نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
| استخــــاره |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط شفیق احمد ستاک – تورنتو |
| يكشنبه ، 23 اسفند 1388 ، 09:51 |
|
فکر میکنم که انگیزهء سرایش این شعر نیاز به نوشتن مقدمه ای دارد. موضوع ازاین قرار است که درحدود 90 فیصد از سروده ای را که اکنون مطالعه میفرمائید، در زیر زمین تحریرگردیده است. تعجب نکنید. حرف بنده تا جائی صحت دارد؛ چنانکه این ابیات ناموزون را چند روز قبل هنگامیکه از سر وظیفه با مترو سوی منزل روان بودم، برشتهء تحریر در آوردم.
قابل یادآوریست که فاصله از منزل مسکونی این حقیر تا دفتر کار، حد اقل یک ونیم ساعت است وآنهم با استفاده از مترو واتوبوس یا سرویسهای شرکت ترانسپورتی شهر تورنتو. آری، از چند ماه به این طرف، دست کم سه ساعت از وقت من، همه روزه در رفت وبرگشت میان خانه ودفتر، سپری میشود. پنجشنبه گذشته که از سرکار به سوی خانه روان بودم، سرودهء زیبای حافظ که میــگوید: « به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم = بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم» چنان افکار مرا بخود جلب کرد که در دریای عمیق شعر وادب فارسی فرو رفتم. قلم وکاغذ بدست گرفته وبه استقبال ازغزل خواجهء شیراز، کوشش کردم تا از سرحال به آینده پُلی زده وبر سروسینهء دوشیزهء افکار خود، گلی بزنم. دوبیت اول شعر که از آن در بالا تذکر دادم به راحتی آماده شد. غرق در دنیای تفکر وتدبردرجهت تکمیل سرودهء خود بودم که ناگهان متوجه شدم چندین ایستگاه از مقصد دور شده ام. با خود گفتم که خوب است در مترو مسافرین دیگر نمی دانند که کسی به کجا میرود. اما در سرویس چند روز پیشتر، شعرنویسی وپرواز در عالم معنی، باعث ریختن باران خندهء چند کانادائی برسرم شد؛ چنانکه قسمت کوتاهی از رفت وآمدم بر سر وظیفه با استفاده از سرویس صورت میگیرد ودریکی از روزها که بازهم شوق شعر سرودن از جام وجودم لبریز شده بود، در داخل سرویس چنان مشغول نوشتن وتفکر بودم که متوجه آن نشدم که سرویس به آخرین ایستگاه خود رسیده واکثر مسافرین پیاده شده اند. ولی از میان چند تنی که درآخر پیاده میشدند، صدائی همراه با خنده بگوشم رسید که میگفت: " این آقا میخواهد دوباره به همان ایستگاهی برود که از آن، سوار اتوبوس شده بود". به هر حال، اینکه میترو از ایستگاه نزدیک خانه ام گذشته وچند ایستگاه آنطرف تر رفته بود، خندهء کسی را به دنبال نداشت، اما با خودگفتم که این هم فائدهء شعر وشاعری که در این حالت خستگی از کار ودرس که بعضی از روزها ازساعت شش ونیم بامداد تا یازده ونیم شب وقت مرا میگیرد، اکنون راه آمده را دوباره پیموده ودیرتر به خانه بروم. اما این موضوع یک نکته مثبت را به یاد من آورد وآن اینکه انسان اگر خود را به تنبلی بزند وبگوید که وقت ندارم، حتی در صورت بیکار بودن ونداشتن هرگونه وظیفه ای، برای اجرای کوچکترین برنامهء زندگی خویش، وقت نخواهد داشت. اما اگر انسان از هر لحظهء حیات، بصورت مثبت وبرنامه ریزی شده استفاده بعمل آورد، در سخت ترین شرایط، میتواند کار مثبتی را انجام دهد. به طور مثال، در همین روزها ازاوقاتی که طی آن سوار در مترو به سوی کار ویا درس میروم، به منظورمطالعه وسرودن شعر استفاده میکنم. اینجا یاد روزهایی در خاطرم زنده میشود که طی آن، مهر فلک بر سرم افتاده وعروس مراد وآرزوها با آغوش باز در برابرم، ایستاده بود ودر سفارت کشورمان، درکویت به حیث سکرتر دوم ایفای وظیفه میکردم. پس از ختم دوران ماموریت در سفارت، یکی دوماه در آنجا بیکار بودم. یکی از دوستان گاهگاهی تلفن میزد ومیگفت: حالا که بیکار شده ای، چرا بیشتر خبر ما را نمیگیری. من در جواب به شوخی میگفتم که از بیکاری بیکار نمیشوم، چنانکه پاسخ من وگفته های آن دوست که یادش بخیر وگرامی باد، باعث سرودن این شعر در آن سرزمین گردیده بود:
با آنکه نباشد کسی بیکار تر از من در روی جهان نیست گرفتارتر از من مردم همه گویند که دیوانهء شهرم من خوش که نباشد یکی هوشیارتر ازمن نِه میوه ونِه سایه و نِه شاخهء موزون نخلی نبود بی بر وبی بار تر از من.
از دیدگاه امور اداری، گفته اند که تشویق وآفرین گفتن، در بارور ساختن فکر وفعالیتهای روزمرهء افراد نقش موثری دارد. بعضی ها به این نظر میباشند که انسان میتواند در صورت انجام عمل خوب وموثری، خودش را شخصا تشویق نموده وآفرین بگوید. پس من نیز برای تشویق خودم میتوانم درشعر بالا تجدید نظر نموده وآنرا در این بیت خلاصه کنم:
با آنکه کسی نیست گرفتار تر از من اما نبُوَد، آدم پر کارتر از من.
چون در بالا، صحبت از نوشتن شعر در داخل مترو شد، طنزی بیادم آمد که در مجله ای، در مورد مترو که یکی از بهترین روشهای ترانسپورتی میباشد، خوانده بودم ونویسنده در آن، خطاب به مسئولین دولتی که فکرایجاد خطوط مترو را در کشورشان داشتند، چنین نوشته بود. « آخر چرا مردمی که در روی زمین به آرامی رفت وآمد میکنند را در زیر زمین می برید؟»
از اطناب ممل معذرت خواسته واز خداوند کریم وتوانا استدعا میکنم ما وشما را توفیق دهد تا در هرجا که باشیم، چه در روی زمین وچه در زیر زمین، کاری کنیم که در آن خیر دین ودنیای مان، نهفته باشد: پس این شما واین هم سروده ناموزون من.
" استخاره"
« به عزم توبه سحر» دوش استخاره نمودم «بهار توبه شکن» بود، لیک چاره نمودم
«بهار توبه شکن» بود وعزم جزم، قویتر بدون شرب، بیاد رخش گذاره نمودم
سوار توسن بُـرّاق ِ بالدارِ خیالش ز جا بلند شدم، طیِّ چند قاره نمودم
به سعی وکوشش وتحقیق وکسب علم، دراین بزم خودم، نمونه وسرمشق ِ این هزاره نمودم
به لطف خالق یکتا وکار وکوشش ِ پیهم زلال را برون از قلب ِ سنگِ خاره نمودم
شکست زورق ُسستِ هوس چو تختِ حبابی ولی به تختهء امید، دل سواره نمودم
سفر دراز، به دریای ِ پر تلاطم بود به یُمن ِ دوست، خودم را سوی کناره نمودم
برای اینکه رهانم، دل ودماغ ز وسواس به سوی دشمن ابلیس، یک قواره نمودم
زبان ِ زشتِ زر و زورِ زال ِ زانیِّ دنیا به زور سجده ودستِ دعا دوپاره نمودم
دل چو سنگِ گناه را، به وقتِ راز ونیازم به آه وناله والماس ِ اشک، پاره نمودم
درآسمان ِوفا وصفا وصدق ومحبت زآب دیده بپاشیدم وستاره نمودم
از آن ستاره بگوش ِ دل ِ حزین ِ امیدم سپس گرفته وچند جفت گوشواره نمودم
به خاک وعنصر هر ذره در جهان بلاغت شتاب دادم و بمبی ز استعاره نمودم
خوشا " ستاک" که در دورهء نشاط وجوانی طوافِ کعبه وهم ختم ِ سی سپاره نمودم *******
شفیق احمد ستاک – تورنتو این ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




«به عزم توبه سحر» دوش استخاره نمودم





