Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

طفــره رفتــن از قبــول حقیقـت یا گــریز از رســوایی، کــدام یــک؟ PDF پرینت ایمیل
پیامها و گزارشات - نامــه هــای رســیده
نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ   
شنبه ، 29 خرداد 1389 ، 22:06

مهندس شاه امیر فروغپاسخ گونه یی خوانـدم از نویسنـدۀ مقالـۀ (تمدن « سنـد – هلمنـد » آغـازگر تاریـخ ما) در سایت وزیـن خاوران در جواب نوشته یی از من زیر عنوان (ادعای واهی طرزی علیه حقایق تاریخی مردم کشور).
نویسندۀ مقاله (آقای صدیق رهپو) در پاراگراف آغازین، چنین اظهـار میدارند: (... اما، از آن جایی که در این گونه مـورد هـا سکـوت را بـرخی نشانه « رضا » می داننـد، بـر آن شدم تا دیدگاه هایـم را با آنانی که درپی دریافت واقعیت اند، در میان بگذارم.) لذا بنده هم برآن شدم تا جهت بررسی دیدگاه های ایشان، بحثی داشته باشیم علمی، تا حقیقت در زیر ابر های تزویر مخفی نماند.

 

نویسندۀ مقاله بجای اینکه شجاعانه اشتباهاتِ مقالـۀ قبلی خویش را بپذیرند، سعی می نمایند از همان آغاز کلام، طبق معمولِ رفتار دور ازادبِ نوکرانِ رژیم منفور و دست نشاندۀ شوروی سابق، به دور ازعزت نفس وعفت کلام، ناشیانه به یاوه گویی وفحاشی روی آورده وحقیقت را در لابلای توهین وحاشیه نویسی، مکتوم نگهدارند. (زهی خیال باطل)

 

با خواندن مقاله متوجه می شویم که آقای رهپو در این نوشته برای گریز از رسوایی، خود را از چاله به چاه می افگنند و با مطرح کردن بحث «واکنش شرطی» که بیماری مُزمِـنِ این بزرگـوار است، همچنین آزمایش « سگ، چراغ، آب دهن » که بازهم شخص شخیص ایشان خود مصداق حقیقی این مقوله اند، به رسوایی دیگری تن در می دهند.

 

برای روشن شدن این حقیقت، نخست میخواهم به معرفی مختصر(Ivan Petrovich Pavlov) ایوان پتروویچ پاولو « دانشمنـد و روان شناس سرشناس روسی » بپردازم، آنگاه از آزمایش معـروف « سگِ پاولـو» سخن به میان آورده و ارتباط نتیجۀ این آزمایش را با واکنش هـای شرطی جناب رهپـوعلیه تاریخ و تاریخنگار، به اثبات برسانم:

 

ایوان پتروویچ پاولو دانشمند و روان شناس نام آور روسی و برندۀ جایزۀ نوبل در اوایل دهۀ نود « تـولـد چهاردهم سپتامبرسال 1849 میـلادی، درگـذشت بیست وهفتم فبروری سال 1936 میلادی »، مبتکر و مجـری آزمـایشِ معروفِ « سگِ پاولـو »، می دانست که سگ هـا در واکنش به غـذا، بـزاق ترشح می کنند. این دانشمند برای اثبات « واکنش شرطی » با استفاده از روش های مختلف مانند سوت زدن، تکان دادن قاشق و چنگال، همچنین محرک های بینایی خاص مانند روشن کردن چراغ وغیره که همزمان با نشان دادن غذا صورت میگرفت و باعث ترشح بزاق سگ میگردید، ثابت کرد که این موجودات بعـد از مدت زمانی، به محض مشاهدۀ یکی از این نشانه ها، بدون آنکه غذایی درمیان باشد، واکنش نشان داده و شروع به ترشح بزاق می کنند.

 

هر چند آقای رهپـو از سر استیصال، به لاطایلات روی آورده و هر آنچه را که شایستۀ مقـام شامـخ خود شان میباشد، به دیگران نسبت داده اند، خوشبختانه ناخود آگاه خود به واکنش شرطی روی آورده و ثابت کرده اند که « آزمـایشِ سگِ پاولـو » در مـورد خود شان صدق میکند چـون این جنابِ رهپـو است که با تـوجه به حقایق مطرح شده در جلد دوم کتاب سراپا تحلیل و تعلیل « افغانستـان در مسیـر تاریـخ » که از خیانت های مجید زابلی، نورمحمد تره کی، محمد حسن خان شرق و ببرک کارمل (اربابان آقای رهپو) و ارتباط حـزبی آنان با سردار محمد داوود خان، پرده برداشتـه، خشمگین شده و این خشم باعـث تـرشح بزاق نفرتِ جناب سفیر کبیر و نمایندۀ فوق العادۀ این خود فروختگان، نسبت به این کتاب گردیـده است، حال با توجه به اینکه موضوع این کتاب « تاریـخ » می باشد، جناب ایجنتِ بیگانه، با شنیدن نام « هـر تاریخی » یا اسم « نویسندۀ ایـن تاریـخ » و حتی نام کسی که در مورد این بزرگان کـلامی بنـویسد، بـی اراده واکنش نشان داده و بزاق خشم و نفـرت ایشان متـرشح می شود. به هـر روی، ایشان مقصرنیستنـد چـون شوربختانه گرفتار واکنش شـرطی بوده ومتوجه اعمال و رفتار خود نمی باشند.

 

در قسمتی از پاراگرافِ پنجم این مقالۀ بی ارزش، از زبان جناب رهپـو که میراث خـواری خویش را از رژیم فاشیستی، ارتجاعی و خون خوار دست نشاندگان شوروی سابق که به زور سرنیزه هـای رنگین به خون هزاران هزار روشن فکر و میهن پرست مان، بر این مردم حکومت کرده اند، فراموش می نمـایند چنین میخوانیم: (در این دو نوشته آقـایـان « فـروغ و ف. کهـزاد » نشانه هـا در چـارچوب رابطـه های خونی، رنگ می گیرند. یکی برادر زاده است، و دومی پسر. دومی را می تـوان میراثـخوار بـلافصل خواند، اما، در مورد اولی نمی دانم که میـراثـخواران اصلی بـرایش « وکالت خـط » داده اند و یا نی؟ ممکن خود، این ارثیه را حقش میداند، کس چی می داند!!)

 

در این طرز ابراز نظر بازهم « واکنش شرطی» به وضوح دیده میشود و باز هم می بینیم که « فروغ » به اتهام میراث داری از عقیدۀ نوع دوستی و مبارزه علیه ارتجاع و استبداد داخلی و استعمارخارجی، به پای میز محاکمۀ جناب رهپـو این میـراث خوار واقعی اشغالگـران بیگانه و نوکران بی بدیلِ آن، کشانیـده می شود و به جرم اینکه برادر زادۀ زنده یاد غبـار « این مبارز واقعی راه آزادی و آزادگی که دشمن سر سخت و نستوه وطن فروشان و خاینین به ملت میباشد » است، محکوم به تکفیر می گردد. دریغا که این غریق دریای توهم به قدرت پوشالی گذشته، که هنـوزهـم رویای بازگشت به این قـدرت از دست رفتـه و اشغـال مجـدد کرسی سفـارت و حتی بالا تر از آنرا در سر دارد، نـمی داند که با روشنگری های میراث خواران واقعی شاد روان غبار، مرحوم کهـزاد و دیگـر پیش کسوتان راه مبارزه علیـه ظلـم، بی عـدالتی، تزویر و بی خردی، یعنی مردم آزاده و سرفراز این سرزمین، حرف هـای کذب یاوه سرایانی همچون آقـای رهپـو، راه به جـایی نخواهد برد.

 

از طرفی مبـرهـن و آشکار است که رابطۀ خونی با آنانیکه زنـدگی پُر بار خویش را در راه مبارزه علیه ظلم، فساد و خیانت، وقـف کـرده اند، نه تنها ارزشمند می باشد، بـل افتخاریست بـزرگ که هرگز قابل دست یابی برای ایجنت های بیگانه و میراث خواران سخیفِ رژیم های دست نشانده، نمیباشد. در ضمن جانب داری از اندیشـۀ والای شاد روان غبـار، نه تنهـا افتخاریست که نصیب فـروغ گـردیده، بلکـه تمام آنانیکه طریق این بزرگ مرد و همرزمان ایشان را، در پیش گرفته اند، در این افتخار شریک و میراث خواران حقیقی آنان می باشند.

 

در ادامه، آقای رهپو برخلافِ عقیدۀ شان در مقالۀ قبلی، درقسمتی از مقالۀ جدید شان چنین می نویسند: (... تاریخ نگاری یا تاریخ نویسی به مفهوم علمی اش نی تنها بررسی تاریـخ است، بل نوشتن تاریـخ به حساب می آید. در این امر تاریخ نگار بایست حادثه را از زاویه های گونه گون بررسی نماید.)

 

حال به بررسی پاراگرافی از مقالۀ قبلی جناب رهپـو در مورد تاریخ نگاری و تاریخ نویسی که در نوشتۀ پیشین حقیر مورد ارزیابی قرار گرفته بود، مجدداً می پردازیم. ایشان در این پاراگراف چنین نوشته اند: (در میان تاریخ دانان و نـگاران ما – نی تاریخ نویسان – در سده بیستم عیسایی...) آیا جملات یاد شده در بالا که در این دو مقاله بکار گرفته شده، معنی یکسان دارند؟ مگر نه اینکه در مقالۀ اولی بین تاریخ نگاری و تاریخ نویسی تفاوت قایل میباشند و با تأکیـد می گوینـد: در میان (تاریخ دانان و نگاران ما) و نی (تاریخ نویسان)، ولی این بار هر دو را مترادف و هم معنی می دانند ومی نویسند: (تاریخ نگاری یا تاریخ نویسی). دراینجا این سؤال پیش می آید که چرا به یکباره ایشان به این نتیجه رسیده انـد که واژه های « نگاشتن » و « نوشتن » هم معنی اند؟ جواب را در پاراگراف سوم نوشتۀ قبلی حقیر باید جستجو کـرد که در آن نگاشتـه ام: [ اگـر از دانش آمـوز سـال ششم ابـتدایی پـرسیـده شود که معنـی « نگاشتن » چیست؟ بلافاصله جواب خواهد داد: « نوشتـن ». ایشان شنیده اند که بزرگان میگویند (فلانی « تـاریخ ساز » است یعنی جاعـل تاریخ و نه « تاریخ نگار» یعنی نویسندۀ حقایق تاریخی)، ولی فـرق این جمله را با جملۀ ابداعی خود نمی دانند!! ]

 

با خواندن این بخش از مقالۀ جناب رهپـو، هر چند ایشان بصورت مستقیم به اشتباه خویش اعتراف نکرده اند، باز هـم متوجه میشویـم که به گفتـه هـای حقیـر در مـورد هم معنی بودنِ « نگاشتن » و « نوشتن » یا تفـاوتِ بین « تاریخ نگاری » و « اسطـوره نویسی » که خطاب به ایشان متذکر گردیده بـودم، اذعان دارند، چون این حقایق در مقالۀ جدید شان گرچه با زرنگی خطاب به من بیان شده و حرفهای خوم را به خودم بازگو می نمایند، به وضوح قابل درک است.

 

متأسفـانه نویسنده بعد از اعتـراف غیـر مستقیـم به اشتبـاه خویش در بـالا، مجدداً به بیـراهه رفته و به کژ اندیشی میپردازند. به این پاراگراف از مقـالۀ شان توجه فـرماییـد: ((در جای دیگـر، آقـای « فـروغ » نوشته من را چنین نادرست نقل قـول کرده اند: من باورم را در مـورد چنین نوشته ام: " آن گونه که می دانیم مقامات جلو پخش نوشته آقای « غبـار » از چاپخانه به بعـد را گـرفتند (یکی از اصل هـای پذیرفته شده در کاربرد نقل قول این است که باید این امر بایـد با امانتداری کامل صورت بگیرد. در این جا آقای « فـروغ » پس از گـرفتند نقطـه را نگـذارده است. و هـم چنان واژگـان " از آن پس " را از قلـم انداخته است.) به جز نسخه هـای معـدود، دیگـر این اثـر تا کودتای ثـور (در این جا سال 1357 را فـراموش کرده است) به چشم... ")).

 

جهت رد این ادعـا، ضمن اینکه در ذیـل یک بار دیگـر جملـۀ نـوشتـه شده در مقـالۀ قبـلی آقـای رهپـو را مجدداً باز نـویسی می نمایـم، متذکر میشوم که در این پاراگراف بعد از کلمۀ « گرفتند » اصـلاً نقطه یی وجود ندارد که من آنرا حذف کرده باشم (هـر چند بزرگان گویند " عاقـلان پی نقطه نـروند ")، در ایـن پاراگراف از واژگان « از آن پس » خبری نیست که من آنرا بایستی می نوشتم و نه نوشته ام، درکجـای این پاراگراف از « سال 1357 » سخن به میان آمده که « فروغ » آنرا حـذف کرده است؟ به اصل این پاراگراف به قلم جناب رهپو توجه فرمایید: (آن گونه که میدانیم مقامات جلو پخش نوشته آقـای« غبار » از چاپخانه به بعد، را گرفتند و به جز نسخه های معدود، دیگر این اثر تا کودتای ثور به چشم...).

 

بازهم اصل موضوع: جناب رهپو هر چند پاراگرافی را که من به نقل ازصفحۀ 278 جلد دوم افغانستان در مسیرتاریخ نوشته ام، بازنویسی کرده اند، با آن هم اصرار دارند که تفاوتی میان نوشتۀ ایشان و متن اصلی وجود ندارد و میگویند: (نخست – از اینکه شما چه تفاوت ماهیتی میان نوشته من و این کتاب – جز آن بخش جلوگیری از توزیع – را می بینید!؟ دوم – من در مورد بخش « خـواست تا از تـوزیـع آن جلوگیری کند. » شک دارم. این هم، از همان شگرد هایی است که در جلد دوم به فراوانی راه باز نموده اند و به شدت پرستش انگیز می باشند.) آنگاه برای اثبات این ادعا از شگـرد های خـویش در روزنـامـۀ « انیس » در ارتباط با آزادی کتاب افغانستان در مسیر تاریخ، پـرده برداشتـه و چنین می نویسند: (... خوب به یادم هست که عنـوان خبـر رهـایی این اثـر را خودم با قلم خویش که بعد با حروف برجسته چاپ شد، چنین نوشتم: « غبار از زندان رهایی یافت ».)

 

می بینیم که نویسنده در نخستن قدم مثلاً تفـاوتی میان نوشتۀ خویش و متن کتاب نمی بینند، سپس اعتراف میکنند که جملۀ « خواست تا از تـوزیـع آن جلوگیری کنـد » را عمـداً از قلـم انداخته انـد، چون این جمله را با « صغـرا و کبری » کردن و « نتیجه گیری » از شگرد های خویش در روزنامۀ « انیس »، شک برانگیز میشمارند، درحالیکه خوب میدانند که شگرد های رژیم دست نشاندۀ شوروی و نوشتۀ ایشان هیچ ربطی به شـاد روان غبار یا کتـاب « افغـانستـان در مسیـر تاریخ » ندارد و این کار آنان در آن برهـه از زمان فقط جهت سؤ استفاده از نام وجایگاه ارزشمندِ زنده یاد غبار در میان مردم بود، آن هم برای کسب وجهه جهت این رژیم دست نشانده نه چیـز دیگر، که این تیر آنان باز هم مثل همیشه به سنگِ رسوایی بر خورد کرد.

 

در سرتا سر این مقالۀ بی محتـوا، گاهی اعتـراف به چشم میخورد و گاهی انکار، ولی دروغ پردازی و تهمت چاشنی اصلی این مقاله است. به این جمله توجه فرمایید: (او « فـروغ » در بخش دیگـری چنین قلم فرسایی میکند: " نویسنده... « ناسُچه و پرخاش به شدت کبیر » میخواند. ") در ادامه از قول آقای رهپو چنین میخوانیم: (درست است که من باورم را در مورد این اثر « پرخاش به شدت کبیر » خوانده ام... اما، آقای « فروغ » واژه « ناسُچه » را از جای دیگر نوشته ام بریده و به این جا چسپانیده است. من این واژه را در جریان تعریف نقد نوشته ام. به این معنا که نقد: سره نمودن سچه از ناسچه است.)

 

با تـوجـه به مـوارد ذکر شده در بالا، به این نتیجه می رسیم که آقای رهپو به « پرخاش به شدت کبیر » خواندنِ کتاب افغانستان در مسیر تاریخ اعتراف می کنند، اما « نا سچه » خواندنِ آنرا انکار می نمایند. در اینجا حـرف بر سر اعتـراف و یا انکار ایشان از مطلبی نیست، بلکه بحث در مـورد اتهـام بی موجب ایشان به دیگران میباشد. به قسمتی از نوشتۀ جناب رهپو در مقالۀ اول شان درنگ میکنیم که نوشته اند: (به باورم اگر این اثر در همان موقع مصادره نمی شد، و با دید نقادانه – منظور سره نمودن سُچه از نا سُچه – بررسی می شد، به چنین جایگاهی دست نمی یافـت.)

 

جناب رهپو! اگر شما کتاب افغانستان درمسیرتاریخ را « ناسُچه » نخوانده اید، پس معنی جملـۀ بالا چه میباشد؟ و اما اصل مطلب: بلی شما حق دارید که عقیدۀ تانرا در هر موردی ابراز کنید و حق داریـد که کتاب ارزشمند و علمی افغانستان درمسیرتاریخ را « ناسُچه و پرخاش به شدت کبیر » بدانید، چـون اگر غیر این می بود و شما و امثال شما مانند آقایان اعظم سیستانی، اسحــق نگارگـر و... و... انگشت تأیید روی این کتاب میگذاشتید، جای تعجب میبود و انسان را در مورد محتوای مـردمی این کتاب دچار شبهه می کرد. در ضمن این حـق برای من و امثال من هـم محفـوظ است که از خیانت هـای سردمداران رژیم های فاسد و خوش رقصی ها و کـرنش هـای آنان در مقابل متجاوزین بیگانه، پـرده برداریـم و صادقـانـه بنـویسیـم: به افـرادی که همچون خفاشان خـون آشام در دنیای هـرزه و فاسد خویش زندگی دارند، هنگام خطر در لانۀ موش ها به سر می برند، پس از رفع خطر از مخفیگاه های بد نام خویش سر بدر میکنند، آنگاه بی شرمانه به تحـریف آثار قهرمان واقعی و مبارزین جـان برکف، میپردازند، چه نامی باید نهاد؟ همچنین بایستی منتظر چاپ و نشر جلد سوم کتاب افغانستـان در مسیـر تاریخ باشیم تا با خواندن این کتاب مانند دو جلد قبلی آن، تاریخ حقیقی کشور خویش را بدانیم و صادقین و خاینین واقعـی را شناسایی کنیم.

 

درهمین پاراگراف، بازهم می بینیم که جناب رهپو دست به انکار زده و چنین می نویسند: (نکته جالب دیگر این که من در کدام نوشته ام کودتای ثور را انقلاب ثور خوانده ام...) در جواب باید گفت: آیا کدام عقل سلیمی باور میکند که یکی از مهـره هـای اصلی رژیـم دست نشاندۀ شوروی سابق که سال ها بعنوان ایجنت سیاسی یعنی سفیر کبیر و نمایندۀ فوق العادۀ این رژیم در سوفیۀ بلغارستان، مدیر شعبۀ دوم سیاسی وزارت خارجۀ این رژیـم، رئیس هفتـه نامۀ کمیتۀ مرکزی و معاون شعبۀ روابط بین المللی حـزب « تره کی – امین – کارمل » و رئیس شعبۀ روابط بین المللی حزب داکتر نجیب الله، به آستان بوسی و خدمت مشغول باشد، درهنگام تصدی این شغل هـا، می تواند کودتای خاینانۀ این دست نشاندگان اجانـب را، به همان نام واقعی اش یعنی « کودتای ثور » یاد کند و آنرا « انقلاب ثور » نگوید!؟ مضحک نیست؟

 

در پاراگراف دیگری از این مقاله، در ارتباط با « تمـدن سند – هلمند »، این دانشمندِ « تمـدن شناس »، به گفته های شاد روان غبـار ایراد گرفته و می نویسند: (... آن چی ذکر شده است در مـورد « کانون های تمدن قدیم » میباشد. آن گونه که می دانیم جامعه انسانی دارای تمـدن های گونه گونه است. در این سیاهه – تنها هفت کانون ذکر شده است – از تمدن های زیادی نام برده نشده است. در آن، جای « تمدن سند – هلمند » خالی خالی است.)

 

با مطالعۀ این پاراگراف، مبتدی ترین خوانندۀ تاریخ هـم متوجه میشود که نویسنده، تحت تأثیر « واکنش شرطی» به چرند نویسی روی آورده و فرق میان «منطقه یی ازیک سرزمین» را با «کشور» فراموش میکنند. زنده یاد غبار، در این بحث از « تمدن سرزمین های مختلف » صحبت می نمایند و نه « شهـر هـا » و جناب رهپو به کانون معرفی شدۀ پنجم که « فلات آریان » میباشد، توجه و التفاتی نکرده و می نویسند: (در آن، جای تمدن « سند – هلمند » خالی خالی است.) و نمی دانند که « سند و هلمند » هم قسمتی از خاک های همین سرزمین را تشکیل میدهد.

 

در موردِ اینکه به عقیدۀ آقای رهپو، (تنها هفت کانون تمدن) بواسطۀ زنده یاد غبار معرفی گردیده است، باز هم ایشان با شتاب زدِگی که عـادت همیشگی شان می باشد، واژۀ « مثـلاً » را در نوشتۀ شاد روان غبار نمی بینند و نمی دانند که از این « هفت کانونِ تمـدن » به عنوان « مثالی » برای معـرفی « کانون های تمـدنِ جهانی » یاد گـردیده است. به این جمله از نوشتۀ زنده یاد غبـار که زینت بخش صفحۀ سی و دوم جلد اول افغانستان درمسیرتاریخ می باشد، توجه فرمایید: [... این است که کانون های تمدن قدیم – که نمایندۀ سیر تکاملی مجامع بشریست – از همدیگر متمایز اند مثلاً در آسیا بین النهرین و سرزمین کلده قدیمترین کانون تمدن... ] و در انتهای همین بحث مختصر، موضوع پیدایش تمدن های جدید تر را چنین بیان می کنند: [ این تمدن ها که با زحمت و کار کتله های بزرگ بشری بمیان آمد، همینکه در طی زمان مانع سیر ترقی جوامع میشد، با دستان مردم ویران و تمدن جدیدی ایجاد میگردید. ]

 

جناب رهپو، در ادامۀ همین پاراگراف، از قول من، چنین گوهرافشانی می نمـاینـد: (اما « غبار » در صفحه 34 بر نقش، " « داکتر لوئی دوپری » - در این جا آقای « فروغ » بار دیگرامانت داری را در نقل قول زیرپا گذارده است و واژه امریکایی را ازقلم انداخته است – را در«آق کپرک» درشهر«مزار» تاکید نموده است. " به راستی ده کجا و درخت ها کجا!! میان « بلخ » و « کندهار » از زمین تا آسمان راه است.)

 

این « نـژاد پرستِ مصلحتی » برای اینکه با هـر قیمتی که شده حتی با توصل به تهمت وجعلِ گفته هـای دیگران، میخواهد حرف های کذبش را به کرسی بنشاند، نوشتۀ بنده را تحریف نموده از فاصلۀ « بلخ » و« قندهار» که به گفتۀ شان « از زمین تا آسمان » است، ناشیانه صحبت به میان می آورد. در حالیکه حقیقت چیـز دیگـریست و مـن در این پاراگـراف از قـول زنده یاد غبـار، چنین نوشته ام: [ داکتـر لـویی دوپری در نتیجۀ حفریات سال 1965 خود در « آق کپرک » (جنوب شهـر مـزار و در کنار دریای بلخ) آثاری از قبیل آئینۀ برنجی، انگشتر و دست بند... و غیره شواهدی بدست آورد که متعلق به دورۀ جدید حجر – از دو تا نه هزار سال قبل از میلاد – است... ]

 

برای روشن شدن حقیقت و دلیل کژ روی جناب رهپو، بایستی به این نکته توجه نمود که برخلاف عقیدۀ ایشان که (تمدن « سند – هلمند ») را آغازگر تاریخ این سرزمین معرفی کرده اند، از پاراگـراف فوق و ادامۀ همیـن پاراگـراف استنبـاط میشود که با توجه به بررسی هـای داکتر لـویی دوپـری، تاریـخ مـا از شمال کشور با حد اقل یازده هزار سال قدمت، آغاز می شود، نه از جنوب با پنج هزار سال قدمت. لذا آقای رهپو باید برای سرپوش گذاشتن روی اشتباهات خویش، مجبور شوند به تحریف حرفهـای من روی آورند.

 

در مورد کتاب تاریخی « اوستا » جنابِ آقای رهپو نوشته اند: (من نمی دانم که آقای « فروغ » فرق و تفاوت میان تاریخ و اسطوره را می دانید یا نی؟) در این مورد گرچه در نوشتۀ قبلی ام، در مورد فرق بین تاریخ و اسطوره، ذهن ایشان را کاملاً روشن نمـوده و گفته ام: [ شاد روان غبـار در صفحۀ نهـم از جلد اول افغانستان درمسیرتاریخ « در بخش نامهای تاریخی کشور » و نه به گفتۀ آقای رهپو « در بخش نامها » که « نامهای تاریخی » غیر از « نامهای اسطوره یی و افسانه ها » میباشد،... ] ولی فکـر می کنم که ایشان به این سادگی ها، متوجه اینگونه مفاهیم نمی گردند. لذا بایستی به ایشان حالی کرد که آقا! « اوستا » کتابیست « تاریخی » و نه به فرمودۀ شما « اسطوره و افسانه »، هر چند در قسمت هایی از آن به اسطوره ها هم اشاره گردیده. دراین اثر علاوه براینکه از شهرهای شانزده گانۀ « سرزمین آریا » سخن به میان آمده، موارد دیگـر تاریخی نیز ثبت است، بطـور مثال استفاده از ادوات فلـزی. و این هـا چیـزی نیست که یک شبه مانند قارچ از زمین سر بدرکند، بل سابقۀ تاریخی یک سرزمین را می نمایانـد و مأخذی است برای شناسایی گذشتۀ تاریخی این مرز و بوم.

 

جناب رهپو در جای دیگری از این مقاله، باز هم برای رد گم کـردن حقیقت، تهمت وافترا را « نقص و عیـب فنی یا تکنیکـی » قلمـداد کـرده می نـویسنـد: (نوشته ام در جـریان انتقال به میدان هـای اندیشه یی « جال جهانی آگاهی » یا «انترنت » دچار نقص فنی شده است.)

 

در جواب باید گفت: آیا نسبت دادن سه پاراگراف پیهمی را که پر از اغـلاط املایی و اطلاعاتی میباشد، آنهم به صورت عمدی به شخص دیگـری غیر از نویسنـده اش، می شود نقص فنی خواند؟ بـرادر کجای کارید؟ آیا اگر این حقیقت به واسطۀ من برملا نمی شد، باز هم می نوشتید که این پاراگراف هـا، نوشتۀ شخص دیگری غیر از زنده یاد غبار می باشد؟ اگر جواب مثبت است پس چرا در این چهار ماهی که از نشر این مقاله می گذرد یعنی از نوزدهـم بهمن ماه سال 1388 تا کنـون به رفع این افتـرا یا به گفتـۀ شمـا نقص تکنیکی، نپرداخته بودید؟ و اما از همه مهم تر: بزرگان میدانند که فایلی که بصورت PDF تهیه شود، هنگام انتقال به انترنت دچار نقص فنی نمی گردد و مقالـۀ مـورد نظـر هـم بصورت فایل « پی دی اف » تهیه و به سایت « گفتمان » ارسال گردیده است. پس مشخص است که این کار از روی عمد بوده و دلیل آن به جز کینه، عداوت و نفرت نسبت به مؤرخین مردمی چه چیزی میتواند باشد؟

 

برای اثبات این حقیقت که هدف از نوشتن مقالۀ جناب رهپـو زیـر عنـوان (تمدن « سند – هلمند » آغـاز گر تاریخ ما)، به جـز تخلیۀ عقـده هـای درونی شخصیت سرکوب شدۀ شان، آن هـم بصورت « واکنش شرطی » در مقابل تاریـخ و تاریخ نگار، چیز دیگـری نمی باشد، به این بسنده می کنم که آیا چه ارتباط علمی بین موضوع (تمدنِ سند – هلمند) و مثلاً اغلاط املایی – انشایی، یا صفحه آرایی، کتاب نامه، نمایه و... و...، به عقیدۀ ایشان وجود دارد؟ در اینجا ضرب المثل بکار گرفته شده توسط آقای رهپو، یعنی (ده کجا و درخت ها کجا) مصداقِ واقعی اش را پیدا میکند. هر چند به ادعا های واهی ایشان در این موارد هم در نوشتۀ قبلی ام بصورت کامل روشنی انداخته ام.

 

جناب رهپو در سراسر این مقاله، برای رد گم کردن حقایقِ مطرح شده در نوشتۀ حقیر و طفـره رفتن از قبول آن، به حاشیه نویسی، آنهـم از نـوع غلط آن روی می آورند. به عنوان مثال اشتباه املایی خود را که واژگان « شتاب زدِگی » را « شتاب زده گی » نوشتـه انـد، درست پنداشتـه وچنین اظهـار فضل می نمایند: (این « ه » نیز در چنگال بیماری نسیان گـرفتار شده است) البته به عقیـدۀ ایشان توسط فـروغ، غافـل از این که ابتدایی تـرین درس دستـور زبان پارسی را هنـوز فـرا نگـرفته اند و نمی دانند که کلماتی همچون « زده » در ترکیب با پسوندی مانند « گی » که با حرف « گ » آغـاز می گـردد، « ه » غیـر ملفوظ خود را از دست داده و حـرف « دال » واژۀ « زده » با « فتحـه » یا « کسره » خوانده میشود و این کلمۀ مرکب بصورت « زدِگی » نوشته خواهد شد، چنانچه کلمات « برده، بنده، زنده،... » را با پسوند « گی » بصورت « بردِگی، بندِگی، زندِگی،... » می نویسند، نه « برده گی، بنده گی، زنده گی ». پس واژگان « شتاب زدِگی » صحیح می باشد، نه « شتاب زده گی ».

 

در انتهای این پراکنده نویسی های ضد ونقیض، جناب رهپو ضمن تأییدِ گفته های بنده در مورد همکاری های صادقانۀ شان با رژیم غیر مردمی و دست نشاندۀ شوروی سابق، چنین اظهارنظر می فرمایند: (او " فروغ " در کنار گذر از دوران یک دهه درس و آموزگاری ام، ده سال تمـام، بلی یک دهـه تمـام، از سـال 1970 تا سال 1980، از کارم در مطبوعـات، طفـره رفته است. درست دو دهه را.)

 

در این مـورد بایستی از ایشان پرسید: آیا دو دهـه مثلاً خدمت (که شما در آن سال هـا باز هـم خدمتی به مردم نکرده اید و فقط در راه منافع اربابان خویش کـوشیـده ایـد) می تـواند مجوزی برای همکاری های رده بالای شما (همچون سفارت کبرا، ریاست شعبۀ روابط بین المللی حـزب وطـنِ داکتـر نجیب « رئیس خاد »، مـدیریت بخش سیاسی وزارت خارجه و دیگر مشاغـلِ از این قبیل) با جنایت کارانِ رژیـم دست نشانده یی که صدهاهزار انسان بیگناه را به خاک و خون کشیده، یا با اشغالگران جنایتکار بیگانه باشد؟

 

در پایان کلام، از آنجایی که جناب رهپو در آغاز مقالۀ شان از نوشتۀ من بعنـوانِ دشنام نامه یاد کـرده و فـرموده اند: (... از آن جایی که نوشته دور از عفت کلام بود و به دشنام نامه یی می ماند،...) متذکر میگردم که عـوام النـاس ضرب المثلی دارنـد که در دفاع از خـود در مقابـل کسانی که با دروغ پردازی، افتـرا و خیانت، ناجوانمـردانه اینان را مورد اهانت قرار داده، ولی باز هـم وقیحانه این اعمال را نه تنها انکار می کنند، بلکه آن را به خـود او نسبت می دهنـد، به کار می بندند. این ضرب المثل چنین است: (هم غری، هم نری)، و حالا جناب رهپو، این غلام حلقـه بگـوش و ایجنـت دایمی متجـاوزان خـارجی و نوکران داخلی آنان است که ضمن دروغ پردازی، تهمت و افتـرا به مبـارزیـن میهـن پـرست و جانـب داری از اربابان خویش، وقیحانه و بـدور از عفت کلام، کلماتی مانند (سگ، بـزاق دهـن و غیره) را در مقابل دیگران بکار می گیرند ولی با پُر رویی تمام آنرا انکار می کنند. این گونه اعمال به جـز تخلیۀ عقـده های درونی شان، چه چیزی می تواند باشد؟

 

به هر روی، این نوشته و نوشتۀ قبلی حقیر به هیچ صورت نه دشنام نامه می باشد و نه به دور از عـفت کـلام، بل جواب گفته هـای ایشان بوده و آئینه یی است تمـام نما، در مقـابـل اعمـال ایشان تا خـود چهـرۀ واقـعی خویش را در آن نظـاره کنند، و کوهـی است در برابر صدای نا هنجار شان، تا پژواکِ بد آهنگِ این صدا را با گوش دل بشنوند.

 

جهت حسن ختام این بحث، بیتی را تقدیم این بزرگوار نموده و به این مقال پایان می بخشم.

 

 آئینـه چـون نقش تـو بنمـود راست

 خود شکن، آئینه شکستن خطاست

 

 با عرض ادب

 مهندس شاه امیر فروغ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Advertise your business here. Click to contact us.
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ، 30 خرداد 1389 ، 00:44
 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 73 مهمان آنلاین

ازهمیـن قـلم درخـــاوران


قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.