نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| معــرفی شــعرا و نویســندگان مبــارز و رســالتمند کشــور |
|
|
|
| کی کیست - شخصیت هــــای مـــلی، ادبـــی و تــاریخـــی |
| نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ |
| سه شنبه ، 17 آبان 1390 ، 16:42 |
|
این بحث: یادی از زنده یاد «استاد نوید»
شــاد روان میــرغــلام محمد غبــار مبارزِ آزادیخواه و مــؤرخِ مــردم، در قسمتی از مقدمـۀ کتاب وزیـنِ « افغانستان در مسیر تاریخ » مینویسد: ما تاریخِ گذشتۀ کشور خودرا بــرای این مطالعــه می نمائیـم که اوضاع امــروزی خود را صحیحتـر درک نمائیم تا مبارزین جوانِ این سرزمین در حـرکتِ به پیش، خط درست و آگاهانه اختیار نمایند. زیــرا این تاریــخ است که سیــر تکامـل یک جامعه را در روشنایی نشان میدهد.
و مصداق و گواهِ این حقیقت این که شاعری جوان ولی متعهد، در آغازین سالهای سرایشِ شعر، با مطالعۀ آگانۀ تاریخِ ادبیات، سیاست و فرهنگِ کشور، ریشۀ این همه خشونت و ستیزه جویی، قتل و غارت، بدبختی و نابودی،... و... را به سادگی درمی یابد و در مثنوی زیبایی زیر عنوان « انتباه »، از سر درد، چنین میسراید:
رایگان بگذشت مـاه و سـالِ ما تیره شد زین حال، استقبالِ ما نی هنر داریم و نی علم و کمال نی زر و سرمایه و مال و منال نی صناعتکار و صاحب پیشه ایم ملتی بی فکر و بی اندیشه ایم نزد ما بهتر بُوَد جهل از هنر نزد ما خوشتر بُوَد زهر از شکر ملتی بی علم و قومی بیسواد فرقه یی پُر کین و قومی پُر عناد ملتی پُر جنبش و پُر اضطراب دایماً در شورش و در انقلاب علم و عرفان نزد ما نبوَد حلال با هنر باشیم دایم در جدال ملتی پس مانده ایم و بی خبر جهل نزدِ ما بُوَد علم و هنر جمله گی با دردِ غفلت مبتلا نی طبیب و نی علاج و نی دوا مکتبی نا دیده و ملا شدیم بر فرازِ منبری بالا شدیم کنفرانس و نطق و لکچر میدهیم عالمی را درس از بر میدهیم سارقی بر ما جهانبانی کند دزدِ ما، دعوای سلطانی کند تیغ بر روی برادر می کشیم ملتِ خود را سراسر میکـُـشیم خانۀ خود را خود آتش میزنیم تیشه بر پای ستمکش میزنیم بین خود باشیم دایم در فساد نی به دین پابند و نی بر اعتقاد رهبر ما علم را تأیید کرد بر حصول معرفت تأکید کرد گفته آن پیغمبر خیرالبشر دوست دارم شخص با علم و هنر منع فرمودند از بغض و نفاق امر فرمودند بهرِ اتفاق ما خلافِ قولِ پیغمبر کنیم گفته های غیر را باور کنیم ملت ما جمله از پیر و جوان نیست بر یک راه و یک مسلک روان تا طرفدار فیودالیم ما بی ره و بیکار و بی حالیم ما هریکی خان و امیر خودسریم هریکی دارای تیغ و خنجریم ما نمی خواهیم قانون و نظام مست و مخموریم بی ساقی و جام بر دیار ما به تعداد و شمار بیش باشد از دو ملیون شهریار هریکی باشیم خانِ خودسری خانِ بی نان و سر بی لشکری گر چنین باشد همیشه حال ما وای و صد افسوس بر احوال ما جهل ما باشد کنون ضرب المثل در میانِ جمله اقوام و ملل در جهالت گشته در دنیا عَلَم خوش بُوَد صد بار زین هستی، عدم گر چنین خصلت بُوَد با ما مدام کار ما ختم است باقی والسلام
این سخنها از برای عبرت است نی ز روی کین و بغض و نفرت است هست حرف من سیاه و نیشدار همچو طاووسی بُوَد در جلد مار مینماید گرچه چون جنگ و جدل ظاهرش زهرست در باطن عسل راست گفتن دایماً ما را شعار روبرو گویم همه آیینه وار حرف من از درد و از سوز دل است قلبِ من مایل به این آب و گِل است نیستم من آدم خارج پرست نزد من ملت نباشد خوار و پست نیستم من محو کردار فرنگ نیست در آیینه ام یک ذره زنگ ملت من نیست در چشمم زبون من به عشق خاک خود دارم جنون لیک مذموم است نزد من ثنا شخص مداح است پُر مکر و دغا مادحین ممدوح را احمق کند کار را بی نور و بی رونق کند قصه و افسانۀ احبابِ خوش میبرد اطفال را در خواب خوش مقصد ما هست بیداری نه خواب با تشدد کرده ام زینرو عتاب
به گفتۀ برادر ارجمند، جنابِ دکتور اسدالله شعور در مقدمۀ کتابِ « برگو به آفتاب »، این شعر در سال 1311 هجری خورشیدی به مناسبت جلوس یا سالگردِ دست یابی « نادرشاه » بر اریکۀ قدرتِ کشور و جهت شرکت در مشاعرۀ انجمن ادبی کابل، سروده شده و در شمارۀ ششم سال دوم همین مجله که از شاعر این مثنوی، به دلیل نداشتن تخلص شعری، بنام « شاعر نو » یاد میکند، به نشر رسید.
این شعر که در کنار قصاید و مدیحه سرایی های شاعرانِ متملق و آزمندِ به دنیا به چاپ رسیده بود، بجای تهنیت گفتن و مداحی، به نکوهش مداحان حیله گر و به انتقاد از وضع نابهنجار فرهنگی، سیاسی و اجتماعی آن دوران می پردازد و شاه و هیئت حاکمه را با عتاب، به بیداری از این خواب غفلت دعوت می کند.
باز هم به نقل از فرمایشاتِ آقای شعور، این حقیقت نگری و شفاف گویی شاعر، عکس العمل مخالفین و کاسه لیسان درباری را چنان برمی انگیزد که شاه مجبور میشود تا او را فوراً به حضور فراخوانده و از تکرار چنین انتقاد ها برحذر دارد.
و این شاعر متعهد و رسالتمند که هشتاد سال پیش، اوضاع و احوال فرهنگی، سیاسی و اجتماعی ما را چنین با مهارت و زیبایی به تصویر کشیده ( و می بینیم که متأسفانه امروزه این وضع نابهنجار خیلی بد تر از آن روز ها در جریان است ) کسی نیست جز مرحوم استاد غلام احمد نوید که غزلهای ناب و زیبایش به دلیل سلاست، شیرینی و پخته گی مورد ستایش سخنوران هم عصرش قرار گرفته و به گفتۀ جناب دکتور شعور، این شاعر متعهد از ابتدای سرایش شعر تا پایان عمر هرگز گوهر شعر پارسی را بپای کسی نریخت و از شعر به عنوان ابزاری برای رسیدن به مقام و جاه طلبی استفاده نکرد. چنانچه خود گوید:
در بند جاه و در طلب نام نیستم آزادم و اسیــر به یک دام نیستم
برای معرفی بیشتر این شاعر مردمی و متعهد، از زبان فرزند گرامی و فرهیختۀ ایشان جناب مهندس عبدالله نوید که گهگاهی خود نیز شعری می سرایند و نگارگر چیره دستی هم می باشند، چنین می شنویم:
پدرم شاد روان « غلام احمد نوید » در ماه جدی « دیماه » سال 1280 هجری خورشیدی و در آخرین روز های زمامداری امیر عبدالرحمن خان در « گذر رکاخانه » در شهر کابل و در خانواده یی که خود اهل فرهنگ و ادب بود، دیده به دنیا گشود. پدرش سردار نوراحمد خان از سخنوران عصر خود بود و با تخلص « نوری » شعر می سرود و مادرش سلسله بیگم هم از علاقه مندان شعر و ادب، بویژه شاهنامۀ فردوسی بود و بنا بر همین دلبستگی وصیت کرد تا فرزندش شاهنامه را نزد مولانا یعقوب فراهی که از دانشمندان زمان خود بود، فراگیرد و فرزند هم بنا بر وصیتِ مادر، برای فراگرفتنِ آموزش های اولیه، پای درس مولانا فراهی زانوی ارادت زد.
به گفتۀ آقای عبدالله نوید، مرحوم غلام احمد نوید خیلی کم شعر می سرود ولی اگر می سرود، زیبا می سرود و ناب، چنانچه خود گوید:
گاهگاهی ناله از دل می کنم چون عندلیب نیستـم زاغـی که هــردم بشـنوی آوای مـن
جناب مهندس عبدالله نوید در قسمت دیگری از صحبت های شان از تک بیتِ شور انگیزی که روی سنگ مزار زنده یاد غبار حک شده، یاد نموده و می گویند این تک بیت از یکی از غزل های نابِ مرحوم استاد نوید به شرح زیر انتخاب و روی سنگِ مزار این بزرگمرد حک گردیده است:
مکن دهان من بسته ای اجل که هنوز هـزار نکتـۀ نا گفتـه در دهـن باقیست
برای معرفی این شاعر اندیشمند، مثنوی هزار من کاغذ هم کم است ولی برای اینکه سخن به درازا نکشد، به همین مختصر بسنده نموده و با گزینش غزلِ نابی از مجموعۀ غزلیات این شاعر رسالتمند و مردمی، مشام جان را عطرآگین می کنیم:
گرچه نزدِ ما متاع راستی نایاب نیست ما دُکانِ خویش برچیدیم کاینجا باب نیست در گلستان گل بدستم، در خُمستان می پرست هر کجا پا می گذارم، خالی از آداب نیست دست و پایی میزنم عمریست در بحر حیات کم، فشار زندگی از حلقۀ گرداب نیست جادۀ پُر پیچ و تابِ زندگی طی کرده ام از نَفَس افتاده ام، ای مرگ ! دیگر تاب نیست سایۀ داغِ محبت از سر دل کم مباد ! ! خانه ام محتاجِ شمع و پَرتَوِ مهتاب نیست در دل ما هم گهی حُسنش تجلی می کند جلوه گاهش، خاص در آیینۀ محراب نیست در چنین فصلی که هر گل، جلوۀ دیگر کند عندلیبان ! چشم بگشایید، وقتِ خواب نیست از خُمستانِ دگر شوری به سر دارم نوید ! باعثِ این شور و مستی ها، شرابِ ناب نیست
آری اینگونه مردی بود شاد روان استاد نوید که هشتاد و سه سال زندگی خلّاق و پُر بار خود را با تقوا، عشقِ به میهن، عزت نفس و فرهنگ پروری سپری نمود و در هیچ شرایطی میهن و مردمش را ترک نکرد، چنانچه خود گوید:
کی می رویم از این بزم چون شمع تا نمیریم هــر چند وضع محفل چندان به میل ما نیست
یا اینکه می گوید:
کوهم و پهلو به طوفان حوادث داده ام نیستـم خاشاک تا بادی بَـرَد از جا مرا
و سرانجام در ماه میـزان « مهـرمـاه » سال 1363 هجری خورشیدی، به دور از فرزندان و بستگان، در زادگاهش « شهر کابل »، به جاودانه گی پیوست.
روانش شاد و یادش جاودانه باد با عرض ادب مهندس شاه امیر فروغ
مهرماهِ سال 1390 هجری خورشیدی
|
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




به بهــانۀ بیست و هفتمین ســالگردِ درگــذشتِ شاد روان اســتاد غــلام احمــد «نویــد» شــاعر اندیشمند و مــردمی





