نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| هـــرگز نمیــرد آنکــه دلش زنــده شــد بــه عشــق |
|
|
|
| مقـــــــالات - تاریخــــــی |
| نوشته شده توسط مهندس شاه امیـر فروغ |
| سه شنبه ، 13 بهمن 1388 ، 11:38 |
|
ب ولی دریــغ که در این سالها، دیگــر زنـده یاد غبــار در میانِ ما نبود تا ایـن جفــاکاری ها را، ایـن ستمگری ها را و ایـن نسل کشی ها را چنانچه خـود پیش بینی میکرد، با چشمِ خویشتن ببیند و این اعمال را با همان امانت داری که در خونش عجین بود، چنان چون دیگر حقایقِ تاریخیِ کشور، باز هم ثبتِ دفترِ تاریخ نماید. و از دیگر سوی راهِ مبارزه با این بی عدالتی ها را، با این خود کامگی ها را و با این تفرقه افکنی ها را، فراروی مان قرار دهد.
اما نه، او همچنان در میان ما است و با ما و در قلب های ما زندگی میکند و هرگز نمی میرد، چون او در آثارش، در عقایدش، و در راه و رسمش که مبارزه علیه ظلم است و استبداد، مبـارزه علیه استعمار است و استثمار، و مبارزه علیه تفرقه افکنی است و برتری جویی، همچنان راست قامت و استوار چون کوه ایستاده است و راهِ درستِ مبارزۀ مثبت را از طـریقِ مطالعۀ تاریخ واقعــی، به مبارزیـنِ جــوان می نمایاند و به گفتۀ خودش: [ما تاریخ گذشته کشور خود را برای این مطالعه مینمائیم که اوضاع امـروزی خود را صحیح تر درک نمائیم، تا مبارزین جــوان افغانستــان در حرکت به پیش، خط درست و آگاهانه اختیار نمایند. زیرا این تاریخ است که سیر تکامل یک جامعـه را در روشنایی نشان میـدهـد.] ص 2 ج اولِ کتابِ گران سنگِ «افغانستان در مسیر تاریخ». آری او زندۀ جاوید است چنانچه حضرتِ حافظ در این مورد میفرماید:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبــت است بــر جـــریدۀ عالــم دوام مــا
بسیار شنیده ایم که بزرگان گفته اند: فضیلت در میانِ دو رذیلت قرار دارد و این بدان معناست که اعتدال را برگزیدن و از افــراط و تفــریط پرهیز نمودن، راهیست بسوی تعــالی و وارستگــی. و این راه، در حقیقت همان صراطِ مستقیمی است که پــروردگارِ عالمیــان (ج) در آیاتِ پنجـم و ششم از سورۀ مبارکۀ فاتحه از آن نام برده و این راه را، راهِ هدایت و ایمان معــرفی کـرده است و عــدول از این راه را، راهِ بدبختی، فلاکت و گمراهی.
آری سخن از گمـراهی است و ضلالــت، و شیوعِ این بیماریِ خانمـان سوز و مهلـک در میانِ بعضی از روشنفکـرانِ جامعه. دریغا که این گروه با واژه های عـوام فریب و به ظاهـر زیبای دلسوزیِ به فرهنگ و زبان، آزادی و دموکراسی، تحقیق و پـژوهش، اما در واقع دامن زدن به فاشیسمِ قــومــی، زبـانـی و فرهنگی، آنهم بصورتِ شووینیستی و بدور از تأمل، تعقـل و بی توجه به آیۀ شریفـۀ سیـزدهــم از سورۀ مبارکۀ الحجرات[(یا ایها الناس انا خلقنا کم من ذکرو انثی و جعلنا کم شعوباً و قبائل تعارفـوا ان اکرمکم عندالله اتقاکم ان الله علیم خبیر) یعنی (ای مــردم ما شما را از مـرد و زن آفریدیــم و شما را مـلت ملت و قبیله قبیله گردانیدیـم تا با یکدیگــر شناسایی متقابل حاصل کنید در حقیقت ارجمند تــریـن شمـا نـزد خدا پرهیزگار تــرین شماست بی تردید خداوند دانای آگاه است)] آب به آسیابِ دشمن میریزند. از این نمونـه فعالیت ها که از آن بوی تفرقه و جدایی، و در نهایت تجزیۀ کشور به مشام می رسد، می تـوان از کتابِ فاشیستی « دویمه سقـوی » از نوع پشتــونیسمِ، یا نوشته های تجــزیه طلبانه و شووینیستیِ « پـژوهش و تحقیق پیرامـونِ بود یا نبودِ آریانا و نژادِ آریایی » از نوع تاجکیسمِ آن نام برد.
