نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
| آریــانـا و آریــایی نــه بســترتاریــخ و فــرهنــگ ونــه هــویت مـــلی مـــاست. |
|
|
|
| ادبیـــــات - زبــــان |
| نوشته شده توسط سلیمان راوش |
| چهارشنبه ، 1 ارديبهشت 1389 ، 21:29 |
|
بستر فرهنگ و هویت ملی ما: نبشتۀ بسیار پرنقل و انتقال جناب صاحب نظر مرادی را که در روزنامۀ وزین "ماندگار" در شماره های 241، 242.243 سال اول (13،14و15) دلو1388 در کابل به نشر رسیده بود، همینکه صحت یافتم و از بیمارستان به خانه آمدم، خواندم و فیض بردم. فیضش در آن بود که یکبار دیگر تکرار مکرراتِ را که از یکی دوقرن بدینسو از سوی مستشرقین غربی و نویسندگان پارس "ایران امروزی" و افاغنه نوشته شده بود مرورنمودم. دراین مختصر نمی خواهم به رد ادعای هر یک از آنهایی که گویا بنام آریانا در تاریخ برای ما بستر پهن نموده اند تا در آن باید ما خواب فرهنگ و هویت ملی خویش را ببینیم، بپردازم. زیرا متکی به اسناد و مدارک تاریخی در جلد اول کتاب [نام و ننگ یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو] از این قلم، بر ناهمواری های این بستر، در تاریخ و جغرافیای کشور ما اشارات لازم به عمل آمده است.
پیش از آن فراموشم نشود که خدمت مرادی عزیز عرض شود که "نبشتۀ زادگاه زرتشت در کجاست؟" پژوهشی پروفیسور یوسف شاه یعقوب را که ایشان برگردان نموده اند، در جلد سوم کتاب "نام و ننگ یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو" که خوشبختانه به تازگی ها از چاپ برآمد است، بدون اجازت نقل نموده ام که از این بابت معذرت مرا خواهند پذیرفت. اینکه جناب مرادی یک مقاله از این حقیرو فقیرسراپاتقصیر در مطبوعات کشور نخوانده اند، چنانکه می فرمایند: { شخصاً از چنین کسیکه ادعای بالا بلندی دارد تاکنون یک مقاله در مطبوعات کشور نخوانده ام. مرادی} البته در این باره گناه من نیست چون ضرب المثل امروزی است که می گویند [افاغنه نه کتاب می خرند و نه کتاب می خوانند، ولی همه چیز را ماشاالله میدانند].
درجای دیگرجناب مرادی می نویسند که: «از لابلای توضیحات موصوف بر می آید که با اصول و میتودولوژی تاریخ نویسی هم آشنا نیستند، و اگر میبودند، از عدم پرداختن این وآن چند نویسنده و نگارشگر به نام «آریانا» و تبار»آریایی»، دامنهي هویت تاریخی خودرا با این سادگی رها نمیکردند، و تاریخ و فرهنگ چند هزارسالهي ما را چون آفتاب با دو انگشت نمیپوشیدند.» منظور آقای مرادی از چند نویسنده و نگارشگر عبارت است از: ابن حوقل، ابواسحاق اصطخری، ابن خردابه، یعقوبی، ابوزید بلخی، داود بن محمد بناکنی، ابن اثیر، گردیزی، حمدالله مستوفی، مسعودی و طبری و چندتایی دیگر که من در نوشته ام زیر عنوان {نه آریانایی وجود دارد و نه آریایی} به آنها اشاره کرده ام، می باشد.
آقای مرادی ! اگر در عرصۀ سیاسی و نظامی ما مردمان مهمان نواز بودیم و دار و ندار خود را دو دسته به پای مهمانان خوانده و ناخوانده ریخته ایم، بیائید حداقل در حوزۀ دانش و فرهنگ این کار را نکنیم و داشته های تاریخی و فرهنگی خود را برای خود نگهداریم و به آن داشته ها ببالیم. شخصیت هایی را که شما از ایشان با تحقیر یاد نموده اید، جزوی از شخصیت های فرهنگی ما در بستر تاریخ می باشند. نباید که آنها را در برابر چند نویسنده و یا تاریخنگار غربی و بیگانه به رایگان تعویض نمایم. به گفتۀ استاد واصف باختری نباید: « ما گدایان کور و لال که بر سر گنجینۀ گراسنگ اندیشه های نیاکان فرهنگی خویش نشسته ایم، همواره در آرزوی آنیم که ابری از اقصای مغرب فراز آید و خشکستان اندیشۀ ما را سیراب سازد بی آنکه در در قلمرو پژوهش های علمی و ادبی و برابری شعوری خود با غرب و غربیان باورمند باشیم»1 واقعاً شرمگیانه است که خود را در برابر بیگانگان برهنه گردانیم و منتظر بمانیم که آنها هر عباء و قبایی که برای ما دوزند، ما آن عباء و قباء را به تن اندازیم و بدون کوچکترین ایرادی به آن جامه در آیم و بر قد و اندام خود در آن جامه افتخار نماییم، گردن خود را از یخۀ آن بیرون کشیده مباهات کنیم، دامن و شکل و شمایل آن جامه را بستر هویت ملی و فرهنگی هزار پشت خویش دُهُل بزنیم.
آقای مرادی! شما اگر به خود زحمت بدهید و در رابطه به نژاد آریایی خود مطالعه نماید، به وضاحت در می یابد که منبع و مبدأی این قوم، نامعلوم است. بیشترین غربیان با راه اندازی این به اصطلاح نژاد برتر در پی بی هویت ساختن و جنگ اندازی اقوام ساکن در سرزمین آفتابی ما و در مجموع آسیا بودند و هستند. درک این مطلب هشیاری و خردمندی می خواهد به گفتۀ مولانای بلخ: دانۀ معنی بگیرد مرد عــــقل ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
ببینید آقای مرادی، که تاریخنگار انگلیس هینلیز {Ohn Russell Hinnells } در کتاب اساطیر ایران چه می نویسد: «... باید نخست به تاریخ بپردازیم. در گذشتۀ دور اقوامی که اکنون در اروپا و ایران و هند زندگی می کنند، همه به یک گروه از قبایل تعلق داشتند که اکنون آنها را هند واروپائیان می نامند. اینان در اروپای مرکزی می زیستند، به تدریج شاخه شاخه شدند و ملتهای خاصی را تشکیل دادند. آریائیان که بخش از این مجموعه اقوام بودند، راهی جنوب شرقی شدند و در هزارۀ دوم و اول پیش از میلاد بر هند و ایران(!) استیلا یافتند. نباید تصور کنیم که اینان سپاه واحد نظام یافتۀ بزرگی بودند، بلکه باید گفت گروههای قبیله ای کوچک بودند که هر کدام مستقلانه در جایی مستقر شدند و سرانجام پس از گذشت قرنها شمار آنان چنان افزایش یافت که بر آن سر زمینها مسلط شد ند. اقوامی که در هند و ایران استقرار یافتند، به هند و ایرانیان معروفند. دین آنان در مجموعه ای/ از سرود های باستانی هندی به نام ریگ ودا و سرود های باستانی ایرانی به نام یشتها حفظ شده است. »2 توجه می کنید آقای مرادی که اگر آریایی بستر هویت فرهنگی و ملی شما باشد این بستر در کجا هموار بوده است. این تنها جان هینلز نیست که تأکید میدارد که آریایی ها مردمان کوچیده از اروپا اند و در پهلویی این اصرار دارند که مردمان هند وخراسان و فارس آریایی اند {یعنی اینها مردمان بی تاریخ وبی ریشه اند و شاخه ای هستند}، بلکه کارل پنکا در سال 1886 ریشه آریا ها را از اسکاندیناوی، گوستاو کوستیا در سال 1902 آریایی ها را از آلمان، زیگموند فایست در سال 1913 از روسیه، آلفونس نهرینگ در سال 1953 از قفقار، رام چند راجین در سال1964 از پیرامون لیتوانی، مسکن اصلی آریایی آنها را ذکر نموده اند.{ رجوع شود به جلد اول کتاب نام و ننگ یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو از این قلم}.
از سوی دیگر شما باید بهتر بدانید که اگر چند نویسنده یا محقق غربی در مورد مسایل اجتماعی، سیاسی، تاریخی و فرهنگی سرزمین ما تحقیقات به عمل آورده و یا می آورند. منبع و مأخذ ایشان آثارتاریخی و منابعی می باشد که نویسندگان وپژوهشگران سرزمین ما آن را نوشته وتحقیق نموده اند. آثار و نوشته هایی غربیان را که از دوازده قرن پیش تا به امروز نوشته شده است اگر مطالعه نموده باشید، تماماً منبع و مؤخذ های ایشان یا شاهنامۀ فردوسی است و یا تاریخ طبری، فارسنامۀ ابن بلخی و یا آثار ابوریحان بیرونی و سایر کسانی که شما به ایشان باورمند نبوده و آثار برگرفته شده و گاه تحریف شده ای غربیان را نسبت به آنها محقق و موجه می دانید. اما ملاحظه می فرماید که در مورد آریانا و آریایی غربیان متکی بر آثار پژوهشگران کشور ما و در مجموع شرقیان نیستند، چون این واژه ساخته و پرداختۀ ذهن و فن آنهاست. اگر شما از چند نویسنده قبل از میلاد نام برده اید که در بارۀ سرزمین من و شما نوشته اند، باید یقین داشته باشید که منبع آنها نیز اوستا، ریگ ویدا و اوپانیشاد ها و دیگر آثار هندی و چینی می باشد.
