نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| برف (داستان کوتاه) |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط عبدالجمیل شیرزاد |
| يكشنبه ، 2 اسفند 1388 ، 11:07 |
|
باد بیرحمانه بر تنۀ تک درختان محلۀ زنده گی ما شلاق می کوفت، دود سیاه حاکی از ازدحام با وجود سردی زیاد بر سر شهر سایه افگنده بود، زمین تر و نمناک وگل آلود بود، وقتی از دروازۀ خانه بیرون می شدی همه کس لباس پشمی بر تن گرفته و از وحشت سرما شتاب زده گام برمی داشت اما گل های لزج موجود در راهرو بر پاها حکم دیگری می راند. موی سپیدان کم خون چهره های تکیده شان در شدت سرما خاکستری تر به نظر می آمد و آنهایکه شکم شان بیرون زده بود و گردن هایشان بیشتر چربو گرفته به نظر می آمد روی گونه هاشان خون سرخ چنان می نمود که خشکیده باشد. برروز های زنده گی ام ابر های بی مهری سایه افگنده بود، چنان چون مرده ای متحرکی که بر طبق غریزه های مبهم در کوچه پس کوچه های مزدحم شهر سر گردانی تجربه کند، کوچه های پر از ریا، تزویر، دروغ، حسد، کینه که توسط انسانهای شکم گنده و بیمار منظر اداره می شد، انسانهای که در ژرفنای نگاه شان آز و طمع موج میزد و در تلاطم این امواج احساس انسانی و ترحم می مرد و نعشش به کرانه ها پرتاب می شد. ... و پس کوچه ها محل هجوم رجاله های که با ایمان برده گی به دنیا آمده اند و یا در کوره فقر چندان مغزشان شستشو گردیده که هیچ رنگی را جز رنگی پول تشخیص نمیدهند و بوی جز بوی ارباب و نفع او برایشان قابل درک نیست هر چه وفا دارتر جان می کنند بیشتر نادار می شوند اشک ها بر رخسار شان خشکیده و تمام انسانهای جهان را به جز ارباب دشمن می پندارند. درست شش سال و شش ماه وشش روز و شصت و شش ساعت قبل: آسمان آبی تر از همیش می نمود، شاخۀ پر شگوفۀ در ختی که در سمت پنجرۀ شرقی اتاقم قرار داشت در عین شادابی در میان دستۀ نوریکه خود را با اشتیاق به میان اتاق واثایۀ اتاقم میزد، خطوط کمرنگ سایه را ترسیم می نمود. موسیقی آرام و بوی مطبوعی اتاقم را انباشته بود. کتابهایم از نظم خوبی حکایت داشتند، نگاهم به سنگینی میان اثاثیۀ اتاق، پرده ها و کتابهایم می گشت و مرتب یکجفت پرستو که در شاخۀ نزدیک پنجره نشسته بود تکرار می کردند جیک جریک جیک.... پلکهایم سنگین وسنگین وسنگینتر می شد تا جیک جیک جی و ج جـ و بعد ( ) تکانی خوردم خود را راحت تر ساخته دوباره لمیدم خواب سنگینی برمن مستولی شد. نمیدانم ا زکجا شروع شد ساسان صدایم زد زود شو که هوا سرد شده روان است باد پیوسته زوزه می کشید و دانه های برف را از مسیر های دور دستی با خود می آورد و ما از شیب کوهی با شتاب زده گی پایان می شدیم اما گویی برف از تصمیم ما با خبر بود تند تر شروع به باریدن کرد باد هم پیچ وتاب میخورد و یکجا با دانه های برف گاه به طرف بالای دره وگاهی به طرف پایان و گاه به سمت ما و گاهی به سمت مقابل مان بیرحمانه حمله می کرد و کنده ها و آب رو ها را پر می کرد و از تپه ها و بلندی ها برف را می سترد. بوته های وحشی یکی پی دیگر زیر برف پوشانیده شدند برف بیشتر بارید آسمان تاریک ترشد انگارهزاران سپاهی تفنگ دارسرما قصد جان من وساسان کرده بودند شش قدم مانده به سطح هموار زمین ساسان ناگهان پایش لغزید وبا چیغ بلند به سطح زمین سقوط کرد من که داشتم آخرین محل امیدم را از دست می دادم بصورت غیر ارادی با خیز بلند که بیشتر به سقوط می ماند خودم را به ساسان رساندم دیدم بیشتر شبیه تکه ای پشمی شده که با برف خشک آغشته و مالیده شده باشد خواستم از زمین بلندش کنم سبکتر از معمول احساسش کردم چشمهایش بسته بود دلم بیشتر تنگ شده بود خواستم فریاد بزنم بعد از دو چیغ ممتد متوجه شدم که صدایم از چند قدمی ام دور نمی رود و درمیان برف و باد ناپدید میشود سرما به جانم هجوم آورده بود ومن انتشار زهر سرما را در تکه تکه استخوان بدنم احساس می کردم. ساسان ! ساسان ! ساسـان! از دست دادن آخرین مخاطب سخت قلبم را میفشرد اوقاتم تلخ تلخ بود قدرت تصمیم گیری را از دست داده بودم نه گذشته ای درکار بود و نه من با آینده پیوند داشتم ساسان را که روی زمین خواب بود وبرف به رویش هجوم می آورد با همان زاویه که افتیده بود با تمام زحمت که از برف و باد به چشمهایم وارد می شد نگاه می کردم. ناگهان چانه اش به نظرم درازتر شد و نهایت پوزه اش را رنگ سیاه پوشاند، قسمت های ازکت بلندش را که باد تازه از چنگ برف رهانیده بود پشمی انگاشتم که با برف آغشته شده باشد با نگاهی گذرا بر چکمه ها و شلوارش پنداشتم که پشم سراپای ساسان را می پوشاند، انگشتها، بازو ها و بعد هم آرام آرام بر رویش نیز مو های رستن گرفت. سرما از انگشت های پا و دستم خود را بالا کش می کرد، و وجودم را برخلاف اراده ام چیزی دیگری تصرف می کرد، چیزی دیگری زنده میشد و به سرعت رشد می کرد اختیار قسمت های از بدن من را سرما به دست میگرفت باد کم میشد اما برف شدت بیشتر می یافت برف از ساق پایم بالاتر شده بود. ساسان را دقیق تر نگاه کردم اما در هیئات گرگ که خوابیده باشد یکطرف یخ زده گی قسمت های از بدنم وطرف دیگر برف که آرام آرام تا زانوهایم میرسید اراده حرکت کردن را ازمن می گرفت در نیم حالی ونیمه جانی داشتم تسلیم مرگ می شدم اما احساس غیر قابل وصفی مرا بسوی ساسان کشاند خواستم دست ببرم و بردارمش که چشم گشود این بار یقینم حاصل شد که گرگیست تمام عیار و بعد دهان گشود چشم های من کم فروغتر میشد و درنهایت استیصال چشم ها را بسته به زحمت خود را تکان دادم از ته دل فریاد کردم چشم هایم باز شد دیدم گرگ با دهان گشوده اش قصد جهیدن برمن دارد ومن یارای حرکت کردنم نمانده است. چشم هایم را چیزی پوشاند خواستم با سرعت چشمهایم را پاک کنم دیدم سر آستینم خونهای سیاه رنگی لخته شده وقدری از خونها بر روی زمین پراکنده شد شگفتی ام چندین چند شد. گرگ که بدن مرا خون آلود دید آب دهنش را فرو داده بر سرم فرود آمد تلاش نا امیدانه ای برای فرار کردم قلب نیمه منجمدم نزدیک بود انفجار نماید. *** چشمهایم در برابر نوریکه تازه به نزدیک پنجره رسیده بود باز و بسته می شد قلبم به شدت می زد بعضی دانه های درشت عرق که بر پیشانی ام نشسته بود آرام آرام بزرگتر می شدند و به پایین می لغزیدند، سر و پاهایم را دستی کشیدم اندک اندک چشمهایم با روشنی عادت کردند، کتابهای که سربه سر درپهلویم بودند، افتیده و پریشان شده بودند یک کتابیکه تقریبا در وسط کتابها بود باز شده و ورقی از قسمت های اولش زیر پایم مچاله شده بود با دقت پایم را جمع کرده سپس کتاب را برداشتم قسمت مچاله شده را با دستم هموار کردم و خواندم که (...دور و انواع دو گانۀ آنرا به نوبت تشریح می نماییم: الف) دور معی...) کتابهایم را دوباره تنظیم کردم. به طرف پنجره رفتم چند گنجشک که مرا دیدند پرواز کردند و شاخۀ درخت اندک تکانی خورد و بعد آرام شد هوا صاف بود وچند بچه در کوچه پایانتر بازی می کردند و گاهگا سر وصدای راه می انداختند. به یاد خوابم افتیدم و تعجب کردم. روز بعد که ساسان را دیدم به یاد خوابم افتادم و یک کمی ترسیده بودم یا که ترس هم نبود احساس جالبی بود صدا کردم بچۀ کاکا چه حال داری! ولا بچیش ایقه مصروف هستم که هیچ نپرس.
|
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین










