نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| معـــرفی شـــعرا و نویســندگان مبـــارز و رســـالتمند کشـــور (3) |
|
|
|
| کی کیست - شخصیت هــــای مـــلی، ادبـــی و تــاریخـــی |
| نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ |
| چهارشنبه ، 17 آذر 1389 ، 15:03 |
|
ســـرِ پُر شــور و جنون تحفۀ داری کردم حقیر را عقیده بر این است که شعرا، نویسندگان و بصورت کل اهـلِ هنر و ادب را می شود به سه دستۀ زیر تفکیک و طبقه بندی نمود: دستۀ اول مـدیحه سرایانِ تشنۀ جاه و مقام، دستۀ دوم تخیل گرایانِ غـرق در رویـا و اوهـام، دستۀ سوم آنانی که رسالتِ خـویش را می دانند وهنـر را وسیله یی می شمـارند برای تعالی و رسیدن به اهـدافِ والای انسانی. اگر به تاریخ ادبیات کشور نگاهی بیندازیم، میتوان هرسه دسته را سراغ گـرفت، بطـور مثال در صفحۀ 73 کتاب تاریخ ادبیات افغانستان (دورۀ محمد زایی ها) نوشتۀ شاد روان غبار، از شاعـری متمـلق بنام (جبار) که در عهد زمامداری امیرعبدالرحمن خان می زیست، سخن به میان آمده است. این شاعر در بیتی از مخمس هفتاد بندی اش در لزوم اطاعت از امیر عبدالرحمنِ سفاک، متملقامه سروده است: امر خدا و امر رسولش مقرر است یا در صفحۀ 74 این کتاب، شاعـر متملق دیگـری بنام (میرعلی خطیب) در مدح این پادشاهِ غدار چنین می سراید: شها ز لطف خداوند شاد و خندان باش در صفحۀ 89 تاریخ ادبیات دورۀ محمد زایی ها به قصیده یی بر میخوریم از شاعـری مدیحه گو و نوکـر مَنِش به نام (محمد یعقوب فراهی) که در سال 1284 قمری در شهرفراه به دنیا آمده، شاعر در ابیاتی از این شعر که در مـدح تأسیس دولت نادرشاهِ جنایت کار و سقوط حکـومـت امیر حبیب الله خان کلکانی سروده شده، چنین می گوید: شکـر الله ملک را الطـاف سبحـانی گـرفت از یَمَن یعنی جنوب انفاس رحمانـی گرفت آمد از فضل خدا در نهر شاهی آب ریخت بـاز احمـد شـاه ثـانی تخـتِ درانـی گـرفت شکـر الله کـز عنـایـاتِ خـداونـدِ جـهـان شـه نـادر خان غـازی ملک افغـانی گرفت رسم قـا آنی سپـرد و طـرز خـاقانی گرفت
در مقابلِ مـدیحه سرایانی از این قـماش، هستند شاعرانی رسالتمنـد و متعهـد همچون (شهید سالِـک) که مردانه چنین می سراید:
ای دل بشنو یک آن، بندم به تو این پیمان تا جان بُوَدَم برتن، مـدحت نه کنم شاهـان
در ارتباط با آثار دستۀ دوم که غـرق در رویا های خویش اند و در کمنـدِ زلفِ یار گـرفتار، نه خیـر شان بـه مـردم مـی رسد و نـه شر شان، در صفحـۀ 22 کتـابِ تاریخ ادبیـات کشور (دورۀ محمـد زایی هـا) شاعـری معـرفی گـردیده که اهـل کابل است بنام احمد خان متخلص به (میـرزا)، این شاعـر که درسال 1275 قمری بدرود حیات گفت، در بیتی از یکی از غزل هایش چنین می سراید:
درونِ پــردۀ دل، بـا خـیـالِ نـازنـیـنِ خـود عجب خوش خلوتی دارم به خُلق و خوی نیکویی
در صفحۀ 85 این کتاب شعری از (میر محمد علی آزاد کابـلی) متولد سال 1298 قمری را که یکی از شعرای دورۀ امیر حبیب الله خان میباشد، از نظر می گذرانیم، او در ابیاتی از این شعر چنین میسراید:
مـا و بلـبـل در گلستان ناله سر خواهیم کرد از تو و گل قصه ها با یکدگر خواهیـم کرد از خَم زلفت مطـول قصه هـا خواهیـم گفت وز دهانت یک حدیثِ مختصر خواهیم کرد
با توجه به آنچه گفته آمد تکلیف گروه نخست معلوم است چون این دسته منافع شخصی خویش را بر منافع مردم ترجیح می دهند و می دانند که این منافع فقط از راهِ غلامی، تملق و سرسپردگی به حاکمان جبار، ستمگر و شیاد بدست می آید نه در تقابلِ با آنان. اما گروه دوم که غـرق در رویا های خویشند و با خوب و بدِ جامعه کاری ندارند، متوجه نیستند که زورمندانِ دد صفت از غفـلت اینان چه نفع هـا که نمی بَرند. زنده یاد احمد شاملو در کتابِ (هوای تازه) در شعری زیر عنوانِ (شعری که زندگیست) در مورد این دسته شعرا چنین نظر دارد:
موضوع شعر شاعر پیشین از زندگی نبود در آسمانِ خشکِ خیالش، او جز با شراب و یار نمی کرد گفت و گو او در خیال بود شب و روز در دام گیسِ مضحکِ معشوقه پای بند، حال آنکه دیگران دستی به جام باده و دستی به زلف یار مستانه در زمینِ خدا نعره می زدند!
شاملو در جای دیگـری از این شعـر، از (دکتر حمیدی) شاعر گستاخی که زمانی در مصراعی از یکی از غـزل هایش خطاب به معشوقۀ خیالی چنین اظهار فضل کرده بود: (گـر تـو شاهِ دختـرانی مـن خـدای شاعرانم) و احمد شاملو درهمان زمان در شعری ناب و دندان شکن پاسخ این شاعر گستاخ را داده بود، یاد میکند و میگوید:
حال آنکه من به شخصه زمانی هم راهِ شعرِ خویش هم دوشِ شن چوی کره ئی جنگ کرده ام یک بار هم « حمیدی شاعر » را در چند سالِ پیش بر دارِ شعر خویشتن آونگ مرده ام...
و شاعر رسالتمندِ کشور (شهیـد سالِک) زمانی که از باغ و گلشن و از بلبل و هــزار سخـن به میان می آورد برخلافِ شاعران تخیل گرای معـرفی شده در دستـۀ دوم، حتا در اسارت و زنـدان چنین سرفرازانه می سراید:
جـدا گـر زآشیـان گشتـم، بـه گلشن آشیـان دارم هـنـوز هـم در دمـاغِ دل، جنـونی ارمغـان دارم به رنگ و بوی این گلشن مرا پیوندِ دیرین است نـهـانـی شکـوه هـا امـا ز مکـر بـاغبـان دارم شـکستـی بـال و بستـی پـَر، فـگندی در قفس اما هَـزارم مـن کـه بـا یـادش هِـزاران داستـان دارم برفتم زین چمن « سالِک » چو لاله داغ اندر دل هِـزاران آرزو امـا بـه هـر داغـی، نـهـان دارم
آری اگر به جادۀ پُر فراز و فرودِ تاریخ ادبیات گذری داشته باشیم، ردِ پای اندیشمندان و شعرای متعهد و رسالتمند را نیز میتوان یافت اما به ندرت. به طور مثال در صفحۀ 13 تاریخ ادبیات دورۀ محمـد زایی، در ابیاتی از یکی ازمخمس های شاعری متعهد بنام (عبدالقهار ذوقی دروازی) از اهالی بدخشان که در سال 1295 قمـری بدرود حیات گفت، چنین می خوانیم:
آتشـی در خـرمنِ خـاشاکِ شور و شر زدم صفحـۀ دل را به تار راستی، مسطـر زدم زین گلستان تا گلی از عاجزی بر سر زدم در بسـاط بـی نیـازی تـکیـه بـر بستـر زدم آسمـان را پست دیـدم، خـیمـه بـالاتـر زدم
یا در صفحۀ 101 این اثر، در ابیاتی از یکی غزلهـای مرحوم حاجی محمد اسماعیل خانِ « سیـاه » اهـلِ هرات، چنین آمده:
سنگِ سیاه بارد از این نیلگـون حصار یارب چسان رسد ز پی این خزان بهار تا کی به فرقِ بالشِ عزت به خوابِ ناز باشد سری، که هست سزاوار پای دار ظـلمـی که بـر رعیـت مظلـوم می رود از دستِ جور محصل و تکلیفِ کاردار حقا که بود و باش و محلِ معاش نیست جـز دفـع ظـلمِ ظالـم و یا عـدل یا فـرار اربـابِ اعتبـار بـه مـعنـی نـبـرده پـی ورنـه ز شرم آب شدی وقتِ اعتبار...
زنده یاد احمــد شامـلـو در کتابِ (ترانه هـای کوچکِ غـربت) در شعـری بنام (در این بن بست) فـریاد میدارد:
در این بُن بستِ کج و پیچِ سرما آتش را به سوخت بارِ سرود و شعر فروزان می دارند روزگار غریبی ست، نازنین . . .
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود روزگار غریبی ست، نازنین...
و اینان اند که رسالتِ شعـر و ادب را میدانند و بـرای رهـایی مـردم از زیـر یوغ اسارت و بردگی، ظلـم و زور، تـزویـر و ریـا،... و... عـلاوه بـر استفـاده از سلاح قلـم، حاضر اند خـون خویش را نثار این « مسلک » کنند، و مـردانه همچون (شهید سالِک) فریاد میزنند:
سر پُر شور و جنون تحفۀ داری کردم سالِکِ عشق وطن گشتم و کاری کردم « نادرم » مـژدۀ اعـدام بـداد و به ستم تا سر دار، چنین دار و مـداری کردم
آری این بار و دراین بحث، سخن از فرزانه مـردی است بنام (شهید میـرعلی احمد شامل « سالِک »). فرهیختۀ ارجمنـد آقـای شفیـق شامل فـرزندِ گرامی شهید شامـل، در بارۀ ایشان چنین می گویند: پدرم با توجـه به صراحتِ لهجـه، فصاحتِ کـلام، وطـن پـرستی، بی باکی در بیان نابسامانی ها و ظـلـم و ستـم دولـت هـای استبدادی بر مردم، شهامـت در طلب کردن حق مظلوم از ظالم و... و، در بین همرزمانش جایگاهِ بسزایی داشت.
در موردِ اینکه چرا شهید میـرعلی احمد شامـل تخلصِ « سالِک » را اختیار کـرد، آقای شفیق شامـل می گویند: « سالِک » بودنش جنبۀ تاریخی، اجتماعی و سیاسی دارد. او به ارزش ها و آرمان های والایی که در تمام عمـر رهنمونش بودند وفادار مانـد و ثبات اندیشه و هـویت ارزشمنـدِ خویش را با رفاه و حفظ جان هرگز مبادله نکرد.
شاد روان میـرغلام محمد غبـار در صفحۀ 360 جلد دوم کتابِ گران سنگِ (افغانستان در مسیر تاریخ) در ارتباط با تشکیل (اتحادیۀ محصلین کابل) چنین می نویسند: در طی جنبش های سیاسی که در کشور بعمل آمـد، محصلین دانشگاهِ کابل در آغـاز سالِ 1329 خورشیدی « اپـریـل 1950 » مـؤفق به تشکیل اتحادیۀ محصلین شدند. این اتحادیه از طـرف عمـوم روشن فکران مبارز و حلقه های سیاسی حمایت می شد. اعضای کمیتۀ اجراییۀ اتحادیۀ محصلین عبارت بودند از: میـرعـلی احمـد خان شامل (او در اواخر سال 1329 با لغو اتحادیه از طرف حکومت با سید محمد خان میوند، محسن خان طاهری، حبیب خـان صافی و حیدر خان نورس برای دایم و سه نفر دیگر عظیم خان طاهری، شاه علی اکبر خان شهرستانـی و اختر خان برکی برای یک سال از دانشکـده هـا اخـراج گردیدند. میرعلی احمد خان شامل بعداً از سال 1336 تا 1341 خورشیدی زندانی نیز گردید)،....
در صفحۀ 249 کتابِ افغانستان در مسیر تاریخ، در ارتباط با اسامی اعضای هیئت عاملِ حـزبِ وطن، از (شهیـد مـیرعـلـی احمـد شامل) به عنوانِ یکی از اعضای فعالِ هیئتِ ده نفرۀ عاملِ مرکزی حزب نام برده شده.
در ارتباط با اخراج (شهید میرعلی احمـد شامل) از دانشگاه و حبس سیاسی ایشان، آقای شفیق شامل از زبان پدر چنین نقل قول میکند: من به جرم اینکه کیش و آئینم مبارزه با استبداد، دفاع از ستمکش وحمله بر ستمگـر است، یک بار در ماه عقـرب سال 1329 از صنف دوم فاکولتۀ حقوق و علوم سیاسی اخراج و مصارف تحصیل بر من حواله گردید و بار دوم در شب 15 سرطان سال 1336 و در زمان حکومت ترور و وحشتِ سردار محمد داوود خان، در زندان ولایت کابل بیش از پنج سال در تجرید مطلق (کوته قلفی) زندانی گردیدم.
در ادامه آقای شفیق شامـل چنین می نویسنـد: در رابطه با زندانی شدن پدرم، آقای غبار نیز نوشته اند و این نشان دهندۀ فعالیت سیاسی و مبارزۀ پدرم در آن سالها به حیث یکی از اعضای سرشناسِ حـزبِ وطن به رهبری ایشان می باشد.
در موردِ نحوۀ شهادتِ این مبارز کم نظیر بدست جنایتکارانِ دست نشاندۀ شوروی سابق، بازهم از زبانِ فرزند ایشان چنین می شنویم: نمیدانم که حکومتِ جنایتکار خلق و پرچم او را به دار می کشد، تیرباران می کند یا در زیر شکنجه هـای وحشیانۀ آنان به شهـادت می رسد!! آری ما هرگز ندانستیم که بر او چه گذشت.
در پایان با اهدای قطعه شعـری از شهید میرعلی احمد شامل « سالِک » این چهرۀ ماندگار کشور(که در بزرگداشتِ مقام مبارزِ هم سنگرش « شاد روان جویا »، همچنین هجو بعضی از همرزمانِ دیروزی اش که از صفِ مردم جدا گردیده و به دشمنان مـلت یعنی دولت هـای جنایتکار و دست نشانـدۀ اجانب پیوستند، سروده است) به جوانانِ مبارز این آب و خاک، به این مقال پایان می بخشم.
در وطن خواهی سزد، کین با ستمگـر داشتن دردِ ملت، سوز مسلک، شور در سر داشتن غیر درد و معـرفت، دعوی مسلک ابلهیست بـادۀ بـی نشئه را نـتـوان بـه ساغــر داشتـن ای سیـه دل! دور شو از محـفـل روشنـدلان در صفِ خاصان سزد، قـلبِ مـنـور داشتـن زین دورویی ها چه حاصل این تظاهر تابکی بر زبان چـیـزی و بر دل چـیـز دیگـر داشتن یکسو از خاین دفاع و یکسو از مسلک سخن ننگ باشد قحبه زن را هـم دو شوهـر داشتـن در وطنخواهی ومسلک ای وطنخواهان سزد هـمـت و ایـثـار « جـویـای » دلاور داشتـن رفت در زندان جوان، گردید پیر و گفت باز شور عشقی از وطـن، مستانه در سر داشتن آن رفـیـقِ کـاروان، آخـر شریـکِ دزد شـد باید اول زین عـزیـزان، سر ز تـن بـرداشتن گوشۀ دیوار زندان بهِ که سالِک صبـح و شام سر به پـای خائـنـیـن و رو به هـر در داشتـن
روحش شاد و یادش گرامی با عرض ادب
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




بحث ســوم: ســـالِکِ عشـــقِ وطـــن