***
کتابِ « دویمه سقوی » که هــدفِ غایی شووینیستی و « افغـان ملتی » آن در سیزده مادۀ ارتجاعی، بی ارزش و واپسگرا، متبلور گردیده، افغانها را ازنظر جمعیت دارای اکثریتِ مطلق و صاحبانِ اصلی این مرزوبوم دانسته و برای ابد آقا و فرمانروای کشور و دیگر اقوامِ را تابع و فرمانبردارِ مادام العمـرِ آنان، شاهانِ افغان را صادقِ به ملـت و امینِ مردم و رهبرانِ تاجِک و دیگر اقوامِ ساکن در این سرزمین را بلا استثنا خائن و وطن فـروش میداند. آری به همین سادگی از جنایات و خیانت های آشکار و پنهانِ حُکامی چون امیر عبدالرحمن خان، نادر شاه، نورمحمد تره کی، حفیظ الله امین، دکتر نجیب، طالب و کرزی میگذرد و کینـه توزانه دشمن ستیــزی هـا، از جان گذشتگی هــا و مبارزاتِ حق طلبانه و آزادی خواهانۀ قهرمانانِ بزرگی چون شهید احمد شاه مسعود، میر مسجدی خان و دیگر شهیدانِ تاجِک، ازبک، هزاره و بقیه اقـوام را به همین سادگی انکار میکند.
برای روشن شدنِ صداقتِ اینگونه شاهــان، بد نیست از لابلای اوراقِ تاریخ، سری بزنیـم به دورانِ پُـر افتخار حکومت امیر عبدالــرحمــن خان و در آغــاز از فرهنگ دوستی این شاهِ عادل سخن بمیان آوریم. شاد روان میرغلام محمد غبار در پاراگرافِ دوم صفحۀ 650 جلد اولِ افغانستان در مسیر تاریخ مینویسد:[ هیچ یک نقطۀ درخشانی در تاریخ این عهد راجع به فــرهنگ جدید دیده نمیشود. بی اعتنایی امیـر در این زمینه تا جائی بود که میتوان آنرا تعند وتعمد او در جلوگیری از فرهنگ نامید. زیرا امیر عبدالـرحمن از تمدن و فرهنگ جدید جهان آگاه بود، معهذا یک مکتب نساخت و یک جریده تأسیس نکرد، در حالیکه افغانستــان با هر دو سابقه داشت. تنها امیر مطابع لیتوگرافی وارد کرد و کتب و رسالات چندی بر مبنی اطاعت پادشاه و تحـویل دادن مالیات سر مــوعــد و چند قانـون اداری چاپ نمـود. برعکس مطبوعات و رسالات خرافی و اساطیری از هند انگلیسی مثل سیلی در افغانستــان میریخت و نسل جـوان کشور را به رجعت قهقرا بجانب فال گیری و اوهام و تاریکی رهنمونی مینمود.]
در مـوردِ طــرز ادارۀ کشور و رفــرم هـای اصلاحی این شاه، در ادامۀ همین صفحه چنین می خوانیـم: [ امیر عبدالـرحمـن خـان در سال 1880 زمـامـدارشد و از 1881 عکس العمل های مختلفه در برابر او بوجود آمد و سیزده سال طول کشید. این شورشها مختلف بود: در یکجا شورش سیاسی بود که از طرف رهبران جهاد ملی رهبری میشد زیرا اینها بعد از آنکه روش امیر را با دولت انگلیس دیدند و هم رهبران مــردم را که به رخ دشمـن شمشیر کشیده بودند تحت انتقام یافتند، بر ضد امیر به فعالیت آغاز نمودند.] آنگاه زنده یاد غبار اسامی رهبرانِ جهاد را که متشکل ازهمه اقوام یعنی تاجِک، پشتون، ازبک، هزاره و بقیه اقوام بودند، چنین می نگارد:[ جنرال محمـد جانخان و محمد افضل خان وردکی، میر بچه خان و میر درویش خان بابه قشقاری، برزو خان و غلام محمد خان و جلندر خان تتمدره ئی،.......، دلاور خان میمنه گی، محمد افضل خان و محمد موسی خان صافی، محمد شاه خان غلجائی. قیام هـای مــردم قندهار، غزنه، میمنه و هرات همه سیاسی بود.] در موردِ قیام های دهقانی چنین می خوانیم:[ در جای دیگر قیام های دهقانی بود که از افزودی و وضع مالیات جدید به تنگ آمده و بر ضد امیـر عبدالــرحمــن خان داخل مبارزه شدند. چنانیکه مردم پنجشیر و نجرو و درنامه و ترکمان و پارسا در کابلستان، مـردم راغ و شهر بزرگ در بدخشان، مردم جمشیدی و فیروزکوهی و مرغابی درهرات، مردم جاجی و جدران و منگل در پاکتیا، مردم بلوچ در فراه، مردم نورزائی و اچکزائی در قندهار،.... همه از فشار مالیات سر چشمه میگرفت.]
در موردِ زندانها و طرز مجازاتِ مردم در صفحۀ 653 چنین آمده:[ علاوه بر زندانهای متعدد پایتخت و ولایات « سیاه چاه های » کابل و هرات با اقسام شکنجه های: کنده، ولچک، غره بغرا، زولانه، قین و فانه، تیل داغ، قطع اعضا، بیدار خوابی دادن، کور کردن، برچه پک، چاندماری، غرغره، ذبح کردن، سنگ سار، به توپ بستن، توسط درخت پاره کردن و غیره – کشور را بطور بی سابقه ئی زیر کابوس وحشت قرار داده بود. زندانبانها در مورد بندی های خود آزادی بی سرحد داشتند و جرم فــرد به خانواده و حتی رفقایش سرایت میکرد.] این قساوت ها در موردِ همه اقوام و طوایف بطور یکسان انجام میشد چنانچه زنده یاد غبار در صفحۀ 663 کتاب افغانستــان در مسیر تاریخ در این مــورد چنین نوشته:[ امیــر عبدالــرحمــن خان تمام شورش های دوامدار را با تحمیل فشار و رفتار ناهنجاری در موضع اش خاموش نمود. در همه جا قلعه های مستحکم را تخریب، مردم را خلع سلاح، مواشی را تاراج، مقاومت کنندگان را اعــدام و حتی زنان را در ردیف مــردان اسیر گرفت، چنانیکه منگلی های پکتیا و بلوچیهای چخانسور چنین شدند. همچنین کروخیل ها، پنجشیری ها، نجراوی ها، جاجی ها، جمشیدی ها، فیـروز کوهی ها، میمنه گی ها، بلوچی ها و غیره همه یکسان از این زهــر قهر چشیدند. ولی در بین همه قیام های قندهار و بلخ و هزاره جات دامنۀ وسیع تر داشت.] درمورد سرکوبِ قیام مردم زحمتکش و مظلـوم هزاره جات که از اعدام، شکنجه، آزار و تاراجِ هست و نیست شان مضایقه نمی شد، در پاراگرافِ دوم صفحۀ 669 چنین میخوانیم:[ امیر عبدالــرحمن خان قضیه را علاوتاً صبغۀ « مـذهبی » داد و اعلامیۀ مرتبۀ میراحمد شاهخان را مهر گذاشت و منتشر نمود و به این صورت تفرقۀ مذهبی را تشدید کـرد. این تنها نبود امیـر از سیاست مضر خود که در چنین موارد داشت تعقیب کـرد، یعنی سپاه نامنظمی مـؤقتاً از مناطق همجوار منطقۀ قیام کننده تشکیل وبا اسلحه وجباخانه دولتی مجهز نموده سوق می نمود و هم برای چنین سپاهی بیشتر از قشون منظم معاش میپرداخت. امیر عبدالرحمن خان در این عمل خود در بین مردم افغـانستان و مناطق مختلفه آن دشمنی و استخوان شکنی ایجاد می نمود تا هیچگاهی مردم نتواند در مقابل دولت متحد باشد.]
در موردِ رسیدگی به جرایم توسطِ این شاهِ عادل، در پاراگرافِ دوم صفحۀ 654 جلدِ اول کتاب افغانستان در مسیر تاریخ آمده:[ در 1894 یکنفر سپاهـی حین رسم گذشت عسکــری پای غــلط انداخت. کمیدان قطعه عبدالملک خان نورستانی (معروف به ملک سفید)جوانی درباری وعصبی المزاج به تقلید از امیر عبدالــرحمـن خان سپاهی را دشنام ناموس داد. سپاهی از صف خارج شد و کمیدان را به گلوله تفنگ از اسپ سرنگون ساخت. همینکه این سپاهی بدربار امیر برده شد گفت کمیدان دشنام داد و من او را کشتم و علت دیگری در بین نیست. امیر امــر کرد او را با جنرال فــرقه رستــم خان تحت شکنجه قــرار دهند تا اعتراف نمایند. سپاهی درجاده کوتوالی بدرختی بسته شد وسه روز و شب تحت اقسام شکنجه قرار گرفت از جمله با حلقه ئی از خمیر سر او را بشکل کاسه ئی در آورده و روغن جوشان در بین آن می ریختند. سپاهی بیهوش بوده و علامه زندگی او این بود که گاهی چشمان خون آلودش باز میشد و مگسها و زنبـور ها از روی چشمش حرکت میکردند و باز می نشستند تا از زحمت زندگی برست.]
و اما در موردِ حکمرانی نادرشاه و خانواده اش که در عدالت و نوع دوستی روی امیر عبدالـرحمــن خان را سپید نمودند، برخوردِ دولت نادرشاه را با مـردم سلحشور و دلیرِ کاپیسا و پروان، در صفحۀ 68 جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ از نظر می گذرانیم. شادروان غبار در این مورد چنین مینویسد:[ نادرشاه که مصمم بود هیچ قوتی را در افغانستــان « اعـم از توده های سلحشور و روشنفکران » مجال ضدیت با ادارۀ مطلق العنان خـودش نــدهــد، سرکوبی چنین قــوا را با شمشیر و سیاست مد نظر داشت. اما برای استعمال شمشیر بهانه بایست داشت، و این بهانه را از راه سیاست میتوان بدست آورد. اولین اقدام سیاسی نیز بر مبنای ایجاد نفاق بین الاقوامی افغانستـان و تولید دشمنی بین مردم کشور قرار داشت. نادرشاه این سیاست را مورد عمل قرار داد. چنانکه درحمله بکابل عدۀ از خوانین پاکتیائی را به اغتنام و تاراج داخلی کابل واداشت و ازصعوبت زندگی این مردم سؤ استفاده سیاسی نمود. به این معنی که تاراج ارگ سلطنتی و خانه های طــرفداران حکـومت سقوی را در کابل برایشان مباح نمود. اینها نیز بعد از استیلا برکابل، خزاین ارگ سلطنتی را به یغما بردند، و خانه های متعددی را بعنوان طرفـداری بچه سقا تاراج نمودند. در حالیکه بچه سقــا در کابل چنین عملی را مـرتکب نشده بود، و خانه هایی را که بداشتن اسلحه مظنون واقع میشد، فقط به تفتیش آن قناعت میکرد و به جز اسلحه بسایر اموال خانه دست نمیزد. در روز ورود بچه سقا به کابل تنها یک نفر سپاهی او به دکانی دستبرد نمــود، ولی سید حسین گوش او را بدیوار دکان میخکوب نمود. از آن بعد دارائی هیچکس بتاراج نرفت، مگر آنکه رسماً مصادره میشد.]
در ادامۀ بحثِ سرکوبِ قیام مردم کلکان و کوهدامن، در صفحۀ 71 جلد دوم چنین آمده:[... تا این وقت محمد گلخان مهمند وزیر داخله، بعنوان رئیس تنظیمیه شمالی رسیده بود « اسد 1309 » و به سنت امیر عبدالرحمن خان لشکر های حشری مخصوصاً از ولایات پاکتیا رسیدن گرفت. این عساکر از طرف شـاه جی درپاکتیا تنظیم و بشمال سوق داده شده بود. طوریکه جریده اصلاح درشماره های اسد 1309 خویش نوشت: تعداد لشکـر حشری از مــردمان احمدزائی، کروخیل، جاجی، منگل، طوطی خیل، وزیری، وردک، میدان و تگاو بر بیست و پنجهزار تفنگدار بالغ میشد، و این غیر از قوای منظم دولتی بود. قیام کلکانی ها و داود زائیهای کوهدامن در سرطان 1309 شمسی بعمل آمد، محمــد گل خان در 4 اسد سال مذکور بریاست آن ولایت گماشته شد. او با اتکا بقوۀ بیست و پنج هــزار نفری حشری و یک فرقه عسکر منظم و توپخانه دولتی در پروان و کاپیسا دست بعملیاتی زد که در یک کشور فتح شدۀ خارجی هــم مجاز نیست. محمد گل خان در این ولایت قیافت یک مارشال فاتحی بخود گرفته، در کمال تکبر و بیگانگی با مردم پیش آمد و روش دشمنانه و وحشیانه نمود. او قوای حشری و نظامی را در تاراج خانه ها، انهدام دیوار باغ ها، احــراق قلعه ها بگماشت، و خود از شکنجه و لت و کوب و اهانت مــردم « اعــم از قیام کننده و مطیع دولت » فروگذار نکرد. او از قیام کننده جان میخواست و از مطیع مال.]
زنده یاد غبار، هدف از این جنایاتِ وحشیانه را که به واسطۀ نادرشاه و عواملش صورت می گرفت در صفحۀ 72 از جلد دوم کتابِ افغانستــان در مسیر تاریخ چنین شرح میدهـد:[ رویهمرفته روش محمد گل خان در کوهـدامن و کوهستان، همان نتایجی را که میخواست داد یعنی اول مــردم دلیر این ولایت که در تاریخ قرن نزدهم افغانستــان، در راه دفاع از استقلال کشور بمقابل امپراتوری بریتانیا، کانون بزرگ و پر افتخاری محسوب بود، سرکوب گردید. دوم نفاق و خصومت بین مردم افغانستان که هدف یگانۀ دشمن بود، در این حادثه عملاً بمیان آمد، یعنی مردم کاپیسا و پروان تمام تعدی نسبت بخود را از حشری های مــردم پاکتیا دانستند و نسبت به آنان کینۀ سختی در دل گرفتند، خصوصاً که محمد گلخان مهمند خودشرا به غلط نمایندۀ پشتو زبانان کشور جلوه میداد.]
نادرشاه و ایادی اش تنها به شعله ورنگهداشتنِ آتش کینه و خصومت در بین فارسی زبانان و پشتو زبانان اکتفا نمی کرد بلکه این آتش را بین خـودِ فارسی زبانان یا پشتو زبانان شعـله ور می نمود. بطورمثال در مــوردِ ایجادِ خصومت و نفاق بین مــردم جاجی و منگل در صفحۀ 82 جلـد دوم، چنین آمـده:[ سلطنت هـرگز نمیخواست در راه نشر معـارف و بیداری مــردم یا تأسیس صنایع و بلند بـردن سویۀ زندگانی توده های مــردم پاکتیا کوچکترین قـدمی بردارد، زیرا آگاهی و بیداری و رفاع مـردم را مانع آن میدانست که بتواند آن ولایت را هر طوریکه سلطنت بخواهد استعمال کند. لهذا حکـومت بصورت عمومی مردم را در تاریکی و فقــر و احتیاج نگهمیداشت، و هــم از وحـدت و اتحاد داخلی مـردم پاکتیا جلوگیری کرده و آتش رقابت هـا و تعصبات عشیره وی را بین شان مشتعــل می گـذاشت. چنانیکه خصومـت مردم جاجی را با مردم منگل، شاه محمود خان تا زنده بود زنده نگهداشت.]
***
نوعِ دومِ اینگونه آثار زیرِ نامِ تحقیق، صرف نظر از اینکه ناخواسته وجودِ سرزمینی بنامِ آریانا را اثبات می نماید، میخواهد چنین وانمود کند که در طولِ تاریخ اصلاً از هیچ منطقه یی، هیچگونه مهاجــرتی به وقوع نه پیوسته و تمامِ اقوامِ ساکنِ یک منطقه در همان مأمنِ اصلی خویش پابرجا و ماندگار بوده اند. به طور مثال در یکی از این پژوهش ها میخوانیم که هزاره و تاجیک، ازبیک و پشتون، همه مردمان بومی شانزده شهر اهورایی اند. آنگاه از ائیرین وئج به روایتِ اوستا بنام اولین شهـر از شانـزده شهرِ اهورایی نام برده شده و در جای دیگــر از این تحقیق آمده « ما در بالا ثابت کردیم که آریا هاهمان مـردمان بومی شانــزده کشور(شهر) اهورایـی اند که تا به امـروز در سرزمین خویش زندگی دارند. » حال اگــر قبول کنیم که تاجِک و پشتون، هزاره و ازبک و دیگر اقوامِ آریایی، در شهر های شانـزده گانۀ اهورایی تا به امروزمیزِیَند، نخست مسئلۀ نژادِ آریایی و مهاجرتِ اینان از شهری به شهر دیگر حل شده. در ثانی اگر هدفِ نویسنده این باشد که « آریا ها مردمانِ بومی شهری از این شهر های شانزده گانه یعنی ائیـرین وئج اند » و به اشتباه جملـه به شکل فوق نوشته شده، ادعایِ عــدمِ مهاجـرتِ اقوامِ ساکنِ این شانـزده شهـر از زادگاهِ شان تا به امـروز، بازهم زیر سوأل میرود چون همه به چشم سر می بینیم که این اقوام در شرق و غرب و شمال و جنوبِ کشور پراکنده اند. اینان با هم ممــزوج گردیده و خویشی، قرابت و خون شریکی دارند و در غمها و شادی های هم شریک اند.
از طرفی آیا ممکن است فــارس ها، یونانی ها، مغــل ها، اعــراب و حتی هنــدی ها در برهه هایی از زمان بر این کشور سیطره و نفوذ داشته باشند و سالیانِ دراز و متمادی بـر این مرز و بوم فـرمان روایی و حکومت نمایند و در نهایت هم اغلبِ اینان در این سرزمین سکنا گزینند و در بین آنان حل گـردند، ولی مردمانِ سرزمینِ ما توان مهاجــرت به نقاط دیگــرِی از جهان را نداشته باشند؟ دریغ که در این دست از پژوهش های شووینیستی، مانندِ کتابِ « سقــوی دوم »، تبارِگـرایی، خود برتر بینی و بالاتر از دیگــر اقوام بودن، مد نظر است نه برادری و برابری اقــوام و ملت هـا. آری دراین گونه تحقیقات نیز از ساده لوحی امیر حبیب الله کلکانـی یا جنایاتِ ببرک کارمل، مـارشال فهیم، ژنرال دوستـم، و... و... رندانه چشم پوشی میشود و رفرم های اصلاحی امیرامان الله خان و امثالِ او، کلاً انکار میگردد.
