نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
| گـریز ازحقـایق فـرهنگی به سـودمـا نیست |
|
|
|
| ادبیـــــات - زبــــان |
| نوشته شده توسط لسمیع رفیع |
| يكشنبه ، 9 اسفند 1388 ، 08:48 |
|
قسمت دوم «دانش، دانش آموز، دبیر، دانشگاه، دانشکده، دانشجو، آموزش، آموزگار و بازرگان، واژه های زبان دریست.» برای اصل مطلب به اینجا اشاره نمائید! ........................................ من، با این هم وطن عزیز خود هم نوا بوده، این نبشته را که در مورد واژه گان دری و کاربرد آن ها است، به وی و به ملت عزیز خود تقدیم می کنم. در این مقال، به یک قسمت محدودی از واژه گان تماس گرفته شده و با مثال از پیش کسوتان زبان دری، به صحت و طریق کاربرد آن در زبان، اشاره ها شده. با تاسف باید یادآور شوم که تلاش های مزورانه برای رنگ دادن زبان، سیاست های ناکام بوده که با رجوع به تاریخ زبان و ادبیات ما، به حقیقت آن ملتفت می شویم. زبان ما، زبان مولانا، سنایی، جامی، ناصر خسرو بلخی و بلخی های دیگر، نظامی، و بیدل و ... می باشد، و ما وارثین این زبان، استفاده و کاربرد این واژه گان را، حق مسلم خود می دانیم. از چندی بدین سو، استفاده ی بعضی از واژه گان جنجال برانگیز بوده و نزد بسیاری از هم وطنان عزیز ما تا هنوز گنگ مانده که امیدوارم این کوتاه نبشته، گره از کار فروبسته ی ما بگشاید، و اینک از واژه ی دانش آغاز می کنم:
دانش: دانش، از دانستن گرفته شده. به معنی، دانندگی، دانایی، علم و فضل و دانستن چیزی باشد. از پیش کسوتان زبان دری در مورد این واژه می خوانیم:
دانش و خواسته است نرگس و گل .. که به یک جای نشکفند بهم .. شهید بلخی ........................................ ....................................... ....................................... ....................................... ....................................... ...................................... ..................................... ..................................... ..................................... ..................................... ....................................... و از کتاب کلیله و دمنه که به زبان دری ترجمه شده، می خوانیم:
..................................... گنج دانش تراست خاقانی .. شو کلیدش بهر که هست مده ..................................... ..................................... ..................................... ......................................
دانش آموز، آن که دانش آموزد، علم آموزد، دانش و علم فراگیرد، شاگرد مدرسه و مکتب، طالب علم، آموزنده ی علم. لغت عربی آن متعلم است که نیز کاربرد دارد. اما هرگاه کسی مطلبی ادبی بنویسد، بهتر است از لغت دری آن «دانش آموز» استفاده کند، تا دیگرانی که زبان دری را در سراسر جهان آموخته اند، مراد گوینده را بدانند.
دانش آموز، به معنی، معلم، دبیر، و آموزاننده نیز در زبان دری به کار رفته است.
خرد دانش آموز تعلیم اوست .. دل از داغداران تسلیم اوست ............................................ ........................................... ........................................... دبیر، نیز واژه ی دری بوده، کاربرد دارد.
دادش به دبیر دانش آموز .. تا رنج برد برو شب و روز ........................................... ...........................................
دانشگاه، به معنی، محل دانش، جای دانش، جای علم و در اصطلاح مؤسسه ی که در آن تعلیم درجات عالیه ی علوم و فنون و ادبیات و فلسفه و هنر را احتوا کند. دانشگاه شعبه هایی بنام دانشکده دارد و هر دانشکده جای تعلیم رشته ی از رشته های علمی یا فنی یا ادبی یا فلسفی و یا هنری می باشد. در افغانستان، کلمه ی دانشگاه و دانشکده، برمی گردد به قرن دهم و یازدهم و ما در تاریخ زبان و ادبیات دری، شاعری را در هرات افغانستان بنام «واله هروی» می شناسیم که لغت « دانشکده » را به کار برده است.
دانشکده، به معنی، خانه ی علم، محل دانش، جای دانش:
......................................... لازم است در مورد این شاعر بدانیم: واله هروی واله هروی، شاعر قرن یازدهم از هرات افغانستان، از شاگردان ملا فصیحی انصاری بود، در عهد شاه جهان 1069/ 1073 به هند رفت . در زمان قاسم خان جوینی، حاکم بنگاله، در آن دیار ساکن شد . او شاگرد و مصاحب میرزا محمد عبدالقادر بیدل، ترک چغتای افغانستان بود. « کاروان هند» میرزا محمد صادق، در خاتمه ی «صبح صادق» گوید که واله هروی از دوستانش بوده و در 1048 قمری در اودیسه او را ملاقات کرده است. مؤلف تذکره ی « روز روشن» نام وی را محمد نوشته است. .................................................. حالا که ما دو واژه ی ناب بنام دانشگاه و دانشکده، از خود داریم، نیازی برای استفاده و کاربرد از لغات، یونیورسته و فاکولته نمی شود. ترکیب لغت « دانشگاه»، از دانش و گاه است و در زبان دری از پیشوند و پسوند برای ایجاد یک واژه ی جدید استفاده می شود و این در تمام زبان ها مروج است. وقتی ما، راحتگاه، استراحتگاه، زایشگاه، عبادتگاه و پیشگاه را در زبان خود به کار می بریم، پس دانشگاه هم نظر به سابقه ی پیشینی که دارد با این ترکیب، مجاز است. دلیل علمی و منطقی و تاریخی برای رد همچو واژه ها، اصلا وجود ندارد. ..................................................
دانشجو: هم چنان « دانشجو» نیز لغتی ست که در زبان دری استفاده می شود و مرکب از «دانش» و «جو» است که به معنی، آن که در جستجوی دانش است، می باشد. ما لغت، حقجو، کامجو، و ده ها لغات دیگر از این نوع داریم که نیازی در این رابطه به تفصیل نیست. زمانی که ما از زبان خود و واژه های ناب خود استفاده نمی کنیم و می بینیم که دیگران قدر این نعمت را بیشتر از ما می دانند، نباید برآشفته گردیم و فرمان صادر کنیم که این واژه از ما نیست و یا نزد ما رواج ندارد و .... و..... .................................................... آموزش، اسم مصدر از آموختن است و عمل آموختن را گویند و به معنی، تعلیم نیز به کار رود. در زبان دری موارد کاربرد بسیار دارد.
انوشیروان، از قابوسنامه جود و احسان تو بی آمیزش آموزش است .. هیچ دانا بچه ی بط را نیاموزد شنا .. سنایی ................................................... آموزگار، به معنی، آن که آموزد، آن که یاد دهد، معلم، آموزنده، استاد، مربی. «آموزگار» واژه ی بسیار زیبا در زبان دری بوده در تمام متون زبان دری چه قدیم و چه معاصر کاربرد دارد. ما از واژه ی « معلم» که عربی است، نیز استفاده می کنیم.
هرکه نامُوخت از گذشت روزگار .. نیز ناموزد ز هیچ آموزگار .. رودکی سمرقندی .............................................. پروردگاردینی آموزگار فضلی .. هم پیشه ی وفایی هم شیره ی سخایی .. فرخی سیستانی ............................................. ................................................... بازارگان، به معنی، سوداگر، و تاجر است، و مرکب از لفظ « بازار » که معروف است و از لفظ « گان » که برای لیاقت آید، ترکیب شده است. پس معنی بازارگان کسی که لایق بازار باشد و آن سوداگر است. گاهی با الف و گاهی بدون الف نوشته می شود: «بازارگان» و «بازرگان» در تاریخ بیهقی آمده است:
........................................ گفت بازرگانم آنجا آورید .. خواجه ی زرگر در آن شهرم خرید ...................................... بود بازرگان و او را طوطیی .. در قفس محبوس او را طوطیی .. مولانا جلال ادین محمد بلخی ...................................... .......................................
الهی نامه ی خواجه عبدالله انصاری ....................................... از کتاب کلیله و دمنه می خوانیم که به زبان دری ترجمه شده:
...................................... ز بازرگان عمان در نهانی .. به ده من زر خریده زر کانی ......................................... ........................................ ........................................... امیدوارم که بر همگان و اهل بصیرت آشکار شده باشد که این واژه ها، مربوط به زبان دری بوده، در این زبان، کاربرد دارد و از آن جا که زبان دری، زبان ادبی و کلاسیک کشور افغانستان، ایران و تاجکستان می باشد، در هر سه کشور استفاده می گردد. و حالا می پردازم به واژه های دیگر. شنا در زبان ادبی دری مروج است. آب بازی، اصطلاح مروج در زبان عام مردم افغانستان است.
شنا، حرکت انسان یا جانور بر روی آب بوسیله ی ٔ تحرک بازوان و پاها. و به معنی شناور وشناگر مجاز است .
لبیبی، شاعر قرن پنجم از خراسان، هم عصر فرخی سیستانی همه الغریق الغریق است بانگم .. که من غرقه ام در شنا میگریزم .. خاقانی شروانی ............................................................. خسیس: سبک مایه، آدم سخت « سگت و مگت » این لغت در زبان دری مردم افغانستان قابل استفاده است.
....................................... ...................................... ........................................ .............................................. .............................................. ...................................... .........................................................................
