نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| معـــرفی شعـــرا و نویســـندگان مبــارز و رســالتمند کشــور (5) |
|
|
|
| کی کیست - شخصیت هــــای مـــلی، ادبـــی و تــاریخـــی |
| نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ |
| چهارشنبه ، 6 بهمن 1389 ، 12:41 |
|
و این بار باز هم از نویسندۀ دیگری میخوانیم که در نوشته یی زیر عنوان (درنگی بر زمینه های استبداد شناسی نادرشـاه) چنین می نـویسد: (نکته ی دوم آنست که در روزگار امیر حبیب الله کلکانی، هنگامی که لودین باز به زندان افتاده بود، در بین روشنفکران آوازه یی پخش شد که گویا لـودین، به امـر پادشـاه اعدام گردیده است. این خبرتأثرات عمیقی در بین روشنفکران بجا گذاشته، یکی ازشاعران جوان ولایت فاریاب یا به قـول غبـار « جوانکی میمنه گی » - که اسم او را معـرفی نکرده – ولی او در مقطع شعر، خود را « خانقاهی » خوانده است، در رثای لودین چنین نظمی را سروده بود:) قبل از اینکه به معـرفی شاعـر مورد بحث « خانقاهی » بپردازیـم، می خواهـم روایت گونۀ مضحکی را (که نه جنبۀ تحقیقی و پژوهشی دارد و نه اثـر تاریخی می باشد، بـل نوشته یی است بر گـرفته از داشته های دیگران با اندک تغییری و گاه هم با تحریف برای بهـره برداری سیاسی، آن هـم نه بصورت اقتباس که اقتباس خود فرایندِ بهره بُردن از اثر یا فکر دیگران است برای پدید آوردن اثری جدید، نه کُپی کردن گفته های دیگران بدون معرفی مأخذ و منبع ! ! !) مورد بررسی قرار دهیم: رسالۀ « درنگی بـر زمینه هـای استبداد شناسی نـادرشـاه » نه اثری است تحقیقی و نه نوشته یی است که بـر اساس وقایـع تـاریخی شکل گـرفته باشد، بلکه این اثـر که نویسنده اش هنـوز نمـی دانـد « خانقاهی » کیست ولی در مورد آرمانش حرف میزند، نمی تواند به عنوان اثری تحقیـقی مطرح شود و روایت گونه یی بیش نیست، هکذا رساله یی که درآن بنویسند: (و اما درباره ی اینکه چه عاملی سبب شد تا خانواده یحیی خان به افغانستان برگردد، هم ادعای خود آنها و نیز گمانه های ناشی از لزومدید هند برتانوی برای برگشت شان به افغانستان را نمی توان از نظر افگند...) نمی تواند اثـری تاریخی باشد چون در نگارش تاریخ « حدس » و « گمان » را جایی نیست و این دفتر حقایقی را که به وقـوع پیوسته، بصورت علمی و مستند ضبط و ثبت میکند. باری، از نقدِ بیشتر محتوای این اثر به عنوانِ نوشته یی تحقیقی یا تاریخی میگذریم ولی در مورد ماهیتِ ادبیات و معنی و مفهـوم واژه هـای بکار گـرفته شده در آن، اندک روشنی خـواهیـم انداخت. در نخستین قـدم، عنوانِ رسالۀ موردِ نظر را (با توجه به هـدفِ راوی از انتخابِ این عنـوان که مثلاً بررسی عللِ و عواملِ استبداد گـرایی نـادر شاه می باشد) از نظـر می گذرانیـم، آنگاه به تحلیل یکی دیگر از واژه های بکار گرفته شده در این نوشتۀ روایت گونه اکتفا خواهیم کرد. اگر به عنوانِ این نوشته یعنی (درنگی بر زمینه های استبداد شناسی نادرشاه) توجه گردد، خواننده فکر می کند که نویسندۀ آن یکی از نوشته های پژوهشی نادر شاه را که در ارتباط با شناسایی عللِ و عـوامـلِ استبداد گرایی در کشور نگاشته، موردِ ارزیابی قرار داده است، درحالیکه هـدفِ نویسنده از انتخابِ این عنوان، طوری که در بالا گفته آمد، بررسی علل و عواملِ استبدادِ نادرشاهی می باشد. پس باید نویسنده بجای عنوان فوق الذکر، می نوشت (درنگی بر زمینه های استبداد گرایی نادرشاه) یا (شناسایی علل و عواملِ استبداد گرایی نادرشاه). و باز هم در مورد ادبیات نوشتاری و انتخابِ واژه ها: در قسمتی از یکی از پاراگراف های پیش در آمدِ این مقاله می خوانیم: (بـرای دریافـت علل و عـوامـل چنین عملکـرد و آشنایی با سرچشمه هـای اینگونه لزومدید ها، جستار کوتاهی نیز میتواند ما را به « الهامگاه » مطلقیت و استبداد نادرشاه رهنمون گردد) قبل از اینکه واژۀ « الهامگاه » را به معنی بنشینیم، بایستی یـاد آور شوم که متأسفانه امـروزه بعضی از نویسندگان (حتا خامه بدستانِ سرشناس) بدون در نظر گرفتن معنی و مفهوم کلمه یی، صرف برای مثلاً زیبایی کلام شان، از آن استفاده بعمـل می آورند. بطور مثال در یکی از نوشته های یکی از قلـم بدستانِ نام آشنای کشور چنین میخوانیم: (... تقریباً در سراسر کتاب، این سخن سنگین و پرهیبت بکـت « هیچ چیز مُضحک تر از بدبختی نیست » در ذهنم طنین انداز بوده است و « مَضحکۀ سیاه » بدبختی ملتی را احساس کرده ام، و به نظـرم آمده است که نبشته هـای این کتاب، گفته هـای مـردی است که می خواسته است این « مَضحکه » را، بدبختی را، به چالش گیرد...). دریغ و درد از اینکه نمی دانیم زندگی این مـلتِ بدبخت نه « نمـاشنامـۀ طنـزآلـود » می باشد و نه بدبختی آنان «مُـضحک و تمسخر آمیز »، بلکه این بدبختی ها آیینۀ تمام نمای بیداد و ستمی ست که دیو سیرتان و دَد منشان در درازنای تاریـخِ در حق این ملـتِ بدبخت روا داشته اند و باید گفـت: [هیچ چیـز در جهـان « اندوهبار تر و حُـزن انگیز تر» از بدبختی انسان های تحت ستم نمیباشد. ] و اما « الهام » و « الهامگاه »: اگر به فـرهنـگ های گوناگونِ لـغـات مـراجعه کنیـم، می بینیم که واژۀ « الهام » را پیدایشِ ناگهانی یک اندیشه یا شکل گیری ناگهانی یک آگاهی در ذهـن، همچنان بینشِ ناشی از فعالیتِ ذهـن، بدونِ دخالتِ تجـربه یا عامـل های مادی بیرونی، معنی کرده اند. ضمناً به معنی « در دل افگندگی خدای کاری نیک یا مطلبی نیک را » هم آمده. اگر واژۀ مُرَکب ولی نامتداولِ « الهامـگاه » را با توجه به پسوندِ « گاه » که معنی « محل » میدهد، بعنوانِ محلِ الهـام بپذیریم، باز هـم می بینیم که استبداد، مطلقیت و ریا کاری را با « الـهـام » و « الـهـامگاه » کاری نیست و این گونه موارد سرچشمۀ « شیطانی » دارد. لهذا با در نظر داشتِ اینکه استبداد و مطلقیت در کشور سابقۀ بس طولانی دارد و به صورت ناگهـانی بوجود نیامـده و مردم این دیار قرن ها این مظالم را تجربه کرده اند، نویسندۀ مقالـه می توانست بجای واژۀ « الـهـامگـاه » از کلمۀ « خاستگـاه » یعنی « سرچشمۀ این مظالـم » استفاده نمـاید و چنین بنویسد: [ جُستار کوتاهـی نیز می تواند ما را به « خاستگـاه » مطلقیت و استبداد نـادرشاه رهنمون گردد ]. برای پرهیز از درازی سخن، از بررسی بیشتر این نبشته می گذریم و به اصل موضوع که معرفی یکی دیگر از شاعرانِ متعهـد و رسالتمندِ کشور می باشد، می پردازیم. در صفحـۀ 723 جلد اول کتابِ گران سنگِ افغانستان در مسیر تاریخ به شعری برمیخوریم بدین مضمون:
«بیاد شهادت عبدالرحمن» چنان شهادت تو حال من پریش نمود که خون ز دیده روان، قلبِ چاک، ریش نمود ستمگری که ترا کشت سخت نادم شد چرا که کینۀ ملت به خویش بیش نمود فدای پیکر خونینِ لختِ لختش من که سینه را سپر تیغ کرد و پیش نمود شهیدِ عشق وطن زنده است، قلبم از آن به شوق نام ورا وردِ خود همیش نمود چه دید؟ ظلم و چه نوشید؟ خونِ دل به وطن چو نوش جام شهادت ز تیغ و نیش نمود به این خیانت و مکری که تو شهید شدی کجا چنین ستمی کس به هیچ کیش نمود چنان ستم که به تو کرد آن جفا پیشه نه هیچ گرگ فرومایه یی به میش نمود نشین به دیدۀ « خانقاهی » عبدالرحمن خان ! ببین ز هجر تو مردم چها به خویش نمود شاد روان غبار، در این صفحه از کتاب علاوه بر اینکه عمداً از معرفی « شاعر » ابا ورزیده و فقط از او بعنوانِ « یک جوانکِ میمنه گی » یاد کرده و مینویسد: از جمله یک جوانک میمنه گی با تأثر مـرثیه ذیل را بنوشت و بمن داد، تاریخ سرودن شعـر را هم سال 1308 خورشیدی ذکر نموده است در حالیکه این شعر سال ها بعـد از شهادتِ مرحوم عبدالرحمن خان لودین یعنی سالِ 1329 سروده شده. و اما دلیل این کار زنده یاد غبار: در پاراگرافی از بحث اول گفتیم که در جلد های اول و دوم کتابِ وزین افغانستان در مسیـر تاریخ که در زمانِ اقتدار آل یحیی نـوشته شده، از بسیـاری از بزرگانی که در آن زمانِ در قید حیات بودند، بدون ذکر نام های شان، نقل قـول های ارزشمندی به عمل آمده است که در آن هنگام برای شاد روان غبـار جهت جلـو گیری از شناسایی این بـزرگان مبـارز بواسطـۀ خانوادۀ حکمـران و عوامـل و نوکـران حکومـت و به خطر افتادن جان این فرهیختگان (جلو گیـری از شکنجـه، حبس، تبعید و اعـدام آنان توسط دولت خودکامه)، مقدور نبود تا آنان را به مردم معرفی نمایند و نیز گفتیم که اگر روزی جلد سوم کتاب افغانستان درمسیـر تاریخ که وقایع تاریخی کشور از زمان شاه محمود خان تا امروز را در بر خواهـد گرفت، نوشته شود، این بزرگان به مردم معرفی می شوند تا دَینی را که به گردن تاریخ دارند، ادا شده باشد. یکی از این بزرگان، سرایندۀ شعر بالا یعنی « خانقـاهـی » می باشد که در سالِ 1308 خورشیدی یعنی زمانِ حکومتِ حبیب الله خان کلکانی، کودکِ خورد سالی بیش نبود و پنج سال بیشر نداشت. او در سال 1329 کـه جـوانی بیست و شش ساله بـود و عضو فعـال اتحادیۀ محصلین کابل، ایـن شعـر را در رثـای شهید عبدالرحمن لودین که در آن زمان حدود بیست سال از شهادتش میگذشت، سرود و به زنده یاد غبار سپرد تا ثبتِ تاریخ کشور شود. در صفحۀ 261 جلد دوم کتابِ وزینِ افغانستـان درمسیرتاریخ، از یکی از اعضای کمیتۀ اجرائیه اتحادیۀ محصلین کابل بنام (محمـد یونس خـان سرخـابی) یاد گردیده و گفته شده که ایشان به دلیل مبارزات شان توسط دولـت زندانی و بعـداً به یکی از دهـاتِ دور دست تبعیـد گـردیدند. به گفتۀ فـرهیختۀ ارجمنـد جناب حشمت خلیل غبار به نقل از یادداشت هـای خصوصی زنده یاد میرغلام محمد غبار، « خانقاهـی » کسی نیست جز اندیشمندِ متعهد و مبارز رسالتمندِ کشور مان مـرحوم محمد یونس خان سرخابی. مـرحـوم محمـد یـونس سرخابی فـرزند میـرزا محمـد صدیق خان متـولـد سال 1303 خـورشیـدی، عضو اتحادیۀ محصلین کابل، شاعـر و فعـال سیاسی که در سال 1330 خورشیدی به دلیل فعالیت هـای سیاسی – ادبی روانۀ زندان و بعدها به یکی از قصباتِ دور دست تبعید گردید، در تمام دوران حیاتش آگاهانه به مرام و هدفِ والایش که همانا دموکراسی، آزادی و احقاقِ حقوق مـردم بود، وفادار ماند و سر انجام در سال 1373 خورشیدی در حالیکه هفتاد سال از عمـرش می گذشت، در شهـر پاریس و در عالـمِ غـربت چشم از جهان فانی فرو بست. روانش شاد و یادش جاودانه باد
با عرض ادب مهندس شاه امیر فروغ
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




این بحث: «خـــانقـــاهـــی » کیست؟





