Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان


Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
استخــــاره PDF پرینت ایمیل
ادبیـــــات - نثــــری
نوشته شده توسط شفیق احمد ستاک – تورنتو   
يكشنبه ، 23 اسفند 1388 ، 09:51

شفیق احمد ستاک – تورنتو «به عزم توبه سحر» دوش استخاره نمودم
«بهــار توبه شـکن» بود، لیک چــاره نمودم

فکر میکنم که انگیزهء سرایش این شعر نیاز به نوشتن مقدمه ای دارد. موضوع ازاین قرار است که درحدود 90 فیصد از سروده ای را که اکنون مطالعه میفرمائید، در زیر زمین تحریرگردیده است. تعجب نکنید. حرف بنده تا جائی صحت دارد؛ چنانکه این ابیات ناموزون را چند روز قبل هنگامیکه از سر وظیفه با مترو سوی منزل روان بودم، برشتهء تحریر در آوردم.

 

قابل یادآوریست که فاصله از منزل مسکونی این حقیر تا دفتر کار، حد اقل یک ونیم ساعت است وآنهم با استفاده از مترو واتوبوس یا سرویسهای شرکت ترانسپورتی شهر تورنتو. آری، از چند ماه به این طرف، دست کم سه ساعت از وقت من، همه روزه در رفت وبرگشت میان خانه ودفتر، سپری میشود.

پنجشنبه گذشته که از سرکار به سوی خانه روان بودم، سرودهء زیبای حافظ که میــگوید:

« به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم = بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم»

چنان افکار مرا بخود جلب کرد که در دریای عمیق شعر وادب فارسی فرو رفتم. قلم وکاغذ بدست گرفته وبه استقبال ازغزل خواجهء شیراز، کوشش کردم تا از سرحال به آینده پُلی زده وبر سروسینهء دوشیزهء افکار خود، گلی بزنم. دوبیت اول شعر که از آن در بالا تذکر دادم به راحتی آماده شد. غرق در دنیای تفکر وتدبردرجهت تکمیل سرودهء خود بودم که ناگهان متوجه شدم چندین ایستگاه از مقصد دور شده ام. با خود گفتم که خوب است در مترو مسافرین دیگر نمی دانند که کسی به کجا میرود. اما در سرویس چند روز پیشتر، شعرنویسی وپرواز در عالم معنی، باعث ریختن باران خندهء چند کانادائی برسرم شد؛ چنانکه قسمت کوتاهی از رفت وآمدم بر سر وظیفه با استفاده از سرویس صورت میگیرد ودریکی از روزها که بازهم شوق شعر سرودن از جام وجودم لبریز شده بود، در داخل سرویس چنان مشغول نوشتن وتفکر بودم که متوجه آن نشدم که سرویس به آخرین ایستگاه خود رسیده واکثر مسافرین پیاده شده اند. ولی از میان چند تنی که درآخر پیاده میشدند، صدائی همراه با خنده بگوشم رسید که میگفت: " این آقا میخواهد دوباره به همان ایستگاهی برود که از آن، سوار اتوبوس شده بود". به هر حال، اینکه میترو از ایستگاه نزدیک خانه ام گذشته وچند ایستگاه آنطرف تر رفته بود، خندهء کسی را به دنبال نداشت، اما با خودگفتم که این هم فائدهء شعر وشاعری که در این حالت خستگی از کار ودرس که بعضی از روزها ازساعت شش ونیم بامداد تا یازده ونیم شب وقت مرا میگیرد، اکنون راه آمده را دوباره پیموده ودیرتر به خانه بروم. اما این موضوع یک نکته مثبت را به یاد من آورد وآن اینکه انسان اگر خود را به تنبلی بزند وبگوید که وقت ندارم، حتی در صورت بیکار بودن ونداشتن هرگونه وظیفه ای، برای اجرای کوچکترین برنامهء زندگی خویش، وقت نخواهد داشت. اما اگر انسان از هر لحظهء حیات، بصورت مثبت وبرنامه ریزی شده استفاده بعمل آورد، در سخت ترین شرایط، میتواند کار مثبتی را انجام دهد. به طور مثال، در همین روزها ازاوقاتی که طی آن سوار در مترو به سوی کار ویا درس میروم، به منظورمطالعه وسرودن شعر استفاده میکنم. اینجا یاد روزهایی در خاطرم زنده میشود که طی آن، مهر فلک بر سرم افتاده وعروس مراد وآرزوها با آغوش باز در برابرم، ایستاده بود ودر سفارت کشورمان، درکویت به حیث سکرتر دوم ایفای وظیفه میکردم. پس از ختم دوران ماموریت در سفارت، یکی دوماه در آنجا بیکار بودم. یکی از دوستان گاهگاهی تلفن میزد ومیگفت: حالا که بیکار شده ای، چرا بیشتر خبر ما را نمیگیری. من در جواب به شوخی میگفتم که از بیکاری بیکار نمیشوم، چنانکه پاسخ من وگفته های آن دوست که یادش بخیر وگرامی باد، باعث سرودن این شعر در آن سرزمین گردیده بود:

