نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
| ســرنوشت اندوهبــار تاجیــکان وزبــان دری وکـلاه سـیاسی مشـارکت مـلی (بخش دوم) |
|
|
|
| ادبیـــــات - زبــــان |
| نوشته شده توسط محمد عالم |
| يكشنبه ، 11 بهمن 1388 ، 21:44 |
|
تحقیقات تاریخی، زبانشناسی وکاوشهای باستان شناسی به ویژه کشف کتیبه ای سرخ کوتل بغلان، تورفان و سیستان بدو مسا له پاسخ علمی ومستند ارایه کرده، یکی اینکه زبان دری پارسی، زبان اصلی این سرزمین بوده است ودیگر اینکه مادر زبان دری پارسی، زبانهای تخاری، سغدی، اسکایی و... بوده، که درمیان رودان وسرزمینهای، که امروز افغانستان نامیده میشود، مروج بوده اند.
زبان دری پارسی، که تاریخ دور آن به اوستا میرسد از خانواده ای زبانهای آریایی است، که موازی به زبان پهلوی در پارس، در خراسان مورد تکلم بوده است.تاثیرات این دو زبان بر یکدگر بنا بر همسایگی، همریشه بودن و منشأ یگانه آنها بوده است، نه اینکه زبان دری پارسی مخلوق زبان پهلوی بوده باشد. طوریکه معلوم است هردو همزمان مورد تهاجم فرهنگی وسیاسی زبان عربی قرار گرفتند، که زبان پهلوی مضمحل شد ودر زمان امپراتوریهای سامانی وغزنوی جایش را درپارس به زبان دری پارسی خالی کرد.بدینسان زبان دری پارسی پیش از اسلام زبان مروج در آریانا وخراسان بوده است.
مسا له قابل تذکر دیگر اینست، که فرس هخامنشی توسط قبیله ای پارسوا، از آریانا در حدود یکهزار سال قبل از میلادبه پارس برده شده است و همچنان پرثوی یا پهلوی هم زبان خراسانی است، که توسط پارتی ها وساسانی ها از بخدی به ایران کنونی انتقال یافته است. بنابران هیچ کدام این زبانها وارداتی وبیگانه نیستند وصرف ملحوظات سیاسی، فرهنگ ستیزی وتلاش برای حذف زبان دری پارسی آنها را زیر اتهام بیگانه گی قرار میدهد.
زبان دری پارسی، که قبل از اسلام یکی از زبانهای مهم منطقه بود، بعد از بقدرت رسیدن سلاله های طاهری، صفاری، سامانی وغزنوی راه تکامل پیمود واز زبان یک اتنی به زبان بین الاقوامی، اداری، علمی، سیاست، فرهنگ، تحقیق وپژوهش تبدیل شد ونقش بزرگی را در همبسته گی خراسان اسلامی، ایران، بخشهای از نیم قاره ای هند وآسیای صغیر و... ایفا کرد و به نیاز های علمی، تحقیقی، سیاسی واداری پاسخ گفت ونقش رابط را بین قومیتها واتنیهای مختلف بازی کرد.
زبان دری پارسی، که زبان دوم جهان اسلام شمرده میشد، فرهنگ، تمدن ومعنویت بزرگ اسلامی را پدید آوردو دین اسلام رامعنویت وتفسیر جدید بخشید.خراسان اسلامی بر محور زبان دری پارسی صاحب اتحاد اجتماعی، سیاسی وفرهنگی گردید وبمثابه ای گهواره ای بزرگ جنبشهای دینی، علمی، معرفتی وسیاسی در آمد.
اذعان باید کرد، که در ترویج، انکشاف وتکامل زبان دری پارسی اتنیها واقوام مختلف سهم داشته اند. مانند غزنویها، سلجوقیها، مغولها، تیموریها وترکان عثمانی. زیرا زبان دری پارسی دیگر زبان یک قوم وزبان یک اتنی نبود، بل میراث اقوام واتنیهای مختلف خراسان اسلامی بود. زبان دری پارسی به جهتی توسط امپراتوری ها ی غیر آریایی بر کشیده شد، که زبان بین الا قوامی، زبا ن رابطه و زبان دینی بود و میتوانست به نیازهای علمی، اداری وفرهنگی این امپراتوری ها ی بزرگ پاسخ دهد. در خراسان اسلامی، گویش ها و زبانهای دیگر حتی در بین خود یک تبار و تیره به چند لهجه و گویشهای متفاوت صحبت میشد و به مشکل زمینه افهام و تفهیم بود چه رسد به آنکه انرا بحیث زبان رابطه برگزینند.
بدینسان زبان دری پارسی توسط غزنویان، سلجوقیها، مغولها، وترکان عثمانی به هزارها کیلومتر دور از خاستگاه اصلی آن ترویج گردید آنچه زبان دری پارسی را از ویژه گی منحصر به فرد برخوردار ساخته است، اینست که زبان دری مانند سایر زبانها با جبر و اکراه تحمیل نشد، از طریق سرکوب و اختناق فرهنگی جا نیافتاد و در همه جا به گویش ها و لهجه های مختلف امکان بقا و تکامل داد و تنوع زبانی را در خراسان و سایر مناطق حفظ کرد.
هستی و ادامه بسیاری لهجه ها و گویش ها در خراسان تا حدود زیادی مدیون زبان دری فارسی است. در صورتی که بعد از اسلام دولتهای اموی و عباسی، زبان مصریها، سوریها، لبنانی ها عراقی ها و بسیاری از کشورهای افریقایی را معدوم کردند، که تا کنون سربلند نکردند و با وجود قدامت چندین هزارساله اثری از آنها باقی نماند.
اما مردم در خراسان، با آنکه اسلام آوردند و تمدن بزرگ اسلامی را ایجاد کردند، که در تمام جهات پیشرفته تر از تمدن اسلامی عربی بود و دین اسلام را به نوبه ای خو د ترویج کردند، ولی زبان دری پارسی را در قلمرو وسیع حفظ کردند و به همه زبانهای خورد و بزرگ درین حوزه تمدنی امکان پایش و تکامل مساعد شد. اگر ابهت، صلابت و مقاومت زبان پارسی در برابر عربی نمیبود به مشکل میتوان تصور کرد، که زبانهای خورد و بزرگ دیگر میتوانست در برابر هجوم فرهنگی زبان عربی، که از بار دینی نیز برخورداربود، پا بر جا بماند. سرنوشت زبان دری پارسی مانند سرنوشت تاجیکان در خراسان بزرگ، با سرکوبهای خونین استعماری و فرهنگی همراه بوده و است.
با هجوم استعمار بریتانیای کبیر و تسلط بر نیم قاره هند، زبان دری پارسی از دفتر و دیوان و فرهنگ و جامعه قهرآ برانداخته شدو از رسمیت افتاد. در آغاز برای پنهان شدن در عقب تمایلات ملی گرایانه زبان ا ردو از جانب انگلیس برکشیده شد و بعدآ زبان انگلیسی، زبان رسمی نیم قاره هند گردیدو بدین ترتیب استعمار غربی، یک زبان شرقی را که با زبانهای مختلف هندی همریشه، وجوه کامل اشتراک و منشا واحد داشت، قهرا سرکوب کرد و مرحله به مرحله آنرا بجانب منطقه حایل، که خود ایجاد کرده بود به عقب راند و با توطیه های پیهم استعماری تا کنون هم برای معدومیت آن در تلاش است.
با راه اندازی جنگهای صلیبی و حواله ضربه از هر جناح علیه خلافت اسلامی ترکان عثمانی توسط استعمار اروپایی و با پیشبرد توطیه های استعماری در جهان اسلام، خلافت اسلامی شکست خورد و بدینسان با پیشروی اشغالگران غرب قدم به قدم، زبان دری پارسی از بالکان و شرق اروپا و بعدا از سوریه، عراق، لبنان، فلسطین و... قهرآ برچیده شدو زبان فرهنگی، اداری و علمی ترکان عثمانی، که زمانی وحدت دهنده امپراتوری بزرگ عثمانی بود سرکوب شد و در خود اناتولی و ترکیه امروز علاوه بر سرکوب زبان دری پارسی توسط فرامین و قتل عام روحانیون ودانشمندان، از دفتر و دیوان و آموزش و پرورش کنار زده شدو برای قطع رابطه فرهنگی نسل جوان ترک با زبان دری پارسی، الفبای زبان هم به لاتینی تغیر داده شد و اروپا، که در جنگ خلافت اسلامی را تجزیه کرده بود الفبای اروپایی را نیز بر آن تحمیل کرد.زبان تدریس در دبیرستانها و دانشگاه ها عوض شد و در دربار و دیوان هم ممنوع گردید.
روسیه تزاری حملات استعماری و تهاجم فرهنگی خودرا در جایگاه دیگر اصلی، زبان دری پارسی یعنی آسیای میانه آ غاز کردو متعاقب آن سردمداران بلشویکی، که شعار برابری و برادری و احترام به خلقهای آ سیای میانه را شعار میدادند متباقی بخشهای آسیای میانه را اشغال کردند و اخرین خانواده امیران بخارا را، که زبان رسمی آنها، زبان دری پارسی بود، بر انداختند. بلشویکها برای اینکه مردم را در آسیای میانه تابع سلطه سیاسی خود میساختند، باید به مسخ فرهنگی آسیای میانه مبادرت میورزیدند. از همه اولتر، زبان دری پارسی را بعنوان زبان اصلی فرهنگی آسیای میانه سرکوب کردند. ولی تاجیکان دلیر برای حفظ نوامیس ملی، فرهنگی و دینی خود مقاومت کردند، و دولت زحمتکشان به سرکوب سخت و شدید تا جیکان متوسل شد و کینه سختی از آنها بدل گرفت.
برای معدوم کردن زبان دری، دولت شوروی، آسیای میانه را در وجود دولت های کوچک پراگنده ساخت. الفبای زبان را به لاتینی و بعدا به سریلیک تبدیل کرد تا رابطه فرهنگی آ نها را با گذشته پربار معنوی شان قطع کند و بعدا زبان روسی را بحیث زبان رسمی قرار داد.
و بدین ترتیب یک حوزه تمدنی را که بیش از یک و نیم هزار سال بر محور، زبان دری پارسی تشکل فرهنگی، دینی وسیاسی یافته بود به پاره های متعدد تقسیم کرد، که به آ سانی بتواند بر آن حکومت کندو مضاف بر آن رابطه فرهنگی و تمدنی آسیای میانه را با افغانستان و ایران عملا قطع کرد.برای تنبیه تاجیکان سلحشور در تقسیمات جدید، زیر نام تعیین سرنوشت ملیتهای مختلف ابتدا آنها را در چوکات جمهوری ازبکستان قرار داد و بعدا با جدا کردن سرزمینهای اصلی تا جیکان مانند بخا را، سمرقند و... آنها را به انزوای قطعی محکوم کرد.
با حایل سازی افغانستان و تقسیم خراسان اسلامی، تاجیکان که مدنیت های بزرگ آ ریایی و خراسانی را بنا نهاده بودند، در وضعیت درد اوری قرار گرفتند. کشورهای استعمارگر با حمایت های استعماری از یک قوم ودست نشانده ساختن حاکمیت سیاسی تا کنون سرکوب تاجیکان و محو هویت فرهنگی، تاریخی و اتنیکی آنها را در محدوده بنام افغانستان ادامه داده اند.
بنابرعوض شدن ترکیب اجتماعی خراسان، بعد از قرن 18 قدرت سیاسی بدست قبایل پشتون افتاد، اما مانند سایر حاکمیتهای سیاسی گذشته تا امیر امان الله خان، جایگاه زبان دری پارسی را بحیث زبان رسمی، فرهنگی، علمی و رابطه میان اقوام مختلف حفظ کردند. اما محمود طرزی در زمان امان الله خان برای اولین بار زبان « ملتی » را مطرح کرد وخط فاصل بین زبان رسمی وملی کشید و ملی بودن، بومی ترین وقدیم ترین زبان کشور را انکار کرد، در حالیکه علاوه بر زبانهای دری وپشتو، زبانهای تمام اقوام افغانستان ملی اند وباید بحیث گنجینه ای فرهنگی کشور احترام میشدند.
ادعای هویت ملی تنها برای زبان پشتو بدان مفهوم است که تنها جامعه پشتون تشکیل دهنده ملت افغانستان بوده و دولت هم باید دولت پشتونها باشد، زیرا هویت ملی در جوار منسوب بودن بیک ملت از وابسته گی سیاسی بیک دولت نیز حرف میزند.
بدینسان مشاهده میشود که تنها با دادن هویت ملی بیک زبان حتی حق تعین سرنوشت ملی و سیاسی جوامع دیگر نابود شده است و بعدا اصطلاح برادری و وحدت ملی به مفهوم ماستمالی سیاسی غرض کتمان نمودن اسارت جوامع دیگر است، فاجعه ملی نیز از همین جا شروع میشود که حتی احترام به هویت زبان دیگر نیز در کشور وجود نداشته است.
گام بعدی جناب طرزی این بود که زبان افغانی (زبان پشتو) را مادر و اجداد زبانهای اریایی و قوم افغان را اجداد قوم اریایی بقلم داد. اقدامی که با وجود تلاشهای هماهنگ سیاسی، فرهنگی و صرف مبالغ هنگفت و تشکیلات دنباله دا ر برای یک زبان، به اثبات نرسید و هم شواهد و اسناد تاریخی و باستانشناسی درین سرزمین عکس آنرا اثبات میکند.
برای اولین بار در افغانستان « مرکه زبان افغانی » بوجود آورده شد، که دولت خود را متعهد به انکشاف، تکامل وتعمیم زبان افغانی ساخت.در حالیکه برای زبان دری پارسی منحیث زبان رسمی وبین الاقوامی، نه کانونی بوجود آمد ونه هم برای پیشرفت وارتقای آن کدام توجه مبذول شد.
به اضافه آن جناب طرزی اولین چهره افغانی بود، که بر خلاف واقعیتهای فرهنگی، تاریخی وقومی افغانستان، زبان را با قومیت گره زد، و راه را برای تلاشهای قوم ستیزانه و فرهنگ ستیزانه بعدی هموار ساخت. بعد از بقدرت رسانیدن محمد نادرشاه وبرادران توسط استعمار انگلیس، اقدامات پلان شده و هم آهنگ علیه زبان دری به پیش برده شد.به اساس فرمان 12 حوت 1315 خورشیدی کورسهای اجباری به زبان پشتو در همه ادارات کشور بر پا گردید. و اموزش زبان پشتو اجباری شد.
برای پیشبرد این سیاست فرهنگی، که سرکوب، زبان دری پارسی را مطمح نظر اساسی قرار داده بود محمد گل خان مومند به شمال کشور گسیل شد و اولین اقدام جناب مومند برا نداختن، زبان دری پارسی از ادارات دولت بود. مومند با چنان تعصب علیه زبان دری بر خاست، که اگر غیر پشتونی نمیتوانست عریضه یی به پشتو بنویسد و یا درخواست به پشتو حاضر کند، به در خواستش ترتیب اثری داده نمیشد.شرط استخدام بکار دولتی را دانستن زبان پشتوگذاشت و در اداره دولت در مناطقی که همه، به زبا دری پارسی صحبت میکردند، زبان دری را ممنوع کرد و اگر کسی در دفتر او نمیتوانست به زبان پشتو مشکل خود را بیان کند از دفتر اخراج میشد و با وجود مظلومیت مشهودش کسی به آ نتوجه نمی کرد.
مومند بعد از آن به تغیر نامهای محلات پرداخت و هر روز یک نام جدید به پشتو اختراع و آنرا بالای مسجد، مدرسه، دهکده، دریا، تپه، کوه و شهری میگذاشت. نام ادارات دولتی را پشتو ساخت، نام برخی از محلات ودهکده ها را به پشتو بر گشتاند و بالاخره تا پاک کردن سنگ نوشته ها و لوحه های قبور ومحو آ ثار تاریخی به پیش رفت، هر محل که چند تن از برادران پشتون را در آ ن اسکان میداد برای ان نام پشتو میگذاشت. جناب محمدگل خان مومند در مجلس برزگ (لویه جرگه)، وزیر معارف را بنا بر صحبت نکردن بزبان پشتو مجبور به استعفا ساخت.
به ابتکار جناب مومند، تیمی از عبد المجید خان زابلی، محمدداود خان و محمد نعیم خان بوجود آمد، که زبان پشتو را با توسل به هر اقدامی بحیث زبان کل کشور تحمیل کنند.بدینترتیب زبان تدریس در مکاتب، دبیرستانها ومدارس در سراسر کشور به پشتو بر گردانده شد.با این حرکت متصعبانه ضرر جبران ناپذیری به آموزش وپرورش، فرهنگ واداره وارد شدو افغانستان در یک سیر قهقرایی فرهنگی قرار داده شد، ارتباط نسل نو وبالنده کشور با گذشته پربار فرهنگی ومعنوی آن قطع گردید وموجب بحران در نظام فرهنگی کشور گردید. با بن بست رسیدن این حرکتهای فرهنگ ستیزانه ای خانواده حکمران، زبان دری پارسی دوباره به دبیرستانها، دانشگاه ها واداره کشورتنها در بخشی از کشور بشکل محدود باز گشت اما ازین ببعد برای همیشه مورد بی مهری وسرکوب قبیله پرستان قرار گرفت.
در مجلس بزرگ قانون اساسی زمان محمد ظاهر شاه دنباله روان تفکرات شؤنستی مومند، آقایان رشتین، جدران، زابلی، رشاد، معصومه عصمتی وردک، غلام محمد فرهاد یکی از رهبران وقت سازمان فاشیستی" افغان ملت" و...، در برابر رسمی بودن زبان دری پارسی برخاستند و گروه بزرگی از سردمداران تفکرات قبیلوی برهبری فاروق عثمان، دست به نمایش اعتراض آمیز علیه رسمی بودن زبان دری پارسی زدند.
رژیم ارستوکراتیک محمد داود خان با تبعیت از ناسیونالیزم پشتون وپیشبرد سیاست پشتونستان خواهی، به حمایت یک جانبه اززبان پشتو ادامه داد وتشکیلات عریض وطویل را نتنها برای زبان پشتو حفظ کرد، بل قاموس اداری ونامگذاریها بیشتر به پشتو میلان یافت. سرود ملی کشور با وجود رسمی بودن هردو زبان در قانون اساسی رژیم، منحصر به زبان پشتو شد.چیزیکه با پهره بدلی های مختلف رژیم های سیاسی تا کنون دست نخورده باقی مانده است.
امارت اسلامی طالبان، که مظهر آفتابی وروشن استبداد سیاسی، فرهنگی ودینی قبیلوی بود، سیاست حذف قومی را مطمح نظر اساسی قرار داد ودر گام اول سیاست فرهنگی رژیم را بر مبنای محو کامل زبان دری پارسی منحیث زبان رابطه، فرهنگ، سیاست، تحقیق، اداره و...، گذاشت. مبتنی برین سیاست فرهنگی، زبان دری پارسی در همه سطوح وابعاد جامعه به زندان کشیده شد وصرف به درون چهار دیواری خانه های گوینده گان آن محبوس گردید.پارسی صحبت کردن مردم در کوچه وبازارواداره ای دولت، جرم سیاسی وخلاف موازین شرعی!؟امارت اسلامی اعلام گردید وجوانان زیادی بنا برصحبت کردن بزبان دری پارسی واز شمالی بودن راهی زندانهای قرون وسطایی امارت اسلامی وشکنجه گاهای مخوف تطبیق کننده گان شریعت!؟ گردیدند.درشکنجه گاهاومحابس امارت اسلامی آنانیکه پشتو نمیدانستند و به زبان دری پارسی صحبت میکردند، سرنوشت عم انگیزی داشتند وماه ها بدون محاکمه در زندانها وشکنجه گاها بسر میبردند.
نظام وابسته و قبیلوی آقای کرزی از همان آغاززیر تاثیر تفکر ات منحمک شده ای قبیلوی پا در جای پای نسخه های دولتداری محمد نادر خان وطالبان گذاشت و بتاسی ازان اقدامات وسیع رادر همه ای عرصه ها علیه زبان دری پارسی رویدست گرفت. نخستین اقدام تیم کرزی توسل جستن به وضع اقدامات قانونی در طرح قانون اساسی بود. با آنکه در مسوده ای قانون اساسی به برابری هردو زبان تاکیدگردیده بود.اما تیم تمامیتخواه کرزی با اقدامات تؤطیه گرانه سیاسی واستخباراتی، جعل وتقلب وتغیر موادات قانون اساسی بعد از تصویب، زبان دری پارسی را مورد تبعیض ونابرابری آشکار قرار داد ودر حاشیه برده واین مسا له ادامه دارد.
در کنار سایر موارد تبعیض زبانی، سرود ملی تنها به زبان پشتو منحصر گردید ونامهای ادارات رتب علمی، اداری ونظامی در انحصار یک زبان قرار داده شد. برای مسخ زبان دری پارسی مضحکه ای زیر نام « مصطلحات ملی » بعد از تصویب قانون اساسی از جانب رهزنان فرهنگی تیم قبیلوی کرزی به قانون اساسی اضافه شد، که هدف اساسی آن تحمیل اجباری واژه های زبان پشتوبر زبان دری است. با اینکار از یکطرف زبان دری پارسی از واژه های ناب خود محروم میگردد واز جانب دیگرسوءتفاهمات وکژ فهمی ها یی را در حوزه ای فرهنگی وتمدنی زبان دری پارسی ایجاد میکند.تحمیل اجباری واژه های زبان پشتو بر زبان دری پارسی، که جز یک سیاست فرهنگی دراز مدت مبنی بر حذف وسرکوب زبان دری است، چند هدف را دنبال میکند.قدامت تصنعی زبان پشتو، که زبانهای دیگر ازان واژه قرض گرفته اند، جدا سازی تصنعی زبانهای دری، پارسی وتاجیکی از یک دگر به منظور پاره ساختن حوزه ای فرهنگی وتمدنی زبان پارسی، تبدیل زبان فرهنگی کشور، تشکل ملت، فرهنگ و تاریخ کشوربر پایه زبان پشتو وقوم افغان، تبدیل زبان رابطه و.... درین گیرودار مسخ زبان دری پارسی تیم تمامیتخواه در تلاش است تا قدم به قدم زبان دری پارسی را از اداره، آموزش وپرورش، فرهنگ، تحقیق وپژوهش و... خارج و در درون خانه ها محبوس کند. تحمیل «مصطلحات ملی » ستره محکمه، لویه جرگه، څارنوالی، ښاروالی، پوهنتون، پوهنځی، مشرانو جرگه، ولسی جرگه، د افغانستان بانک، کابل بانک پوهاند، پوهنوال، پوهیالی، قانون پوه، سارن پوه وهمه ای رتب افسری و ده ها واژه دیگر زبان پشتو بر زبان دری پارسی در حالیکه زبان دری پارسی همه ای این واژه هارا از قرون متمادی به اینسو در خود دارد، جز مسخ زبان دری پارسی وسرکوب مرحله بمرحله آن تعبیر دیگر ندارد.
طوریکه مبرهن است در بیشتر از یک قرن با وجود تغیر در زمامداران افغانستان سمت وسوی مرجعیت سیاسی وقدرت دولتی بلا تغیر مانده است یعنی وابسته بودن حاکمیت سیاسی، انحصار قومی حاکمیت و حذف فرهنگی، قومی تاریخی وملی اقوام غیر پشتون. تظاهر به تمثیل اراده آزاد مردم، راه اندازی نمایشات ودرامه های دموکراتیک زیر نام انتخابات آزاد !؟ و دادن رأی اعتماد به وزرای پیشنهادی وهمه شعبده بازیهای کشور های اشغال گر وافزارهای سیاسی واستخباراتی آنها هیچیزی را در سرشت وماهیت نظام قومی ووابسته وارد نکرده است.
واقعیت امر اینست که با قومکشیهای متداوم وانحصار قدرت سیاسی وموروثی ساختن آن، چهره ای فرهنگی کشور تغیر خورده است. آنچه مورخ شهیر کشور کاتب هزاره از ترکیب قومی واتنیکی تاجیکان در جنوب وشرق افغانستان ودر سایر مناطق در تاریخ معاصر نام میبرد، دیگر مظاهر قابل ملاحظه ای فرهنگی و قومی از آنها به چشم نمیخورد. ما دیگر شاهد کوچکترین ا ثر سیاسی وفر هنگی از تاجیکان گردیز، پکتیا، پکتیکا، فراه هلمند، قندهار، ننگرهار، کنرها و... در مقدرات سیاسی و ملی کشور نیستیم.
تاجیکان از نظر سیاسی وفرهنگی در مناطق عمدتا تاجیک نشین کشور نیز به انزوای سیاسی وفرهنگی محکوم گردیده اند و نقش آنها در معادلات سیاسی در حال اضمحلال کامل است. تاجیکان دوبار در کمتر از یکقرن برای بر هم زدن انحصار قدرت سیاسی و تغیر مسیر تاریخی قدرت بسوی مشارکت وتقسیم قدرت به مبارزه بر خاستند اما هر دوبار پس از سرنگونی حاکمیتهای سیاسی یک قومی نتوانستند، مرجعیت سیاسی عادلانه و دموکراتیک را با پایه های وسیع قومی ایجا د کنند و سنت منحوس انحصار قدرت قومی را در هم شکنند و هردو بار شکست خوردند.البته در کنار بسیاری از عوامل شکست تاجیکان، موارد زیر بیشتر از سایر مسایل حایز اهمیت است:
ـ قدرتهای استعماری که بر هند وآسیای میانه تسلط استعماری داشتند، قبلا همه تلاشهای استعماری خود را برای پاره، پاره ساختن حوزه تمدنی خراسان انجام داده بودند واز بقدرت رسیدن تاجیکان، که خطر بهم پیوستن منطقه بر محور زبان دری پارسی درآن متصور بود، با توسل به هر اقدامی جلو گرفتند. بدینطریق انگلیس و دولت شوروی در شکست امیر حبیب اله کلکانی متحد شدند و با بذل پول وسلاح، هردو از بقدرت رسیدن محمد نادر خان بطور جدی پشتیبانی کردند ومحمد نادر خان توانست بعد از قبضه ای قدرت سیاسی منافع هردورا تحقق بخشد.
ـ دولت پاکستان همواره در تلاش بوده است تا معضله ای پشتونهای خود را از راه حکومت دست نشانده پشتون در افغانستان حل کند. با توسل به این اسلحه میتواند هم در درون پاکستان پشتونهارا راضی نگهدارد وهم هدایت یک حاکمیت دست نشانده با استفاده از تجربه ای استعماری انگلیس را بدست داشته باشد و بدون اینکه خود درافغانستان حضور نظامی داشته باشد، راه با صرفه تر یعنی دست نشانده ساختن حاکمیت سیاسی را در پیش گیرد. روی این منظور بیشترین سرما یه گذاری سیاسی واستخباراتی را در وجود احزاب قومی پشتون دوطرف دیو رند از زمان محمد داود خان بدینطرف کرده است، نزدیک به سی در صد کادر رهبری نظامی واستخباراتی خود را از پشتونها استخدام نموده وچهره های با نفوذ قومی ومذهبی پشتون را مانند بابر، مولانا سمیع الحق، مولانا فضل الرحمن، قاضی حسین احمد و... در خدمت این سیاست قرار داده است. سیاست ایجاد طالبان پاکستانی، موازی به طالبان افغانی ریشه در همین سیاست دارد.
آنچه دست پاکستان را در پیشبرد این سیاست، بلند و باز گذاشته است، نفوذ استخبارات آن کشور در تمام احزاب پشتون وجریانها وحلقه های غیر پشتون است، که درپاکستان فعالیت وبود وباش داشتند. امروز پاکستان بیش از هر دولت دیگر بیشترین شبکه ای جاسوسی را در میان نهادهای سیاسی واحزاب جهادی دارد.
پاکستان دوبار حکمتیار و طالبان را در جهت قومی ساختن ودست نشانده ساختن حاکمیت سیاسی در افغانستان مورد استفاده ابزاری قرارداد و در وجود طالبان توانست بر بخشهای وسیع از افغانستان از طریق امارت دست نشانده طالبان کنترول استخباراتی وسیاسی خود را قایم نماید.
نبود یک دولت سراسری وموجودیت نیروهای جنگی مختلف ومتخاصم، که بخشی از آنها در عمل در همسویی با پاکستان علیه حاکمیت سیاسی استاد ربانی در داخل افغانستان در جنگ بودند، باعث شد تا پاکستان بسرعت اداره ای کابل را از پا بی اندازد.
ـ عربستان سعودی، دولتهای خلیج فارس وتعدادی از دولتهای آسیای میانه با توهم اینکه مبادا در قدرت بودن تاجیکان در افغانستان زمینه ساز یک اتحاد منطقوی باکشورهای پارسی زبان شود وحضور سیاسی ونطامی ایران را در خلیج افزایش بدهد با تمام امکانات پولی، تسلیحاتی، استخباراتی، حمایتهای وسیع سیاسی ازمخالفین و استفاده از کاربرد حربه ای مذهبی در شکست حاکمیت سیاسی استاد ربانی نقش اساسی داشتند. دولتهای آسیای میانه با انتباه مشابه از دولت تاجیکستان و گسترش نفوذ فرهنگی ایران درین شکست سهم جدی داشتند.
ـ ایالات متحده ای امریکا، که پس از فروپاشی اتحاد شوروی در صدد ایجاد پایگاه دایمی برای حفظ منافع دراز مدت خود (تامین منافع ملی امریکا) در منطقه بود، در یک همکاری تنگاتنگ با انگلیس، که تجربه ای استعماری در منطقه داشت ومتحدان منطقوی خود، پاکستان وسعودی با استفاده از شبکه های جاسوسی هر سه کشور وراه بلدان داخلی قدیمی استعمار، نسخه ای دولتسازی انگلیس و پاکستان را پذیرفت ودر سرنگونی رژیم نقش اساسی ایفا کرد.
ـ دولت ایران، که باعث این همه انگیزه های مخالفت منطقوی و بین المللی با اداره ای مجاهدین بود، خودتا سقوط کابل بدست طالبان زیر تلقین تعصبات مذهبی به مخالفت با رژیم ادامه داد. حاکمیت سیاسی مجاهدین بنا به نداشتن یک استراتیژی روشن سیاست خارجی، کمبود کادر مسلکی ومتخصص(همه به اساس تعهد به اسلام سیاسی گماریده شده بودند)، نداشتن د پلوماسی وسیاست فعال برای جلب متحدین منطقوی و بین المللی سر انجام به انزوای منطقوی وبین المللی کشانیده شد و از پا در افتاد.
ب عوامل داخلی ـ قیام امیر حبیب اله کلکانی، که در ماهیتش قیام دهقانی و در کل نتیجه ای واکنش توده های زحمتکش بویژه دهقانان میانه حال، کمزمین، بیزمین ومالداران در برابر مالیات سنگین نابرابریهای اجتماعی، استبداد عمال دولت، فسادگسترده ای دولتی، بیروکراسی ونابرابری ملی بود. درهمان آغاز پیروزی بنا بر فقدان رهبری سیاسی آگاه، زیر تاثیرتلقینات روحانیون وابسته به حاکمیتهای استبدادی واستعمار بریتانیا از خط اهداف قیام منحرف گردید. روحانیون وابسته به دولت هند برتانوی بنا بر عقب مانده گی فرهنگی جامعه سمت وسوی قیام را صرف بار مذهبی دادند.
بنا برین اهداف قیام منحصر به این گردید، که دولت گویا احکام اسلامی و شرعی را اجرا نمی کرد و در حقیقت روحانیون دینفروش قیام را به گروگان مذهبی به خاطر تحقق اهداف ضد ترقی خواهی وتجدد خواهی خود مبدل کردند وبدیترتیب مطلقیت مذهبی بر همه ای اهداف قیام سایه افگند. مادامیکه دولت هند برتانوی اراده کرد، حاکمیت دست نشانده سیاسی خود را بر مردم افغانستان تحمیل کند، همه ای این تیکه داران دین ومذهب مواجبگیر بریتانیا، در نیمه راه از قیام دهقانی جدا شدند و نتنها دو باره با همان استبداد قدرت سیاسی که تامین کننده منافع روحانیون مرتجع بود پیوستند، بل با اصدار فتاوای متعدد، چهره ای را تکفیر کردند که خود برای پاسداری ارزشهای اسلا می قیام کرده بود. بار دوم، قیام تاجیکان از اندیشه های اسلام سیاسی منشا گرفت و با تعهد رهبران تاجیک به اسلام سیاسی آنهارا وا داشت تا با معضله تاریخ خونبار ملی و سیاسی بر خورد ایدولوژیک کنند. اسلام سیاسی از نظر تیوریک بدین امر باور داشت که استقرار حاکمیت اسلامی با عث ایجاد اخوت و برادری اسلامی میشود و به همه نا برابری های حقوقی، سیاسی، فرهنگی و تاریخی در روابط بین اتنیها غلبه میکند، چیزی، که اقوام و اتنی های مختلف جامعه افغانستان در عمل عکس آنرا تجربه کردند به اضافه این که جریانهای مختلف اسلام سیاسی پشتون علیه دولتی بر خاستند که از همان اندیشه اسلام سیاسی بر خاسته بود و تنها مشروعیت سنتی دولت های پیشین را مبنی بر قومی بودن و موروثی بودن قدرت سیاسی احترام نکرده بود.
با آنکه بین دو قیام تاجیکان تفاوت های زیادی شکلی و ماهوی وجود داشت اما اگر به صورت مؤجز نتیجه گیری شود، هردو با مطلقیت مذهبی وارد منا سبات قومی و ملی شدند و از خط متعهد ملی و اصولی برای برابری عادلانه سیاسی بی بهره بودند و مجالی برای شرکت نیروهای ملی، ملی گرایی، اندیشه ملی و اعتقاد به حل مسا له ملی در هردو وجود نداشت.
ـ همانطوریکه احزاب چپی با طرح کلیات حل مسا له ملی، آنرا به پیروزی زحمتکشان وجامعه ای فاقد طبقات موکول کردند واز طرح مشخص حل مسا له ملی طفره رفتند و آنرا بحیث بحران لا ینحل باقی گذاشتند، رهبران سیاسی تاجیک، با مطلقیت مذهبی با این مسا له برخورد کردند یعنی با چسپیدن به امت اسلامی وتوسل به اسلام سیاسی، از احقاق حقوق تاجیکان مسلمان وملیتها واقوام مسلمان خارج از متن تاریخ، در چوکات یک دولت اسلامی با مشارکت عادلانه ملی چشم فرو بستند.
- فلج بودن سیاسی جامعه ای تاجیک نیز درشکست سیاسی واسارت اتنیکی وفرهنگی آن دخیل است.چنانچه جذب نخبه گان وسیاست مداران تاجیک از مشروطیت اول ببعد در تمام احزاب مختلف سیاسی، نتوانست هیچ گونه تحرک سیاسی قابل ملاحظه را در درون اتنی تاجیک بوجود بیاورد. احزاب وچهره های سیاسی تاجیک به علت محروم ماندن از حمایت اتنی خود نتوانستند در تصمیم گیری های سیاسی و ملی جامعه به سود خویش تا ثیر بگذارند.
بدینسان در تمام این احزاب بشکل فرد و یا گروه باقی ماندند وهم بشکل فردی قربانی توطیه ها، دسایس و رقابت های درون حزبی شدند و چون اتنی تاجیک از نظر سیاسی فلج بود هیچ حساسیت از خود نشان نداد. در حالی که پشتون ها و سایر گروهای قومی در برابر مسایل مشابه حسا س بوده و اند.
ـ علت دیگر سرکوب های خونین قیام های تاجیکان ضعف رهبری بود، که بیشتر بدست افراد تصادفی، قرار داشت و نتوانست اراده مستقل خود را تبارز دهد و برای تغیر مسیر سنتی تاریخ صادقانه وارد مناسبات جدید با اتنی ها و اقوام دیگر شود و مشارکت عادلانه را در قدرت سیاسی مطرح کند. با پیش برد سیاست های گنگ، مقطعی ای، دو پهلو، نا مشخس، جامعه نه تنها نتوانست متشکل شود، بل با محل گرایی های مبتذل بیش از پیش راه افتراق ملی را پیمود و رهبران بی تعهد به منافع ملی وفرهنگی برای حفظ تسلط نظامی بر بخش های تحت کنترول خود عملا به تضعیف یکدیگر پرداختند. با اعمال این سیاست ها، جامعه تاجیک نه تنها نتوانست بین خود متحد شود بلکه در عرصه ملی و در روابط با اقوام دیگر راه انزوا را در پیش گرفت.
قیادت مبارزه ای سیاسی در تحقق اهداف سیاسی وملی حایز اهمیت اساسی است، که تاجیکان هردو بارباپیش کشیدن رهبری بدون تعهد به خط مشخص ملی و فاقد یک استراتیژی برای حل مساله اتنیکی و قومی در کشور بود ند.
ـ یکی دیگر از عوامل افتراق جامعه ای تاجیک اختلافات مذهبی بوده و است، که تا کنون تاجیکان سنی، شیعه واسماعیلی نتوانسته اند بین خود به اتحاد اجتماعی وسیاسی برسند. مضاف بر آن بدلایل سیاسی واکثریت واقلیت سازیهای اتنیکی وقومی جامعه ای تاجیک را به پاره های متعدد قومی تقسیم کرده اند مانند تاجیک، پارسیوان، ایماق، قزلباش، بیات، پامیری، دروازی، شغنی، واخی و...، که این خود به اتحاد اجتماعی تاجیکان لطمات جدی رسانده و میرساند. درحالیکه همه ای جوامع و اتنیهای غیر تاجیک از تبار های مختلف تشکیل شده اند. مانند پشتونها، هزاره ها، ازبیکها، ترکمنها، نورستانیها ودیگران ولی در کلیت از اتحاد اجتماعی وسیاسی نسبی نسبت به تاجیکان برخوردار اند.
بدون شک تاثیرات دوشکست بفاصله کم تاریخی از یک دگر، ضربات سنگین سیاسی، فرهنگی، تاریخی وروانی را، بر اتحاد اجتماعی وسیاسی جامعه ای تاجیک گذاشته است، که بزودی رفع نخواهد شد.اما مبارزه در قالب جمعیت اسلامی، و سازمانهای اقمار آن یک مرحله ای از خیزش جامعه برای انسجام سیاسی وتفکرنسبی ملی گرایی بحساب میرود.
وقتی سمت حرکت این جنبش در برابر تصفیه های قومی و مذهبی طالبان و اشغال کشور توسط پاکستان تا حدودی بار مقاومت ملی به خود گرفت و به یک جنبش که هم بار اسلامی داشت و هم بار ملی و خط غیر وابسته گی، بزودی به اثر شهادت رهبر آن دو باره در مسیر وا بستگی « جامعه بین المللی » گیر افتاد و عقیم شد.
دشمنان تاریخی مردم افغانستان و پادوهای منطقوی شان در تبانی با قبیله پرستان وانحصارگران قدرت سیاسی، افغانستان را به زندان سراسری مردم ما واسارت سیاسی، ملی، فرهنگی، تاریخی وهویتی برای اقوامی، که در حا شیه تاریخ سیاسی میهن شان قرار داده شده اند، مبدل ساخته اند. از ما میخواهند نابرابری را برادری بنامیم، ظلم را عدالت تلقی کنیم، قتل عامگران جامعه تا جیک را شخصیت های ملی و تاریخی لقب دهیم، ما باید تاریخ را ورق نزنیم برای اینکه مشت قتل عامگران تاجیکان و اقوام و اتنی های دیگر باز نشود.
از ما میطلبند از همه ای ناروایی هایی ملی وسیاسی بخاطر مصلحت های ملی!؟ وحدت ملی !؟ منافع ملی!؟ و...، چشم بپوشیم ولی خود حاضر نیستند در برابر صد گام دیگران یک گام هم برای رعایت این ملی های عاری از محتوا و تو خالی تا بوهای قبیلوی بردارند.
در تاریخ معاصرکشور، تاجیکان کمترین نقشی در مقدرات سیاسی کشور، داشته اند و در حاشیه تاریخ سیاسی کشور زنده گی میکنند و به زواید تاریخ تبدیل شده اند، در ساختن تاریخ هیچ نقشی نداشته و بالاخره مسیر بسویی در جریان است، که تاجیکان را فاقد تاریخ اعلام کنند. برادری در افغانستان طوری است که همه در خانواده ملی به برادر بزرگتر (اگر واقعا چنین ارقامی وجود داشته باشد) رسیده است همه باید از نظر فرهنگی، سیاسی و هویتی به برادر بزرگ متعلق باشد، در غیر ان دیگر برادری وجود ندارد.
مسا له هویت هم همینطور است، کشور مشترکست ولی نام کشور بیک هویت اتنیکی تعلق دارد، اگر نامی را مطرح کنی، که به هویت سیاسی، تاریخی، فرهنگی و اتنیکی همه متعلق باشد، در آنصورت اسمت را میگذارند، ضد وحدت ملی، تجزیه طلب، وابسته بخارج و... در حالیکه هویت کشور باید هویت همه اتنیها و اقوام با شد، درین جا مسا له اکثریت و اقلیت مطرح نیست، برای اینکه، هیچکس از ثلث نفوس کل کشور بیشتر نیست.
بر ما تحمیل شده است، که بعوض استفاده از زبان بیش از دوهزار ساله ای دری پارسی از « مصطلحات ملی » بهره مند شویم وبا تحمیل واژه های نا مانوس زبان پشتو بر زبان دری پارسی، زبان دری را مسخ کنیم. کاربرد واژه های ناب دری پارسی مانند دانشگاه، دانشکده، دادگاه عالی، دادستان کل، آستان، استانداری، شهرداری، مجلس بزرگ، مجلس نماینده گان، بانک افغانستان، قانوندان و... جرم پنداشته میشود. در روابط سیاسی، با دادن چند پست بی اهمیت، تشریفاتی و سمبولیک کلاه سیاسی مشارکت ملی را بر سرما میگذارند.
از کجا آغاز باید کرد؟ در کمتر از صد سال بدینسو تجربه تلخ دو شکست را برای ما به میراث گذا شته اند و امروز هر آنچه میسازیم باید در آن درک و شناخت اشتبا هات گذشته چراغ آینده ما با شد. بنظر میرسد قبل از همه اتنی تاجیک نیاز جدی و اساسی به برپایی یک نهاد سیاسی ـ فرهنگی متعهد به خط منافع ملی، فرهنگی، تاریخی و هویتی خود دارد. پرشس پیش می آید، که چرا ما اینکار را در سطح کلان ملی انجام ندهیم؟
در مرحله کنونی هم جامعه تاجیک با خلای زعامت سیاسی روبرو هست و هم این مسا له در سطح اتنی ها و اقوام وهم در سطح کل کشور، مشهود است. احزاب تاثیر گذار سیاسی همه در خط اتنیکی و قومی حرکت می کنند آنهایی که با وجود قومی بودن خود را فراقومی جلوه میدهند اکثرا با خود فروختگی عمل میکنند و کشور ازین بابت دچار بحران سیاسی و خلای زعامت سیاسی است.
مضمون تمام کارزار های سیاسی و نمایشات دموکراتیک !؟ در کشور مهر ونشان قومی دارد. متاسفانه اگر چهره هاییکه در عقب اتنی هاو جوامع مختلف مردم افغانستان بصورت رهبران قومی خزیده اند، اعم از آنهای که تلاش برای حفظ انحصار قدرت سیاسی دارند و یا آنهایی که با زدو بند های معامله گرانه وبا داد و ستد رشوه های کلان پولی و سیاسی برای توجیه این انحصار قدرت بکار گرفته شده اند واقعآ بعنوان رهبران قومی برای مشارکت عادلانه قدرت سیاسی، ایجاد جامعه دموکراتیک وتامین اتحاد ساسی و اجتماعی مردم برای یک استراتیژی ملی متحد میشدند ما بزودی از بحران سیاسی بیرون می شدیم ولی طوریکه دیده می شود اولا اینها به خط ملی، فرهنگی، تاریخی در درون اتنی و قوم خود متعهد نیستند و در ثانی این عناصر خود فروش نمی خواهند منافع شخصی، فامیلی و گروهی خو درا بسود ایجاد یک ر هبری متعهد ملی سراسری از دست بدهند. ظرفیت فرهنگی اتنی هاو اقوام با هم برادر جامعه افغانستان برای ایجاد رهبری سیاسی در کشور یکسان نیست تا بتواند در مورد رهبری سیاسی جامعه، فرا قومی و فرامنطقوی بیاندیشند، پس ما در افغانستان با یک واقعیت درد ناک تقسیم احزاب، نهاد های مختلف کشور در خط قومی سیاسی به عوض تشکل فرهنگی جامعه برای ایجاد رهبری سیاسی ملی و سراسری روبرو میباشیم. بر ما تحمیل شده است، که بعوض رهبری ملی در افغانستان هر قوم و اتنی رهبران سیاسی و تشکیلات اتنیکی و سیاسی خود را ساخته اند و از ین خط سیاسی وارد تعامل سیاسی با سایر اجزای جامعه ای افغانستان شده اند. بنابرین تاجیکان بالا جبار برای ایجاد رهبری سیاسی متعهد در سطح ملی باید قدم نخستین را از حرکت بسوی انسجام و تشکل یک نهاد در درون جامعه تاجیک بردارند و نهاد ایجاد شده باید بتواند برای ایجاد رهبری متعهد به خط ملی، فرهنگی و تاریخی جامعه تاجیک را یاری رساند و از طریق این نهاد وارد تعامل با سایر احزاب، اقوام و اتنی ها ی برادر شود.
تاکید ما برین مساله است، که تاجیکان در وهله ای اول باید قبل از همه بحران زعامت ملی و سیاسی را در رهبری خود حل کنند و برای ایجاد قیادت متعهدو مسؤل برای حفظ منافع تاریخی، فرهنگی و سیاسی خود اقدام کنند و بعدآ در همکاری با هم برای ایجاد یک رهبری متعهد و مسؤل ملی تلاش کنندو با اراییه طرحهای عملی و منطقی در ساختن حاکمیت سیاسی با هم سهیم شوند. اما تا زمانیکه قیادت سیاسی جامعه تا جیک بیک خط ملی و فرهنگی مسؤل انتقال میکند، تیکه داران قومی میتوانند از هویت تاجیکی خود برای منافع شخصی، منطقه یی و گروهی وارد معامله ای سیاسی با دیگران شوند و هویت تاریخی، فرهنگی و اتنیکی جامعه تاجیک را در بدل منافع خود بحراج گذارند.
بطور طبیعی است که با پیش کشیدن نهاد متعهد به خط سیاسی ملی برای تاجیکان ما باید ریسک های گوناگون را متحمل شویم. وقتی ما خط متعهد ملی را برای استقلال، حاکمیت ملی، آزادی و خود ارادیت ملی مطرح میکنیم دشمنی اشغالگران را دروجود«جامعه ای بین المللی» کسب میکنیم وانتظاری جز این نمیتوان داشت. زمانی که ما تقسیم عادلانه قدرت سیاسی و احترام به هویت های فرهنگی، تاریخی و اتنیکی را مطرح کنیم و بر فرهنگ مشترک ملی بعوض فرهنگ یک قوم، تاریخ مشترک، بجای تاریخ یک قوم، هویت مشترک را بدیل هویت قومی تاکید کنیم دشمنی احزاب چپ و راست و نهادهای مختلف قومی، فرهنگی و سیاسی ر ا پذیرا میشویم، که از موروثی بودن قدرت، هویت یک قومی، فرهنگ یک قومی و تاریخ یک قومی، دفاع میکنند و قتل عامها، آواره گی ها و کله منار های زیادی را در سده ای اخیر برای تحقق آن انجام داده اند.
علاوه بر آن ما دشمنی و مخالفت افراد ی را نیز بر می انگیزیم که تا کنون از نام قوم و ملیت سود جویی سیاسی کرده و صاحب صد ها ملیون دالر شده و تا هنوز با این تجارت سیاسی مصروف شیره کشی اقتصادی جامعه و مکیدن خون مردم اندو حاضر نیستند موقعیت خود را برای حفظ ثروت های باد آورده خود ترک گویند. اما روشنفکران جامعه ای تاجیک باقبول همه ای این ریسکهای فرا راه شان باید متوجه مسؤلیت ورسالت تاریخی خود گردند وبرای باز کردن راه برای تأمین آزادی، استقلال، تمامیت ارضی، عدالت اجماعی، مشارکت عادلانه ای سیاسی و... در کشور، پیشگام شوند.
ـ نهاد جدید، باید در بیرون شدن از اسارت سیاسی، جامعه ای تاجیک را کمک کند تا خود برای حق تمثیل اراده سیاسی خویش آماده گردد وبتواند از حاشیه به متن تاریخ وارد شود و خود را بحیث یک جامعه و اتنی برابر با دیگران در تا ریخ مشترک کشورسجل نماید.
ـ نهاد جدید باید، برای رفع بحران زعامت سیاسی، فعالیت فرهنگی و فکری را به پیش ببرد، جامعه تاجیک را در انتخاب زعامت سیاسی یاری رساند. تاجامعه به خود آگاهی تاریخی، فرهنگی، سیاسی واجتماعی برسد و در نتیجه بتواند انحصار تاریخی و یک هویتی تاریخی کشور را تغیر دهد و خود بحیث اتنی و جامعه ای، که درین سرزمین زیسته است، تمدن آفریده است، فرهنگ آفریده، قدرت سیاسی کشور را اداره کرده است، شخصیت های بزرگ تاریخی، علمی، اجتماعی وفرهنگی داشته است، به خود باوری برسد. ـ جامعه ای تاجیک از نظر مذهبی به پاره های سنی، شیعه واسماعیلی تقسیم شده ومضاف برآن رقابت ها، منطقه پرستی ها، برخوردهای ایدیولوژیک، د گم اندیشی ها، وابسته گیهای مزدور منشانه، تاجیکان را به تجزیه کشانیده است. بنابران نهاد جدید باید بتواند.از همه مجاری و کانالهای میسر و ممکن، این پاره ها را بهم گره بزند و یکی ازین راهکار ها میتواند شمولیت نماینده گان متعهد به خط ملی، فرهنګی وقومی تمام بخشها ی مذهبی، قومی، مناطق و محلات جامعه ای تاجیک در ین نهاد باشد. ـ این نهاد باید بتواند جامعه تا جیک را برای رهایی از شر تیکه داران، دلالان و معامله گران، که در تمام معاملات سیاسی بعوض منافع تاجیک، منافع خود را میبینند یاری رساند. ـ برای بیرون شدن از انزوای اجتماعی وسیاسی در روابط با اتنیها واقوام مختلف نهاد باید بتواند جامعه ای تاجیک را در انتخاب دوستان دایمی ودشمنان دایمی سیاسی اش کمک کند.
پایان بخش دوم
یادداشت ها: افغانستان در مسیر تاریخ، م. غبار افغانستان در پنج قرن اخیر، م.فرهنگ سراج التواریخ، کاتب هزاره تاریخ ادبیات افغانستان، احمد علی کهزاد نگاهی به برنامه وکار نامه تجدد خواهی"سراج الاخبار"، نجم الدین کاویانی تاجیکان در قرن بیستم، برگردان به دری پارسی نجم الدین کاویانی جریده اندیشه، طبع 1373 خورشیدی مزارشریف
عالم 30 جنوری 2010
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
| آخرین به روز رسانی در دوشنبه ، 12 بهمن 1388 ، 00:20 |
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
تاجیــــکان درگــذرگـــاه تــاریـــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
یگـــانگی زبـــان فــارســی
پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)

پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)
درخراســـان(افغــانســـتان)
دکتر صاحبنظر مرادی
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




موازی به سرکوب تاجیکان وسایر قومیتهای پارسی زبان، زبان دری پارسی بمثابه ای پر ارجترین داشته ای معنوی خراسان اسلامی سر نوشت درد انگیزی داشته است.






