
نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

|
ادبیـــــات -
نثــــری
|
|
نوشته شده توسط اسماعیل فروغی
|
|
جمعه ، 22 آبان 1388 ، 09:29 |
|
داستـــان کوتـــاه ساعتها بود که سیاهی شب، دامنش را بر کوچه و شهر گسترده بود. در و دیوار، کوچه و باغ، کلبه و ویرانه؛ همه سیاه به نظر می آمدند – سیاه و دود زده. شهر، چهره ی زاغ پیری را بخود گرفته بود. صدایی به گوش نمیرسید. همه جا سکوت فرمان میراند.
شاید همه آدمهای شهر به یکباره گی به خواب رفته و همه گی یکسان و یکنواخت خر و پف سر داده بودند. سکوت و بیصدایی، تاریکی و دود زده گی، فضای هولناکی را در شهر ایجاد نموده بود. آسمان شهر هم مثل شبهای پیش نمی نمود.آسمان رنگ دیگری داشت و حالتی دیگر. تاریکتر و دود زده تر به نظر می آمد.حالت آسمان به مشکل قابل درک بود. به نظر می آمد آ سمان غم بزرگی را در درون سینه اش حمل مینماید. به نظر میآمد آسمان میگرید. تک تک ستاره هاییکه از لای ابر ها چشمک میزدند، افسرده و تنبل به نظر میرسیدند.
ستاره ها هم آن روشنی و ذوقمندی همیشگی را نداشتند. شاید ستاره ها هم همانند آسمان، همانند شهر اندوهی داشتند. شاید... شب پیش در همین لحظات، ماه از پس کوه بالا آمده بود. و مرد بیمار که اندوهگین، افسرده وتنها روی بستر افتیده و باخود چرت میزد، بادیدن ماه از بستر نم زده و چرکینش اندکی بلند شده، از دور شادمانه به ماه خیره شده بود.از ماه خوشش آمده بود. به نظرش آ مده بود که ماه با او میخندد، با او سخن میگوید، به نظرش آمده بود که ماه به پرستاری اش آمده است. و آن شب هم مرد در انتظار ماه بود – در انتظار همان ماهی که در چند شب سخت بیماری اش از پس کوه سر برآورده و مرد با دقت و ذوقمندانه به تماشایش نشسته بود. مد تها بود که بیماری کشنده و توان فرسایی، دامنگیر مرد شده و توان کار را از او سلب کرده بود. و دیری هم میگذشت که مرد تنها بود. او یک مرد کار بود- یک مرد تنومند و چالاکی که هر صاحب کاری آرزو داشت او را با خود ببرد. اما دیری بود که هیچ صاحب کاری با او کاری نداشت.
در آخرین روز هاییکه مرد در محل تجمع مرد های کار می توانست حاضر شود، آنقدر ضعیف و ناتوان شده بود که گویی جسمش بالای پاهایش سنگینی میکرد. هرچند او با همین حالت بیماری هم، به امید دریافت کار در محل تجمع مرد های کار حاضر میشد؛ اما ازینکه هیچ صاحب کاری او را با خود نمیبرد و او در میدان تجمع تنها میماند، مأیوس ودلمرده به اتاق تاریک ونمناکش برگشته، یکسره بروی بستر چرکین و نمزده اش می غلطید. بی درمانی و تنهایی، بیماری مرد را بخوبی همراهی میکردند. تن مرد بود و تب ودرد، سینه ی مرد بود و آه وناله. و اما آن شب، تن مرد داغ تر از شبهای پیش بود. فکر میکرد هیزم فراوانی را کسی در درونش آتش زده است. شاید کسی این کار را کرده بود. شاید.... سوزش توانفرسایی تمام وجودش را فرا گرفته بود واو را مهلت نمیداد بداند تا کجایش درد دارد. دهانش هربار خشک و خشک تر شده، لبانش ترک برداشته بود. سرش هم بشدت درد داشت.دیگر همانند شبهای پیش توان اندیشیدن را نداشت. دیگر در اندیشه ی چیزی نبود.بی حرکت بروی بستر افتیده، چشمهان بی فروغش به چوبهای سقف اتاق دوخته شده بود؛ یکسره آه میکشید و ناله سر داده بود. گاهگاهی همانند شبهای پیش، با همان عادت همیشه گی، به شمردن چوبهای سقف میپرداخت. وقتی تا آ خر میرسید، بازهم میدید چوبها جفت نیستند. یازده چوب وختم. اندکی خوشحال میشد. میدید یکی از چوبها تنهاست – تنها و بدون جفت. از همان چوب تنها همیشه خوشش آمده بود. او همیشه از نتیجه ی شمارش چوبها هم خوش و راضی می بود. او هرشب وقتی به آن چوب تنها میرسید، به دقت به آن خیره گشته، تصورات واهی و گوناگونی به ذهنش هجوم می آوردند. او در پایان هرشب و در پابان شمارش چوبها به این نتیجه میرسید که: انسان همیشه تنهاست، که تنهایی رهاییست.
گاهگاهی پس از پایان شمردن چوبها، خشمی ناشناخته در درونش راه باز میکرد و از آن چوبهای دیگری که چوب یازدهم را تنها گذاشته بودند، متنفر میشد. او نمیدانست که چرا آن چوب تنها جفت ندارد. شاید هم میدانست. شاید.... مرد در حالیکه به چوب تنها مدتها خیره میماند و میکوشید تا چشمش به چوبهای دیگر نیفتد، در اندیشه ی تنهایی خودش میشد. وقتی به اینجا میرسید، تبسمی ناشی از رضایت و خوشنودی بروی لبانش نقش می بست. اوبار ها بر سر این مسأله که چرا جدا و دور از دوستان و آشنایان، در اتاقی تنها به سر میبرد، با یگانه دوستش حسن دعوا کرده بود. حسن هرچند کوشیده بود او را از زیر این سقف بیرون کرده، از تنهایی نجاتش بدهد و با خود ببرد، موفق نشده بود. دوستش حسن بار بار برایش گفته بود: زنده گی در تنهایی نیست. تنهایی قطره قطره ذوب شدن است. تنهایی مرگ است. اما او با این گپها، با این مفاهیم سر آشتی نداشت که نداشت. او خوش نداشت با دیگران باشد. علا قمند بود همواره تنها باشد.
تنهای تنها... آنگاهیکه مرد بخاطر کار از روستا به شهر آ مده بود،آنزمان هم تنها آمده بود. دیگران هم بخاطر کار از روستا به شهر آمده بودند؛ اما دسته دسته و یکجا با هم. مگر او تنها عزم سفر کرد، اتاقی تنها به کرایه گرفت و به تنهایی زیست. او هرگز حاضر نشد به تقاضا ها و زاری های صمیمانه ی دوستش حسن پاسخ مثبت دهد و با دیگران باشد. مرد بیمار در یک سرای کهنه و قدیمی که در و پنجره اش چرکین و دود زده بود،در کوچکترین و محقر ترین اتاق آن که کرایه اش هم ارزانتر از اتاقهای دیگر بود، نفس میکشید. پنجره ی اتاقش تنها یک شیشه ی سالم را میشناخت،دیگر شیشه ها همه جایشان را به ورقهای روزنامه ها خالی کرده بودند. اتاقک مرد در روز هم سرد و تاریک بود. شاید همین اتاقک تنگ وتاریک را از اول برای او ساخته بودند.
شب به نیمه نزدیک شده و ناله های مرد ضعیف تر و جانگداز تر از پیش گردیده بود. او ازشدت تب و درد میسوخت. او در حالیکه به پشت افتیده بود، باری از لای همان شیشه ی سالم پنجره به بیرون نظر انداخت. در نگاه اول نتوانست چیزی را ببیند؛ اما همینکه چشمانش را تنگتر کرده، برقوه ی دیدش بیشتر فشار آورد، آرام آرام روشنی کمرنگی را دید که در پس کوه از ماه برخاسته بود. با دیدن روشنی کمرنگ، اندکی شادی در درونش احساس کرد. میخواست ماه را ببیند؛ اما ماه هنوز در پس کوه بود. باید لحظاتی صبر میکرد. باید امیدوار میبود تا ماه از پس کوه بالا می آمد. اما مرد که تنهایی و درد رشته های امیدش را قطع کرده بود، نمیتوانست منتظر و امیدوار باشد. به نظرش آمد که ماه از پس کوه بالا نمیآید. به نظرش آمد که ماه هم در پس کوه تنها خوابیده است.
مرد در حالیکه ناله ی جانسوزی از سینه بیرون میکرد، نگاهش را از نور کمرنگ ماه پس گرفته، به چوب یازدهم – به همان چوب تنهای سقف اتاق خیره گشت. او همچنانکه نگاهش را به چوب یازدهم سقف اتاق میخکوب کرده بود، در اندیشه یی فرورفته، توانست خاطره یی را در ذهنش باز بیابد. بیادش آمد که یکسال پیش در همین ماه، مادرش هنگام وداع با او، زاری کنان گفته بود: - فرزندم، فراموش نکنی که یکسال بعد در همین ماه مادرت آرزوی دیدار تو را دارد. با یاد آوری این تمنای مادر، یک قطره اشک بر گونه ی مرد لغزید و با لغزیدن آن چشمان پر از اشک مادر بخاطرش آمد که پارسال هنکام وداع، دیده بود. بغض در درون گلویش گره خورده و اندوهی جانکاه تمام تنش را فرا گرفته بود. یکبار احساس نمود که این بغض و اندوه، تب و دردی را که مهمان تنش بود، بخوبی همراهی میکنند. حالا تبش، سوزنده تر و دردش جانگداز تر شده بود.
او در حالیکه بیحال بروی بستر افتیده و درد میکشید، خواست تمام نیرویش را جمع کرده، از میان غوغای شهر بیرون شود و خودش را بمادرش برساند؛ میخواست زود تر به مادر برسد تا قطرات اشک را از چشمانش پاک نماید؛ اما او دیگر توان برخاستن را نداشت. مرد قادر نشد از جایش بلند گردد. هرچند سرش را اندکی بلند هم کرد؛ اما دوباره بیحرکت به پشت افتاد و خاموش شد. دیگر آه و ناله یی بگوش نمیرسید. دیگر آن تب سوزنده و آن هیزم آتش گرفته از درون مرد کوچیده بودند. تن مرد سرد و کرخت شده بود و نور کمرنگ ماه در بلور همان یک قطره اشک مرد که هنوز از روی گونه اش نغلتیده بود، میدرخشید و میخشکید. شاید ماه بر تن کرخت و تنهای مرد میخندید. شاید....
پایان
|
آرشـیف مطالب خــــاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
Comments 425
تعداد آنلاین
سایت پذیرای 56 مهمان آنلاین

قدرت گرفته از Soltia!.
XHTML and CSS.