Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

گــرامیــداشت ازشخصـــیتی کــه نالـــه مــی نوشت...! PDF پرینت ایمیل
کی کیست - شخصیت هــــای مـــلی، ادبـــی و تــاریخـــی
نوشته شده توسط لطیف کریمی استالفی   
چهارشنبه ، 17 آذر 1389 ، 15:51

 گــرامیــداشت ازشخصـــیتی کــه نالـــه مــی نوشت...!
«دانی تو عمق دریا؟ من آنچنان عمیقم
یاد خــدا ندانم، در خود چنـان غریقـم...
بالله که خود ندانم، آن به که تو نپرسی
از دین مـــذهب مــن، از راه واز طریقم»
لطیف کریمی استالفیل. کریمی استالفی

سه سال قبل، در یازدهم دسامبر سال 2007 م، جامعۀ فرهنگی کشور مان، محمد عاقل بیرنگ کوهدامنی، شاعری ارجمند، وارسته و هردم شهید را که در روز های واپسین عمر خویش، دفتر شعری را بنام (من ناله می نویسم) به یادگار گذاشت، از دست داد.

 گرچه دست بیداد گر طبیعت، از شاخسار پُر بار ادبیات پارسی خراسان زمین، بار بار شاخه های زیبایی را شکسته بود، که تا کنون جای خالی آنها پُر نشده است، اما این بار نه یک شاخه ای را، بلکه قامت تکدرخت غربت گزین، تنومند و سر کشی را بخاک انداخت که هنوز هم جوان و سرشار از شور و شوق سرودن و سر بفلک کشیدن را داشت.

بیرنگ در سال 1330 هجری شمسی در شکردرۀ کوهدامن چشم به جهان گشود و درغربت سرای لندن، از دنیای بیمروت و ما حول بی سخاوتیکه دلتنگش ساخته بود، چنانچه خود میگفت:

دلم گرفته زدنیا وهرچه هست در او ــ درخت وخانه به خاک و به خون نشست دراو دنیای فانی را پدرود گفت.

 بیرنگ از همان نخستین اثرش، « سلام بر شقایق » حضور خود را درفرهنگستان شعر و ادب اعلام کرد و تا آخرین دفتر شعر« من ناله می نویسم » از درد و رنج مردمش سرود، به هیچ آستانی سرخم نکرد، هیچ شعری مداح گونه نسرود، شاعر دربار و طالب شهرت نشد، خود ستایی را نپذیرفت. راستگویی تا جایی در وی نهادینه شد که، با صداقت بینظیر در دفتر من ناله می نویسم، نوشت: این دفتر را به همسر عزیز خود، فرح جان که شعر و شاعر را بد می بیند... تقدیم می کنم.

 اشعار بیرنگ آمیخته با غمی عمیق است، هرگاه ژرفتر بنگریم بلا فاصله بدرد های خصوصی و اسرار افسرده گی او، که مرگ را در قبال داشت وهنوز هم در سینه ها پنهان است آشنا می شویم.

 چنانکه خود گوید:

 « درهر قدم به شانه کشم بار مرگ خود

 با این صلیب سرخ، مسیحای ثـانی ام

 مرگ و دیار دوزخ و آن گـرز آتشیـن

 صد بار بهتر است، ازین زندگانی ام »

و یا:

 حاجت به دوزخ دگری نیست داده یی

 این جـا، درین جهـنم دنیا، سـزای ما

 

در جای دیگری گوید:

 درد پـرنـده را چـه کـسی شـرح می کنــد

 نی برگ و نی درخت و نه گرمای لانه ای.

 

 شاد روان بیرنگ مردی شریف و از طبقۀ محروم بود، زنده گی ساده و بدون مظاهر مادی را می پسندید، به مادیات دنیا علاقه نداشت، با مشکلات اقتصادی همیشه در گیر بود و هیچگاهی بخاطر بدست آوردن زرق و برق دنیا تلاش نکرد، او را زنده گی فقیرانه و مشقت بار، از شکردره به بلخش کشاند وبدوکان بقالی پدر نشست و از همان دوکان بقالی تا استاد ی دانشگاه رسید.

 مصائب پیهم و استخوانسوز کشور، به تاجیکستان و بعداً به لندنش آورد، کشمکشهای روحی و روانی، در کنج انزاوی غربت دلتنگ لندن، به « میخانه پناه از همه آفات » بُرد.

 تا جائیکه میگفت:

« صبحم اگر شراب ندادی شبانه ده

 ما را نجات از غم تلخ زمانه ده ».

 برای شناخت شخصیت شادروان « بیرنگ » که تا چه حدی، حتا در میان مرگ و زنده گی، با همه کسالت وبیماری هایی که داشت به مقام والای انسانیت، مردم ووطنش عشق می ورزید و دست از سرودن ناله ها و آلام مردمش نکشید. میتوان این پیام ها ی انسانی را ازلابلای اشعار لا یزالی اش جستجو کنیم.

وی می سراید:

 « در شهر کائنات غریبانه زیستم

 ای آفریدگار! بگویم: که کیستم...

 از باد، ناله سر زدو از سنگها شرار

 از بس بیاد مردم و میهن گریستم ».

ویا:

 شب تاریک و سنگستان و منزل دور و من خسته

 به رویم روزن امید فردا، تا خدا، بسته

 من آواز رهایی را، نمی دانم چسان خوانم؟

 قفس از آهن و خنجر، لبم خونین، پرم بسته

 اذانی را که میخواهم کنم از بر، نمی خیزد

 ازین مسجد، ازین گنبد، از آن بالای گلدسته...

نه همگامی درین وادی، نه همراهی درین جنگل

 سر راهم بهر سنگر، هزاران دیو بنشسته

چه هنگامی بتابد آن طلوع سرخ آزادی

 دراین خانه، درین وادی، درین بازارو این رسته.

 

 اشعار کوهدامنی دلچسپ، زیبا، ساده، روان، پُر احساس، عاطفی، دردناک و عاری از پیچید ه گیست، برای هر خواننده سهل و سالها در ذهن انسان باقی میماند. هر شعری که از وی خوانده ام، چنان بر من تأثیری وارد کرده که سخت گریسته ام. سروده ها ی بیرنگ، یاقوت گونه دربین بسیاری از اشعار شعرای معاصر ما می درخشد.

 وجود کوهدامنی مثل « لورکا » شاعر مردمی اسپانیوی برای عده ای از تاریک اندیشان، حق نا شناسان، فرهنگ ستیزان و آنانیکه بر درخشش آن حسادت می ورزیدند، تحمل نا پذیر بود.

در وصف اهل دانش، هرگز سخن نگفتند ــ آن را که بی هنر بود، چندین صفات کردند.

 محمد عاقل بیرنگ کوهدامنی شاعری بود بی آزار، فروتن و فارغ از هرگونه رنگ تعلق، کلامش لبریز از فصاحت و بلاغت، از اشعارش درد و اندوه جانکاه می تراود، قفس غربت چنان دلتنگش ساخته بود که بیاد وطنش میگفت:

 دلم گرفته زغربت دعا کنید که من – بهار گاه دگر در دیار خود باشم

اما تقدیر چنین نکرد، که در دیار خودش و در جمعی از یارانش، شعر « دیریست گالیا... » از سرودۀ هوشنگ ابتهاج را که بسیار دوست داشت و شیرینش دکلمه میکرد، به دوستانش میخواند.

 دلبستگی این شاعر ارجمند و درد مند، بوطن ومردمش را میتوان از اشعارش شناخت، در یکی از غزلهایش میخوانیم:

ای باد صبحگاهی چیزی تو از وطن گو

از باغ و از درختش، از دشت و از دمن گو

از حال زندگانش، خود اندکی بدانم

از مرده ای که مانده، در خانه بی کفن گو

اینجا دلم گرفته، باشد همیشه ابری

از خاستگاه خورشید، از سر زمین من گو

 

 بیرنگ در پنجاه و هفتمین بهار زنده گی، قدم می گذاشت، اگر دست بیداد گر مرگ امانش میداد، شاید آنچه را که تا هنوز نگفته بود می سرود و بیشتر می آفرید.

 در آخرین بار ملاقات، حس نمودم که درد ورنج این شاعر و نویسندۀ چیره دست معاصر، به ابعاد جهان وسعت داشته و بس عمیق است، با وجودیکه سیمایش رنگ خزانی بخود گرفته بود، اما یک عالم امید های بهاری داشت.

 سر انجام رنج بیحد و حصرحرم و محیط ابری لندن، برای بیرنگ، تنگ و خفقان آور شده بود، دیگر بهانه ای برای زیستن نداشت، گرچه آخرین حرف و آخرین شعرش را نگفته رفت !!.

 چنانچه خود سروده:

 کیست در روی زمین این همه تنها که منم

 تا خــدا فاصله ی نیست، از اینجا که منم

 ســر سودا زده امـروز مـرا خـواهـد کشت

 ایـن همــه در غــم نـا آمــده فــردا که منـم.

 بیرنگ را هرگز نمیتوانیم بگوییم بخاک آرمیده، او به جاودانگی پیوسته، شعرش، خودش و یادش تا جهان هست جاودانه و زنده خواهد بود.

 کانون فرهنگ افغان در اتریش، به مناسبت سومین سالمرگ « کوهدامنی » و بخاطر تجلیل و تکریم ازین شاعر گرانمایه وطن، محفلی را عنقریب در شهر ویانا برگزار، تاریخ و محل محفل را به علاقمندان بعداً اعلان خواهد کرد. روحش شاد و جایش جنات النعیم باد. بااحترام

 

.

Advertise your business here. Click to contact us.
  • قمرالبنات
    سلام به روح شایسته و گرامی کوهدامنی !

    همانطوریکه نویسندۀ گرامی مان آقای استالفی فرموده اند ، هر بار یکه کتاب من ناله می نویسم را میخوانم
    باور کنید که حتماً می گریم .
    هر چند در جامعه ما مرد سالاری است و زنان از دست مردان به خود سوزی و یا فرار از منزل دست می زنند اما عکس آن در زندگی جناب بیرنگ اتفاق افتاده .
    خدایش بیامرزد و آنانیکه بر وی جفا کردند در غضب خود گرفتار کند . بااحترام
  • فریدون فریاد
    جناب استالفی عزیز سلام!

    در سفری که پارسال به لندن داشتم از زبان یکی از دوستان بیرنگ شنیدم که او خود کشی کرد و به زندگی اش خاتمه داد. اگر چه شما اشاره فرموده اید ولی میخواهم بدانم آیا راستی خود کشی کرد و همچنان به نظر شما پناه او به میخانه روی کدام فرهنگ مردمی اش حساب میشود.
    موفق باشید
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 25.05

KANKAASH 25.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 61 مهمان آنلاین

قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.