هم شوربای چشم نه سکبای چهره ها .. کاین شوربا به قیمت سکبا برآورم ..................................... ..................................... ......................................... ..................................... ..................................................................................... پنجره، به معنی، دریچه ی بُود که به بیرون نگرند و در زبان نوشتاری و ادبی مردم افغانستان مروج است. کلمه ی « ارسی» اصطلاح عام آن در زبان گفتاری است نه نوشتاری.
در آرزوی آن که ببینی شگفتیی .. بر منظری نشسته و چشمت به پنجره .. ناصرخسرو بلخی قبادیانی .........................................
سوی باغ گل باید اکنون شدن .. چه بینیم از بام و از پنجره بونصر، دبیر دیوان سلطان محمود غزنوی و استاد بیهقی .................................................. ..........................................
............................................. بنیاد، مرکب است از « بن» به معنی پایان و «یاد» به معنی اساس. در زبان مردم افغانستان مروج است. دین و دنیا را بنیاد به یک کالبد است .. علم تأویل بگوید که چگونه است بناش ............................................ ..................................... نسازیم از آن رنج بنیاد گنج .. نبندیم دل در سرای سپنج .................................... خشمگین بودن تو از پی دین باشد و بس .. کار و کردار ترا بر دین باشد بنیاد ................................... خواست تا تو بدو ره آموزی .. شغل او را قوی کنی بنیاد .. فرخی سیستانی ............................................. رواقی جداگانه دید از عتیق .. ز بنیاد تا سر به گوهر غریق ............................................ .......................................... برد بنیادهر نمونه به آب .. تا نگردد دگر ز آب خراب .........................................
نمک زد شوقی اندر جان و نو کرد .. جراحت ها که در بنیاد بوده است .. امیر خسرو بلخی ......................................... بنیاد عمر بر یخ و من بر اساس عمر .. روزی هزار قصر مهیا برآورم .. خاقانی شروانی .................................................. پایه، به معنی اَصل، ریشه، مقام و مرتبت، اصطلاح مروج مردم افغانستان است.
مرد را کو ز رزم بیمایه ست .. دامن خیمه بهترین پایه ست .. سنایی ................................................. جوهر است انسان و چرخ او را عَرَض .. جمله فرع و پایه اند و او غرض .. مولانا ................................................. ............................................... به فعل ابلیس و صورت همچو آدم .. به صد پایه ز اسب و گاو و خر کم ............................................... چون بدانی حدود جفتی ها .. برتر آیی ز پایه ی حیوان .. ناصر خسرو بلخی قبادیانی .............................................. ستاره شناسی گرانمایه بود .. ابا او به دانش کرا پایه بود .. دقیقی بلخی .............................................. سر افسرور، آن خورشید آفاق .. به پایه با سریر عرش همسان .. امیر خسرو بلخی .................................................... پیشین، به معنی پیش . سابق . قبلی .. قدیم . متقدم . گذشته، اصطلاح کاملا مروج مردم افغانستان است و کلمه ی « اسبق» عربی است. بزرگان ما همواره کلمه ی « پیشین را به کار برده اند:
تاریخ بیهقی
......................................... ........................................ ........................................ ..........................................
کتاب فیه مافیه مولانا جلال الدین محمد بلخی ............................................ وعده هاشان کرد و هم پیشین بداد .. بر دکان اسبان و نقد و جنس و زاد .. مولانا ............................................ واپسین یار منی در عشق تو .. روز برنایی به پیشین آورم ............................................. ............................................ .............................................. .............................................. ............................................. .............................................. ............................................... ...............................................
نماز پیشین انگشت خویش را بر دست .. همی ندیدم من این عجایبست و عبر .. فرخی سیستانی ...............................................
تاریخ سیستان
تاریخ بیهقی ...............................................
برگرفته، به معنی برداشته شده، برچیده، حمل شده، نقل شده. اصطلاح مروج در زبان دری مردم افغانستان است. واژه ی « اقتباس»، عربی بوده که به ندرت استفاده می شود.
ساحران با موسی از استیزه را .. برگرفته چون عصای او عصا .. مولانا ........................................... برگرفتن، برداشتن چیزی، برداشتن از جایی، نیز اصطلاح مروج مردم افغانستان است.
یار من بستد ز من در چاه برد .. برگرفتش از ره و بیراه برد .. مولانا جلال الدین محمد بلخی ......................................... ز خر برگیرم و بر خود نهم بار .. خران را خنده می آید بدین کار .. نظامی گنجوی ...........................................
........................................... بیست بار هزارهزار درم اندر بیت المال جمع شده بود... برگرفت و به بصره شد. .. تاریخ سیستان ........................................... گفت یا جبرئیل چه خواهی؟ گفت یک قبضه خاک خواهم برگرفت. .. قصص الانبیاء ........................................... ............................................ چون تیغ برکشیدی گیرنده ی جهانی .. چون جام برگرفتی بخشنده ی عطایی ............................................ ........................................... جلالش برنگیرد هفت گردون .. سپاهش برنتابد هفت کشور .. عنصری بلخی .......................................... بار خرد و حکمت و برگ هنر و فضل .. برگیر که تو این همه را تخم و نهالی ............................................... ................................................ ............................................ ...................................... ......................................... بسنده، به معنی کافی و بس و کفایت. «بسنده و بسنده کردن» در زبان دری مردم افغانستان مروج است. کلمه ی «اکتفا »، عربی بوده و نیز استفاده می شود. اما اهل قلم و پژوهش، لغت دری را بیشتر به کار می برند.
ترا بسنده بود لاله ی تو لاله مجوی .. بنفشه ای تو، ترا بس بود بنفشه مچین ................................................. ...................................................... ................................................. و اگر از این نوشتن گیرم سخت دراز شود و این موعظت بسنده است . اینک سرای تو، که به غزنین می بینید مرا گواه بسنده است . .. تاریخ بیهقی
و حرارت معده اندرین گواریدن تنها بسنده نباشد لکن حرارت اندام های دیگر که گرد معده نهاده آمده است اندر آن یاری دهند. .. ذخیره ی خوارزمشاهی
کفی بالموت واعظا؛ مرگ بسنده است که خلق را پند دهد. .. کیمیای سعادت ....................................................... ................................................. آمد و تو نخواهی چنین چنین .. بسنده نه ای یا جهان آفرین .. ابوشکور بلخی ................................................. بسنده کردن، به معنی راضی و خشنودشدن خرسند بودن نیز در زبان دری آمده است.
......................................... پست، به معنی دون و دنی، ذلیل، زبون، خوا، بی مقدار. واژه های « اوباش و ارازل»، در زبان عام قابل استفاده است. در نبشته ها، داستان ها، نقد ها و اشعار و مسایل ادبی، لغات مثل «پست و فرومایه» به کار می رود و این هر دو مربوط به زبان دری اند.
گشاده شود کار چون سخت بست .. کدامین بلندی است نابوده پست .. ابوشکور بلخی ......................................... .......................................... .......................................... ......................................... کنون کین سپاه عدو گشت پست .. از این پس ز کشتن بدارید دست .. دقیقی بلخی ..................................... فرومایه، به معنی پست، مقابل گرانمایه.
..................................... در کشاورز دین پیغمبر .. این فرومایگان خس و خارند ...................................... ......................................... میانه، به معنی وسط و میان است. واژه ی «اوسط»، عربی بوده که در زبان دری نیز قابل استفاده است، اما لغت «میانه» دری بوده که بیشتر و زیباتر به کار برده می شود.
( و در میانه یٔ هر دو لشکر نوبتی زدند و کرسی زر مرصع به جواهر بنهادند). .. فارسنامه ی ابن بلخی .................................... کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب .. نهنگ عشق توام در میانه بازآورد .................................... ................................... عبدوس سخت نزدیک بود به میانه ی همه ی کارها درآمده . امروز آن را قدرخان تربیت باید کرد تا... مجاملت در میانه بماند. هرچند همه حال نیرنگ است ... و دانند که افروشه نانست باری مجاملتی در میانه بماند. تاریخ بیهقی .................................... بنده را دستگیرباش به فضل .. به خراسان میانه ی دیوان .. ناصر خسرو بلخی قبادیانی .................................. دلم گفت خاموش تا من بگویم .. که من حاکم عدلم اندر میانه .. انوری ................................. ................................. بر میانه بود شه ی عادل .. نبود شیر شرزه اشتر دل .. خاقانی شروانی ................................ زهی عقد فرهنگیان را میانه .. میان پیشت اصحاب فرهنگ بسته .. سنایی ............................... جواب داد که مرغیم جز به جای هنر .. میان طبع من و تو میانه هست نگر .. عنصری بلخی ............................... بزرگان جهان چون گرد بندی .. تو چون یاقوت سرخ اندر میانه .. رودکی سمرقندی ...................................... افسانه، به معنی، قصه، داستان، سرگذشت و حکایات گذشتگان می باشد. « اساطیر»، عربی بوده که به ندرت استفاده می شود. کلمه ی «افسانه» صد در صد به گوش مردم ما آشنا بوده و معنی آن را همه در هر سن و سالی که استند، می دانند. در زبان عام به آن «اوسانه» می گویند، اما من یقین دارم که ده در صد مردم ما به لغت « اساطیر» آشنایی نداشته و معنی آن را نمی دانند.
(هرکس که این مقامه بخواند به چشم خرد و عبرت اندر این بایست نگریست نه بدان چشم که افسانه است. این افسانه است با بسیار عبرت). .. تاریخ بیهقی ................................ افسانه ها به من بر چون بندی .. گوئی که من بچین و بماچینم ................................ پیش داعی من امروز چو افسانه است .. حکمت ثابت بن قره ی حرانی .. ناصر خسرو بلخی قبادیانی .................................
........................................ دل ز امل دور کن زانک نه نیکو بود .. مصحف و افسانه را جلد بهم ساختن ........................................ افسانه شد حدیث فریدون و بیوراسب .. زان هر دوان کدام به مخبر نکوترست .. خاقانی .......................................... بی باک، به معنی، بی ترس و بیم، دلاور و بی ترس می باشد. واژه ی « بی پروا» را بعضی ها به جای بی باک استفاده می کنند، اما «بی پروا» در زبان دری ما نیز جای کاربرد داشته، در معنی با «بی باک» کمی تفاوت دارد. ما در زبان دری خود، «بی باک» را بسیار خوب و به جا استفاده می کنیم. بزرگان ما، این لغت را چه زیبا به کار برده اند.
اگر دشمن تواضع پیشه است ایمن مشو بیدل .. به خونریزی بود بی باک شمشیری که خم دارد .. بیدل ............................................. گر وظیفه بایدت ره پاک کن .. هین بیا و دفع این بی باک کن .. مولانا جلال الدین محمد بلخی ............................................ بی باک و بدخویی که ندانی بگاه خشم .. نه نوح را ز سام و نه مر سام را ز حام ............................................ ................................................ ........................................... ذخیره ی خوارزمشاهی ................................... ای اسب هجر انگیخته نوشم به زهر آمیخته .. روزم به شب بگریخته زآن غمزه ی بی باک تو .. خاقانی ........................................ کفش، آن چه که بر پای پوشند، یعنی پاپوش، پیزار نیز گویند. واژه ی « بوت» در زبان عام، قابل استفاده است، اما لغت وارد آن در زبان دری که اهل سخن و قلم به آن تکلم می کنند، «کفش» است. پینه های کفش ما دندان نما شد عیب نیست .. خنده دارد کفش ما بر هرزه گردی های ما .. بیدل .......................................... همیشه کفش و پلش را کفیده بینم من .. به جای کفش و پلش دل کفیده بایستی .. معروفی بلخی .......................................... پا به کفش اندر بکفت و آبله شد کابلیج .. از پس غم های تو تا تو مگرکی آئیا .. عسجدی ...........................................
سنگ در کفش بودن ؛ کنایه از در تنگنا بودن و گرفتار مزاحم بودن است. حضرت سنایی، واژه ی « شلوار » را بکار برده است، بدین معنی که ما به راحتی می توانیم ازین واژه استفاده کنیم. ....................................... کفش از دستار ندانستن ؛ پای از سر ندانستن، نشناختن، سخت حیران بودن بسببی.
بی تابش روی تو دل ما همی از رنج .. نی پای ز سر داند نی کفش ز دستار .. سنایی ............................................ چو آسمان و زمین را به انبیا بنواخت .. یکی از این دو ندانست کفش از دستار .. ظهیر فاریابی .................................................
کفش تنگ ؛ کفشی که به اندازه ی پا نباشد و از آن کوچکتر باشد و پوشنده را زحمت دهد.
پا تهی گشتن به است از کفش تنگ .. رنج غربت به که اندر خانه جنگ کفش زان پا، کلاه آن ِ سر است .. روز عدل و عدل و داد اندر خور است .. مولانا جلال الدین محمد بلخی ............................................... حرمت، به معنی احترام، شکوه، آب رو، منزلت، قدر، مرتبت، عز شرف، بزرگی، این لغت در زبان دری مروج است. بعضی ها، واژه ی «پاس» را نیز به جای آن استفاده می کنند، اما بیشتر در زبان گفتاری و عام.
هرکه آرد حرمت آن حرمت بَرَد .. هرکه آرد قند لوزینه خورد ................................................. .......................................... ای ترک به حرمت مسلمانی .. کم بیش به وعده ها نپخسانی .. معروفی بلخی .................................................... ........................................
............................................. لکن چو حرمت تو ندارد تو از گزاف .. مشکن ز بهر حرمت اسلام حرمتش ............................................. ............................................. .............................................
................................................... ................................................... .................................................. .................................................. برنامه، به معنی آن چه بر سر کتاب ها و نامه ها نویسند و به معنی عنوان، مقدمه، پیش گفتار، و دیباچه نیز می باشد. لغت «پلان»، نیز موارد استفاده دارد، اما خوب، به جا و وارد آن «برنامه» است که همه اهل قلم در زبان دری از آن استفاده می کنند. سئوال این جاست که وقتی واژه ی خوب و مناسب در زبان خود داریم، چه نیاز است که از فرهنگ های بیگانه استفاده کنیم.
ز نسل هشت ملک زاده تا بهشت هزار .. ز طول عمر تو برنامه ی شمار تو باد .. سوزنی سمرقندی .............................................. گسترش، به معنی، عمل ِ گسترده است. هر چیز را که توان پهن کرد از دام و بساط و فرش و امثال آن، به آن گسترش گویند. واژه ی «توسعه» نیز کاربرد دارد، اما عربیست. بارگاهی بدو نمود بلند .. گسترش های بارگاه پرند .. نظامی گنجوی نخ، تار و رشته را گویند، خواه ابریشم باشد و خواه ریسمان و نخ در زبان دری کاربرد بیشتر دارد.
بی وفا هست دوخته به دو نخ .. بدگهر هست هیزم دوزخ .. عنصری بلخی .......................................... .......................................... ..................................... ای نشسته خوش و بر تخت کشیده نخ .. گرنخ و تخت بمانَدْت چنین بخ بخ .. ناصر خسرو بلخی .......................................... ..................................... ....................................
چون شمار آید بی رنج به یک ساعت .. بر تو بشمارد یک خانه پر از ارزن .. فرخی سیستانی ....................................... جان ها شمار ذره معلق همی زنند .. هر یک چو آفتاب در افلاک کبریا .. مولانا جلال الدین محمد بلخی ...................................... خواجه ی بزرگ بوسهل را بخواند با نایبان دیوان عرض و شمارها بخواست از آن لشکر. .. تاریخ بیهقی .......................................... چون نکنم جان فدای آن که به حشر .. آسان گردد بدو شمار مرا .......................................... ............................................. ......................................... ............................................. ........................................ ........................................ ....................................... ....................................... از شمار دو چشم یک تن کم .. وز شمار خرد هزاران بیش .. رودکی سمرقندی ....................................... شمار گوسفندش از بز و میش .. در آن وادی شد از مور و ملخ بیش .. جامی ...................................... از بس شمار بوسه که دوش آن نگار کرد .. با روزگار کار من اندر شمار کرد .. فرخی سیستانی ..................................... بزرگ داشت، به معنی؛ احترام، تعظیم، تجلیل، اعزاز، تبجیل، تکریم، تفخیم، تعزیز، حرمت.
واژه ی «تجلیل»، نیز موارد استفاده دارد، اما لغت وارد به زبان دری، «بزرگ داشت» است.
اسکندرنامه ................................... و گفت از بزرگداشت خدای تعالی یکی آنست که در بیماری گله نکنی. .. کیمیای سعادت ................................... و چنین مرد زود زود به دست نیامد که دل ها و چشم ها همه به حشمت و بزرگداشت او آکنده است. .. آثارالوزراء .................................. و از بزرگداشت او درویشان را چنان نقل کنند که در مجلس اودرویشان چون امیران بودند. .. تذکرة الاولیاء عطار .................................. نشست، اسم مصدر است از نشستن و به معنی جلوس و جلسه است. اما کاربرد لغت «نشست» در زبان دری زیباتر از عربی آن است.
نکوهش مکن عاقلی را که در صف .. برای نشست خود آخر گزیند .. خاقانی شروانی ....................................... ................................... ....................................... ................................... همگان، همگانی
همگان، به معنی همه و مجموع، کاربرد بسیار خوب در زبان دری دارد..
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود .. داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود .. مولا نا .......................................... .......................................... همگان حال من شنیدستید .. بلکه دانسته اید و دیده عیان .......................................... .........................................
پرکینه مباش از همگان دایم چون خار .. نه نیز زبون باش به یک بار چو خرما .............................................. .............................................. .............................................. .............................................. فربه، به معنی، چاق و پُر گوشت. در زبان دری موارد استفاده فراوان دارد. در زباق عام به آن چاق می گویند.
............................................. ............................................. ........................................... جانور فربه شود لیک از علف .. آدمی فربه ز عزّ است و شرف .. مولا نا .......................................... .......................................... جود لاغرگشته از دستش همی فربه شود .. بخل فربه گشته از جودش همی لاغر شود .. فرخی سیستانی ......................................... ......................................... آفرینش، اسم مصدر و عمل آفریدن را گویند، لغت عربی آن خلقت است، اما در زبان دری، لغت آفرینش بیشتر استفاده می شود.
زینسوی آفرینش و زآنسوی کائنات .. بیرون و اندرون زمانه مجاورند .............................................. .............................................. .............................................
چیست خلاف اندر آفرینش عالم .. چون همه را دایه و مَشاطه تو گشتی .. ناصرخسرو بلخی قبادیانی ........................................... سوی آسمان کردش آن مرد روی .. بگفت ای خدا این تن من بشوی .......................................... .......................................... فرهنگ، مجموعه ی از باور ها و رفتار های انسان هاست. فرهنگ به معنی، ادب، تربیت، دانش، علم، معرفت و آداب و رسوم است.
........................................ ای امیر هنر وای ملک روزافروز .. ای به فرهنگ و هنر بر همه شاهان سالار ........................................ نیست فرهنگیی در آن گیتی .. که نیاموخت از شه او فرهنگ .. فرخی سیستانی ............................................... ............................................. ......................................... ......................................... ............................................ گزارشگر، به معنی، شرح کننده، تفسیر کننده. واژه ی « ژورنالیست»، معنی گزارشگر را ارائه نمی کند. اما لغت گزارشگر در زبان دری موارد کاربرد دارد.
چارگوهر به سعی هفت اختر .. شده بیرنگ را گزارشگر .. سنایی ........................................... .......................................... سرک: کوچه، در زبان عام، ما هر دو را استفاده می کنیم، اما در اکثر موارد، به خصوص شعر و ادبیات، از کوچه بیشتر استفاده صورت می گیرد و مروجه ی زبان دریست.
پس در این کوچه نیست راه شما .. راه اگر هست، هست آه شما .. سنایی ........................................... آن کس که بگذرد ز خم زلف یار کیست .. بر دل چه کوچه ها که ندادند شانه ها .. بیدل ................................................ ........................................... دانم که کوچ کردی از این کوچه ی خطر .. ره بر چهار سوی امان چون گذاشتی .. خاقانی ............................................ مرز، به معنی سرحد، خط فاصل میان دو کشور را نیز گویند، در زبان دری کاربرد فراوان دارد. بیایید یکسر به درگاه من .. که بر مرز بگذشت بدخواه من ....................................... ......................................... ..................................... گویند که مرز تور و ایران .. چون رستم پهلوان ندیده ست ..................................... چو قحط کرم دید در مرز دهر .. علی وار تخم کرم کاشتش .. خاقانی ..................................... .......................................... ...................................... مرز عراق ملک تو نی غلطم عراق چه .. کز شجره به هفت جد وارث هفت کشوری ...................................... میمون، به معنی، مبارک، فرخنده و خجسته است. شادی، به معنی، خوشی است و شادی کردن در زبان عام ما مروج است، اما میمون کاربرد بسیار زیاد و دقیق در زبان دری دارد.
............................................. ......................................... پند پدر بشنو ای پسر که چنین .. روز من ازراه پند میمون شد ..........................................
گر ایدونی و ایدون است حالت .. شبت خوش باد و روزت نیک و میمون ......................................... .............................................. .......................................... .......................................... گواه، به معنی، شاهد، دلیل و برهان است و در زبان دری کاربرد فراوان دارد.
قول و فعل آمد گواهان ضمیر .. زین دو برباطن تو استدلال گیر ....................................... گر گواه قول کژ گوید رد است .. ور گواه فعل کژ پوید بد است .. مولا نا ....................................... نه یک سوار است او بلکه صدهزار سوار .. بر این گواه من است آنکه دید فتح کتر .. عنصری بلخی ...................................... آن را که ندانی نسب و نسبت حالش .. وی را نبود هیچ گواهی چو فِعالش .. ناصر خسرو بلخی ...................................... .................................... .................................... .................................... .................................... بامداد، به معنی، آفریده ی فروغ، بخشیده ی روشنایی، داده ی صبح، صبح زود، مابین طلوع فجر و برآمدن آفتاب. در زبان دری موارد کاربرد فراوان دارد.
گلیمی که خواهد ربودنش باد .. ز گردن بشخشدهم ازبامداد .. ابوشکور بلخی .................................... .................................... روز مبارک شود آنرا که او .. از تو ملک یاد کند بامداد .. فرخی سیستانی
.............................................. تا رسم تهنیت بود اندر جهان به عید .. هر بامداد برتو چو عید خجسته باد .. انوری ............................................ ................................................. ............................................ دختری این مرغ بدان مرغ داد .. شیربها خواهد ازو بامداد .. نظامی ............................................. باور، به معنی، قبول و یقین است، و در زبان دری کاربرد بجا و فراوان دارد. واژه ی « عقیده »، عربی بوده که نیز موارد استفاده دارد.
اقوال مرا گر نبود باورت، این قول .. اندر کتب من یک یک بشمر و بنگر .. ناصر خسرو بلخی ............................................ ............................................ انگبین، به معنی، عسل و شهد است. در ادبیات دری، این لغت موارد استفاده ی فراوان داشته و دارد.
هم چنان گبتی که دارد انگبین .. چون بماند داستان من بدین .. رودکی سمرقندی ....................................... که چه میکردم چه میدیدم درین .. خل ز عکس حرص بنمود انگبین ....................................... تا کاسه ی دوغ خویش باشد پیشم .. وﷲ که ز انگبین کس نندیشم .. مولا نا ........................................... ..................................... ..................................... بر اعدای دین زهری و مؤمنان را .. غذایی مگر روغن و انگبینی ..................................... .......................................... ....................................... ....................................... ......................................... ................................................... .............................................. برده، به معنی، بنده و غلام است. در زبان دری، هر دو کاربرد دارد، اما در نوشتن، بیشتر از واژه ی «برده» کار گرفته می شود.
برده پرور ریاضتش داده .. او خود از اصل نرم سم زاده ........................................... ....................................... برده گشتند یکسر این ضعفا .. و آن دو صیاد هریکی نخاس .. ناصر خسرو بلخی ....................................... داور، در اصل این کلمه « دادور » بود به معنی صاحب داد پس به جهت تخفیف، دال ثانی را حذف کردند. این واژه در زبان دری موارد کاربرد فراوان دارد. واژه ی « قاضی »، نیز استفاده می شود.
تا تو عالم باشی و عادل قضا .. نامناسب چون دهد داور سزا .. مولانا جلال الدین محمد بلخی ........................................... خدایگانرا اندر جهان دو حاجت بود .. همیشه آن دو همی خواست ز ایزد داور .. فرخی سیستانی .......................................... .......................................... .......................................... .......................................... .......................................... .................................................... .................................................... ............................................ .............................................. ............................................... جعبه، به معنی، تیردان، ترکش است. واژه ی « قطی یا قطعی»، در زبان عام موارد استفاده دارد و بس، در زبان ادبی و نوشتاری، واژه ی «جعبه» به کار می رود.
گر نیست به جعبه ش در چون تیر جوابی .. کس دست نگیرند ز تیر و ز نبالش .. ناصر خسرو بلخی .............................................. ............................................. ............................................ ........................................... ........................................... ........................................... هزینه، بر وزن و معنی خزینه باشد. واژه ی «مصرف»، عربی بوده که نیز موارد استفاده دارد، اما واژه ی وارد آن در زبان دری «هزینه» است.
تاریخ بیهقی ...................................... ..................................... ........................................ .................................... .................................. ................................. بها، به معنی، قیمت و ارزش و نرخ است. این واژه در زبان دری کاربرد فراوان دارد.
فارسنامه ی ابن بلخی ...................................... گفت رگ های منند آن کوه ها .. مثل من نبوند در فر و بها .. مولا نا ..................................... چو یاقوت باید سخن بی زیان .. سبک سنگ لیکن بهایش گران .. ابوشکور بلخی ......................................... ........................................ بدی فروشد و نیکی بها ستاند و من .. بدین تجارت از او شادمان و خندانم .. سوزنی سمرقندی ................................... ......................................... ......................................... سخنگو، به معنی، سخنگوی .خطیب که سخن از روی تجربه و دانش گوید . واژه ی « نطاق»، عربی بوده که نیز موارد کاربرد دارد، اما واژه ی اصیل دری آن، سخنگو است.
رو به گورستان دمی خامش نشین .. آن خموشان سخنگو را ببین .. مولا نا ...........................................
.............................................. گوهر کان تنت نیز چنین باشد .. خوب و هشیار و سخنگوی و معانی دان .. ناصر خسرو بلخی ................................................. ............................................ ........................................... ...........................................
امیدوارم که این نبشته ی مختصر اما مستحکم و وارد، تحقیقی و علمی، جوابگوی بسیاری از پرسش های در عرصه ی زبان و به خصوص کاربرد واژه گان در زبان دری باشد. اکنون دانستیم که واژه های نامبرده و به خصوص همان جنجال برانگیزها، مربوط به زبان دری مردم افغانستان است که سه کشور از آن به عنوان زبان ادبی و کلاسیک خود استفاده می کنند. امیدوارم که هم وطنان عزیز ما به عظمت زبان دری خود ملتفت شده باشند.
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن .. مصلحی تو ای تو سلطان سُخن « مولانا»
عبدالسمیع رفیع صافی
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
| آخرین به روز رسانی در يكشنبه ، 9 اسفند 1388 ، 20:04 |
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
تاجیــــکان درگــذرگـــاه تــاریـــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
یگـــانگی زبـــان فــارســی
پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)

پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)
درخراســـان(افغــانســـتان)
دکتر صاحبنظر مرادی
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین












