Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان


Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
از هــوش بهــره نیست کســی را کــه مست نیست... PDF پرینت ایمیل
ادبیـــــات - نثــــری
نوشته شده توسط جاوید فرهاد   
سه شنبه ، 17 اسفند 1389 ، 17:15

جاوید فرهاد
"جمعیت حـــواس در آغــــوش بی خــــودی ست
از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست"

تعبیر" جمعیت حواس" می تواند اشاره به مجموع حواس یا حواس چندگانه ی آدمی باشد،مانند: حواس بینایی، چشایی، شنیداری، بویایی و لمس کردن (لامسه). بیدل با توجه به این می گوید: مجموع ی حواس در آغوش (اشاره به جایگاه) بی خودی است؛یعنی جایش درعالم بی خودی است.

 

"بی خودی" ازدید بیدل،به معنای عالم نا خودآگاهی مطلق و بیرون شدن از پوسته ی "خود" و فرو رفتن در لایه ی " بی خودی " به تعبیر سوریالیستی آن است. این عالم " بی خودی " به معنای از خود کاستن "عقل قاصر" و رفتن به وادی "بی خودی عشق" است؛ زیرا عشق (بی خودی) پدید ه یی است که با توجه به جدال تاریخی اش با "عقل"، عالم "خود" (عقل) را منتفی می کند و آدمی را از این وادی خود، به جغرافیای نا محدود " بی خودی " ؛ یعنی "عشق" می کشاند و "وجود آدمی را از عشق می رساند به کمال" و او را از هر عیب و نقصی مبرا می سازد. (وجود آدمی از عشق می رسد به کمال + گر این کمال نداری، کمال نقصان است)

 شرح روشن مصرع نخست این است که مجموعه ی حواس آدمی در عالم "بی خودی" است، نه در عالم "خودی" (و این خودی جدا از بحث خودی مساوی به خودشناسی است.)

"از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست"

در بحث های دیگر (به ویژه در کتاب چیزهایی از دل در باره ی بیدل) به روشنی گفته ام که یکی از ویژه گی های هنری در شعر بیدل توجه به مفاهیم پارادوکسی (تناقص نمایی) و گاهی هم بیان روش "اضداد" است. مصرع دوم این بیت (از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست) دقیقن بیانگر همین تناقض نمایی شاعرانه درکاربرد واژه های"هوش"و"مست" است؛زیرا"هوش"و"مستی"دومفهوم به ظاهرتناقض نما اند که بیدل بابیان آن،ظرافت شگفت مفهومی را آفریده است.

توضیحی در باره ی روش تناقض نمایی در شعر بیدل:

در یکی از نبشته ها یی که در کتاب " چیزهایی از دل در باره ی بیدل " چندی پیش منتشر کردم، اشاره های- هر چند کوتاه- در مورد روش تناقض نمایی های مفهومی در شعر بیدل - به عنوان یک ویژه گی و ظرفیت هنری- داشتم؛ اما برخی از دوستان- که در بین شان یکی دو عزیز نکته دان نیز وجود داشت- تصور کرده بودند که بحث من درباره ی تناقض نمایی های مفهومی (یا پارادوکس های مفهومی) به معنای نمایاندن تناقض گویی های مفهومی در شعر بیدل بوده است؛ در حالی که نه محتوای نوشته چنین چیزی را نشان می داد و نه هم هدف من از بیان ظرفیت های پارادوکسی در شعر بیدل، چنین چیزی بود.

همین دریافت نا موجه ی دوستان سبب شد که شماری تصور کنند که این کوچک از سرگستاخی می خواهد ایرادی در مورد بیدل داشته باشد....

به هر حال، همه بر این نکته آگاهیم که آوردن مفاهیم به ظاهر تناقض نما (اما در باطن قرینه سازوسامانمند) نه تنها که عیبی در روش های کار شاعرانه نیست؛ بل ظرفیتی است هنرمندانه برای بیان مفاهیم زیبایی شناسنانه که شماری از شاعران بزرگ- و به ویژه حضرت بیدل- از آن به فراوانی استفاده کرده است.

با توجه به این روش هنری، مصرع "از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست"،بیان یک پارادوکس مفهومی زیبا در شعر بیدل است؛ زیرا انتهای مستی در عالم خودی، منتج به عالم هوش می شود، و این هوش عالمی به نام عشق است که فرد از انتهای مستی به آن عالم هوش یعنی شناخت واقعی می رسد ودرنفس حقیقت حل می شود و یا به تعبیری محو حقیقت مطلق می گردد.

با توجه به این توجیهات، مفهوم بیت این گونه می شود.

" مجموعه ی حواس آدمی در عالم بی خودی (عشق) شکل می گیرد؛ زیرا کسی که مست است در واقع، این مستی او را بهره مند از هوش؛ یعنی شناخت واقعی حقیقت (که به گونه یی می تواند اشاره به شناخت حقیقت مطلق نیز باشد) می سازد.

" آسوده گی چگونه شود فرش عافیت

پای مرا که آبله هم زیر دست نیست"

مصرع نخست این بیت با پرسش آغاز می شود: "آسوده گی انسان چطور می تواند فرشی برای عافیت یا سلامتی او باشد؟؛ در حالی که پای آبله یی را- که اشاره به محنت کشیدن است- زیر دست ندارد؛ یعنی در واقع انسانی که برای رسیدن به خوشبختی (آسوده گی) محنت نکشیده، چگونه می تواند آسوده گی، فرشی (یا وسیله یی) برای عافیتش باشد.

"بیدل" بساط وهم بخود چیده ام چو صبح

ورنه زجنس هستی من هر چه هست نیست"

هستی انسان در برابر هستی مطلق، هستی "حادث" است؛(حادث ازمنظرفلسفی ویژه گی آنچه است که زمانی وجودنداشته وسپس پدیدآمده یا اتفاق افتاده وبرعکس مفهوم "قدیم" است) یعنی خدا هستی قدیم(قدیم ازدیدگاه فلسفه وکلام ویژه گی موجودی است که مسبوق به زمان نیست،وازنام هاوصفت خداوندبزرگ نیزاست.) در برابر هستی "حادث" است، و در واقع هر گونه هستیی در برابر هستی مطلق، سر انجام به نیستی می انجامد، و انسان نیز هستی منتج به نیستی است که برای خودش مانند صبح که نابود می شود و دوباره پدید می شود، بساط و همی چیده است، یعنی تصور باطلی از هستی دایمی در ذهنش نقش بسته است؛ در حالی که با توجه به مصرع: "ورنه زجنس هستی من هر چه هست،نیست" هیچ چیز (یا جنسی که متعلق به هستی اوست) هستی مطلق نیست و سر انجام نابود شدنی است.

بیدل با این اشاره، به گونه ی غیر مستقیم این نکته را یاددهانی می کند که هستی دایمی و مطلق تنها از آن خداوند است، و حیات آدمی در عالم ناسوت، هستی به عاریت گرفته یی است که سر انجام پایان می یابد و اندیشه ی هستی انسان به معنای واقعی و مطلق آن،چیزی جز بساط وهم آدمی نیست که دربرابرش پهن شده است.

 

Advertise your business here. Click to contact us.
  • یکی از بیدل خوانان
    از برای خدا دوستان!
    هرچه کاردیگری که می کنید بکنید، اما بیدل تنها بگذارید.

    این آقای معنی دستوری و لغوی "جمعیت" را در زبان عربی نمی داند. اما می خواهد شعر بیدل ترجمه تفسیر می کند.

    این دوستان فکر می کنند که چون شعر بیدل مشکل است و تنها این عالیجنابان به درک آن نایل آمده اند، باید به م ردم "خدمت" کنند و شعر بیدل را ترجمه و تفسیر کنند.

    شعر زمانی شعر است که ترجمه نشود بلکه ح س شود. زبیابی شعر در حس شدن آن است نه در تفسیر شدن آن.

    بگذارید هرکسی درک خود را از شعر بیدل داشت ه باشد.

    کار که در دنیا کم نیست. و باز چرا تنها هوس در ترجمه کردن شعر بیدل است. چرا شعر طالب آملی و یا محتشم کاشانی، کلیم یا واقف را ترجمه و تفسیر نمی کنید تا خدمتی شود به بازشناساندن این شعرا. بید ل را همه می شناسند.

  • فرهاد دریا  - جمعیت حواس
    به گمان بنده معنای جمعیت حواس را میتوان از نقیض آن که همانا آشفته خاطری است بهتر دریافت. یعنی اینکه حواس کسی پرت است و یا جمع. چنانچه حافظ میگوید: کی دهد دست یارب این غرض که همدستان شوند // خاطر مجموع ما زلف پریشان شما... و اینجا هم بدین معنا بیدل اشارت دارد که تنها در آغوش بیخودی است که حواس انسان جمع میشود و آنکه مستی (بیخودی) را تجربه نکرده باشد، اصلا از هوش (که از جمع بودن و جمعیت خاطر بدست می اید) خبری ندارد. با سپاس فراوان از نوشته هایتان.
  • راهی

    چرا اینقدر دوررفتید آقای فرهاد؟ «جمعیت خاطر» یعنی
    آرامش ، یعنی آسودگی خاطر ، یعنی خاطر جمعی ، یعنی ر هایی ، همان چیزی که عرفا در جستجوی آنند وآن میسر نمی شود مگر در آغوش «بیخودی» ومراداز بیخودی خالی شد ن از « من» های خود ساختهء انسان ،تهی شدن از تعلق ها ، بیرون آمدن از لعاب های القاب ، تشخص ها ، خود ب ینی ها ، خود پرستی ها. این همان فریاد مولاناست در نی نامهبا بیانی دیگر وبا واژه های دیگر.
    شما در بسا موارد مجهول را بامجهول تفسیر می کنید که آن را در اصطلاح مصادره به مطلوب هم می نامند. به نوشتهء خود دقت کنید:
    نوشته اید: بی خودی" ازدید بیدل،به معنای عالم نا خودآگاهی مطلق و بیرون شدن از پوسته ی & #34;خود" و فرو رفتن در لایه ی " بی خودی " به تعبیر سوریالیستی آن است.
    بیخودی ازدید بیدل یعنی فرورفتن در لایهء بیخودی؟!
    عجیب نیست؟
    بنده طرفدار فضلفروشی نیستم ، چیزی که امروز بسیاری به آن گر فتار شده اند. تمنا دارم اول بیدل را بشناسید ، زبان را فرا گیرید وسپس به تحلیل وتفسیر بپردازید. ضرب ا لمثل معروفی است که می گویند : نا پخته فطیر آید
    چند اصطلاح بیگانه را بلغور کردن چیزی بر ابهت آدم نمی افزاید مگردر نزد چند آدم بی سواد
    بهروز باشید
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 68 مهمان آنلاین

ازهمیـن قـلم درخـــاوران


قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.