Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان


Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
(ن والقــــلم ومـــایسطــــرون) PDF پرینت ایمیل
پیامها و گزارشات - نامــه هــای رســیده
نوشته شده توسط نوراحمد رجاء   
شنبه ، 17 مهر 1389 ، 12:06

(ن والقــــلم ومـــایسطــــرون)بنــام خـــدا

سخنی بانویسندگان.
سر رشتۀ سخن وآغاز کلامم را چگونه؛ بچه زبان وباچه عباراتی به نوشتن گیرم؟ حزین بنویسم ویاشاد؟ ازکلام خدا آغاز کنم(ن والقــــلم ومـــایسطــــرون) و یا باخزعبلاتی از خودم؛ اگرحزین بنویسم؛ طومارغمی که همه روزه برروند زندگی ملی ماحاکمیتش را طی میکند بس نیست؟ واگرشاد بنویسم؛ باکدامین دل شاد وبه خیال خوش دل کدامین هموطن؟
ازخدا آغازکنم؛ که هم اکنون نشان؛ وشأن وشوکت کشورما اسلامی است (جمهوری اسلامی افغانستان) و باید ومی بایست که احکام و دساتیر خدابرسرنوشت ها حاکم باشد؛ ولی ما آنقدر بااحکام خدا فاصله داریم؛ وآنقدر دوریم که رژیم های سکولار به اسلام ازما نزدیکترند؛ وهر روز گام های نزدیکتر شدن را بسوی اسلام برمیدارند نسبت بما؛ وملت های مسلمان تحت سیطرۀ حاکمیت سکولارها برما وبر روزگار وسرنوشت اسلامی ما میخندند که بقول شاعر:

نور جــــان درظلمت آبــاد بـــدن گـُــم کرده ام
آه از این یوسف که من در پیرهن گم کرده ام

 ازکجا بنویسم را دریافتم؛ ازکجا بیابم مخاطبم را که معمای این نوشته است؛ دربدرم وسرگردانی برشانه هایم سوار است؛ سنگینی این سرگردانی ناتوانم نساخته است؛ اما احساس خستگی دارم؛ نیازمند کمکم؛ نه کمک قدرت ومکنت. بنده ی خدا هستم وهرگز به طمع و زندگی مرفه اجازه نمیدهم که زنجیر اسارت برگردنم بنهند.

 چراغ دیوژن بدست دارم وسرگشته انسانیتم؛ آری همان انسانیتی که تراوشی از انسان است؛ وهمان انسانِ که بار رسالت واصالت را بدوش دارد.

چراغ دیوژن دارم وزمزمه شعر مولینای بلخ ورد زبانم است:

دی شیخ با چـراغ همی گشت گرد شهر
کــــز دیو ودد مـلولم وانســــانم آرزو ست

گفتم که یافت می نشـــود جســته ایم ما
گفت آنکــــه یافت می نشود آنـم آرزوست

زین همــرهـــــان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رســــتمِ دســــتانــــم آرزوست 

 من شیر خدارا نمی یابم؛ اما ابن ملجم ها روی هم انباشته اند وآماده؛ ورستم دستان؛ داستان درد وذلت وغم وبدبختی ورنج ونکبت ملت مارا تیماری نمی نهد.

 واگر رستمی را بیابم میترسم که باحیله وخدعه سهراب جوان را مغلوب خودش سازد وخنجرش را به قلبش فروبرد؛ همانطوریکه خنجر حیله گران ومعامله گران ودلالان پول وقدرت ومزدوران استعمار برقلب مجاهدین فرو رفت.

 رستم فرزند خودش را بروایت افسانه کشت وبدنبال نوشدارو ودست نیافتن به آن به خصومت وقهری دیگر آغازید؛ اما رستم های زمان ما؛ پس ازکشتن سهراب ها؛ شهرت ونیکنامی هارانیز میسوزانند؛ تاهمه یکرنگ وهمرنگ هم باشیم؛ مسلمان وکافر؛ وطندوست ووطنفروش؛ دیندار ودین ستیز؛ شجاع وترسو؛ نیک نام وبدنام؛ شمشیر زن و دهل زن....

 من لبریز ازنوشتنم و پر از گفتن؛ و خالی وخالی ازشنیدن وخواندن؛ چه کسی بداد من میرسد؟. وکدامین نویسندۀ اهل خِرد ودانش حرص وآز مطالعه ی من را بانوشتن از خدا وازاحکام خدا؛ ازکشور واز خرابی های کشور؛ ازملت واز نابسامانیهای ملت؛ ازترفندهای سیاسی وحیله گری های حکام جاهل ونااهل؛ ومزدور بیگانگان برمن بیشتر وبهتر وخوبتر مینویسد؟.

چراغ دیوژن برایم روشنائی میدهد وشعر شاعر؛ زمام انسانیت عصر وزمان را بطریقی دیگر رقم زده است:

دیوانه باچماق همی گشت گرد شهر
کــــز آدمی ملـــــولم و حیوانم آرزوست

گفتـم که دیو ودد همگی آدمی شــده
گفت: آنکــــه آدمی نشده آنم آرزوست

  اما من؛ مایوس وناامید نیستم راهم را ادامه میدهم؛ وگم شده ام را می یابم؛ وامیدواریم بیشتر از آن است که رخنه ناامیدی بروجودم مستولی شود؛ چهره جوانمردان مؤمن وطن؛و وطن دوستان صادق برایم انگیزه میدهد؛ که آدم وآدمیت همواره رو بفزونی است؛ وانسان مسلمان وباهدف در هرکوچه وخانه وخیابان وقریه وشهر این کشور موج میزند.

 اذان از مسجد دعوت است بسوی نماز؛ ونوشتن وذهنیت وآگاهی دادن؛ وتوجه دیگران را معطوف داشتن به برنامه ریزی های مخالفین دین و وابستگان استعمار؛ هم رسالت وهم اصالت هرمسلمان است.

 من ملتم! (فاتبعوا ملۀ ابراهیم حنیفا). وآیاکسی صدای مرامیشنود؟. گوشی شنوا ودلی مالامال از رحم ومروت؛ ودستی توانا؛ وانسانهای وارسته که هرگز حلقه بگوش؛ گردنِ بسته؛ ودستی دربند؛ وزانوی به عجز؛ بر در اجانب به بهای ذلت دین فروشی ومیهن فروشی؛ ومردم فروشی به گرو نگذاشته باشند مخاطب من هستند. ومن گفتم که اینگونه مردم امت بپاخواسته اند ودرگوشه وکنار این شهرموج میزنند.

 من ملتم! وازجانب اجانب؛ ودوستان خود فروخته ومزدور درمحاصره وگیردار چپاول فرهنگی وجابجائی فرهنگ بیگانگان قرارگرفته ام؛ تهاجم فرهنگی امپریالیزم؛ همچون موریانه؛ واره وتیشه؛ ورنده؛ پایه ها وپوشش های فرهنگ مرا درحال خوردن؛ جداکردن؛ قطع کردن وبردن قرار داده است.

 کدامین قهرمان و کدامین جوانمرد واسوۀ سخن میتواند بداد من برسد ومرا از چپاول بیگانگان بانوشتارهای ضد استعماریش برهاند.

 من ملتم! دنبال دُردانه ها ودُردانه نویسندگانی هستم که گره دل وقفل زبان وتشویش فکر واندوه وپریشانیم را بانوشته های شان برطرف میدارند؛ وخاطرم را شاد وروحم را آزاد وبه گرفتاریهایم پایان میدهند.

 من ملتم! وفرورفته درغرقاب و درکنارم گردابِ قرار دارد؛ ونهنگی آنطرفتر؛ آن و آنانیکه میتوانند؛ از این غرقاب وگرداب وازکام نهنگم محفوظ بدارند؛ وبسوی ساحل نجات رهنمائیم کنند؛ کیمیاگران سخنند ونویسندگان وشعراء.

 آن نویسندگان وشاعران میتوانند مرا از این ورطۀ خطرناک برهانند که با نام(الله) بیاغازند وباتعهد به دین اسلام ادامه دهند وبا (من الله التوفیق) تای تمت را حسن ختام بخشند.

 من ملتم! من عاشق کلام زیبای نویسندۀ هستم که بااستغناء وقناعت واکتفا به دانش؛ نگذاشته است؛ برده داران روزگار؛ وبرده خران خرسوار؛ خط غلامی را بر روی پیشانی اش به هزینه اندی وچندی حک وثبت کنند.

من شیفته سخن باغیرت مرد ویازنی هستم که کرسی اندیشه اش را برطاق ورواق آزادی ملت وکشور وشعار اینکه:

(کس نخارد پشت من جز ناخن وانگشت من) به اهتزاز در آورده است؛ وبااهتزاز آن بوطنفروش ومزدوراتمام حجت میدارد؛ که ماهستیم؛ بیداریم وفعال؛ فعالیم وپرکار؛ درکمینیم وکماندار. وبفرمودۀ حافظ که:

راه عشق هرچه کمین گاه کمانداران است
هــــرکه دانســــته رود صــــــرفه ز اعدا ببرد

دانستن ودانش ما؛ فهم وتجربه؛ سیاست وکیاست ما؛ بما دستورمیدهد که بنویسیم؛ و این گفتۀ ناپلیون بناپارت را دردستورکار خود قراردهیم که گفته است: (من از دو لشکر قوی ومجهز هراسی ندارم ولی از دونفر روزنامه نگار میترسم).

آری برادران محترم وخواهران گرامی!
دستی بسوی تان دراز شده؛ چشمِ به امید بچهرۀ تان مینگرد؛ ودلی بایکدنیا آرزو؛ درانتظارتان قرار دارد؛ واستمداد بزرگِ را میطلبد؛ خواهش وتمنایش برآن است که ملت را تنها نگذارید.

 نوشته های گذشته تان چراغ فروزانِ بر فرا روی ملت وکشور قرار داشته وفرهنگ نفیس ولطیف تفکرات شما؛ نفس به نفس؛ دهن به دهن؛ وسینه به سینه؛ نسل به نسل درحال انتقال است؛ حیف است؛ که باسکوت وغفلت ودلسردی وباهربهانه دیگر؛ باغ را به شغالان و پوسیتن را به کیک ها بگذاریم.

 چه بسیارسخت است وسنگین که دنبال واژه باشی تاکلمه را بسازی؛ ودنبال کلمه بگردی تا عبارت را درست کنی؛ و دنبال عبارت به این در وآن در؛ این کتاب و آن کتاب سر وسرگردان بمانی؛ تامتن راترتیب دهی وجمله بندی را آراسته بداری واز جمع حرف؛ کلمه؛ جمله وعبارت (دعوت) به نگارش را درفکر وذکر جمع و جور کنی اما قاعده وپرانسیب دعوت را بلد نباشی؛ و نثر تو پراکنده ونارسا باشد.

 ومن واژه و واژه هارا کم میاورم وفکر مغشوش وزبان گنگ ودانش کم من نتوانسته و نمیتواند؛ آن متن دعوتی را ترتیب دهد که درخور پذیرش نویسندگان وشعراء نامدار ونشان دار ملت ما است.

 ومن این کوتاهی ودست نارسیم را برملا وآشکار ساختم واینک از پیشگاه اهل سخن واهل قلم؛ واهل علم واهل دانش؛ وعلمبرداران نگارش خواستارم که به نثرمن؛ نِه؛ به نظم حافظ شیراز این لسان الغیب اهمیت قایل شوند؛ وازشعر او بدعوت من؛ بهاء وارزشی بدهند که چه زیبا گفته است:

نسیم صبح سعادت بدان نشـــــان که تودانی
گذر به کوی فلان کن؛ درآن زمــــان که تودانی

توپیک خــــلوت رازی ودیــــده برســـــــر راهت
به مردمی نه به فرمان؛ چنان بران که تودانی

بگو که جـــــان ضعیفم زدست رفت خــــدا را
زلعل روح فـــــــزایش ببـخش از ان که تو دانی

من این دوحـــرف نوشتم چنانکه غیر ندانست
توهم ز روی کـــرامت چنان بخوان که تودانی.

 

اینجا است که بخودم جرئت میدهم تاپرده خموشی را ازهم بدرم و بقول شاعر که:

خموشی را زبان دادم ادب را بیحیاکردم
بیاران هـرچه بادا باد؛ عرض مدعا کردم

 جناب استاد سیداسحق دلجو حسینی؛ نویسنده وشاعرعالیقدر؛ حقت برسر این کشور وملت استوار است؛ همچنانیکه حق کشور وملت درچشم انتظار نوشته هایت قراردارد.

استاد عبدالاحد تارشی استادسخن وانسان وارسته ومتعهد ومتدین؛ سیدنورالحق صبا استادگرامی نکته سنج وغزلسرای بامعرفت؛ سیدضیاءالحق سخا جوانمرد اندیشمند وبادرک ودانا؛ محمداسحاق فایز اسوۀ تقوی وپاکدامنی که سفر اروپایت را بخاطر ناهنجاریهای ناشی ازتمدن حیوانی آنجا ناتمام گذاشتی وشتابان بسوی دیارومیهن برگشتی؛ سیدفضل احمد پیمان که عمری را درخدمت جهاد وکشور وملت گذراندی؛ جناب آقای نورالله وثوق شاعر بدیهه جواب وممثل استعمالگر کلمات محلی در رباعیات پرارزشت؛اشعار نایاب وگوهرهای والا قیمت تان را از ملت دریغ نفرمائید.

 خواهرگرامی: مهسا طایع شیرزن بااستعداد وخدا دوست وخداپرست وسنبل واقعی زن مسلمان؛ خواهر فرشته حضرتی شیرزنِ از درۀ مردخیز پنجشیر؛ ملت وکشور بوجود تان افتخار دارد؛ وهرگز هیچ هفته نیاید که نوشته های شما؛ رونق بخش سایت بزرگ خاوران نباشد.

 داکترنصری حق شناس نویسنده چیره دست ومردی کهن وتاریخ نویس برجسته؛ بیاد دارم که چگونه بخاطر یک نوشته ات یک هفته نامه سانسور گردید.

 الحاج محمدسلیم صائب ازبدخشان ومهد آزادگان سلسله اشعار ونوشته هایت را نگذار که موریانه بخورد؛ بگذار تادیگران بهره ببرند.

 عبدالرؤف مخلص سخنور ونویسنده متدین ازهرات؛ محمد امین فروتن افتخارمردم ومردسخن؛ جناب آقای وحید مژده نویسنده وتحلیگر مسلمان کشور؛ محمدمیرویس غیاثی نویسندۀ متدین؛ د/ خلیل محمدسرور؛ سیرت نویس پیامبر بزرگ اسلام؛ محترم جناب آقای سیدمحمد خیرخواه نویسنده متعهد ومؤمن؛ غلام ناصر خاضع شاعر ونویسنده همشهری؛ عبدالرحیم احمد پروانی مردی بخردمند وبااندیشه ونویسنده مجرب؛ خواهر گرامی ثریا بهاء نویسندۀ توانا ودلیر وموشکاف.

 آقای عبدالحی خراسانی؛ ازخراسانِ بدین بزرگی واز آسمانی بدین پهنائیش وقتی قطرۀ آب رحمتی برمسایل دین اسلام و انگیزه های ضددینی کلیسا تراوشی از زبان واز افکارشما ندارد؛ ازبدسرنوشتی کشور وملت است.

 محمد اکرام اندیشمندکه واقعا اندیشمندی را شایسته وسزاوارید لقبی که همچون دانه مروارید برسیمای راستین تان درخشش دارد.

 محترم وگرامی بصیر کامجو مرد مبارز؛ آقای دستگیر نایل نویسنده مجرب ودانا؛ نظری پریانی روزنامه نگار ونویسنده پرتحرک؛ جناب نذرالله عنایت مردی بادرک ودانش؛ جناب محمد افسر رهبین؛ امین الدین سعیدی نویسنده دیندار و وطندوست؛ محترم سید احمد اشرفی نویسنده دیندار؛ قضاوت پوه فضل احمد معنوی نویسنده: (مبانی معرفتی و تعریف صلح در قرأن مجید) وجودتان سرمایه های معنوی این کشور واین ملت است.

 وتو ای اندیشمند توانا وای قلمزن مسلمان جناب آقای عصر دولتشاهی؛ خداوند بر بزرگی وبردانشت وبرطول عمر وسلامتیت بیفزاید که بحق وحقیقت که:

غمت مبــاد وگزندت مباد ودرد مباد
که راحتِ دل وآرام جان ورفع غمی

 عالیقدر محترم؛ جناب خواجه بشیراحمد انصاری!

بی همـــگان بسر شود بیتو بسر نمیشود
عشق تو دارد این دلم جای دیگر نمیشود

 نامبردگان فوق از جمله آن عده از دانشمندان ونویسندگان هستند که باوجود داشتن قلم وتوانائی نویسندگی؛ نوشته های شان گاهی همانند عنقا کم یاب ودست نارس است.

 وعزیزان دیگری که بانوشته های شان همواره حضور گسترده خود را حفظ داشته اند وبرملت وکشور افتخار دادند؛ وثبات قدم وعزم راسخ شانرا به همگان ثابت ساختند همانند:

 محترم احمد بهار چوپان؛ استاد عبدالقدیر علم؛ جناب نصیر خالد؛ محترم شفیق احمد ستاک شاعرمتدین وجوانِ بااستعداد؛ محترم مهندس شاه امیر فروغ مردی مصمم وبااندیشه.

 خواهرگرامی ناهیده خرم فروغ زن پارسا و دیندار والگوی زن مسلمان افغان؛ محترم آقای احمد سعیدی؛ الحاج محمدعزیز عزیزی شاعری متدین ومبارز وبا احساس وهمدرد؛ سنگردار جهاد وسخن.

 جناب آقای اسماعیل خراسان پور؛ جناب آقای جاوید روستاپور؛ هارون امیرزاده مردی بااندیشه وبزرگ؛ عزیز آریانفر مردی پرتحرک ونویسنده توانا؛ محترم ولی احمد کابلی انسانِ وارسته وباایمان؛ محترم میراحمد لومانی نویسنده پرتوان.

 محترم سید اکرام الدین طاهری جوان بااحساس وبادرد؛ جناب نجیب الله دهزاد بذله نویسی عالیقدر؛ آقای نذیرظفر؛ محترم وگرامی دکتر صاحبنظر مرادی مردی استوار وباعزم؛ محترم مهرالدین مشید مردی باحوصله وپشتکار؛ جاوید فرهاد شاعر ونویسنده عالیقدر؛ عبدالغفور امینی شاعر دردها ونیازها؛ و....

ازجمله نویسندگانی هستند که خستگی و دست نارسی ودلسردی ندارند وهمواره درخدمت کشور وملت قراردارند.

 دوستان؛ برادرمؤمن ومتدینی که توانائی نوشتن داری ومن بخاطرنسیان وفراموشی نتوانستم نامت را بنویسم مرا معذور دارید؛ وبرمن سخت نگیرید؛ باورداشته باشید که:

مـــن بعجــز وقصور معترفم
نِه چو نادان احمق وخرفم

ودست تان را به گرمی میفشارم؛ وبرای دانش و تعهد اسلامی وضد استعماری واستدلال همه جانبه وقوی تان احترامی خاص قایلم وباور داشته باشید تاج سرم هستید.

آتشی در لابلای انگشتانم قرار دارد؛ اما دریغا که این آتش توانائی آنرا ندارد تا کاغذ سفید وخشکی را طعمه بلعیدن ویا سوختاندن قرار دهد؛ وگرنه چسان ممکن است وقتی (ن والقلم ومایسطرون) را خداوند حرمت وپیشکش برای قلمزن قرارداده است؛ عزت وشرف این بزرگی؛ شراره و آتشی را بردل مرد مسلمان نزند. این ازضعف وسستی من است.

واگر تو ای برادر؛ ای مؤمن مرد؛ ای مجاهد؛ ای سنگر دار؛ ای همسنگر؛ وای هموطن؛ اگر قلمت را بدست گیری وبربنیاد بی بنیان کاخ ستم استعمار ودین ستیز ومزدور؛ ووطنفروش تیشه زنی؛ ریشه اش را ازبن برمیکنی وآنگاه بمصداق نوشته ات خواهد آمد که:

جان کاغذ همه از خون قــلم می نوشد
این چه داغیست که از هُرم کلامت آمد

من ملتم وخون گرم زندگی در رگ هایم به حالت انجماد است؛ من نمرده ام وهنوز برتابوت چوبی سوار نشده ام وتاهنوزبرگوری جای نگرفته ام؛ وخاک سیه برکالبد وبدنم ریخته نشده است؛ ولی نام ونشانم مرده است؛ برروند بدنامی ودون همتی وبیغرتی سوارم؛ کشورم وزادگاهم ومهد تربیت ودانشم را برایم گوری ساخته اند؛ وفرهنگ سکس وبرهنگی ورسوائی را بربالایم ریخته اند؛ خاک سیاه عیب پوش است وراز نگهدار؛ وآیا آن خاک سیاه از این مایه های ذلت برمن گواراتر نیست؟.

 

 وقت سخن است؛ وقت گفتن است؛ ووقت نوشتن؛ وقت بیداری وذهنیت دادن مردم است؛ دشمن هزار؛هزار؛ وبر قدرت؛ زور وتزویر وزر سوار. برماست تابرسواره بودن شان؛ نیزه وتیر کلام وسخن را برفرق سرشان حواله بداریم:

وقتی سخن مترس بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معـــــرکه زشت است درنیام

 شمشیربران سخن بزرگانِ مسلمان؛ شمشیرهای فولادی را درنیام میشکند ورگبار کلمات؛ رگبارمسلسل های دشمن را ازکار می اندازد؛ زبان گرم ونفوذ کلام وشورسخنوری ورهنمائی؛ تنها بیان رسالت است؛ وآیا این سند برائت ماشده میتواند؟.

باتقدیم شعری از(رهی معیری) روز و روز گار خوب وخوشی را برای هموطنانم درهرکجای دنیا که هستند ازخداوند بزرگ مسئلت میدارم.

 

زنده باد آن کس که هست از جان هوادار وطن
هم وطن غمخوار او، هم اوست غمخوار وطن

دکتری فهمیده باید، دست در درمان زند
تا زنو بهبود یابد، حــــــــــال بیمار وطن

هر که دور از میهن خود، در دیار غربت است
از برایش سرمه چشم است، دیدار وطن

تا خس و خار خیانت را، نسازی ریشه کن
کی مصفّا می شود، بهر تو گلزار وطن

پیکر مام وطن، دانی چرا خم گشته است؟
زان که مشتی اجنبی خواهند، سربار وطن

 به که در فکر وطن، باشیم و فکر کار او
پیش از آن کز دست ها بیرون رود کار وطن

 

ومن الله التوفیق.

نوراحمد رجاء
16-7-1389 برابربا 8-10-2010
این ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید

 

 

 

Advertise your business here. Click to contact us.
  • محمد یوسف احراری
    جناب آقای رجا !
    نوشتهء زیبای شما را خواندم بسیار جالب ، پر احساس و روشنگرانه بود. خداوند به عمر شما برکت بدهد و به همه هموطنان ما توفیق بیان حقایق و دفاع از باورها و ارزش های ملی و تاریخی کشور ما را عنایت فرماید. البته باید گفت که حق گوئی و صادقانه نوشتن هم به شجاعت لازم و هم به وجدان بیدار نیاز دا رد. به امید اینکه با نوشته های روشنگرانه و نظریات سود مند خود هموطنان عزیز ما را بیشتر از پیش مستفید فرمائید. قلم تان توانا و خداوند سبحان یار و یاور تان باد
  • dr. safawi
    jenobi REJOEI aziz,
    dorod bar shomo eftekhore farhang wa hoejatam asted.
    hazor martaba dorod bar q albi poke shomo.

    bo arze hormat
    safawi
  • ناشناس

    جناب آقای رجا. بفرمایید که "به نوشتن گرفتن" به جای کلمهء شیرین و ساده "نوشتن" را از  کدام متن ادبی گرفته اید. آیا بکار بردن عبارت غلط شعری را "به خواندن گرفتن" بجای کلمهء شیرن و سادهء "خواندن" کافی نبود که شما استاد همه چیز دان عبارت من درآوردی دیگری  بر آن افزوده اید؟

    امیدوارم لطفاً روشنی بیندازید.
  • د.احدوفأمعصومی

    به دانشمند عزیز، توانا، دلسوز وواقف از علل ومعلول بربادیهای تاریخی وفرهنگی خراسانیان عرض سلام ودعای دست تان درد کند میگویم.
    حیف است اگرکسی از مااین وجیزه ونوشته گرانبها را نخوانند وازآن درس عبرت عملی نگیرند وسر از همان لحظه عاشقانه برنخیزند ودست اندرکار نشوند.«اگر درخانه کس است یک حرف بس است »وشماآ نقدر دانشمندانه انگشت بررگ وجدان ورگ بیداری از خواب گران صاحبان درد مشترک ،هر باسواد ونیمه باسوادگذا شتید که دیگر جای چون وچرائی درآن باقی نمانده وباید بردلها بنشیند ورگ غیرت هر مسئول ورسالتمند رابه شو ر بیاورد وخفتگان را از خواب گران بیدار نماید.عزیزم همراهان شما کم نیستند به اصطلاح شنارا هم بلد اند ولی هنر دریا شدن را باید بیاموزیم که انشأالله این آرزوهم به زودی برآورده میشود ولی باید دیگر خیلی زو دتر جبیره مافات کنندکه درنگ ِیکلحظه ازین بیشترگناه عظیمی خواهد بود که هست انشالله که قبض حاصله بسط م قبولی در پی داردمولانای گرامی باری گفته بود «قفلگر گه قفل سازد گه کلیدـ قبض بسط آردمشوتو ناامید»ومرا باتمام احساسم باوراست که هرفردی ازین وطن مخصوصا آزادگان کشور هرچه زودتربه مکلفیت ومسئوولیت ملی میهن ی خودپیببرند ورفع مسئوولیت کنند.
  • عزیز-عزیزی  - عزیز -عزیزی

    برادر رجای عزیز !
    سلامی به خرمی ودلکشی بهار بر شما باد .
    نوشتۀ زیبای تان را خوانده ام ، وازین که درین نو.شتۀ خویش رسالتمداران قلم واندیشه را مخاطب ساختید ، بنظرم ، کاری بود بسیار ارزشمند و در خور ستایش . وچه بهتر تا همه اربابان قلم وسنگرداران سخن ، بیش از پیش به صحنه آمده وبرای تغیر وضع نا بسامان کشور وملت خویش وحتی جهان بشری دست بکار شوند .
    بنظر من اهل فرهنگ افغانستان وقلم بدستان ر سالتمدار وخاصتا سنگر داران شرف وافتخار جهاد وازادی ، حرف های زیادی برای گفتن دارند ، که باید ارا ئه کنند . و همانطوریکه در روزگاران سیاه گذشته تاریخ کشور ،ادای مسئولیت کرده ودر صحنه حضور داشتند، امروز نیز نگذارند ، تا دزدان گردنه و عوامل استعمار ورهزنان گماشته شدۀ بین المللی ، افتخارات ملی وجهادی ایکه درطول سالیان متمادی کمائی کرده اند ، به یغما برده و بعنوان جاده صاف کن استعمار ، بر ارزشهای معنوی ، اخلاقی وتاریخی ملت بزرگوارما دهن کجی کرده ویا آنرا به حساب اجانب وبریدگان از ملت افغان معامله کنند .
    بهر حال این درخواست ، ویا صلای تان بر اهل قلم واندیشه ، امری بود ن هایت پسندیده وارزشمند . وامید وارم تا خداوند بزرگ همه مارا درراه درست ومستقیم که رضای اوست رهنمائی وهدایت فرماید .
    عزیز - عزیزی
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 72 مهمان آنلاین

ازهمیـن قـلم درخـــاوران


قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.