از جانب دیگر ایکاش جناب مرادی، جمله یا نیم جمله یی از {هیرودوت، بطلیموس، استرابون، کتزیاس، کورت کنث، آریان، اراتوستن، گزنفون، دیاکونوف، بلینسکی، مندیلشتم، لیتوینسکی، لیتوفسکی ولادیمیر بارتولد، بر تیلیس، برا گینسکی، سیمیانوف، پانتوسف، بودکاف، وود، دی لیاگرد، ماسکالوفسکی، یوستی، کاترمر، نولدکه، هارتمن، امیناکف، روزینفیلد، شیشاف فیلد، ویرا شاگین، کلیم جاتسکی، بریازین، رادلف، کریمسکی، استاباران، آندریف، بابرینسکی، میلر، رستار گویوا، ویشنوسکی، آواسوزی، گراتیچ، ماسیو فوشه، دانیل شلومبرژه، مادام هاکن، سرپیرس سایکس، بنجامن راولند، لویی دوپری، زیادانس} در نبشتۀ خویش نقل می نمودند و یا حداقل نامی از آثار شان که درآن از آریانا و آریایی یاد گردیده باشد، یاد آوری می نمودند، تا دلیلی خوبی می بود مبنی بر اینکه دانشمند ما چنین آثاری را به واقعیت خوانده اند و نخواسته اند که مانند برخی ها با پیدا کردن نامها و فهرست نمودن آن فضل نمایی کنند، یعنی که ماشاالله این عزیزهمه کتابهایی آن نویسندگان را خوانده و میدانند. چیزی دیگر که به شما میخواهم یادآوری نمایم اینست که به بیشترین آثاری محققین غربی که توسط پارسیان ترجمه گردیده، به ترجمه هایی آنها به ویژه در راستای مسایل این چنینی نباید باور کنید. پارسیان، سخت در ترجمه های آثار دیگران جفا نموده اند و اصل امانت را رعایت نکرده اند. برای اینکه یقین تان حاصل شده باشد میتوانید مثلاً تاریخ طبری، تاریخ یعقوبی، مروج الذهب مسعودی و آثار بیرونی، همین چندتای مختصر که شاید در داخل افغانستان متن عربی آن پیدا شود. آن را گرفته با ترجمه شدۀ آن که بو سیلۀ پارسیان صورت گرفته مقایسه نماید خود به تفاوت اصل متن وتحریف آن از سوی مترجم واقف می شوید. مثلاً شما در خواهید یافت که در هر کجایی که عجم نوشته شده واژۀ عجم را به واژۀ "ایرانی" ترجمه نموده اند، نامهایی خراسان و سیستان و پارس همه را "ایران و ایرانی" ترجمه کرده اند. به همینگونه آثاری دانشمندان غربی را که از انگلیسی یا فرانسوی و یا جرمنی به فارسی ترجمه نموده اند چنین جفا هایی را روا داشته اند. با در نظر داشت این مطلب اگر شما میخواهید بدانید که استرابون چه گفته، متن اصلی آن را که شاید به زبان عبری یا سانسکریت بوده باشد باید پیدا نماید، یا حداقل ترجمه شده به زبان انگلیسی آن را بخوانید.
من ادعایی تاریخنگاری نکرده ام: آقای مرادی! من تاریخنگار نیستم، و این موضوع رادرسطراول کتاب«سیطرۀ 1400 سالۀ اعراب بر افغانستان» نوشته ام. اما در آثار و نبشته های خویش واقعیت هایی اجتماعی و فرهنگی را سعی می کنم که متکی به اسناد و مدارک تاریخی بنویسم. یعنی تاریخ نویس نیستم بل بر پایه و یادداشت تاریخ می نویسم. مثلاً آنچه را که شما جناب مرادی در مقالۀ خویش نوشته اید در مورد اوستا و شهر هایی اوستایی و از تغییر نام پارس به ایران، از جغرافیایی تاریخی شاهنامه که 90% آن رویداد در سرزمین ما خراسان اتفاق افتاده و مقصود فردوسی بزرگ از ایران جغرافیایی امروزی و دیروزی خراسان می باشد، یا از آیین ها وغیره و غیره، تقریباً همۀ آنها را که شما نوشته اید و کمان برده اید که کشف تازه یی نموده اید، من در کتاب سه جلدی "نام و ننگ یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو "پنج سال پیش نوشته ام و قبل از آن در کتاب "سیطرۀ 1400 ساۀ اعراب بر افغانستان " نیز تذکرات به عمل آمده است. قابل ذکر میدانم که به اطلاع جناب عالی برسانم که در کتاب چهارجلدی "نام و ننگ" برای باری نخست اندیشه و شخصیت در تاریخ اجتماعی و فرهنگی کشور مان در سه دوره ای تاریخی 1- میترایی2 – اهورایی 3 - اسلامی، از سوی این قلم به بحث گرفته شده است. بدین معنی که درکتاب اول مسایل هویت ملی و آیینی از آغاز تا به امروز مورد ارزیابی قرار گرفته است. کتاب دوم شخصیت و اندیشه را در دوره میترایی در سرزمین ما بررسی می نماید. کتاب سوم، از شخصیت و اندیشه در دورۀ اهورایی سرزمین ما بحث می کند وکتاب چهارم از شخصیت و اندیشه در دوره اسلامی گفتگو دارد. با تأسف در اثر بیماری یعنی تن پریشانی نتوانسته ام تا هنوز کتاب چهارم را تمام نمایم و به نشر بسپارم. تقاضایی من اینست که اگر میتواند پاسخ هایی خویش را از سوی من بهتر دریابید، لطفاً این کتاب را همرا ه با کتاب دوجلدی سیطرۀ 1400 سالۀ اعراب بر افغانستان و نیز کتاب یک جلدی " سه واکنش تگاوران تیز پویی خرد در خراسان" را {بخرید و بخوانید}. البته اگر بخواهید آدرس خویش را برایم ارسال نماید حضور تان فرستاده خواهد شد.
چند پرسش: اکنون برمی گردیم به د نبالۀ اصل مطلب. در زمینۀ آریایی و آریانا چند پرسش فشرده و روشنگرانه ای را می خواهم مطرح نمایم. یک اینکه، جناب مرادی مانند همه معتقد اند که شاهنامۀ فردوسی سند تاریخی هویت ملی ما به شمار می رود و نیز شاهنامه متکی است به بسیاری از منابع و مؤاخذ که در دوره پیش از اسلام و تا زمان سرودن شاهنامه وجود داشته است از اوستا گرفته تا همه خدای نامک ها. آیا درهمین اثر بی بدیل و جامع، ما واژ یی را به نام آریانا سراغ داریم؟. من با قاطیعت می گویم نه. اگر به نه و نای من باور ندارید. داکتر حسین وحیدی استاد دانشگاه و مولف کتابهای پژوهشی بسیار از جمله "فرهنگ زرتشتی"، " نبرد تاریک و روشنایی"، "شهر روشن زرتشت" و مترجم گاتها در همین چند ماه پیش از امروز در نشست زیر عنوان " شاهنامه و اسطوره" دردانشگاه تهران با تمام صراحت و صلاحیت می گوید که:«... شاهنامه ما را متوجه تاريخ راستين ايران ميكند. براي نمونه شما در هيچ كجاي شاهنامه به واژه «آريايي» برنميخوريد. دليل آن هم روشن است، چون اين واژه ساختگي است... اروپاييان واژه آريا را ساختند تا ايران را كنار بزنند و چنين وانمود كنند كه ايرانيها گروهي از آرياييها بودهاند و سپس در اين باره داستانها بسازند. به هر حال ما پيش از اين دستبرد اروپاييها، واژه آريا را نداشتهايم و چنين چيزي در شاهنامه ديده نميشود»3 آقای مرادی توجه می کنید استاد وحیدی در دانشگاه تهران در حضور بسا اساتید و دانشمندان، واژه و نژاد به نام آریایی و آریانا را انکار می کند و تا به امروز صاحب نظری پیدا نشده است که ایراد بگیرد. بر علاوۀ دانشی مرد زمانۀ ما داکتر وحیدی، جناب اسماعیل خویی دانشمند و شاعر صاحب اندیشه ایران، به پاسخ این پرسش بانو ثریا بهاء که پرسیده بود: « که ایرانی های ساکن امریکا این شعر فردوسی را شعار می دهند " چو ایران نباشد تن من مباد" باز چرا خود از ایران بیزار و درگریز اند؟» شاعر فیلسوف می گوید: این شعر از فردوسی نیست، من قدیمی ترین شهنامه را دارم که این شعر مزخرف در آن نیست، همان طوری که در دیوان حافظ و مولانا چند شعررا بنام آنها اضافه کرده اند، در شهنامه نیز این شعر را شؤونیست ها افزوده اند که هیچ محتوای انسانی ندارد، چو ایران نباشد تن من مباد ــ بر این بوم و بر زنده یک تن مباد. ایران نباشد یعنی چه؟ ایران کجا می رود؟ با همین خاک و سنگ ملیارد ها سال بوده وملیارد ها سال دیگر هم هست. باز مزخرف گویی دیگر که اگر ایران نباشد، " بر این بوم و بر زنده یک تن مباد"، یعنی تمام انسانها زنده مباد به خاطر خاک و سنگ. ایران هست! اما دوملیون تن ایرانی از ایران به امریکا فرار کرده وهرگز هم به ایران برنمی گردند؟!»4 متن شعر که برخی از ایرانی ها توطئه گرانه آن را بنام فردوسی ثبت کرده اند و در بیتی از آن گفته شده که:{ پدر در پدر آریائی نژاد - ز پشت فریدون نیکو نهاد} چنین آغاز می شود:
در این خاک زرخیز ایرانزمین - نبودند جز مردمی پاک دیــن
این شعر را دو آواز خوان ایرانی نیز به مثابۀ سرود میهنی خوانده و شعر آن را از فردوسی معرفی داشته اند و نیز بیت های از این شعر درسر لوحۀ بسیاری از برنامه سیاسی اجتماعی ایرانی ها به نام فردوسی نیزبه چشم می خورد.
شهر های شهنامه: آقای مرادی در جایی از نوشتۀ خود، بی ربط و بی سروتۀ می نویسند: [شاید آقای راوش مثل همه اصحاب دانش و بصیرت می دانند که فردوسی بیش از هزارسال پیش از امروز شاهنامه جاودان خودرا بحیث میثاق فرهنگی و هویتی هم تباران خود(آریاییان) سرود. نام کشوری که در سراسر شاهنامه با سوژه های خردگرایی، وطندوستی و نوع خواهی به نام «ایران» در مصرع های حماسی شاهنامه جای گرفته است، ایران امروزی نبوده و فردوسی بیشتر از80% جغرافیای شاهنامه را در سرزمین افغانستان امروزی به نمایش می گذارد. استاد توس نیز در انتخاب نام ایران بحیث چترهویتی همه ایرانیان (آریاییان) تقصیری ندارد؛ زیرا درآن زمان وطن پهناورتاریخی و فرهنگی فردوسی «ایران» یا همان «آریان» نام داشت، نه افغانستان و نه تاجیکستان و جای دیگر. ] من نداستم که مراد آقای مرادی چیست و چه می خواهند بگویند. زیرا تفاوت بین کلمات "ایرانیان" و "آریائیان" اززمین تا به آسمان است، نکند که آقای مرادی نیزاستخاره نموده اند که منظورفردوسی از "ایران" همانا "آریانا" است؟ به هر حال، المعنی فی بطن الشاعر. با آنهم باید گفت که فردوسی بزرگ در بیان جغرافیایی شاهنامه از سرزمین هایی چون: ایران – توران – کابلستان، سمنگان، تخارستان – سیستان،هند،مازندران، کرمان و هاماوران و غیره نام می برد. اکنون شما بفرماید بگوید که کدام یک از سرزمین هایی یاد شده حداقل از میان پنچ نام: توران – کابلستان- سمنگان - تخارستان و سیستان، آریانا است؟ بر مبنای بر داشت که صاحب نظر مرادی از شاهنامه نموده میگوید که ایران آریانا است چنانکه می نویسد: { استاد توس نیز در انتخاب نام ایران بحیث چترهویتی همه ایرانیان (آریاییان) تقصیری ندارد؛ زیرا درآن زمان وطن پهناورتاریخی و فرهنگی فردوسی «ایران» یا همان «آریان» نام داشت، نه افغانستان و نه تاجیکستان و جای دیگر. } نخست اینکه[ آقای مرادی که گفته که افغانستان و یا تاجکستان.؟] دوی دیگرشما اگر شاهنامه را خوانده باشید حتماً میدانید که تمام آن ستان هایی را که فردوسی بزرگ نام می برد، در آن روزگار سرزمین هایی مستقل بودند و شاه و سلطان داشتند. مثلاً کابلستان سرزمین جداگانه یی بوده است. چنانکه همسر زال روابه دختر شاه کابلستان می باشد. زال برای طلبگاری به کابلستان می رود: گزاران و خندان دل و شادمان ز زابل به کابل رسید آن زمان
و یا بانو تهمینه همسر رستم مادر سهراب دختر شاه سمنگان است. چنين داد پاسخ كه تهمينه ام -- تو گويي كه از غم، بدو نيمه ام يكي دخت شاه سمنگان منم-- زپشت هژبر و پلنگان منم به همین گونه تمام آن شهرهای یاد شده استقلالیت خویش را داشتند و یکی با دیگر در جنگ و نبرد بودند. سپه را ز زابل به ايران كشيد-- به نزديك شهر دليران كشيد و یا چه بايد مرا جنگ زابلستان-- وگر جنگ ايران و كابلستان
آقای مرادی گفته میتوانند که مرز های ایران، توران و سیستان و سمنگان و کابلستان که فردوسی بزرگ از آنها نام می برداز کجا تا به کجا است و کدام شهر ها را احتوا می کرده است؟. فکر می کنم پاسخ به این پرسشی جغرافیایی تاریخی مشکل باشد.
ایران سرزمین اتوپیایی: آیا،آقای مرادی! فکر نمی کنند که واژۀ ایران در شاهنامه یک واژۀ "اتوپیک" باشد؟ زیرا این اسم (ایران) بر هیچ سرزمین جغرافیایی در اسطوره و تاریخ باستان منطبق نیست. این موضوع تازه در بحث های ایران شناسی و شاهنامه شناسی مطرح گردیده است. این جستار واقعاً قابل مکث است. ما در ادبیات خویش نیز دو سرزمین اتوپیایی به نام جابلسا و جابلقا را داریم. آیا نمیتوان گفت که ایران هم در آن روزگار مانند این دو شهر، به مثابۀ یک شهر رویایی مطرح بوده که پسانها رویای فردوسی بزرگ از تخیل به واقعیت مبدل گردید، که شوربختانه نه آنجایی را که فردوسی میخواست وایران نام گذاشته بود یعنی بلخ را، بلکه فارس و فارسیان این تخیل مکانی را هشیارانه در سرزمین خویش به واقعیت آوردند.
ایران یا همان شهر اتوپیایی فردوسی بلخ بوده است: شما می دانید که ایران (آرمانی) در شاهنامه بلخ است. ماآگاهیم که آغازگر شاهنامۀ کبیر، دقیقی بلخی می باشد. دقیقی فرزانه، شاهنامه را از دوره سلطنت گشتاسب آغاز می کند. شاید این سوال نیز مطرح گردد که چرا؟ پاسخ روشن است. دقیقی فرهیخته می خواسته است که رویداد هایی ملی و فرهنگی سرزمین خویش را همزمان با آغاز دورۀ تاریخ بیان نماید. همه میدانند که دورۀ تاریخی، زمانی آغاز می باید که اسناد نوشتاری و یا غیر نوشتاری از آن دوره موجود باشد. بدین لحاظ، دقیقی از اسطوره می گذرد و از تاریخ می آغازد. از زمان گشتاسب ما کتاب اوستا را داریم. هرچند مدتی پیش از اوستا، بخش اول کتاب ریگ ویدا نیز در سرزمین ما نوشته شده است. ازاین رو بوده که دقیقی بزرگ برای مستند سازی هویت ملی، اجتماعی، فرهنگی و آیینی جامعۀ باختر، به نوشتن شاهنامه از دورۀ گشتاسب متکی به اوستا و دیگر یادداشت های همزمان با اوستا می پردازد. وقتی دقیقی تاریخ هویت ملی و فرهنگی کشور مان را بیان می نماید این کشور را نه آریانا و نه ایران می نامد بلکه "بلخ" می گوید: چو گشتاسب را داد لهراسب تخت -- فرود آمد از تخت و بر بست رخت بــــــــبلخ گزین شــــد برآن نوبهار-- که یزدان پرســتان بـــران روزگار مر آن جای را داشــــــــتندی چنان-- که مر مــــکه را تازیان این زمان
بدین ترتیب مرکز باختر را بلخ معرفی می کند همان جایی را که شما خلاف صریح تاریخ آریانا می نامید. در هزار بیت دقیقی که در شاهنامه آمده فقط درچند بیت محدود از واژۀ ایران استفاده شده است. اینجا سوال بحث بر انگیز که مطرح می شود این است که یک کشور از سوی یک شخص در یک اثر با دو نام چرا مسمی می گردد؟. دقیقی بزرگ می گوید که: ببلخ گزین شد بران نوبهار جای دیگر: چو از پیش او کینه ور بیدرفش-- سوی بلخ بامی کشیدش درفش یا جای دیگر: چو از شهر توران ببلخ آمدند-- بدرگاه او بر پیاده شدند جای دیگر: چو از بلخ بامی بجیحون رسید-- سپهدار لشکر فرود آورید.
زمانی که جاسوس خاقان احوال می برد که گشتاسپ شاه بلخ به زابلستان رفته و بلخ خا لی است. اینجا به گونۀ کاملاً روشن ایران بلخ نامیده می شود.این چنین: خود از بلخ زی زابلستان کشید-- بیابان گذارید و سیحون بدید بزاول نشستست مهمان زال-- برین روزگاران بر آمد دوسال. در جای دیگر جاسوس خاقان به خاقان می گوید: ببلخ اندرون لهراسپ شاه-- نماندست از ایرانیان و سپاه و قاصد به خاقان می گوید که هنگام حمله به بلخ است: جز ایشان به بلخ اندرون نیست کس-- از آهنگ داران همینند و بس کنونست هنگام کیـــــــــــتن خواستن-- بباید بسیچـــــــــید و آراستن
با اطلاع این خبر خاقان به "ستوه" یکی از سرداران لشکرش چنین دستور می دهدکه: شه چنینش گفتا بایران خرام -- نگهبان آتش ببین تا کدام پژوهنـــــدۀ راز پـــیمود راه-- ببلخ گزین شد که بُد گاه شاه پس از آنکه فردوسی بزرگ دنبال داستان را می گیرد و از جنگ ارجاسپ و گشتاسپ سخن خویش را آغاز می کند. او نیز بلخ را بلخ نام می برد نه ایران این چنین:. چنین رزم ارجاسپ را نو کنیم-- بطبع روان باغ بی خو کنـــــیم بفـرمود تا کهــــــــــرم تیغ زن-- بود پیش سالار آن انــجمــــــن که ارجاسپ را بود مهتر پسـر-- بخورشید تابان بر آورده ســـر بدو گفت بگزین ز لشکر سوار-- زترکان شایسته مردی هـــــزار از ایدر برو تازیان تا بــــــــبلخ-- که از بلخ شد روز ما تار و تلخ بعداً جنگ آغاز می شود گشتاسپ از سیستان به بلخ می آید. داستان را چنانکه فردوسی بزرگ شرح می دهد، ملاحظه می شود که ایران، بلخ است و بلخ ایران. این چنین:
زنی بود گشتاسپ را هوشمند— خردمــــــــــــــــند وز بد زبانش به بند ز آخر چمان بارهٔی برنشست-- به کردار تـــــــــرکان میان را بـــبست از ایران ره سیستان برگرفت-- ازان کارها مانــده اندر شگــــــــــــــفت نخفتی به منزل چو برداشتی-- دو روزه به یک روزه بگــــــــــــــذاشتی چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد-- به آگاهی درد لهراســـــــــــــــــــپ شد بدو گفت چندین چرا ماندی-- خود از بلـــــــــــــــــــــــخ بامی چرا راندی سپاهی ز ترکان بیامد به بلخ-- که شد مردم بلــــــــــــــــــــخ را روز تلخ همه بلخ پرغارت و کشتن است-- از ایدر ترا روی برگـــــــــــشتن است بدو گفت گشتاسپ کین غم چراست-- به یک تاختن درد و ماتم چراست چو من با سپاه اندرآیم ز جای— هــــــــــــــــــــمه کشور چین ندارند پای چنین پاسخ آورد کاین خود مگوی-- که کای بزرگ آمدســـــتت به روی شهنشاه لهراسپ را پیش بلخ-- بکشتند و شد بلـــــــــــــــــخ را روز تلخ همان دختران را ببردند اسیر-- چنین کار دشوار آســـــــــــــــــــان مگیر اگر نیستی جز شکست همای— خردمــــــــــــــــــند را دل نرفتی ز جای وز انجا به نوش آذراندر شدند-- رد و هیربد را بهـــــــــــــــــــــم برزدند ز خونشان فروزنده آذر بمرد-- چنین کار را خوار نـــــــــــــــتوان شمرد دگر دختر شاه به آفرید-- که باد هــــــــــــــــوا هرگز او را ندید به خواری ورا زار برداشتند-- برو یاره و تاج نگــــــــــــذاشتند چو بشنید گشتاسپ شد پر ز درد-- ز مژگان ببارید خوناب زرد بزرگان ایرانیان را بخواند— شنــــــــیده سخن پیش ایشان براند نویسندهٔ نامه را خواند شاه-- بینداخت تاج و بـــــــــــپردخت گاه ... یا در جایی دیگروقتی که اسفندیار بر پیکر به خاک و خون افتادۀ برادرش زریر مویه می کند، دقیقی بزرگ آن را چنین ترسیم میدارد: برادرش را دید کشته بزار-- بآوردگاهی بر افگـــــــــــــتتتنده خوار چو او را چنان زار و کشته بدید-- همه جامۀ خسروی بردریــــــــد فرود آمد از شولک خوب رنگ-- بریش خود اندر زده هر دو چنگ همی گفت کای شاه گردان بلخ-- همه زندگانی ما کرده تلـــــــــــــــخ چناکه گفته شد گشتاسب پدر اسفندیار در بلخ بود،وقتی اسفندیار بدست رستم زخمی می شود، در حالت نزع به "پشوتن" می گوید که: چو رفتی به ایران پدر را بگوی-- که چون کام یابی بهانه مجوی ... والخ اگر قرار باشد که ماه از شاهنامه سند بیاوریم که بلخ ایران و ایران بلخ است، باید بیشتر ازنصف از شاهنامه را میبایست اینجا نقل نمایم. پس بهتراست که به کتاب شاهنامه مراجعه شود. به هرروی، آنجا که شما شاهنامه را استناد آورده اید، باید گفت که در شاهنامه واژه آریایی نیست و واژۀ ایران هم برگرفته شده از آریا یا آریانا نمی باشد. بیشتر منظور فردوسی بزرگ ازواژۀ ایران، سرزمینی می باشد که فریدون، پسر خود ایرج را در آن به سلطنت گماشت و آن بلخ و اطراف آن بود. واژۀ ایران در شاهنامه از ایرج مشتق شده است و منظور از ایران سرزمین های می باشد که ایرج در آن شاه بوده.
