا آنکه سرانجام ناچار شد درسِ فلسفه را ترک کند. از همینجا میتوان دانست که تا چه حد کار بر محققان، سخت بود و چه اندازه از علمای ظاهری زحمت میدیدند.»8
|
| آخرین به روز رسانی در دوشنبه ، 23 اسفند 1389 ، 14:21 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




به پیشـــواز نــوروز ١٣٩٠ خورشـــیدی
میماند که از سدهها بدینسو، خیمهنشین ِ پروینگاه خِرد خُراسانزمین است و جانها را از پیالهی هستی، شراب نور میبخشد.