زنده یاد میرغلام محمد غبار رسالۀ وزینِ « خراسان » را که در واقع شناسنامۀ هـزار و پانصد سالۀ این اسمِ بر جغرافیای تاریخی کشور میباشد و این رساله پاسخیست در برابرِ کسانی که تاریخِ این سرزمین را انکارو به هویت زدایی این ملت مشغولند، در سالِ 1326 خورشیدی نوشت. ایشان در آغـاز این رساله از « آریانا » بعنوانِ نخستین نام کشور که از قرنِ دهم قبل از میلاد بر این مرز و بوم اطلاق میگردیده، نام بُرده مینویسد:[ طوریکه معلوم است در ایام پیشین مملکت افغانستان به آریانا موسوم بود وبـرای اولین بار این نام در کتاب « آراتسفن » در قرن سوم قبل از میلاد (حدود پنج قرن قبل از بطلیموس که در قرن دوم میلادی میزیسته) به شکلِ یونانی آن « اِیــریَنه » دیده میشود.] توضیح اینکه استــرابون حــدود دو قــرن قبل از بطلیموس با استفاده از کتابِ آراتسفـن « اراتوسفـن – اراتستـن – اراتوستن – اراتوستنس » واژۀ « آریانا » را بکار گرفته است.
در ادامۀ این بحث از رسالۀ خــراسان از قولِ آراتسفـن در موردِ نام هـای ولایاتِ عمدۀ آریانا چنین آمده:[ ولایاتِ عمــدۀ آریانا عبارت بودند از: باختر « بلخ، تخار، مــرو »، آریا « هــرات »، خوارزمیش « خوارزم »، اپارتیا « طوس و نیشابور »، اراکوسیا « قندهار »، کارمانیا « کرمان »، سکاستین یا درانگانیا « سیستان »، گدروسیا « بلوچستان »، پاکتیا « خوست، سِند »، گندهارا « کابل تا پیشـاور » و پروپامیس « غور، هزاره جات ». هنگامیکه آریانا زیر تسلط اجانب شکل تجزیه به خود گرفت، البته نظر به مصالح سیاسی آنها، بیشتر بنام های متعدد و ولایات خود نامیده شد.]
در پاراگرافِ اولِ صفحۀ 37 از کتابِ گران سنگِ افغانستان در مسیر تاریخ در موردِ نام آریانا چنین می خوانیم:[ اوستا از نظر جغرافیایی، تنها افغانستان را با ولایاتِ دور و پیشِ کوه های هندوکش در شانزده قطعه زمین میشناسد از قبیل بلخ «بخدی»، بدخشان «راغا»، مرو «مورو»، هرات «هریو»، حوزۀ هلمند «هــراویتی»، ارغنــداب «هیتومنت»، حوزۀ سِند «هیته هنـدو» و غیره. اوستا مردم این سرزمین را «آریا» مینامد و کشور آنها را خاکِ «آریا» میخواند.]
***
دریغ که بعضی ها آگاهانه یا نا آگاهانه، فریبِ توطئه ها و دسیسه هـای دزدان و غارتگرانِ مـزدوری را می خورند که ناجوانمردانه هستی و هـویتِ ما را به تاراج می برند وما را بر سر هیچ و پوچ به جان هـم می اندازند. به اینگونه روشنفکرانِ فریب خورده با استفاده از شعر زیبای زنده یاد احمد شاملو باید گفت:
تو در خیال شب و روز حال آنکه دیگران دستی به جام باده و دستی به زلفِ یار مستانه در زمینِ خدا نعره میزنند..
چون همـه میدانیم که ملتِ نجیبِ ما از هـر قوم و تباری که باشند و با هــر مـذهب و آئین، و فــرهنگ و زبانی، میهن و مــردمِ خـود را دوست دارند و از دشمنی، تفرقه و جنگ متنفر اند و مصداقِ عقیـدۀ شان قسمت هایی از شعر بلندِ صدای پای آبِ شاد روان سهراب سپهری میباشد که میگوید:
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین رایگان می بخشد نارون شاخۀ خود را به کلاغ. من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند. من نمی دانم که چرا میگویند کبوتر زیباست گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد؟ هر کجا هستم، باشم، آسمان مالِ من است پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مالِ من است چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید. پشت سر نیست فضایی زنده پشت سر مرغ نمی خواند پشت سر باد نمی آید پشت سر پنجرۀ سبز صنوبر بسته است پشت سر خستگی تاریخ است...
باری سخن به درازا کشید اما نتیجه اینکه فـاشیسم و شووینیسم از هـر نـوعی که باشد مذمـوم است و قابلِ انتقاد. و فاشیست و شووینیست از هر قومی که باشد، دانسته یا ندانسته دلالِ منافعِ دیگـــران است که در همیشۀ تاریخ به دلایلی که خود در نظر دارد، بدونِ در نظرداشتِ منافعِ ملت بساز دیگران رقصیده است چنانچه از زبانِ زنده یاد غبار در انتهای صفحۀ 834 جلد اولِ کتاب « افغانستان در مسیر تاریخ » چنین میخوانیم:[ محتمل است که استبداد داخلی و استعمار خارجی، افغانستان را برای مدت طولانی واژگونه نگهدارد، پس البته در کشور ریشه وطن پرستان مبارز از بیخ کشیده خواهد شد، فقر عمومی آغاز خواهد گردید، وحدت ملی افغانستان به واسطۀ تولید نفاق عمومی بنامهای پشتون و تاجک، هـــزاره و ازبک، سنی و شیعه و امثال آن برهم خواهد خورد، و بلاخره فضای دیگر و قشر دیگری ایجاد خواهد گردید که با منافع و مصالح مردم افغانستان ارتباطی نداشته و بساز دیگران خواهند رقصید.] و متأسفانه سالهاست که این واقعیت را همچنان شاهدیم.
در پایانِ عرایضم، بیتی از شاعـرِ اندیشه ها «مولانا بیدلِ دهلوی» را که میفرماید:
دریاست قطره یی که به دریا رسیده است جُـــز مــا کسی نتـــوانــد بــه مـــا رسیــد
مصداقِ قولم قرارداده و میگویم: هر کدامِ ما به تنهایی قطـره آبی را همگونه ایم که با وحدت و همدلی، و با دوری از تعصباتِ خشکِ قومی، زبانی و عقیدتی، به دریای خروشان، ناپیدا کِران و به دور از هر گونه آسیبی بنام «ملتِ واحد» مبدل خــواهیـم شد و به سادگی خس و خاشاکی را که مانعِ تـرقی و تعالی کشور و باعثِ نفاق و دوگانگی میباشد، از میان بــرداشته و به زبالــه دانِ تاریخ خواهیم ریخت. چنانچه مولانای بلخ میفرماید:
ای بسا هنــدو و تــرکِ هــم زبان ای بسا دو تـــرک چون بیگانگان پس زبانِ همدلی خود دیگر است همدلی از هــم زبانی بهتــر است
با عرض ادب
مهندس شاه امیـر فروغ
|
| آخرین به روز رسانی در چهارشنبه ، 14 بهمن 1388 ، 20:28 |
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
تاجیــــکان درگــذرگـــاه تــاریـــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
یگـــانگی زبـــان فــارســی
پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)

پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)
درخراســـان(افغــانســـتان)
دکتر صاحبنظر مرادی
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین




بــه بهــانۀ پنجــمِ فــوریــه «شــانزدهــم بهمــن مــاه» ســی و دومیــنِ ســالگــردِ جــاودانگــیِ مــؤرخِ بــی بـدیـل و مبــارزِ خســتگی نــاپــذیر کشــور (زنــده یــاد میــر غـــلام محمـــد غبـــار)
از هم سالِ دیگــری بــر ما گذشت، سالی چـون سالِ پار، سالی چـون سالِ پیـرار و سالی چــون سالیانِ درازِی که پُـر از جنایت و جنگ، پُـر از تـزویر و ریا، پُر از فتنه و آشوب، پُر از نیرنگ و رنگ، و پـُر از فاشیسم سازی و فاشیست پـروری بود...