 

با آنکه نباشد کسی بیکار تر از من

در روی جهان نیست گرفتارتر از من

مردم همه گویند که دیوانهء شهرم

من خوش که نباشد یکی هوشیارتر ازمن

نِه میوه ونِه سایه و نِه شاخهء موزون

نخلی نبود بی بر وبی بار تر از من.

 

از دیدگاه امور اداری، گفته اند که تشویق وآفرین گفتن، در بارور ساختن فکر وفعالیتهای روزمرهء افراد نقش موثری دارد. بعضی ها به این نظر میباشند که انسان میتواند در صورت انجام عمل خوب وموثری، خودش را شخصا تشویق نموده وآفرین بگوید. پس من نیز برای تشویق خودم میتوانم درشعر بالا تجدید نظر نموده وآنرا در این بیت خلاصه کنم:

 

با آنکه کسی نیست گرفتار تر از من

اما نبُوَد، آدم پر کارتر از من.

 

چون در بالا، صحبت از نوشتن شعر در داخل مترو شد، طنزی بیادم آمد که در مجله ای، در مورد مترو که یکی از بهترین روشهای ترانسپورتی میباشد، خوانده بودم ونویسنده در آن، خطاب به مسئولین دولتی که فکرایجاد خطوط مترو را در کشورشان داشتند، چنین نوشته بود. « آخر چرا مردمی که در روی زمین به آرامی رفت وآمد میکنند را در زیر زمین می برید؟»

 

از اطناب ممل معذرت خواسته واز خداوند کریم وتوانا استدعا میکنم ما وشما را توفیق دهد تا در هرجا که باشیم، چه در روی زمین وچه در زیر زمین، کاری کنیم که در آن خیر دین ودنیای مان، نهفته باشد: پس این شما واین هم سروده ناموزون من.

 

" استخاره"

 

« به عزم توبه سحر» دوش استخاره نمودم

«بهار توبه شکن» بود، لیک چاره نمودم

 

«بهار توبه شکن» بود وعزم جزم، قویتر

بدون شرب، بیاد رخش گذاره نمودم

 

سوار توسن بُـرّاق ِ بالدارِ خیالش

ز جا بلند شدم، طیِّ چند قاره نمودم

 

به سعی وکوشش وتحقیق وکسب علم، دراین بزم

خودم، نمونه وسرمشق ِ این هزاره نمودم

 

به لطف خالق یکتا وکار وکوشش ِ پیهم

زلال را برون از قلب ِ سنگِ خاره نمودم

 

شکست زورق ُسستِ هوس چو تختِ حبابی

ولی به تختهء امید، دل سواره نمودم

 

سفر دراز، به دریای ِ پر تلاطم بود

به یُمن ِ دوست، خودم را سوی کناره نمودم

 

برای اینکه رهانم، دل ودماغ ز وسواس

به سوی دشمن ابلیس، یک قواره نمودم

 

زبان ِ زشتِ زر و زورِ زال ِ زانیِّ دنیا

به زور سجده ودستِ دعا دوپاره نمودم

 

دل چو سنگِ گناه را، به وقتِ راز ونیازم

به آه وناله والماس ِ اشک، پاره نمودم

 

درآسمان ِوفا وصفا وصدق ومحبت

زآب دیده بپاشیدم وستاره نمودم

 

از آن ستاره بگوش ِ دل ِ حزین ِ امیدم

سپس گرفته وچند جفت گوشواره نمودم

 

به خاک وعنصر هر ذره در جهان بلاغت

شتاب دادم و بمبی ز استعاره نمودم

 