منظق ما دراین باره چیست است؟ تردیدی وجود ندارد که آغازگر سرایش شاهنامه دقیقی بلخی می باشد. پس از آنکه دقیقی هزار بیت از شاهنامه را می سراید به وسیلۀ نابکاری به شهادت می رسد، در این زمان فردوسی بزرگ کار سرایش شاهنامه را بدنبال هزار بیت سروده شده از سوی دقیقی بلخی پی می گیرد. فردوسی داستان را از بلخ شروع می نماید و بلخ را ایران می نامد. از اینروبه نسبت وطن دوستی و عشق که به خراسان زمین یعنی سرزمین خویش داشته نخست از بلخ و بعد همۀ قلمرو بلخ را به نام شاه آن ایرج یادمی نماید. از اسم ایرج با حذف (ج) و اضافه نمودن ضمیر ملکی (ان) واژۀ ایران را می سازد. اینجا (آن) پسوند مکانی است، وایران یعنی ملک ایر= ایرج معنا می دهد. چناکه عین این کار در مورد توران نیز صورت گرفته است. سرزمین هایی را که فریدون به پسر دیگر خویش "تور" می دهد، فردوسی تمام آن سرزمین ها را به نام توران یاد می کند. در این صورت ملاحظه می گردد که هدف فردوسی از ایران در نخست یکجا نام بردن چند شهری است که ایرج بر آن شاه بود و توران نیز مجموعۀ از شهر هایی می باشد که تور در آن سلطنت داشت. دوم ناشی از عشق و علاقۀ فردوسی نسبت به راستی و عدالت است. داستان ایرج داستان راستی ها است. در داستان ایرج است که فردوسی میخواهد یک سری از مسایل اخلاقی و اجتماعی و قومی را بیان نماید. بدین منظور است که فردوسی می خواهد نام ایرج را جاویدان بسازد و قلمرو سلطنت و مردم آنرا بنام او مسمی می گرداند. سوم آن که فردوسی خواسته نام اولین شهری را که اهورا مزدا آفریده و در اوستا بنام ائیرنویجه است باری دیگر یاد کند و بنمایاند که ایرج نیزبر گرفته شده از نام ائیرنویجه می باشد. به هر حال، واژه ایران پیش از فردوسی در هیچیک از آثار دیگر چه غربی و چه شرقی تا جایی که این قلم جستجو نموده وجود ندارد. یعنی پیش از 1840 میلادی و 1320 شمسی. تنها در یک مورد در شعر رودکی سمرقندی این واژه هنگامیکه ابو جعفر احمد بن محمد سامانی را در قصیدۀ "مادر می" مدح می نماید دیده می شود. آن هم بگونۀ است که ابوجعفر را شاه خراسان می گوید و بعد شاه خراسان را همچنان مفخر ایران توصیف می کند این چنین: خسرو بر تخت پیشگاه نشسته-- شاه ملوک جهان، امیر خراسان شادی بو جعفر احمد بن محمد-- آن مه آزادگان و مفخر ایــــران دیوان رودکی سمرقندی در بیت رودکی هم ملاحظه می گردد که ایران خراسان است. همان خراسانی که زمانی مرکز آن بلخ و گاهی بخارا و نشابور و هرات بوده. با این وجود،هم در شعر رودکی و نیز در شاهنامه و سایر منابع باستان واژۀ ایران به بلخ و در مجموع خراسان اطلاق گردیده است. من امیدوارم که زبان شناسان و واژه نگاران و تاریخ نویسان روی این مطلب نیز کار نمایند..
پارسیان ایرانی نیستند: نخست طبق روایات اساطیری و مدارک باستان و تواریخ که بعد از اسلام نوشته شده است بیشترینه زمانه ها سرزمین های پارس «ایران امروزی»،ولایات کوچکی از بلخ و خراسان به شمار می آمده است. فقط کوتاه مدت در زمان هخامنشیان و ساسانیان استقلالیت داشته اند و بس. از جانب دیگر به روایت شاهنامه فردوسی پارسیان جزو ایرانیان نیستند و قوم جداگانۀ به شمار می آیند. هر چند که در تاریخها این قوم را از ساکنین بلخ = ایران یاد می نمایند. اما فردوسی بدون آنکه در این مورد چیزی بگوید، آنها را قوم جدا از ایرانیان نام می برد. ما از بخش های دیگر شهنامه می گذریم. تنها اینجا بگونۀ مثال از داستان هلاکت یزدگردبزه گر یاد می نمایم. فردوسی بزرگ در این داستان به وضاحت پارسیان را از ایرانیان جدا می خواند. در داستان چنین آمده،وقتی یزدگردبزه گر می میرد ایرانیان یعنی مردمان شانزده شهر اوستایی همه به شهر پارس گرد می آیند تا جانشین برای شاه انتخاب نمایند. ما بر طبق گزارشات تاریخی آگاهیم که در زمان همای بنت بهمن بارگاه شاه از بلخ به مدائن برده شد چنانکه گردیزی در زین الخبار می نویسد: « همای بنت بهمن بن اسفندیار، اورا چهر آزاد گفتندی، دارالملک بلخ بعراق برد، و دارالملک به مدائن ساخت»5 هنگامیکه ایرانیان از بلخ و دیگر شهر های ایرانی نشین به پارس گرد می آیند نمی خواهند که دیگر از نسل یزدگرد کسی را به پادشاهی برگزینند. حکایت را فردوسی بزرگ چنین نقل می کند:
چو در دخمه شد شهریار جهان - ز ایران برفتند گریان مهان کنـــــــــارنگ با موبد و پهلوان - هشیوار دستور روشنروان همه پاک در پارس گرد آمــــدند- بر د خمه یــــــزدگرد آمدند چو گستهم کو پیل کشتی بر اسپ- دگر قارن گرد پور گشسپ چو میلاد و چون پارس مرزبان- چو پیروز اسپافگن از گرزبان دگر هرک بودند ز ایران مهان- بزرگان و کنداوران جهان کجا خوارشان داشتی یزدگرد- همه آمدند اندران شهرگرد چنین گفت گویا گشسپ دبیر- که ای نامداران برنا و پیر جهاندارمان تا جهان آفرید- کسی زین نشان شهریاری ندید که جز کشتن و خواری و درد و رنج- بیاگندن از چیز درویش گنج ازین شاه ناپاکتر کس ندید- نه از نامداران پیشین شنید نخواهیم بر تخت زین تخمهکس- ز خاکش به یزدان پناهیم و بس سرافراز بهرام فرزند اوست- ز مغز و دل و رای پیوند اوست ز منذر گشاید سخن سربسر- نخواهیم بر تخت بیدادگر بخوردند سوگندهای گران- هرانکس که بودند ایرانیان کزین تخمه کس را به شاهنشهی- نخواهیم با تاج و تخت مهی برین برنهادند و برخاستند- همی شهریاری دگر خواستند چو آگاهی مرگ شاه جهان- پراگنده شد در میان مهان الان شاه و چون پارس پهلوسیاه- چو بیورد و شگنان زرین کلاه همی هریکی گفت شاهی مراست- هم از خاک تا برج ماهی مراست جهانی پرآشوب شد سر به سر- چو از تخت گم شد سر تاجور به ایران رد و موبد و پهلوان- هرانکس که بودند روشنروان بدین کار در پارس گرد آمدند- بسی زین نشان داستانها زدند که این تاج شاهی سزاوار کیست- ببینید تا از در کار کیست بجویید بخشندهٔی دادگر- که بندد برین تخت زرین کمر که آشوب بنشاند از روزگار- جهان مرغزاریست بیشهریار یکی مرد بد پیر خسرو به نام- جوانمرد و روشندل و شادکام هم از تخمه سرفرازان بد اوی- به مرز اندر از بینیازان بد اوی سپردند گردان بدو تاج و گاه- برو انجمن شد ز هر سو سپاه
به هرحال بهرام گور پس از هلاکت پدراز دوعرب که به آنها پناهنده شده بود منذر و نعمان شاه یمن کمک می خواهد که این موضوع نیز خشم بلخیان = ایرانیان را بر می انگیزد و می گفتند: ز منذر گشاید سخن سربسر- نخواهیم بر تخت بیدادگر سرانجام قرار بر آن می شود که چند تن از بزرگان ایران را کاندید نمایند تا از میان این چند تن یکی را انتخاب کنند. در اینجا فردوسی بسیار با صراحت ایران را از پارس یا به عبارت دیگر پارسیان را از ایرانیان جدا می داند. فردوسی بزرگ می گوید: چنین گفت موبد که از راه داد-- نه خسرو گریزد نه کهتر نژاد تو از ما یکی باش و شاهی گزین-- که خوانند هرکس برو آفرین سه روز اندران کار شد روزگار-- که جویند ز ایران یکی شهریار نوشتند پس نام صد نامور-- فروزندهٔ تاج و تخت و کمر ازان صد یکی نام بهرام بود-- که در پادشاهی دلارام بود ازین صد به پنجاه بازآمدند-- پر از چاره و پرنیاز آمدند ز پنجاه بهرام بود از نخست-- اگر جست پای پدر گر نجست ز پنجاه بازآوریدند سی-- ز ایرانی و رومی و پارسی
توجه می کنید که ایرانی و رومی و پارسی همه اقوام مختلف می باشند. حتی فردوسی نخواسته که ایرانی با پارسی را یکی پس از دیگر ذکر نماید، در بین دو نام قومی یک ف. دیگر یعنی رومی را قرار می دهد تا بنمایاند که این اقوام کاملاً جدا از هم اند، ورنه میتوانست بگوید که {زرومی و ایرانی و پارسی} که در این صورت جناس مقرون یا جناس متشابه می ساخت. ولی این کار را فردوسی بزرگ انجام نمی دهد و این دو قوم را حتی متشابه و مقرون با هم نیز نمی داند. در چند جایی دیگر از شهنامه نیز به چنین موارد بر می خوریم که ذکر آن از حوصلۀ این مقال بیرون است. بدین لحاظ بوده که من در جستار پیشین نوشته بودم که:. «پارسیان به منظور این که خود را {خود تافتۀ جدا بافته} نشان بدهند. خویشتن را به نژاد نا پیدایی پیوند زده اند.» واین گفته طرف انتقاد جناب عالی قرار گرفت.. گذشته از این مطلب، در تمام کتب تاریخ، شاهان اساطیری و تاریخی سرزمین های ما به نام بلخی یاد شده است مانند پیشدادیان بلخی، کیانیان بلخ، در هیچ یک از کتب تاریخ این خانواده ها به بنام آریایی شاهان آریایی یا شاهان آریانا یاد نگردیده اند.
باری استاد و اصف باختری برایم نقل کرد که: {مرحوم محمد کریم نزیهی دریکی ازشماره هایی جریدۀ روزگار چاپ کابل در اواخر دهۀ چهل خطاب به شادروان احمد علی کهزاد وشادروان عبدالحی حبیبی نوشته بود که اگر در دوصد و حتا صد سال پیش ازامروز شما واژۀ آریانا یا آریایی را در کتب فارسی آدرس بدهید من از ادعایی خویش مبنی بر رد آریانا آنچه که تا به امروز نوشته ام می گذرم. " در صحبت تلفنی 19 مارچ 2010 "} در همین صحبت چیزی دیگری را نیز استاد برایم افشا کرد و آن اینکه گفت: { یکی از اندوه های پسینه سالهای عمر روان شاد کهزاد این بود که می گفت: کاری کردم که خود را نمی بخشم وآن کار تحمیل کلمۀ آریایی در تاریخ است که به فرمایش والاحضرت سردار محمد نعیم خان صورت گرفته است. واز ندامت گاهی اشک از چشمانش جاری می شد}. بر علاوۀ اینکه در آثار پیش از دسمبر 1935 یعنی زمانی که پارسیان نام کشور خود پارس را به ایران تبیدل نمودند و بعد شروع کردن به آریایی و آریایی بازی، در متون تاریخی باستان چون اوستا و بخش اول ریگ ویدا از واژۀ آریایی و آریانا هیچ اثری نیست.این موضوع را در نبشتۀ { نه آریانای وجود داشته و نه آریایی بوده است...} واضع بیان داشته و دلایل خود را متکی به اوستا و ریگ ویدا آورده ام. در این صورت ما نه در شاهنامه آریانا و آریایی داریم و نه سرزمین ایران جغرافیایی معین و مشخص بوده است. هر کدام از سرزمین های را که شاهنامه نام برده همه شهر و سرزمین های جداگانۀ به شمار می آید که حتی یکی در پی نابود دیگر بوده اند. چنانکه گشتاسپ به اسفندیار می گوید: مرا گفت رو سیستان را بسوز نخواهم کزین پس بود نیمروز
نکته دیگر اینکه در ادبیات و تاریخ سرزمین ما هرگز واژۀ نژاد به مفهوم امروزی آن یعنی (Race) (Racism) بکار نرفته است، رنگ پوست وتفاوت چهره هرگزتعیین کنندۀ شخصیت و نجابت و اهلیت و پاکی اقوام مطرح نگردیده است. اگر این واژه بکار گرفته شده است به معنای سرشت و اخلاق و خوی و همچنان به معنی قرابت و پیوستگی شخص با اشخاص و افراد می باشد. اگر گاهی نجابت و شرافت و پاکی در کاربرد این واژه مدنظر بوده، موصوف این صفات انسان است وضد آن دیو خوانده شده است.
نگه کن که هوش تو بر دست کیست - ز مردم نژاد ار ز دیو و پریست.فردوسی.
که هرکس که هستیم بابک نژاد
یک ملاحظۀ دیگر: اگر عمیق به تاریخ اجتماعی سیاسی سرزمین ما توجه کنید، در می یابید که در تاریخ کمتراتفاق افتاده که نام های مشخص سرزمین ما جغرافیایی معین داشته باشد. عموماً تاریخ سیاسی و اجتماعی سرزمین ما را دودمان ها و دوران پادشاهی آنها و حاکمیت شان تشکیل میداده وجغرافیایی نامعین به نام آنها یاد می گردیده است. مانند: دورۀ پیشدادیان، دوره کیانیان، اشکانیان، دورۀ کوشانیان، یفتلیان برمکیان، طاهریان، دوره صفاریان، سامانیان، غزنویان، تیموریان تا ابدالیان. در هیچیک از این دوره ها شما کشور واحدی را که دارای حاکمیت ارضی و حدود اربعۀ جغرافیایی معین سیاسی باشد نام برده نمی توانید.این حالت شامل بیشترین کشور های آسیایی می باشد. به شمول پارس و کشور هایی آسیا میانۀ امروزی که بخشی از آن بر پایۀ گفتار شاهنامه توران یاد می گردید. مثلاً در پارس فقط دورۀ هخامنشیان و ساسانیان است که بصورت مستقل همین دو دوره را دارند. اگر صحبتی هم در تاریخ به عمل آمده از پارس نیست از هخامنشیان و دورۀ ساسانیان است. فهرست خانواده هایی کوچک دیگر آنقدر زیاد است که هرکسی که با تاریخ آشنایی داشته باشد با اقوام و خاندانها آشنایی میداشته باشد. با این ملاحظه، اگر قومی مشخصی به نام آریایی وجود می داشت بدون شک از آن به نام دورۀ آریایی یا شاهان آریایی یاد می گردید.
نامهای باستانی سرزمین ما: سرزمین امروزی در گذشته های دور تا به دورۀ امیر عبدالرحمن خان و امان الله خان رزمین واحدی نبود. زمانی کشور امروزی ما از سوی یونانی به نام باختر یاد گردیده است. و شانزده شهر اهورایی را به زبان یونانی نام می بردند. قبل از آن کشور ما به نامهایی اصلی و اولی خود یاد می گردید. این نامها عبارت بوده است از: 1 - ائیرنویجه(بدخشان و اطراف آن تا خوارزم)، 2 – گَوَ (سغد)، 3 – مرو (امروز هم بنام مرو یاد می شود)، 4 – بلخ (امروز هم به همان نام اهورایی خویش یاد می شود)، نیسایه (نسا شهری میان بلخ و مرو)، 6 - هرات (که هنوز به همان زنده است و می درخشد)، 7 – ویکرته (کابل)، 8 – اوروی (هوگ پژوهشگر غربی این شهر در اطراف کابل نام می برد و کابل نیز گفته، هاشم رضی آن را اورگنج پایتخت خوارزم میداند)، 9 – خنته (گرگان)، 10 – هراخوئی تی(ارغنداب)، 11 – هئتومنت (هیرمند که آن را خُره مند نیز گفته اند)، 12 - ری (امروز هم به همین نام باقی است)، 13 - چخره (غزنی)، 14 – ورنه (اطراف رود سیحون گفته شده و احمد علی کهزاد آن را بامیان خوانده است)، 15 - هپته هیندو (خاور هند به سوی باختر حوزۀ سند می باشد، 16 – رنگها (به قول گایگر، شپگل و یوستی شهر های اطراف سیر دریا می باشد). در شانزده قطعه زمین هایی اوستایی که از آن برده نام شد، شما ملاحظه می فرماید که نه از آریانا خبری است و نه از ایران و مهمتر از آن که فارس یا پارسی وجود ندارد. این نامها نیز در درا زنای تاریخ تغییر نموده است.مثلاً شهر توس زادگاه فردوسی (سوزیا)، بلخ (بلیکا)، هرات (اریو)، قندهار (اراخوزیا یا گندهارا)، کابل (کابورا) و در مجموع همه شانزده شهر اهورایی را به نام باکتریا می نامیدند. بعداً این شهرها هریک به حیث سرزمین مستقل به نام کابل (کابلستان) خراسان، سیستان، تخار (تخارستان) سمنگان و بامیان و غیره نامیده شده اند. وقتی اعراب سرزمین های ما را اشغال می کند. در هنگام خلافت ابو جعفر منصور سیستان و خراسان را یک بلاد می سازند و به نام خراسان یاد می کنند {این نام تا زمان سلطنت شاه شجاع بگونۀ رسمی و بعد از آن در ادبیات ما و قلب و ذهن مردم تا به امروز باقی است.} در دورۀ غزنویان کابل نیز فتح می شود و کابلستان نیز جزو خراسان می شود. این بحث دیگری است فقط جهت معلومات مزید شما مختصراً عرض گردید که در طول سیر تاریخ ما کشوری بنام آریانا و قومی به نام آریایی نداشته ایم.
پس بستر فرهنگی و هویت ملی ما کدام است؟: شناسامه ملی یا به عبارت معمول هویت ملی هرقوم انعکاسی از فرهنگ اصیل آن قوم می باشد. بدون شک تعیین کنندۀ هویت ملی، فرهنگ ملی است. مطالعۀ هویت ملی بدون در نظر داشت فرهنگ ملی نه تنها که ناقص است که ممکن هم نیست. در این صورت فرهنگ ملی چیست؟ فرهنگ ملی مجموعه ای از اندیشه و سلیقه ها و سنت و هنرهایی می باشد که از زادن تا به مردن، انسان به آن تعلق دارد. اگر فرهنگ را به یک الهه تشبیه کنیم نیم از پیکر این الهه ساخته شده از باور ها و آیین ها می باشد، نیم دیگر آن را دانشها و هنر ها و رابطه های مادی و معنوی جامعه می سازد. به هر اندازه که فرهنگ ملی بر خاسته از بستر های کهن تاریخی باشد به همان اندازه شناسنامۀ ملی یا هویت ملی جامعه دیرینه و با فر وشکوه و صلابت جلوه می نماید. به همین خاطر است که اولین کاری که دشمنان یک جامعه می نماید تا آن جامعه را در خود حل نموده مضمحل نماید. در قدم نخست با شمشیر و دار با فرهنگ جامعه می ستیزد. یکی از اولین کار های فرهنگ ستیزی، آیین ستیزی و زبان ستیزی می باشد. سده، نوروز و مهرگان که مظهر باور هایی میترایی و نماد از دانش و بینش در یک دورۀ معین تاریخی است، بر مردم حرام اعلام می گردد. در اثر این استبداد مردم داشته یک دوره تاریخی خود را در سیر زمان فراموش می کند. وقتی فراموش شد تسلسل جامعه با یک دورۀ تاریخی گسسته می گردد. درنتیجه جامعه دیگر دوره میترایی را ندارد. مردم از دانش و بینش هایی دوره میترایی بی خبر می ماند. اگر چیزی است در کتابهاست نه در وجود جامعه. جامعه فاقد یک دورۀ تاریخی می گردد. برای آنکه این فقدان احساس نگردد، متجاوزین زیرکانه به جایی آن نماد های فرهنگی خود را جاگزین می سازد. به عین شکل با سایر دوره های تاریخی نیز عمل می نمایند ودر نتیجه به تدریج در دراز مدت متجاورین، فرهنگ خود را بستر می سازند و شناسنامۀ ملی جامعه ای مغلوب را از بستر فرهنگ خویش تعین میدارند و به نمایش می گذارند. به همین گونه در حوزۀ زبان ستیزی نیز عمل می نمایند. دشمن سعی می کند که به دنیا آمدن و از دنیا رفتن افراد جامعۀ مفتوحه اش با زبان فاتح صورت پذیرد. یعنی با زبان غیر به دنیا آیند و با زبان غیر به گور سپرده شوند، سعی و تلاش دشمن تا جایی است که نمی خواهند و نمی گزارند افراد جامعه مغلوب با خدایی خود با زبان بومی و ملی خود راز و نیاز نمایند و مراسم پرستش را به جا آورد. با این شیوۀ عمل دشمنانه است که جامعه هویت ملی خویش را فراموش می نماید و بی هویت می گردد. در همین زمینه چه سخن مقبول دارد ابوریحان بیرونی. بیرونی می نویسد: «قتیبه بن مسلم هرکس را که خط خوارزمی می دانست از دم شمشیر گذرانید و آنکه از اخبار خوارزمیان آگاه بودند و این اخبار و اطلاعات را میان خود تدریس می کردند ایشان را نیز به دسته ی پیشین ملحق ساخت و بدین سبب اخبار خوارزم طوری پوشیده ماند که پس از اسلام نمی شود آنها را دانست و ولایت در ایشان پس از این کار در دست قبایل دور می زد.»6 ملاحظه می کنید، کسانی که می خواهند هویت ملی یک جامعه را مضمحل نمایند چگونه عمل می نمایند. کاریکه در حق ملت ما نیز روا داشته است یعنی فرهنگ زدایی، فرهنگی کشی. توطئه آریایی و آریانا نیز از همین جمله توطئه ها به شمار می آید که این بار این توطئه از سوی غربیان (نازیها) طرح ریزی گردیده است و توسط (افغانها) و (پارسها)عملی گردیده است. مطلب از این همه بحث های حاشیه یی این بود که در طول تاریخ هجوم های بسیار گستردۀ بالای کشور ما از سوی اقوام و ملت های مختلف صورت گرفته چسپیدن به پاچۀ یک نژاد موهوم چندین هزار سال پیش و ادعایی خالصیت نژاد اگر فتنه گری نباشد ساده اندیشی است. بستر فرهنگی و هویت ملی ما همانگونه که در نبشتۀ قبلی ذکر نموده ام مجموعه یی از داشته هایی می باشد که از نیکان ما در شانزده سرزمین اهورایی به ما به یادگار مانده است. با ذکر این نکته که این بستر فرهنگی و هویتی بومی و میراثی ما هنوز ازآن زمانی که در خاک و خون غلتید تا کنون زخمهایش التیام نیافته و همچنان در زندان هویت و فرهنگ بیگانه اسیر و زخمی می باشد. آقای مرادی! شما باید بدانید ملتی که در سرزمین امروزی ما ساکن اند متشکل از اقوام مختلف بوده و می باشند. همۀ این اقوام در فرهنگ و آیین در طول تاریخ یگانه بوده اند با سلیقه های مختلف. نوروز را ازبیک و هزاره و تاجیک و پشتون پشه یی یکسان داشتند و تجلیل می نمودند و می نمایند. در قرغیزستان، ترکمنستان، قزاقستان، ازبیکستان، سرزمین هایی که به پندار واهی شما آقای مرادی غیر آریایی اند، نیز نوروز را ستایش می نمایند و با شکوه تر نسبت به شما جناب آریایی نژاد جشن گرفته و می گیرند. موسقی سند و هند، تاجکیستان،پارس، ازبیکستان، قرغیزستان، ترکمنستان، قزاقستان یکجا مانند ساز و آواز قندهاری و قطغنی و هزارگی و ازبیکی یکسان گوش جان را نوازش می دهد و هیچکدام به هیچیک از این اقوام بیگانه نیست.. لباسی را که امروز زیبا رویان کشور ما به نام لباس (افغانی) و یا (پنچابی) به تن می کنند، نه خاص پنجاب می باشد و نه متعلق به قوم اوغان. این لباس را در موزیم ها شما میتوانید در تن ملکه هایی همه اقوام تاجیک و ازبیک و پشتون و هزاره و در تن ماهرویان همه کشور های که در طول تاریخ یک حوزۀ مشترک فرهنگی و آیینی به شمار می آمدند و می آیند مشاهد نماید، البته با تفاوت سلیقه یی بسیار ظریف. همین گونه غذا و مراسم شادی و غم همه یکسان بوده و است. اگر مورد تجاوز قرار گرفته اند و بیگانگان در پی نابودی فرهنگ شان بر آمده، همه یکسان مورد تجاوز قرار گرفته و همه مشترکاً دفاع نموده یا پیروز شده اند واگر شکست خورده اند هم همه با هم شکست خورده اند. همه یکسان چیز های را فراموش نموده و چیز های را حفظ نموده و هنوز به یاد دارند. در این صورت آقای مرادی! بستر فرهنگ و هویت ملی ما از تورغندی تا به تورخم از چمن تا به حیرتان پهن است یعنی در سی و چهار ولایت کشور ما. مردمان همۀ این سرزمین ها تاریخ و فرهنگ مشترک داشته و دارندو هرگاهی کسی بخواهد مردمان سرزمین ما را از لحاظ نژادی به مفهوم راسیستی آن جدا نماید کسی جز دشمن نیست. اگر جناب مرادی می خواهند که دل بسوزانند و فرهنگ و هویت ملی خود را دوباره احیاء نمایند، بایست که با شهامت آنچه را که بیگانگان نابود کرده و بجایی آن فرهنگ خویش را بر شانه های جامعه بار نموده اند تفریق قایل شوند و داشته هایی فراموش شده را به یاد نسل امروز و آینده بیاورند. آقای مرادی حرف آخرمن به شما این است که سعی کنیم با دید غیر دستوری به تاریخ بنگریم و حقایق را آنگونه که بوده قرائت نمایم و تفسیر کنیم. اکنون فشرده می پردازیم به آنچه که واژگونه از سوی شما طرح گردیده است: جناب صاحب نظر مرادی می فرمایند که: «در کتیبه رباتک در میابیم که کنشکا، شهریاربزرک کوشانی، در سده سوم میلادی خودرا شاهنشاه آریانا خوانده و زبان کتیبه رباتک را زبان «آری» که بزبان یونانی «آریو» خوانده شده است، یعنی زبان آریایی خوانده است.»
متن اصلی کتیبۀ رباطک
متن سنگ نبشتۀ رباطک به زبان دری اینست: {کـنـیـشـکـه کـوشـانـی، رهاییبخش بزرگ، نیکوکار، فرمانروای دادگر، شایسته نیایش یزدان، که فرا دست آورد پادشاهی را بخواست نَـنَـه و بخواست همه دیگر ایزدان. که بیاغازید نخستین سال را به خشنودی خدایان. او صادر میکند یک فرمان به یونانی و سپس بیان میدارد به زبان آریـایـی.... «سَـکِــتَـه»، «کَــئـوسـانـبـی»، «پـاتـالیپـوتـرا»، «چـامـپا»... پادشاه کنیشکه به «شـافـر نـوکـونْــزوک/ ناقَــنـزاق» فرمان میدهد نیایشگاه بزرگی بنام ایزدان در سرزمین... برای ایزدان بسازد و در آن تندیسهای ایزدبانو «مَـه» در برترین جا، خدای «آرمــوز» آفریننده خوشیها، «آردوخــش»، «سـروشَــرد»، «نَـرسَــه»، «مـهــر»، «مَـهَـشـان» و «ویـنـک» تراشیده و گذاشته شوند. همچنین فرمان میدهد که تندیس این شاهان را بسازند و در نیایشگاه بگذارند: «شـاه کـوجـولَـه کَــدفـیـز»، پدر پدر بزرگ، «شـاه ویـمَـه تَـکــتـو» پدر بزرگ، «شـاه ویـمَـه کَـدفـیـز»، پدر و خود «کـنـیـشـکـه»... باشد تا آن ایزدان، یاریرسان شـاه شـاهـان کـنـیـشـکـه باشند} آقای مرادی در کجای این نوشته کنشکا خود را پادشاه آریانا خوانده است. اما راجع به واژۀ آریایی همه پژوهشگران اعتراف کرده اند که در متن کتیبه (اریئو) می باشد نه آریایی مترجمین خود می نویسند: «کشف این سنگنبشته به مسئله نام واقعی زبان باختری پایان داد و به صراحت از آن با نام «زبان آریایی» یاد شده است. این واژه در متن اصلی بگونه «اَریَـئـو» aryao آمده است. مصوت پایانی این واژه، حرف کوتاه «اُ» است که در زبان باختری (که اکنون میتوانیم آنرا زبان آریایی عصر کوشانی بنامیم) معادل با کارکرد کسره اضافه پایانی (یای نسبت) در زبان فارسی است. محل واژه مهم «اَریَـئـو» در سطر چهارم این سنگنبشته است.» 7
در حالیکه بر اساس پژوهش های اخیر کلمۀ « آریئو» به معنی کشاورزی ترجمه شده است چنانکه می نویسند: « در دهه ۱۸۵۰ ماکس مولر ادعا کرد که این کلمه«اَریَـئـو » به طور مشخص به جمعیتی از مردم کشاورز اشاره دارد و برای استدلال گفته خود به «آره» اشاره کرد که به معنای «شخم زدن» است. دیگر نویسندگان قرن ۱۹ مانند چارلز موریس از این تفکر دفاع کردند و گسترش متکلمین PIE را به گسترش کشاورزی مربوط دانستند. » 8 این حدس و گمان کاملاً میتواند مطابق یاد داشت هایی تاریخی و نیز بر پایه تذکر شاهنامۀ فردوسی درست و موثق باشد. چونکه مردمان سرزمین ایرج [ ایران} را از لحاظ قومی در تاریخ (دیکان) دهقان می نمامیدند. چنانکه فردوسی بزرگ نیز می گوید: از ایـــــران و زتــرک و زتازیان-- نــــژادی پدید آید انـــدر مـــــــیان نه دهقان و نه ترک و نه تازی بود-- ســـــخن هــا به کـــردار بازی بود. فردوسی ز موبد بدین گونه داریم یاد-- هم از گفت آن پیر دهقان نژاد.فردوسی.
.
جایی دیگر آقای مرادی می نویسند که: « بنا بر توضیحات «تاریخ الرسل والملوک» از محمد بن جریر طبری، «ایرانویچ» یعنی تخمگاه ایرانیان(آریاییان) با همت مردان بزرگی چون «مه آباد»، «یاسان آجام» وبعدا هوشنگ و جمشید پیشدادی تمدن بشری را پایه گزاری نموده اند، و اصلی ترین بنیاد تمدن یعنی شهر نشینی، تدوین قانون اساسی(میترادات)، تاسیس مجلس مهستان، تشکیل نظام حکومتی و تاسیس نخستین دین توحیدی بشر(زردشتی) را برپا داشتند. تشکیل چنین نظامی سر آغاز تشکیل تمدن آریایی گردید». آقای مرادی! من شانزده جلد تاریخ طبری را ورق ورق کردم چنین جملۀ را از طبری نیافتم. لطفاً این جمله را همراه با متن ترجمه شده کتیبه رباطک که در آن کنشکا خود را شاه آریانا اعلام کرده باشد آشکار بسازید تا همه سود ببرند. آقای مرادی در جای دیگر می نویسند: « چنانچه در یشتها ودیگر آثار پهلوی از 7 نفر پادشاهان پیشدادی که فوقاً ذکر گردیدند، یادشده و تاریخنامه های بعدی همه ملوک این سلاله را از ده نفر و با اضافه افراسیاب 11 نفر دانسته اند.»(50) فارسنامه ابن بلخی این پادشاهان را یازده نفر برشمرده است: «روایت است از اصحاب تاریخ...علما و تواریخیان فرس وعرب، جمله ملوک فرس چهار طبقه بوده اند: پیشدادیان، کیانیان، اشغانیان(اشکانیان) وساسانیان، و دوطبقه ازین جمله پیش از اسکندر رومی بوده، پیشدادیان و کیانیان، و دو طبقه دیگر بعد از اسکندررومی بوده اند، اشغانیان و ساسانیان. وهر چهار طبقه از نژاد کیومرث اند وعدد همگان با اسکندر رومی هفتاد ودو پادشاه و مدت ایشان با روزگار اسکندر4181 سال وچند ماه بوده است.» همچنان ابن بلخی تعداد شاهان پیشدادی را 11 پادشاه، سلاله کیانی را 9 پادشاه، اشکانی را20 پادشاه وساسانی را31 پادشاه ذکر کرده، که نامها وعدد ایشان بالاضافه افراسیاب که از ترکستان بر خاسته «یازده پادشاه ومدت ملک ایشان با دوازده سال، که افراسیاب خروج کرده بود وایران گرفته... دوهزار وپانصد وشصت وهشت سال.» آقای مرادی چه می خواهید بگوید. این حرف ها را همه میدانند. شما باید واژۀ آریایی و آریانا را در یشت ها و فارسنامه بلخی ثابت می گردید.
در جایی دیگر جناب مردی از قول گیرشمن می نویسد: {« پروفيسور گيرشمن عقيده دارد که «آنچه معلوم است اينکه آرياييان ابتداء در گهواره و مؤطن اصلی خود «ايرواناويجه» ميزيستند و در چند دور مهاجرتها به هندوستان، علاقه فارس (پيرشيا) در آريانای غربی، جزيره بالقان و جاههای ديگر پراگنده شدند. گيرشمن با استنباط از منابع يونانی خط السير آرياييان را از هسته اولی ترسيم نموده و بگونه صريح موقعيت ايرواناويجه را تثبيت نموده است. «آرياييها ابتداء به سغديانا(سغد- خجند وزرافشان) و مرگيانا (بخارا و مرو) رفته اند، بخشی از آنها بعدها بدلايل مخالفتها و دشمنی طوايف ديگر و پيدايش ملخ راه باختر را در پيش گرفتند. از اينجا به نساء که برخی آنرا به نيشاپور تعبير کرده اند سفر نموده، به هريوا (هرات) و ويکراتا (کابل) رفته اند. بخش عمده قبايلی که تشکيل دهنده شعبه شرقی جنبش هندو اروپايی هستند، بتدريج به سمت مشرق رفته اند. از ماوراالنهر آمو دريای جديد را عبور کردند و پس از توقف کوتاهی در دشتهای بلخ از معابر هندوکش بالا رفتند و جاده تابستانی مهاجمان را بسوی هند تعقيب نموده اند، و در طول پنديشير (شايد پنجشير) و رودهای کابل فرود آمدند»(158)} کتاب ایران از آغاز تا اسلام تالیف گیرشمن را که محمد معین ترجمه نموده سراپا ورق زدم چیزی را که آقای مرادی به نام ایشان نوشته اند، من نیافتم، عکس آن گیرشمن می نویسد: «... ایران از منطقۀ مهاجرت بیرون نماند، ولی نقش را که این تازه واردان در نجد ایران ایفا کردند نسبتاً محدود است. به نظر می رسد که هندواروپابیان زادگاه خود را که به اغلب احتمال در دشتهای اوراسی [ [Eurasique در روسیۀ جنوبی بود { توجه نماید آقای مرادی! گیرشمن گهوارۀ موطن را کجا نشان می دهد اوراسی نه «ايرواناويجه» بر اثرفشار اقوام دیگر از عقب ترک گفتند. در طی مهاجرت،آنان ظاهرآ به دودسته تقسیم شدند ؛ یک دستۀ آنها که شعبۀ غربی می نامیم، بحراسود را دور زدند و پس از عبور از پالکان و به سفر در داخل آسیای صغیر نفوذ کردند... شعبۀ شرقی که به نام هند و ایرانی معروف است، در سمت شرق بحر خزر حرکت کرد، یک دسته که ظاهراً بیشتر از افراد جنگجو مرکب بود از قفقاز عبور نمود و تا انحای عظیم شط فرات پیش راند... عاقبت بخش عمدۀ قبایلی که تشکیل دهندۀ شعبۀ شرقی جنبش هند و اروپایی هستند بتدریج به سمت مشرق رفتند، از ماوراءالنهر و جیحون، آمودریای جدید عبور کردند و سپس بعد از توقف کوتاهی در دشت بلخ از معابر هندوکش بالا رفتند و جادۀ باستانی مهاجمان را به سوی هند تعقیب نمودند و در طول "پندیشیر" و رود های کابل فرود آمدند.»9. توجه می فرماید آقای مرادی که شما ناخوانده نقل قول نموده اید. به همین گونه تمام نوشته آقای مرادی کلاً نقل وانتقالات مقالات قبلاً نوشته شدۀ خودشان و دیگران است به ویژه از شاد روان کهزاد. و ادعایی آریایی بازی هم از سوی خودشان صورت گرفته است. جایی هم که متوجه نمی شوند به جایی آنکه بنویسند{ نژاد آریایی} حقیقت را بیان میدارند و می نویسند {وهر چهار طبقه از نژاد کیومرث اند } آفای مرادی! اگر همه از نژاد کیومرث اند، پس نژاد آریایی چه شد؟ شما می دانید که کیومرث در ادبیات اساطیری و باوری سرزمین ما همان آدم و حوا توراتیان است. زیاد تفصیل نمی دهم. به هر روی اگر قرار باشد که به پاسخ نوشته غیر مسوؤلانۀ شما پرداخته شود، باید آن راحرف به حرف اینجا نقل و نقد کرد که این کار ضیاع وقت است.
در پایان سخن متنی را که در رابط به این جستار از میان تحقیقات دیگران انتخاب نموده ام جهت مطالعه شما تقدیم میدارم خرد یار و مددگار همه.
ریشه شناسی اصطلاح «-Arya» در زبان هندوایرانی از زبان هندواروپاییهای اولیه (PIE) به عاریت گرفته شده که در آن صفت «یو» به ریشه «آر» اضافه شده و این ریشه به معنای «جمع آوری ماهرانه» است و در کلمات یونانی «هارماً»، «چاریوت» و «اریستوت» یونانی (همانند «اریستوکراسی» و اصطلاحات لاتین «آرس»، «آرت» و غیره دیده میشود. به نظر میرسد «آریو-» از حدود زبان هندو-اروپاییهای اولیه بالاتر باشد و نمیتوان آن را به متکلمین زبان هندی اروپایی اولیه نسبت داد. همچنین گفته میشود که کلماتی مانند “Eire”، نام ایرلندی کشور ایرلند و “ehre”، معادل آلمانی کلمه honor به معنی آبرو) به این پیشوند مرتبط هستند، اما این ادعا پایه و اساس علمی ندارد، و از آنجا که «آر-یو» یک صفت PIE کامل و بی نقص است، هیچ مدرکی دال بر استفاده از آن در قبایلی به جز تیره هند و- ایرانی وجود ندارد. در دهه ۱۸۵۰ ماکس مولر ادعا کرد که این کلمه به طور مشخص به جمعیتی از مردم کشاورز اشاره دارد و برای استدلال گفته خود به «آره» اشاره کرد که به معنای «شخم زدن» است. دیگر نویسندگان قرن ۱۹ مانند چارلز موریس از این تفکر دفاع کردند و گسترش متکلمین PIE را به گسترش کشاورزی مربوط دانستند. امروزه اغلب زبان شناسان بین «آره» و این کلمه هیچ رابطهای قایل نیستند. در زبان اوستایی، در فرگرد یکم وندیداد اوستا به صورت اَئیرییانم وَئِجو (Airiianəm vaēǰō) "گستره آریاییها" آمده و در یشت سیزدهم از مِهریشت (دهمین یشت از یشتهای اوستا) به صورت اَئیریو شایانا (Airyō šayana) "خانمانهای آریایی" آمده است. در فارسی میانه به صورت اِرانشَهر (Ērānshahr) و در فارسی نو به صورت ایران است. در سانسکریت، آریاورته (Āryāvarta) "مسکن آریاییها"، سرزمینی باستانی در شمال هند بودهاست.[۳
برداشتهای قبیلهای: در زبان شناسی تیرهای ارتباط میان این ارزشهای فرهنگی و مردم به تصویر کشیده میشود و در آن «آریاییها » از سمیتیکها تفکیک شدهاند. در پایان قرن نوزدهم این کاربرد آنقدر وسعت یافت که کلمه «آریایی » به عنوان کلمه مترادف با کلمه «Gentile» (غیرکلیمی) به کار رفت وحتی این کاربرد با وجود مقاومت اندیشمندان با استفاده از این کلمه در معنایی به جزمعنای «هندوایرانی» ادامه یافت. در بین سوپرماسیستهای سفید این کلمه به عنوان مترادف با کلمه سفید پوست غیر یهودی شهرت دارد. «تیره آریایی» کلمهای است که در اوایل قرن ۲۰ توسط نظریه پردازان اروپایی، که معتقد به تفاوت فاحش میان انسانها براساس تیره و قبیله شان بودند، به کار رفت. این افراد عقیده داشتند که هندواروپاییهای بدوی تیرهای خاص بودند که در اروپا، ایران و آسیا پراکنده شدند. این مفهوم هنوز هم در نظریههای برتری نژادی که توسط نازیها در آلمان بنا نهاده شدند رواج دارد. دراین کاربرد دو مفهوم اوستایی - سانسکریتی «نجیب » و «مقرب» با نظریات مبتنی بر رفتار نژادی براساس پراکندگی زبان ترکیب شدهاند. دراین دیدگاه تیره آریایی برترین تیره انسانها و خالص ترین نوادگان هندواروپاییهای بدوی محسوب میشوند. در اواخر قرن ۱۹ تعدادی از نویسندگان استدلال کردند که هندواروپاییهای بدوی منشا اروپایی دارند. این دیدگاه در ابتدا با مخالفتهایی روبرو شد اما در اواخر قرن ۱۹ به صورت گسترده مورد پذیرش قرار گرفت در سال ۱۹۰۵ هرمان هیرت در مقاله «Die Indogermanen» (که در آن برای اشاره به هندو- اروپاییها به جای کلمه “Arier” از کلمه “Indogermanen” استفاده شده بود)، ادعا کرد که عده زیادی این عنوان را میپذیرند و نواحی شمال آلمان «Urheimat» را محل شکل گیری تیره هندواروپایی دانست و نژاد موطلایی (blond) را نژاد هندواروپایی «خالص » نامید. در سال ۱۹۰۲ گوستا وکوسینا، هندواروپاییها را ساکنان شمال آلمان دانست و این نظر وی تا دو دهه مقبولیت خاصی داشت، تا زمان گوردون چایلد (Vere Gordon Childe تحت تاثیر نظرات مارکسیستی بود) که در سال ۱۹۲۶ در مقاله « آریاییها: مطالعه منشا هندواروپایی ادعا کرد که » برتری نوردیکها در فیزیک باعث شده که آنها از زبان برتری طلبی با بقیه سخن بگویند " (وی بعدها از ابراز این کلمات اعلام تاسف کرد). از این نظریه در محفلهای علمی کشور آلمان به عنوان یک افتخار ملی یاد میشد و به عنوان حربهای در دست نازیها به کار گرفته شد. طبق نظر آنود روزنبرگ نژاد نوردیک - آریایی(arisch-nordisch) یا «نوردیک آتلانتایی» (nordisch-atlantisch) نژاد برتر بود و در راس هرم نژادها قرار میگرفت و بر سرنژاد یهودی - سمیتیک (jüdisch-semitisch) سایه میافکند این نژاد برای تمدن آریایی همگن آلمان خطر بزرگی بود که در نهایت باعث به وجود آمدن نازیسم آنتی سمیتیک شد. نازیها «نژاد آریایی »را تنها نژاد صاحب فرهنگ و تمدن وشایسته آن میدانستند و در دیدگاه آنها بقیه نژادها تنها میتوانند فرهنگ را دچار اضمحلال و نابودی کنند. این استدلالها برپایه هرمهای نژادی اواخر قرن نوزدهم شکل گرفت. همچنین برخی از نازیها تحت تاثیر هلناپتروفنا بلاواتسکی و نظریه سری وی که در سال ۱۸۸۸ ارائه شده بودند و طبق نظروی «آریایی هاً را رده پنجم از نژاد آتلانتیس میدانستند که در یک میلیون سال قبل زندگی میکردهاند. این افراد همچنین بر نظریات روزنبرگ تحت عنوان شمالی ترین جامعه تاکید داشتند. نازیها از این نظریهها برای توجیه قوانین نورمبرگ یا همان قوانین آریایی استفاده میکردند و افراد »غیر آریایی « را فاقد حقوق شهروندی دانسته و ازدواج بین آریایی و غیر آریایی را ممنوع کرده بودند. اگر چه مکتب فاشیسم موسیلینی در ابتدا بر اساس نظریات ضد سمیتیسم شکل نگرفته بود، اما وی قوانینی را بنا نهاد که تحت تاثیر نظریات هیتلر شکل گرفته بود و ازدواج بین »آریاییها « و »یهودیان " را ممنوع میکرد. معنای واقعی کلمه «آریایی» در فرهنگ نازیها دگرگون شد. کولیها که از نژاد هندی بودند غیرآریایی شناخته شدند اما ژاپنیها در طی جنگ جهانی دوم عنوان افتخاری «آریایی » را از آلمانیها دریافت کردند. در واقع معنای «آریایی » چیزی نبود جز «ملی گرایی ناقص ». استفاده نژاد پرستانه از کلمه «آریایی» و به خصوص استفاده از «نژاد آریایی » در تبلیغات نازیها باعث شد که این کلمه در غرب دچار دگرگونی معنایی شود به همان شکلی که نماد سواستیکا معنای واقعی اش را از دست داد. در زبان انگلیسی کلمه « آریایی » در معنای یک تیره یا نژاد دیگر کلمهای تخصصی و فنی نیست و استفاده از آن به عنوان فرد « سفید پوست » در دهه ۱۹۳۰ منسوخ شد چرا که انگلیسیها و آمریکاییها آلمانیها را به علت سرگرم شدن با این واژه به تمسخر گرفتند. در ایالات متحده اصلاح نژاد قفقازی که در مورد آن اتفاق نظر بیشتری بود و چالش برانگیز نبود در مراودات رسمی مورد استفاده قرار گرفت}10.
پینوشتها: 1 – واصف باختری، نردبان آسمان ص، 5 2– جان هینلز، شناخت اساطیر ایران، ترجمۀ ژاله آموزگار و احمد تفضلی، چاپ اول پائیز 1368 تهران، ص11 3 - http://golesoori.blogfa.com/post-8.aspx 4 - http://hamasah.persianblog.ir/ 5– ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی، تاریخ گردیزی تصیحح و تحشیه عبدالحی حبیبی، ص 55 چاپ اول اول1363 تهران 6– اوریحان بیرونی، آثارالباقیه، ص 57 ترجمه اکبر دانا سرشت،چاپ چهارم 1377 تهران 7- رضامرادی غیاث آبادی، http://www.ghiasabadi.com/rabatak.html 8 - همانجا 9- رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا به اسلام، ترجمۀ محمد معین، تهران، چاپ 15 شرکت انتشارات علمی و فرهنگی تهران، ص 49 – 51 ونیز تاریخ اجتماعی ایران، تألیف مرتضی راوندی، ج1 ص 135 10 - http://wapedia.mobi/fa موخذ 10 در پیوند با: دانشنامهٔ ایرانیکا، رودیگر اشمیت، سرواژهٔ "ARYANS" دیاکونوف: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۰، ص ۱۴۲. دانشنامهٔ ایرانیکا، رودیگر اشمیت، سرواژهٔ "ARYANS" دیاکونوف: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۰، ص ۱۴۲. ویکی پدیای انگلیسی پیوند به بیرون Etymological study Aryanism in Tajikistan Genetic evidence suggests European migrants may have influenced the origins of India's caste system Site arguing that Armenia was the Indo-European homeland. Aryan as a race or language, By David Frawley, American Institute of vedic Studies. India through the Ages Autochthonous Aryans? The Evidence from Old Indian and Iranian Texts, By Michael Witzel, Harvard Unive. The Aryan-Dravidian Controversy Article by David Frawley An Aryan Discussion Group آریا از دید زبان شناسی، ماهنامه طرح نو،سالار سیف الدینی 10 - اشعار از شاهنامه فردوسی چاپ مسکو. 2 - دیوان رودکی سمرقندی..
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
| آخرین به روز رسانی در پنجشنبه ، 2 ارديبهشت 1389 ، 22:47 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران












