نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| آواره مــــدام |
|
|
|
| ادبیـــــات - نثــــری |
| نوشته شده توسط میر احمد لو مانی |
| يكشنبه ، 18 بهمن 1388 ، 20:09 |
|
بنام خداوند
مهاجرت، آواره گی و خانه بدوشی، بغض تلخ عصر من است زمان من. و این پدیده از همان مسیر استبداد و بیداد بر ما و تاریخ ما به تحمیل گرفته شده است. مهاجرت و گم گشتن ها، درد دیروز و بغض امروز من است. و کشته شدن ها، قتل عام ها و دسته، دسته به حراج گذاشتن ها، دسیسه استبداد بوده است و نتیجه بی کفایتی های رهبران مرتجع و خائن مان. در گستره تمدن باز مانده از نیاکان ام.و در عظمت سخت بزرگ و افتخار بر انگیز، در تاریخ خطه ام ویروس استبداد و ارتجاع، با همیاری غرور کور و کشنده قبیله و با معماری استعمار، من و تبارم را به تضعیف گرفته اند و چه حیله گرانه به پوچی و زبونی ام کشانده اند. و در نهایت، نا بودم کرده اند. ارتجاع از درون همچون موریانه یی در چهره " تقدس " همواره در پی نابودی ام بوده است و استبداد همچون طوفان " خشم " در چهره " نیرنگ " شمله " و " شمشیر " به اتش ام گرفته اند.و استعمار چه " حیله " گرانه " طرح " و نقشه " شیطانی " بهم ریخته است.. که، باید عظمت سخت بزرگ و افتخار بر انگیز زابل و کیان زمین در لا با لای شهر سوخته و شهر غلغله و خرابه های بلخ و بغلان به دفن گرفته میشدند. روس، انگلیس و عرب با همیاری مزدور ترین شخصیت های گمنام تاریخ، زالو صفت باید به نان و نوایی دست میافتند. و قبایل وحشی استبداد بر اریکه قدرت تکیه میزدند. و خراسان و خراسانیان زانوی یاس و شکست در بغل میگرفتند... از همین اهمیت حضور استعمار بوده است که، استبداد (امیر عبدالرحمن خان) همواره اخلاف اش را به اطاعت و دوستی بدون چون چرا با انگلیس ها به وصیت میگرد. درد ما، تنها درد انگلیس نیست. روس، انگلیس و عرب ؛ مثلث شوم برمواد یی است که، تاریخ ما حکایت های بسا تلخ، ویران کننده یی از آنها در سینه خویش نهان دارد. نخبگان قبیله استبداد، از دیر باز زمان در زیر پوستین استعمار (نو و کهنه) با خط و خال هفت رنگ جا خوش نموده اند. و از همین رهگذر است که، در هر نشست ملی و بین الملل ی، جهان با تمام خبره گی و درایت اش به جانی ترین و شقی ترین آدم های عصر و زمان، باج سبیل میپردازند.جهان به تروریسم باج می پردازد و استبداد در کشور و مملکت من قوی و قوی تر میگردد...
هویت ام را، افتخارات ام، باور و ایمان ام را به یغما بر ده اند. و خودم را با خودم بیگانه، نا آشنا و دشمن جلوه داده اند. و از همین رهگذر است که دیگر من خود، با خود بیگانه شده ام. نی تنها با خود بیگانه و نا آشنا، بلکه در ضدیت ی با اصالت خویش، به قیام بر خواسته ام.
و من آشیانه ام به آتش کشیده شده است. و من لانه ام اسیر بیداد استبداد بوده است و از همین رهگذر است که، عمری کوله بار تلخ مهاجرت را بر دوش کشیده ایم و این چندمین نسلی از ما است که، در زیر این بار متداوم تاریخ ؛ قامت مان خم میگردد.. آ..ه..ه که در قبال دنیای تلخ غربت و آواره گی مدام، سکوت زبونانه و خائنانه چهره های مکر و حیله دولت مردان چوپان صفت ما مضحکه تلخ حاکمیت ما است. آ..ه. که فاجعه بغض تلخ شوره زار هق، هق غربت و آواره گی، درد ی است بس عظیم و تراوش این نای (قلم) در مقابل آن بس حقیر است و کوچک. دشمن خواسته است تا بدین گونه باشیم. و دشمن خواسته است تا به تقلیل برویم. گاهی با زور شمشیر وادار به مهاجرت مان نموده است و گاهی با مکر و حیله و نیرنگ. و امروز طاعون فقر و جنگ و نیرنگ.. چه فرق میکند، مهم این است تا به تقلیل برویم.
این بار نیز از ایران مینویسم و از قصه های تلخ غربت آن. غربت ی که بر ما به تحمیل گرفته شده است. آیا مگر نیاکان مان نیز در این سرزمین غریب و بیگانه بوده اند و آواره به گونه مهاجر امروزی ان ؟. از کی ؟ و از چی زمان ؟ و به کدام هدف ؟ این غربت و دسته بندی های سخت زیرکانه و نابود کننده، در سرزمین آبا یی مان، بر ما به تحمیل گرفته شده است.
اساس، تهداب و فوندانسیون از هم پاشی عظمت نیاکان قدرت مند ما از کجا آغاز میابد. ایران در تب خود میسوزد و افغانستان در بیداد گه استبداد به آتش کشیده شده است و خراسان در تابوت خانه تاریخ به دفن گرفته شده است و فرزندان اصیل این خطه بزرگ و مقدس در زیر آواری از بی هویتی ها، نا باوری ها و...میپوسند و نابود میگردند. در بیداد گه استبداد، ان گاه که درخت زقوم به بار ور شدن می نشیند، آنگاه که جغد شب ی خاینانه در تاریک خانه تقدس تاج خلافت به یغما میبرد، آنگاه که توده های میلیونی در میان شک و ایمان، جوهر و اصالت انسانی خویش را به فراموشی سپرده و به سوی جاده نیستی گام بر داشته اند. آنگاه است که، عظمت سخت بزرگی از یک ملت قدرت مند به اندرون کشاکش سخت بی رحمانه یی (راز بقا) به زانو درآمده است... * * * و حالا در ایران هستم. غریب بیگانه و اجنبی ؟.. خدای من. این کلمه اجنبی چقدر به من نمیخورد. و چقدر به نظرم ظالمانه و بدور از انصاف میاید. اما منی که چهره مغولی دارم بیش از همه کس این جفا را بر گرده هایم احساس می نمایم. چهره ام مغولی است.اما، هویت ام فارسی است و مذهبم تشیع، تشیع اثنی عشر. نیا کان ام کیانی ها اند و زابلی ها. زابلی های که فردوسی بزرگ ان همه با عظمت و نیکی از آن ها نام میبرد. زابل که رستم بزرگ را در دامان پرورانیده است. نه میدانم که از کدام مقطع تلخ تاریخ، پیشدادیان، کیانیان، زابلیان و غوری، ها تبدیل به هزاره شدند. اما احساس می نمایم که شکست مان از همین مقطع آغاز یافته است. چون سر آغاز دزدیدن هویت مان بوده است. و کسی که هویت اش به یغما برود، دیگر چیزی برای وی باقی نه خواهد ماند. اما، امروز به عنوان هزاره به معرفی گرفته شده ام... در ایران اکثرا به گونه یی است که ؛ افغانی یعنی هزاره. و مردم هزاره بر اساس ترکیب خاص فیزیکی چهره شان، ناروا ترین کم لطفی های تلخ تاریخ مهاجرت در ایران را متحمل گردیده اند. نه میدانم که بر اساس کدام معیار و بر کدام اصل نابود کننده، کیانی، زابلی،غوری و... تبدیل به هزاره گردیده اند. هزاره یی که در تاریخ تا بدین پیمانه بی هویت و بی ریشه به معرفی گرفته شده است.
علی رغم این همه پیشرفت در تکنالوژی، بخصوص در عرصه اطلاع رسانی، بنا بر مصلحت های دروغین و بی کفایتی ان های که در صدر رهبری جامعه مان بر اریکه قدرت تکیه زده اند، انبوهی از حقایق در میان تل های از شک، نا باوری و جعل سازی ها، به دفن گرفته شده است. و از همین رهگذر است که من هزاره شیعه پارسی گو، با چهره ترک و مغولی، بیش از همه کس، بیداد استبداد را در سرزمین آبا یی مان (خراسان بزرگ) با گوشت و پوست و استخوان خویش لمس نموده و احساس کرده ام. در ایران (هزاره) یعنی افغانی و در افغانستان عکس این قضیه بوده است، این هزاره است که، همواره ایرانی، متحد ایران و حتی ستون پنجم ایران خوانده شده است و از این جهت سخت ترین تاوان های تاریخی را نیز پرداخت نموده اند.
در ایران، در میان خیل از انسان های درد مند حضور دارم. انسان ها یی که هرگز، قطره یی از اقیانوس عظیم درد های انسانی آنها، به بازگویی گرفته نه شده است. انسان های که در خطه انسانیت، ان ها به فراموشی سپرده شده اند. ان ها، زنده گی، حیات و سرنوشت شان به یغما رفته است. در همین روزها در گوشه و کنار دنیا، چندین کنفرانس و نشست های راجع به افغانستان صورت گرفته است. که بیشتر به نشست های باج دهی شباهت دارد. تا به حل بحران افغانستان... هر گاه در صحبت از غربت در این سرزمین باز میگردد، گویی کهنه زخم های نا سوری ست که، با جرم و خون، دهن باز مینماید. خون دل آدمی.
ظریف یکی از مهاجرین مقیم ایران است. به چهره وی خیره میشوم، غم و رنج همه عالم را در سیما وی میخوانم. به دستان اش نگاه میکنم، دستان درشت و پینه بسته. و در چهره اش پیری و کهولت زود رس. از گفتار و سخن اش صداقت و ساده گی میبارد... از وی میپرسم :- ظریف جان چند سال است که در ایران مهاجر هستی ؟. با لبخند و صداقت جواب میدهد : - آقای مهندس، بیش از بیست سال است که آواره هستم. یگانه دختر کوچک اش را که بیش از چند ماهی سن ندارد در آغوش میفشارد و میبوسد.... میدانم که وی چندین سال را صبورانه در انتظار این کودک دندان روی جگر گذاشته بوده است. گر چند میدانم که از وضعیت زنده گی اش نیازی به پرسیدن ندارد. اما، میپرسم : ظریف جان، وضعیت زنده گی ت چطوری است ؟. جواب میدهد : آقای مهندس، ما که زنده گی نداریم. از همه جا توهین و تحقیر حالا اون ها یی که کارگر اند و بیسواد به هر صورت. همین تحصیل کرده ها و چیز فهم ها نیز ما را درک نمیکنند. چقدر درد آور است که یک وقتی مثلا مهندسی یا.. به ما گبر میدهد و یا به ما زور میگوید و حق و نا حق توهین مان میکند و تحقیر مان... بیست سال است که در ایران در کار خانه سنگ بری کار میکنم. کارش سنگین است و شاق. در این مدت دوتا برادرم را داماد نموده ام. اما برادران همینکه داماد شدند، هریک در پی کار خود رفتند و مرا تنها ام گذاشتند. سال های متواتر منتظر اولاد ی بودم. خدای من چقدر به دکتر و ملا که مراجعه نکردم. اما پارسال خداوند گناهم را بخشید و صاحب دختری شدم. از وی میپرسم : - ظریف جان، روز گار چگونه میگذرد، آیا دست مزد ت کفایت روزگار ت را میکند ؟. جواب میدهد : بیست سال است که کار میکنم تمام داری ام ده هزار دلار نه میشود. خداوند سلامتی بدهد کار میکنم و زحمت میکشم، اما هر گز نه میگزارم تا زن و بچه ام خوار باشند. از وی خواهش میکنم تا از کارش برایم بیشتر بگوید. جواب میدهد : آقای مهندس از کار چی بگویم ؟ به هر اندازه که سنگ های بزرگ را بغل نموده و ته و بالا بنمایم، به همان اندازه صاحب کار بیشتر با من رفیق است و نیش لبخند اش را به گونه رضایت نثار م میکند. اما خدا نکند که یک کمی احساس ضعف نشان بدهم. اون وقت، اصلا مرا نه میشناسد. میگویم بیمه و باز نشسته گی چطور؟. میگوید : شما هم عجب حرفی میزنید ما که برای دولت کار نه میکنیم تا بیمه و باز نشسته گی داشته باشیم. میگویم : خیلی خوب حالا که جوان هستی و نیرو برای کار کردن داری کار میکنی و مزد میگیری، پیر که شدی چی میکنی ؟ میخندد و میگوید خدا مهربان است. تا حالا هیچ کس از گشنگی نه مرده است. میپرسم : ظریف جان چند خانوار از همشهری ها در این محل زنده گی مینمایید ؟ میگوید : در مجموع نجف آباد حدود بیشتر از دویست نفر از منطقه زنده گی میکنند. اما، ما فامیلی ها حدود هشتاد، نود نفری میشویم. مراسم تکیه و عزاداری خود را داریم، صبح های هر جمعه به نوبت در خانه یکی از دوستان مراسم دعا داریم، خلاصه در غم و شادی همدیگر شریک هستیم. میپرسم : بچه ها مدرسه میروند ؟. جواب میدهد : گر چند گاهگاهی بابت ثبت نام و دیگر مسایل باید پول بپردازیم اما تقریبا همه بچه ها درس میخوانند. اگر دولت ایران یک مقداری ما مهاجرین را درک مینمود، بهتر بود. از وی میپرسم : از دولت افغانستان و رهبران ان جا چه توقع داری ؟ مقداری به فکر فرو میرود و بعد در حالیکه سرش را میخارد جواب میدهد : دولت افغانستان برای اوغان ها است و همیشه در فکر اوغان ها بوده است. نی از ان ها توقع دارم و نی هم گله. هزاره باید خودش به فکر خود باشد...
|
نامــزد وکیــل شــایسته

استاد محمد جعفــر کــوهســتانی
نامــزد وکیــل برای شــورای مــلی
ســال ١٣٨٩ ولایت کــابل
فهــرست کــاندیدان مــردم

لست نهــائی کــاندیدان مــردم
در انتخــابات شورای مــلی سال ١٣٨٩
ویدیـو هـای نشر شده

گــــزارشــــات نشـــر شــده
ویــــدیــــو ئـــی خـــــــاوران
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




هر گاه آشیانه یی به اندرون آتش بسوزد و تبدیل به خاکستر گردد. و یا این که لانه یی در مسیر بیداد طوفان بر باد رود. آنگاه، مهاجری، آواره یی، و ؛ خانه بدوشی در دنیای تلخ غربت و آواره گی، در دنیای از رنج و گم گشته گی، کوله بار تابوت گونه آواره گی مدام اش را در کوچه های بی هویتی بر دوش گرفته و در دنیای غربت گم میشود.