خوشا " ستاک" که در دورهء نشاط وجوانی

طوافِ کعبه وهم ختم ِ سی سپاره نمودم

    *******

 

شفیق احمد ستاک – تورنتو

این ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید

 

Advertise your business here. Click to contact us.
  • احمد هروی  - سحر یا دوش ؟
    آقای ستاک سلام! حج و ختم قرآن تان مقبول درگاه حق .
    اما باز هم می بینیم که در اکثر مصارع شعر گونۀ تان از وزن خبری نیست و قافیه ها هم به زور ساخته شده اند و معنی شعر را خراب کرده اند ، واژه ها و کلمات ت ان هم زیبایی شعری ندارد .اگر به زور شعر نسرایید و کمتر شعر بگویید ولی از روی احساس واقعی ، شعر تان ز یبا خواهد بود .
    در مصرع اول گفته اید : « به عزم توبه سحر » دوش استخاره نمودم . اگر وزن شعر را حفظ ن موده و کلمۀ « توبه » را با سکون حرف « ه » در نظر بگیریم ، معنی شعر خراب میشود چون « دوش » که « دیشب » معنی میدهد با « سحر » یعنی « صبح » هم زمان نمی باشد . اگر « توبه » را با « همزه » تلفظ نماییم یعنی « توبۀ » ادا نماییم ، وزن از دست میرود .
    بررسی وزن را در مصارع دیگر شعر تان به عهدۀ خود تان میگذارم . مؤفق باشید
  • ستاک  - یادآوري ودفاعیه
    آقای احمد هروی سلام

    چرا سحر دوش از نظر شما بی معنی ميباشد. اينرا نفهمیدم. به نظر این حقیر در این مصرع معنائی وجود دارد. یعنی اینکه برای اینکه عزم توبه کردن را بکنم یا نکنم، دوش یعنی دیشب، هنگام سحر استخاره کردم. به عبارت دیگر، در هنگام سحر، دیشب استخاره نمودم.
    تا جائیکه عقل قاصر من کار میکند، و زن وقافیهء مصرع فوق هم کدام اشکالی ندارد. فکر میکنم، وقت خواندن، شما نتوانسته اید آنرا به وزنِ درست بخوانيد. همچنان در ابیات دیگر همین سروده هم به میزان بالائی وزن وقافیه وجود دارد. اگر ندارد شما لطف نموده ومانند آقای سید نورالحق صبا که برپایهء علم عروض نقص وزن وقافیه در یک مصرع مرا به صورت دقیق نقد وبررسی کرده بودند،و من نیز آنرا با کمال خوشی پذیرفتم، بفرمائید، ثابت کنید که در کدام بیت وکجای شعر فوق الذکر خرابی ونابسامانی های عروضی وجود دارند، با نقد درست وابراز دلائل موجه وارد میدان شوید. نه ا ینکه همیشه هرچه که دلتان شد آنرا به عنوان نقد وبررسی اشعار دیگران بنویسید.
    با احترام
    شفیق احمد ست اک
  • [Jamsheed  - در رابطه به اعتراض (احمد هروی)
    آقای ستاک سللام
    من از هرات هستم به این نام هیچکسی را نمیشناسیم.این نام نام مستعار است که یکنفر آنرا در همه جا زیر هر شعر و هر مقاله مینویسد که او عبارت ازین کس است:

    «همایون» نیست این چندک گزیدن
    به پ شت سایه ی مردم دویدن
    برو گاو باش در ملک بدخشان
    نه چون اسپی به میخ کس پریدن
    *
    گهی آیی به نام «ناشناسی »
    گهی از سایه ی خود میهراسی
    نمک خوردی نمکدان را شکستی
    نداری بر خود و بیگانه پاسی
    **
    گهی گویی که هستی «حاجی اخگر»
    کجا گشتی تو حاجی ای ... نر؟
    نکرده حج، بخوانی خویش حاجی
    چو بیشرمی ندیدم مثل تو سر
    ***
    به هرجا مینمای صاف و شرقی
    برهنه بی حیای مثل برقی
    به هرکه میکنی تو اعتراضی
    نکردی خوب را از بد تو فرقی
    * ***
    هلا ای بادیگاردی بادیگاردان!
    کمی رویت بسوی خویش گردان.....
    ***
  • احمد هروی  - باز هم « سحر » یا « شب » ؟
    آقای ستاک سلام !
    از جواب شما و ادب آقای جمشید تشکر و قدر دانی میکنم . جواب آقای جمشید با اهل خرد و من حرفی برای گفتن با ایشان ندارم چون ایشان تمام اهالی شهر هرات را می شناسند !!! . ولی آقای ستاک زمان ی که شب به پایان میرسد ، فلق وارد میشود و دیگر شب تمام شده و روز دیگر است . پس در این مصرع دو متضاد را مترادف نموده اید که به معنی و زیبایی شعر لطمه میزند و این را من از آقای صبا میخواهم به عنوان شخص وارد و بی طرف به من و شما توضیح دهند که کدام درست می گوییم . به علاوه اگر از شعری استقبال میکنید ، س عی نمایید زیبایی کلام گویندۀ شعر اصلی را در شعر تان حفظ نمایید در غیر آن شعر تان چنگی به دل نخواهد ز د .
    شعر حافظ را که در بالا به آن اشاره کرده اید یک بار دیگر بخوانید و با شعر خود مقایسه کنید .
    بهروز باشید .
  • ستاک  - سلام بر شما

    برادر دانشمند احمد هروی السلام علیکم
    این حقیر هرگز خود را به گرد پای حافظ وشعرای دیگر پارسی گوی برا بر نکرده وچنین ادعائی را هم هرگز نخواهم کرد. لااقل، در شعر من جائیکه نقل قول از حافظ است، در میان قو سهای لازم جا داده شده است که همه میدانند، آن چند کلمه از حافظ است وکدام نوع سرقت ادبی را مرتکب نشده ام. اینکه شعر من بسیار بی مایه ميباشد ونمی تواند به یک مصرع ابیات حافظ برابری کند، کاملا واضح است که به آن اعتراف میکنم. اما وقتی شما میگویید که دوش با سحر در شعر معنای درستی را ارائه نمیکند، با آن مو افق نیستم. لا اقل قصد من در مصرع فوق اینست که بگویم دیشب هنگام سحر، عزم استخاره کردن را نمودم. هدف ب نده همان استخاره است وآنرا میتوانم در وقت زمان شب انجام دهم. خصوصا سحر وقت از خواب برخواستن ودو رکعت نماز خواندن به هر منظوری که باشد ثواب واجر فراوان دارد. حالا نمیدانم که آن یار عزیز تا کجا در مورد سنت استخاره از دیدگاه اسلامی معلومات دارند. اما شاید به خوبی بدانند که استخاره کردن در هر وقت وزمان شب با خواندن دورکعت نماز خاص استخاره ودعای آن جائز است که میگويد:« اللهم انی استخيرک بعلمک واستقدرک بقدرتک،فانک تعلم ولاأعلم وتقدر ولا أقدر...» بقول اعراب ، الی آخره.

    از سوی دیگر در مورد آوردن کلما ت متضاد پشت سر هم از نگاه بلاغت گاهی میشود که معنای خوبی را افاده کرد. مثلاً در اشعار بیدل « فریاد خ اموشی» فکر میکنم آمده است. یا یک نویسنده انگلیسی زمانی گفته بود « زن قوی ترین ضعف من» که قوت وضعف مت ضاد هستند، اما معنای خوبی داده وجمله را زیبا تر میکنند. من نمیگویم که در مصرع بیت این حقیر چنین نکته ء بلاغی وجود دارد، اما اینکه میگویم« به عزم توبه سحر» دوش استخاره نمودم» بی معنا نيست. آخر چرا وقتی حافظ بگوید که « به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم» معنا میدهد.اما من مسکین وقتي بگویم که " به عزم توبه سحر" دوش استخاره نمودم. بی معنا باشد. تصمیم حافظ جهت استخاره هنگام سحر درست است، و تصمیم ب نده به قصد استخاره شب گذشته سحرگاه نادرست... چرا بخاطر اینکه آقای احمد هروی قبول ندارند.
    به هرصورت اگر شما قبول ندارید، من اصرار ندارم که حتما قبول کنید. هرکس نظری دارد وبنده به طرز تفکر ونظرات دیگرا ن احترام میگذارد.

    با احترام
    شفیق احمد ستاک
  • یکدوست
    سلام بر همه

    در مورد وزن در سروده ی جناب ستاک چیزی نمیگویم چون ازین لحاظ شعر میلنگد ولی در مورد کل مه "دوش" و"سحر" آقای احمد جان در اشتباه هستید ببینید که حافظ چه میگوید:

    دوش وقت س حر از غصه نجاتم دادند
    اندران خلوت شب آب حیاتم دادند

    پس بنا به استدلال شما حافظ هم خطا رفته!!
  • سیدنورالحق صبا







    اظهار نظری وعذری


    برادرعزیز وشاعر گرانمایه ، سلام
    رحمت خدا برشما باد،
    بنده بهیچوجه تصمیم نداشتم در مورد کار جدید تان تبصرهء داشته باشم زیرانه آنرا وظیفهء خودم میدانم ونه فرصت کافی برای تحریر چنین مسایلی دارم ونیز صمیمانه بگویم ازرنجش آدمها و بویژه دوستان ،سخت بیمناکم.
    تا توانی دلی بدست آور
    دل شکستن هنر نمی باشد
    ولی چه کنم که آدم گه گاهی نخواسته باید دل به دریا زند وبنابرمجبوریتی چیز های بن ویسد که ایکاش ننویسد.
    آقای زیرنام احمد هروی از بنده چنین تقاضا فرموده اند تادرمورد صحت ادعای شان نظر م را بیان
    دارم. اول برآن بودم تا سکوت کرده بمصداق ضرب المثل شتر دیدی ندیدی لب نگشایم وچیزی نگویم، و لی ترسیدم سکوتم از جانب ایشان « معنی دار» تلقی شده ،متهم به یکسو نگری وجانبداری شوم، لذا باتکیه برای ن اصل که شما جوان مسلمان ، پر تلاش ،منصف وواقعبینی هستید ، سکوت را شکستم زیرا بقول سعدی بزرگوار:
    دوچ یز طیرهء عقل است ،دم فروبستن
    بوقت گفتن وگفتن بوقت خاموشی
    می خواهم گفتارم را با یک جملهءپرسشی آغاز نم ایم وآن چنین است:
    آیا میدانید چرا حافظ ، غزل زیبایش با مطلع:
    «به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم» را د ربحر « مجتث مثمن محذوف» یعنی بدین وزن:
    مفاعلن/ فعلاتن/ مفاعلن/فعلن
    سرود ونه بوزن شعر شما در بحر «مجتث مثمن مخبون» بعنی با این وزن وافاعیل:
    مفاعلن/ فعلاتن/ مفاعلن/ فعلاتن
    یعنی اینکه نسرود :
    به عزم توبه سحر گفتم استخاره نمایم
    بهار توبه شکن می رسد چه چاره نمایم؟
    حالانکه بحر « مجتث مثمن مخبون » خیلی دلپذیرتروآهنگین تر از «مجتث مثمن محذوف» است ،بخاطر یک هجای بلند تری که دارد؟ .شما میدانید که حافظ ن ه تنها شاعر بوده که موسیقیدان وقاری زبر دستی هم بوده است پس چرا با وجود آگاهی از تفاوت این بحر با آن بحر ازخیر این بحر آهنگین تردر گذشته وآن دیگری رابر گزیده است؟
    دلیلش چه بوده؟
    یکی از دلایل بی گما ن این بوده کهاو میدانسته است که «نمودن» به معنای «نشان دادن»،«آشکار کردن»،«ظاهر کردن» است نه به معنا ی « کردن» و«انجام دادن» واینرا نیزمیدانسته که «استخاره» ،لازمه اش ،انجام دادن است ونه نمایش دادن.بنا بران اگر او هم در غزلش از فعل«نمایم» استفاده میکرد،لاجرم معنای شعرش جنین ازآب درمیآمد:
    به عزم توبه س حر گفتم استخاره نشان دهم؟؟!!!!!
    بهار توبه شکن می رسد جه جاره نشان دهم
    الی آخر
    قدرمسلمیست که در غزل غیر مردف ، قافیه ودر غزل مردف ،قافیه وردیف حیثیت پایه وعماد وستون رادارند که سقف غزل برآنها استوار است؟ ووقتی قافیه ویا ردیف بمعنی های دقیق وعمیق خود بکار نرفته ، قربانی حدث وگمان شوند ، سقف فرومیریز د و دیگر غزلی باقی نمی ماند واحیانا اگر چیزی باقی هم بماند آن دیگر غزل نیست بلکه مزل است؟
    شما نوشته اید :
    بعزم توبه سحر دوش استخاره نمودم؟؟!!
    یعنی چه؟ یعنی اینکه(آنهم اگر بفرض محال سحر دوش رابپذیریم) بعزم توبه سحرگاه دیشب ،استخاره آشکار کردم؟وبعد ،چاره آشکار کردم و گذاره ظاهر گردم چند قاره نشان دادم والی آخر؟
    استفاده ازفعل «نمودن» بجای«کردن» با« به انجام رساندن» راتا کنون در جایی ندیده ام، حتی در زبان گفتاری. هرگز نشنیده باشید کسی گفته باشد: من دیروز کار نموده ام. من با فلانی جنگ نموده ام.« نمود ن» قطعا وقطعا معنابش «کردن» وازین قبیل چیز ها نیست. کلمه های نمایش ،نمودار، نماد،نمادین،نمود همه از «نمودن» مشتق شده اند وهیچ ربطی با کلمهء «کردن» ندارند.
    برای فهمیدن معنای کلمهء «نمودن» مراجعه شود:
    ل غتنامهء دهخدا
    فرهنگ عمید

    بنابران چنانکه از قراین روشن است ، برادرم آقای ستاک در همان نخستین مصرع ، خود شان بادست خود غزل شان را به قتل رسانده اند ولذا دیگر غزلی ومصرعی باقی نمانده تا دربارهء ترکیبات وکلمات آن ابراز نظری صورت بگیرد واین متاسفانه یک حقیقت است که برادرم نیز باید اعتراف کنند زیرا نخستی ن نشانه های یک انسان دانشمند اعتراف به حقیقت است.
    بنده وقتی خواهش آقای احمد هروی را روی سایت دیدم در ماندم که چه بگویم. بیت سعدی بیادم آمد که:
    خانه از پای بست ویران است
    خواجه درفکر نقش ایوان است

    &&&&
    در رابطه با :بعزم توبه سحردوش استخاره نمودم. باید مختصرا عرض کنم که این شیوهء بیان به دلایل متعددی مخل بلاغت بوده، با«روان» زبان مطابقت ندارد.
    ما ترکیبی درزبان فارسی به این نام نمی شناسیم.
    اگر آنرا به گونهء سحر_دوش یعنی ترکیب اضافی بخوانیم،وزن نابود میشود.
    اگر سحرودوش را با کامهء جدا کنیم بدین شک ل:
    بعزم توبه، سحر، دوش استخاره نمودم یعنی اینکه سحر دیشب استخاره ...این مخل بلاغت است ودر تناقض با ک شش طبیعی ذهن زیرا درچنین مواردی ، ذهن خواستار تخصیص بعداز تعمیم است ونه خواستار تعمیم بعداز تخصیص. ا ین درست مثل آنست که لقمه را از پشت سر بدهانمان بگذاریم.
    اگر بگوییم حافظ درمصرع:
    دوش وقت سحراز غصه نجاتم دادند
    نیز چنین کاری انجام داده، این گفتهء مااشتباه محض است ، زیرا حافظ خلاف آنچه ما انجام دادی م وخلاف آنچه ما تصور میکنیم کرده است.
    حافظ مارا از «دوش» که قیدزمان است به« سحر» که قید وقت است رسان ده ودرواقع مارا ازآن شب با آدرس نامشخص ویا کم مشخص به سحر یعنی آدرس مشخصتر ودقیق تررهنمایی کرده ولی ما درست خلاف او عمل کرده از آدرس مشخص سحر به آدرس نا مشخص شب لغزیده ایم آنهم چه نازیبا.
    درهر صورت من این توضیحات آخری را صرف بجواب آقای هروی عرض کردم ورنه در صورت وجود نداشتن چیزی بنام غزل ناگفته پیدا ست که چیزی بنام مصرع هم وجود ندارد.
    از برادرم ستاک عزیز که خیلی دوستشان دارم آرزومندم ببخشند هرچند م یدانم که مومنان ، حقیقت رابر مصلحت ترجیح میدهند.
    با اخلاص وارادت
    کوچک شما
    صبا

نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 65 مهمان آنلاین

قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.