نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| مخالفین مشروطیت افغانستان: 2 |
|
|
|
| مقـــــــالات - تاریخــــــی |
| نوشته شده توسط احسان لمر |
| پنجشنبه ، 9 مهر 1388 ، 10:08 |
|
آوازه ها، قرینه سازی یا تخیلات ذهنی، عقده های شخصی، دشنام های رکیک وناسزا و توهین تحقیرو عدم مراعات عـفت کلام و منافی اخلاق وکرامت انسانی توهین و دشنام، گزافه گوهی، بهتان وغیره غیره که متاسفانه امروز جز سیاهی روی کاغذ شده. ازهموطنانی که این سطوررا قبول نداشته و دلایلی موثق ومستند با مآخذ دقیق در رد آن داشته و یا افزودیهای دارند تمنا دارم آنرا بروی کاغذ و صفحات برقی انترنت بیاورند وبر اکمال این نبشته ها بیافزایند. احسان لمر محمــــد حســـین خــــان صــــافی (مستوفی الممالک)
امیرعبدالرحمن خان به همکاری انگلیسها به امارت رسید و معاهدات با آنها بست. ودر طول دورهً حکمروائیش (1880-1901 میلادی) که معروف به دورهء وحشت وتروراست، هژده باردرلشکرکشیهای گوناگون که دلایل متنوع داشت،اشتراک نمود،یکصدوپنجاه هزارنفررا بقتل رسانید. مزید براین هزارها نفر دیگر به اثرعواملی چون گرسنگی، شیوع امراض ساری، جنگهای تعبیدی وزندان جانهای خودراازدست دادند.تنها درزندانها وسیاه چاه های کابل و سایر ولایات کشور، بیش ازپنجاه هزار نفر زندانی موجود بود.
غبار ازشکنجه های دوره عبدالرحمن خان چنین مینویسد:" علاوه بر زندانهای متعدد پایتخت وولایات « سیاه چاه های» کابل وهرات با اقسام شکنجه های، کنده، ولچک، غره بغراب، زولانه،قین وفانه،تیلداغ، قطع اعضا،بیدارخوابی دادن، کورکردن، برچه پک، چاندماری، غرغره، ذبح کردن، سنگ سار، بتوپ بستن، توسط درختها پاره کردن هر روز عملی میشد. درکابل بعلاوه زندانهای ارگ و کوتوالی وشیرپور وسرایهای داخل شهر، زندان مخصوص دیگرهم بودکه یکی به محمد نعیم خان ( بعدها نائب سالار ) کپتان امیر و دیگری به « بابه برق» شاطر باشی امیرتعلق داشت بابه برق درمیدانی مقابل دروازه خود در مراد خانی داری هم نصب کرده بود که محکومین رامیآویخت... ماه رمضان محبوسین ارگ بیرون دروازه های اطاق خود در انتظار افطار مینشستیم، ناگهان جلاد ارگ معروف به دیوانه میرسید ومقابل ما مینشست و کارد آدم کشی از کمر خود میکشید و روی سنگی تیز میکرد و محبوسین را از نظر میگذشتاند و میگـفت: این بی پیر (اشاره بکاردش) بازمستی میکند دیده شود که امشب خون کدام اجل گرفته نصیب اوست فردا فهمیده میشد که محبوسی شبانه ذبح گردیده است ".1
" امیرعبدالرحمن زمانی اقدام به تبعید سردارغلام محمدخان به هندکرد که ازقول او به امیر اطلاع دادند که سردار با یکتن از هراتیها از بازگشت سردارمحمدایوبخان از ایران سخن میگویند. امیر پس از این اطلاع بمصادرهء اموال سردارغلام محمد پرداخت وسپس او را با 36 تن اعضای خانواده اش به هند تبعید کرد.مجازات آن فرد هراتی همراه سردارسنگین ترووحشت ناکترازآن بود.ماموران امیرعبدالرحمن خان آن مردهراتی را به غل وزنجیربستند ودر قفس آهنی بگذاشتند وقفس ر برسردرختان سرو درسرحدات غوریان هرات گذاشتند. چون امیرگفته بود که او در آن قفس از فراز درختان بلند سرو ببیند که چگونه موکب سردار محمدایوب خان باز می گردد؟ "2
عبدالرحیم کاکر( پدرکلان مولوی واسع اخوندزاده) ازحامیان غازی ایوب خان بود که بعد ازفتح قندهار توسط عبدالرحمن خان درداخل خرقه مبارک پناه برد چنانچه امیر مینویسد که:" یکی ازملا های کاکری موسوم به اخوند عبدالرحیم که نسبت کفربه من داده بوددرخرقه شریف متحصن شده بود، حکم دادم سگ ناپاکی مثل او نباید درجای مقدس مذکوربماند لهذا او را ازعمارت آنجا بیرون کشیده بدست خودم او را کشتم " 3
ماما میرعاقل پدرکلان مادری شادروان دکتورعرفان فطرت، که در ماشینخانه یا اولین فابریکه صنعتی آن عصر کار مینمود که اولین بار طیارهء انگلیس رابرفراز شهرکابل دید،مدتی بعد خودش طیاره کوچک کوکی ساخت که وقتی آنرا بحرکت آورد باعث شکستن پنجره های خانه شان گردید، امیر ازموضوع اطلاع یافت واو رااحضارنموده وگفت، امروز طیاره ساختی دیگر روز تفنگچه میسازی تا مرا بکشی وامر نمود تا چشمانش راپاکی زده چونه آب نا رسیده پر نمایند. مرحومی خسرکاکایم مرحوم عبدالروف خان اکبرزاده بودند وهمه فامیل ما ازین جنایت امیر آگاه هستند وطیاره ساخته شده شان تا سالهای اخیر در منزل پدری ما موجود بود.
عبدالباقی خان سرخابی مینگ باشی پدر استاد سترگ غلام محمد میمنگی« بهزاد ثانی»" دریکی از شامهای ماه عقرب سال 1262ش ـ نومبر1883م با بیست هشت نفر ازاشخاصیکه همه شخصیت های با نفوذ و سران اقوام ولایات بودندوبرضدامیرعبدالرحمن قرارداشتند، درعقب بالاحصارکابل بصورت د سته جمعی دریک شب" سر بریده شدند 4
شادروان غبارچشم دید خویشراازآزادشدگان ازسیاه چالهای امیرعبدالرحمن چنین مینویسد"زندانیان آنراکه از مرده فرق نمیشدند با تن برهنه واستخوانی وچشمانیکه ازدیدن نورعاجزو بسته بود، برون کشیدند"5
امیرعبدالرحمن خان در اواخرعمر میگفت که " مه کمر ای ملت ره طوری شکستاندیم که بعد از مه یک زن هم میتانه به آرامی در این کشور سلطنت کنه! این گفتار امیر، حلیمه را وسوسه نمود و در فکر سلطنت انداخت. وی دراین فکر بود که بعد از مرگ؛ پسرش محمد عمرخان به امارت برسد. و میگفت تا زمانیکه محمد عمر به سن برسد امور سلطنت را خودش به نیابت وی به پیش خواهدبرد. اما نمی خواست که تاج وتخت افغانستان به پسران کنیز ( حبیب الله خان ونصر الله خان ـ ا. لمر) انتقال کند!؟ " 6
درین وقت است که کوتوالی یاقوماندانی امنیه امیربدست محمدحسینخان مستوفی الممالک میآفتد وی" ازخوانین قوم صافی و مستوفی الرأس سید خیل ولایت پروان است. او نوشت و خوان را از خانوداهً خود آموخت و کارش از کتابت عادی درچهار چوب کوتوالی کابل آغاز گردید.
"محمدحسینخان مستوفی الممالک فرزند رحم دادخان از کوهستان شمالی میباشند. در زمان امارت امیرعبدالرحمن خان، نخستین کوتوال (قوماندان پولیس) شهر کابل نائب میر سلطان بود.ونائبش(معاونش) میرزا محمد حسین خان بود، وی بخاطر گرفتن کرسی از نائب میر سلطان کوتوال به امیر چنان نمامت کرده بود که وی مخالف و بدخواه امیر است و امیرکه در قتل مخالفان خود ید طولانی داشت، پس از استنطاق ویرا مجرم شناخت."7
غبار مینویسد" نائب میرسلطان خان که تمام شهرهای افغانستان را زیر خوف وتهدید نگه میداشت وکوتوال او در قندهار زنان سید دوست محمد شاه متهم را روزروشن ازخانهء شان کشیده ودراداره کوتوالی احضاروزیرشکنجه قرار داده بود بلاخره ظلم وفساداوبجائی رسید که امیرعبدالرحمن خان برای توجیه افکارعامی بجانب اووانحراف تنفرمردم ازشخص خود، او را درپغمان ازدرختی بیآویخت وبارملامتی خویشرا درگردن او انداخت " 8
فیض محمد کاتب مینویسد " مرزا محمدحسینخان سردفتر سنجش کوتوال کابل و مرزا عبدالروف خان نائب او مقرر شدند و ازاین دوشغل بزرگ رعب عظیم وخوف عمیم در دل خلق انداخته امور بس شگفت وهنگفت بر روی روزگار آورده کارهای آشکار اونهضت بسیار کردند."9
"میرات معدوم (چوکی کوتوالی) به مرزامحمد حسین به تنها نگرایید. میرزاعبدالروف خان هم ارتقای مقام نموده چوکی معاونیت کوتوالی را صاحب شد.آنگاه میرزا محمد حسینخان به دربارراه یافت وراه ورسم دربار داری آموخت و کارش به جایی کشید که کسی را بجزامیریاری سخن گفتن دربرابرش نبود. وامیر باغ جهان آرا رابرای رهایش وی بخشید. وی هراندازه ظلم مینمود به همان اندازه پاداش میگرفت.مرحوم غبارمینویسد«میرزا محمدحسین سردفترسنجش کوتوال ومیرزا عبدالروف خان نائب او مقررشدند و ازاین دوشغل بزرگ رعب عظیم و خوف وغم دردل خلق انداخته اموربس شگفت وهنگفت بر روی روزگار آورده کار های آشکار ونهفت بسیار کردند. ترس از شکنجه های اداره امیر به جای کشید که مردم از شیندن نام (جلبی) زهره در جگر شان نبود. مردم از نامهای شش کلا و نام گیرک مخصوصا در پایتخت انزجار و نفرت نشان میدادند.»10
درین دوره ادارهءساخته شدکه مردم آنرا شش کلاه میگفتند «که عبارت ازتشکیل یک اداره سنجش محاسبات امور مالی و تعیین دارایی محکومین بود که سررشته دارآن میرزامحمدحسین خان کوتوال بود واعضایش میرزا عبدالروف خان،میرزامحمد قاسم خان روزنامچه،میرزا محمودخان قندهاری،میرزاشیرعلیخان وغلام حسن خان بودند.اینها برای ابراز خدمت به امیر بسی خانواده ها ومردم بیگناه را به عناوین باقیداری وتحریف محاسبات و غیره برباد نمودند. نام گیرک یکنوع ترورسری رسمی بودکه درشهرکابل ازطرف کوتوال به امروبه نام امیرعملی میگردید.در نصف شب شخصی مورد نظرازخانه اش برده میشد وهرگزبرنمیگشت.خانواده اش را هم جرئت استغاثه نبود( در دوره صدارت هاشم خان وهم رژیم دهشت و وحشت تره کی ـ امین باز هم خاطرات شوم نام گیرگ تکرار شد. ـ این قلم).مرحوم غبار مینویسد « میرزا عبدالحکیم خان امین نظام طرف رقابت میرزا محمد حسین خان کوتوال و میرزا عبدالروف خان نائب کوتوال متهم به سوختادن تیرج (مسودهً باطلهء سنجش مصارف) که بعد از تصحیح به شکل ثابت در کتاب قید میشد و هیچ ارزش رسمی نداشت، گردید... امین نظام دروقت استنطاق ازترس اقسام شکنجه هابه مستنطقین گفت: من توان وتحمل شکنجه های شمارا ندارم هرچیزیکه شما وکوتوال امرکنید به آن اعتراف می نمایم. میرزاحسین خان پیام دادکه راه آسان همان است که بنویسی که تیرج را خودت سوختانده یی امین نظام همچنان بنوشت. روزدیگر به دهن توپ بستندش و دارایی اش هم مصادره گردید. این تنهامستوفی المالک نبودکه ظلم میکرد،درحقیقت همه دستگاه حکومتی آنوقت که چنان قساوتها راحلال بحساب می گرفتند همه بازتاب سیاست های ظالمانهء امیرعبدالرحمن خان بود.» 11
واقعیت تلخ دیگری اما خنده داری درین دوره شوم بوقع پیوست که،چهل تن ازمحکومین را پای پیاده (چون وسایل نقلیه بزرگ موجود نبود) از زندان بسوی دربار میبردند در راه یکی که زرنگ و چابک بود فرار نمود،محافظین از ترس جان خودعابری حمال را که هموطن نازنین ومظلوم هزاره ما بود بجای یکم چهل بردند،در وقت ابلاغ حکم چون وی بجای مجرمیکه اعدام شود آورده شده بود حکم غرغره (حلق آویز) برایش صادرشد، لحظات انتظار طولانی شد بالاخره حمال بیچاره صدازد (غرغره میکنید یا نی که من میروم ازخودکارو باردارم) امیراورا نزدش خواست پرسید که چه میگوید، بازهم سخن شرا تکرارنمود، اطرافیان امیر برایش شرح دادند که بعد از حلق آویز شدن دیگر هرگزاو برنمیگردد، اینوقت است که آن هموطن ساده با قلب پاکش به امیرمیگوید،« آکو! تو صاف وپاک آدم موکشی(میکشی).»
منشی امیر،کتاب نامنویس وعلل جرم محکومین را بحضورامیرآورد،که همان روزروی بعضی علل دربار دایر نشد، درجلسه بعدی امیرکتاب راخواست، منشی عرض نمودکه دفعه قبلی آنرا به امیرداده است ولی امیر انکار نمود و منشی محکوم به خیانت و درغگوئی شد،وی به محمدحسین خان ومعاونش غرض اقرارسپرده شد،آنمردمحترم ومعزز آنهمه شکنجه های وحشتناک رادید،فکرنمود با دهشت ووحشت درجریان یکی ازآنها خواهدمرد پس یک مرگ،یا اعدام را قبول نماید بهتراست، قلم وکاغذ گرفت ونوشت که کتابرا آتش زده وخاکسترش را به دریا آنداخته. چون برای امیر حکم خیانت را داشت حکم اعدام برایش صادرنمود، چون شخص نهایت محترم وقابل قدربود یکنفر اهل دربار خون بهایش راپرداخت، واودرخانه اش محبوس شد.مدتی بعد شهزاده حبیب الله خان کتاب را از روک میزکارامیر یافته بوی برد،امیربازهم با غضب منشی محکوم شده رااحضار نمودوعلل آن اعتراف راپرسید،جواب شنید که اگر درجریان تیل داغ نمی نمیردم، درقین وفانه، یا میخکوب شدن و... بعد از زجر بسیار مرگ بسراغم میآمد ترجیع دادم یکبارباریسمان یا گلوله یا دهن توپ بمیرم.
دردوره امیرحبیب الله خان کوتوالی وپست مستوفیت یا وزارت مالیه هم برایش داده شدوبقول شادروان غبار دست به کشتن مرغی همنزد"مستوفی الممالک ادارات استیفا وامورمالی کشوررا درمعرض بیع وشری قرارداده بود،مالیات کشوراعم ازاراضی وکمرکات همه دراجارهءمستاجرین خائین گذاشته میشد.این مستاجرین هرنوعی که میخواستند می تواتستند با مالیه دهان رفتار نمایند."12
غبارمینویسد سردارنصرالله خان نائب السطنه با رهبران وروحانیت سرحدات درارتباط بوده وحتی کمکهای مادی به مبارزین آزادیخواه آنجا مینمود " درحالیکه امیر حبیب الله خان نظریات نائب السطنه را رد وطرفداران اورا توسط مرزا محمد حسین خان مستوفی الممالک ویکعده درباریان بزرگ خود نظارت مینمود،یعنی کسانیکه از سیاست سازش با انگلیس پشتیبانی میکردند،یکی ازینجمله«ضیا معصوم صاحب» بودکه نفوذ معنوی دردرباریان بزرگ داشت"11
غباردرارتباط به عـصبیت مزاج وافراط در عشرت وشهوت رانی امیر حبیب الله سراج مینویسد که: ".... مرزا محمدحسین خان مستوفی الممالک درمراسم ضیافتی که به افتخار شاه درموضع « بایان ـ کوهستان » داده بود،همینکه شاه نزدیک خیمه خاص رسید وپله نردبان راازاندازهءکه مقررکرده بود بلندتر یافت. متغیرشد وخواست سبب این فرو گذاشت را ازمستوفی بپرسد. مستوفی مجال نداد، این شخص با وقار وکم سخن به عجله مثل درختی افقی بخاک آفتاد وگفت « بد کردم اعلیحضرت ببخشید» درحالیکه تمام درباریان ورقبای مستوفی دوطرفه صف کشیده و این منظره را تماشا میکردند. البته مستوفی برای وقایهء خود از دشنام و بی آبی بیشتر این ذلت وخواری رابر خود هموار کرد"
پس ازواقعه فیر تفنکچه برامیر"مرزا محمد حسین خان مستوفی الممالک جداًدرصدد کشف قضیه برآمدموظف به تحقیق وتعقیب قضیه شدند که وی وجرنیل یاقوت شاه خان چرخی قلعه بگیراز متهمین تحقیق مینمودند، چنانچه از کاکا سیداحمد لودین چنین پرسیدند: "برایما اطلاع رسیده بودکه شماعزم کشتن امیررا کرده بودید.چنانچه درشب جشن، پسر شماعبدالرحمن ازبام مسجدسه فیرتـفنگچه برامیرکرد.چون اجل اونرسیده بودفیرتفنگچه باواصابت نکرد. بعد ازآنکه از مردم واهالی دوطرفه بازارتحقیق شدهمه شهادت داد ندکه آنهابچشم خود عبدالرحمن پسرشمارا دیدند که بالای امیر فیر کرد درین باره چه میگوئید؟ کاکا سید احمد به سید یا قوت شاه خان چرخی لوگری قلعه بیگی گفت که اگرشفاهی جواب بگویم ممکن نزد امیر رفته او(آب) راگاو بگوئید پس اگر خواسته باشید که امیرصاحب حقیقت موضوعـی را در یافت کند دست مرا رها کنید که تحریری جوا ب گویم... "13
این قضیه بهانه خوبی بدست مستوفی درضدیت شدیدبا مشروطه خواهان،شهزاده امان الله خان ودیگران قرار داد، چنانچه بعد از مشاجره شدید ملکه (سراج الخواتین) با امیروحواله سیلی بروی خواهراواخت السراج درقصرچهلستون ( که سیلی بجای خواهر بروی خود امیر خورد) شاه سراج الخواتین را خواست طلاق دهد مگر بوساطت سردار نصر الله خان موضوع حل و فصل شداما مستوفی الممالک، ملکه وپسرش امان الله خان را شدیداً تحت مراقبت استحباراتی قرارداده بود" اوهر حرکتی را درکابل اعم از نشرات مخفی و فیر بر امیر وغیره به گردن عین الدوله بارمیکرد، در حالیکه چنین نبود وعین الدوله و حلقه دربار چون هدف عمده در پیش داشتند، ابداً دست به کارهای بیدار کننده وتهدید آمیز نمیزدند. " 14
بقول ازشادروان محی الدین تفویض (منشی اعلیحضرت امان الله خان) دردورهء که شهزاده نیابت سلطنت پدر را داشت وهم بعد از کشته شدن امیر،از روک میزکاروی راپورهای را ازمستوفی الممالک بدست آورد که نوشته بود که شهزاده امان الله خان کودتا مینماید، بعد از گرفتن سلطنت این اسناد را امان الله خان برایش نشانداد وعلت مخالفت های ویرا بامشروطه خواهان و شخص خودش، وهم راپورهای جعلی وی علیه مادرش(سراج الخواتین)، بخصوص طرح جمع آوری قواازشمالی به طرفداری ازسلطنت نصرالله خان راازوی پرسید وچون همه مشروطه خواهان ویرا با تمام معنی میشناختند و هم او را «فرد سیاه زبان » میدانستند همه رای دادند که باید اعدام شود و بدین گونه بتاریخ 14 ثور 1298 ش( 4 می 1919) از درختی حلق آویزشد15
"محمد حسین خان،ازرجال پرقدرت عصرامیرحبیب الله خان ومستوفی الممالک وی بود.اما درآغازپادشاهی امان الله خان، ضمن اتهام به فساد، رشوه ستانی ودیگر جنایات، درسال 1919 به امر امیرمحکوم به اعدام شد. همچنان امیر جدید، امان الله خان فرمان صادر نمود تا خانهء ویرا درکابل مصادره نمایند. بعدا خانهء مذکور به حیث اقامتگاه برای استفاده نماینده سیاسی شوروی داده شد. بنا به تقاضای محکوم، خانواده اش را امان دادند، اما به ولایات از جمله چاریکار وبا دریافت حقوق اندک تبعید نمودند" 16
به گونهء که عبدالغنی نویسندهء پاکستانی « A Review of the Political Situation in Central Asia» مینویسد: "محمد حسین خان درآستانه اعدام، از امان الله خواهش کرد تا به فرزندانش امکان ادامه آموزش بدهد که در پاسخ [به مصداق:« عاقبت، گرگ زاده گرگ شود- گ.»]، شنید، آموزش دادن به آنها به معنای پرورش گرگ های درنده است.هرچه کنی، آنها آدم نمی شوند»17
استاد خلیل الله خلیلی فرزند محمد حسین خان آموزشهای ابتدائی را در مکتب روستایی به پایان رسانید و درلیسه حبیبیه کابل دانش فراگرفت وسپس،چندی همدرآنجا به آموزگاری پرداخت.دربیست واندسالگی،به قیام حبیب الله کلکانی گروید و یکی ازبی آلایش ترین و تحصیل یافته ترین هواداران این جنبش شد. درزمستان سال 1929 جزء بلند پایگان محلی آنها گردید و به کرسی مستوفی ترکستان افغانستان گماشته شد. با پایان دورهء انتقالی حبیب الله کلکانی " سقوط کابلستان، نه تنها او را سرخورده نساخت، بل [ انگیزهءآن گردید] که برعکس،سرسختی،صلابت وشگردهای شگفتی برانگیزی را به نمایش بگذارد.او نادر خان را دست نشانده انگلیسیها خواند و طرح ایجاد دولت جدیدی را در شمال با پیشگامی باشندگان ازبیک،تاجیک و ترکمن پیش کشید [18]. این طرح، نه تنها برای مخالفان وی، بل نیز برای محافل معین سیاسی ونظامی- دیپلوماتیک شوروی غیر منتظره بود. جدایی از آن که به پندارخلیل الله،عامل مهم توانایی زیستن این «دولت» می بایستی درحمایت همسایه شمالی ـ شوروی و دوستی با جمهوری های شوروی نهفته باشد. خلیلی که در گذشته به عنوان یکی از سرسخت ترین دشمنان شوروی بنام بود، برای اثبات حسن نیت خود، دستور داد تا پناهجویان آسیای میانه آزادانه، به میهن شان بازگردند.در این سند، که در نامه های دیپلوماتیک شوروی به «فراخوان خلیلی- معاون گورنر جنرال ترکستان) نام داده شده است (مستوفی مزار نزدیک به سه هفته یعنی از آخر اکتبر تا 19 نوامبر 1929، در منطقه فرمانروایی کرد. با آن که در اسناد یا از نام نائب الحکومه و یا معاون وی امضا می کرد- ولادیمیر بویکو) آمده است: «با توجه به مناسبات نهایت دوستانه موجود میان حکومت اسلامی حبیب الله با حکومت معظم شوروی، مهاجران مقیم در سرزمین افغانستان، هرگاه خواسته باشند به وطن اصلی شان برگردند، بهتر است خود در این باره تصمیم بگیرند، که کجا برای بود و باش آینده شان بهتر است. از جانب حکومت اسلامی حبیب الله در مزار شریف، برای بهبود رفاه این مردم، هیچ ممانعتی در زمینه نیست. دولت معظم اتحاد شوروی طبق اطلاعیه رسمی موجود در نزد ما،آماده است تا این مهاجران را پذیرفته و زمینه بازگشت و اسکان با عافیت آن ها را در میهن شان فراهم نماید.(19) فرمانروای «خود گماشته» وعده سپرد تا در آیندهء نزدیک کنگره نمایندگان باشندگان محلی را برگزار نماید که در آن در نظر بود حکومت دایمی شمال افغانستان را برگزیند. او و هوادارانش، مطمئن بودند که ولایات قطغن ـ بدخشان و میمنه نیز به هسته دولت آینده شمال خواهند پیوست. با فرا رسیدن هفته دوم ماه نوامبر، هیات هایی از بدخشان، آقچه، شبرغان و سراسر منطقه مزار، آغاز به آمدن به «مجلس نمایندگان با صلاحیت» به مزارشریف، نمودند. از دیدگاه بافتار تباری، در میان نمایندگان، ازبیک ها، ترکمن ها و تاجیک ها از نگاه شمار، بیشتر از دیگران بودند. این در حالی بود که در جمع آنان، نمایندگان هزاره ها و افغان ها (پشتون ها) اصلا به چشم نمی خوردند. دسته های بالادست تر، جنگاوران مسلح ترکمن ها به رهبری ایشان خلیفه بودند. مگر رهبری سیاسی را خلیل الله پیش می برد. مگر، جانب شوروی، با پیدایی یک چنین متحد ناخوانده و ناخواسته، به ویژه طرح های وی، با دلواپسی فوق العاده برخورد نمود. به پنداشت نمایندگان دیپلوماتیک شوروی در آسیای میانه، «پیاده شدن چنین طرح ها، پیش از همه به معنای تقسیم افغانستان به دو بخش خواهد بود: یکی جنوب خاوری به رهبری نادر خان، با نفوذ بیشتر انگلیسی ها و دیگر شمال باختری به رهبری خلیل الله، با عمدتا تاثیر شوروی. مگر ما چنین کاری را باید غیر ممکن بپنداریم. تقسیم افغانستان در اوضاع کنونی بیشتر به سود انگلیسی ها است. ما به افغانستان واحد، غیر قابل تجزیه و دارای تمامیت ارضی نیاز داریم. (تکیه از نویسنده- بویکو است)...و به همین دلیل، اندیشه هایی که در سر پرشور و گرم خلیل الله پدید آمده اند، ناگزیر کنار گذاشته شوند" 20
"خلیل الله، مقارن تاریخ 12 جون1931، به کابل رسید و از سوی صدراعظم و دیگر مهره های کلیدی حکومت و سر انجام، نادرشاه پذیرفته شد. او، با نادر خان سه دیدار آزگار داشت. به درخواست خلیل الله، دو برادر و عمویش- محمد یوسف خان، یکی از سازماندهندگان اصلی خیزش 1930 کوهدامن، که نزدیک بود به بهای تخت و تاج نادرخان بینجامد، از بازداشت رها شدند. ژست سخاورزانه و آشتی جویانه در برابر خلیل الله و دیگر اقدامات همانند حکومت،به آن امکان داد تا گلیم «آخرین بازماندگان عصر حبیب الله» را برچیده وخلیل الله را ازراه های صلح آمیزگرویده ساختار های قدرت رژیم ساخته وبا آن آمیزش دهد.خلیل الله،پسانتر درزمان ظاهر شاه وداوود خان به کرسیهای برین(به شمول وزارت وسفارت) [... و نیزبه کرسی استادی ادبیات دانشکده ادبیات دانشگاه کابل- گ.] رسید. مگرشهرت بزرگی را بعنوان سخنوربا قریحه وبی همتای شعر دری بدست آورد" 21. استاد خلیلی شصت وهشت سال بعد درسالروز مرگ پدرش 14 ثور 1366 (4 می 1987) در اسلام آباد وفات نمود.
روانشاد مرزامحمدیوسف خان برادرمستوفی الممالک رادمرد فرزانه،علم دوست، آرام،با درایت ومتینی بودند که وطن را با تقدیم نمودن فرزندان بااستعداد بادانش وتحصیلات عالی وخدمتگذارواقعی به مردم افتخار بخشیدند. یکی ازپسران شان استاد سترگ وفقید محمد اسلام خان مین، صوفی و درویش وارستهء بود که نظیرش درمعارف افغانستان کمتردیده شده،اومعلم بودهمچوهمه استادان وارسته معارف ما،وقتی استاد شهزادگان ارشد بود یکروزی سرد زمستان که برای تدریس شهزاده احمد شاه به ارگ رفته بود بالاپوشی نداشت که بپوشد، وقتی از خنک زیاد میلرزید شهزاده آرامانه بالاپوش خود را برشانه هایش انداخت وقتی تدریس استاد تمام شد با متانت مین مشربی و صوفیانه اش آنرا بر کوتبند گذاشته ازاطاق خارج شدند.استاد مین ازدوستان وهواداران غبار مرحوم وحزب وطن بود، چنانچه در افغانستان در مسیرتاریخ میخوانیم "معلمین پاک نهاد کابل نتنها این شاگردان جوان را بدیدهء همدردی مهربانانه مینگریستند بلکه خود در صف آنان قرار میگرفتند (از قبیل مولوی عبدالظاهر پغمانی و محمد اسلام خان مین و امثالهم )"22 زمانیکه بعد از عمری خدمت گذاری برتبه اول مستحق مدال شناخته شدند، درمحفل روزمعلم وقتی اسم شان قرائت شد، بوزیر معارف وقت گفتند "منکه خیانتی نکرده ام که مستحق مدال باشم " وقتی استاد وفات نمود برای چندین سال نام شان در محافل روزمعلم با حرمت و احترام فوق العاده یاد میشد و لیسه با پرستیژ حبیبیه برای یکسال مکمل عزاداربود. تمنا دارم فامیل دانشمند و دانشور صافی بشمول نویسنده و آرتیست برجسته و فرزانه ما استاد ببرک وسا، برادر زادهء شادروان مین امید بخواهش من لبیک گفته سوانح وخاطرات شانرا از صوفی وارسته واستاد سترگ محمد اسلام خان مین بدست نشر بسپارند.
مآخذ
1 ـ غلام محمد غبار ــ افغانستان در مسیر تاریخ ــ جلد اول میزان 1346 کابل ص 653 الی 655.
2 ـ محمد اکرم اندیشمند ـ نقش محمود طرزی در نهضت روشنگری و نوگرایی دهه ی دوم وسوم قرن بیستم ــ 16 سپتمبر 2008 سایت خاوران.
3 ـ امیرعبدالرحمن خان ــ تاج التواریخ ــ جلد اول و دوم مرکز نشراتی میوند پشاور میزان 1375، ص216.
4 ـ دکتورنعمت الله شهرانی مقاله درباره استاد غلام محمد میمنگی،سایتkhawaran.com www.مورخ 01.06.2006 وسایت وزارت تحصیلات عالی.
5 ـ شادروان غبار، جلد اول ص 701.
6 ـ محمد رحیم شیون ضیائی ـ برگهای از تاریخ معاصرـ اهتمام استاد عبدالشکورحکم چاپ پشاورص 36، ومقالهء عبدالشکور حکم ـ اعدام آخرین مستوفی المالک درافغانستان ـ شماره 11 سال اول،اگست وسپتمبر2005 سایت انترنتی.kabulnath.
7 ـ عبدالشکورحکم عین مقاله.
8 ـ غبارص 653
9 ـ ـ فیض محمد کاتب ـ سراج التواریخ ــ جلد سوم ص832 بنقل از غبار 653.
10 ـ عبدالشکورحکم مقاله کابل ناتهـ.
11 ـ غبار ص 707
12 ـ همانجا ص460.
13 ـ پوهاند سید سعدالدین هاشمی ـ جنبش مشروطه خواهی در افغانستان ـ ص232 جلد اول چاپ سویدن.
14 ـ غبار ص 726.
15 ـ مصاحبه نویسندهءاین سطور با دکتور اسدالله راید سابق استاد فاکولته حقوق فرزند مرحوم تفویض.
16ـ وی. اس. بویکوــ قهرمان حوادث مزار،جنگ داخلی 1929 درافغانستان آغاز زندگی سیاسی خلیل الله خلیلی، برگرداننده از روسی ف. ن. بهرمان. سایت انترنتی.
17 Ghani, Abdul. A Review of the Political Situation in Central Asia. Lahore, 1921, p. 105-106.، بنقل از نوشته: گروهی ازدانشمندان روسی، به گزینش وگزارش:عزیزآریانفر، رازهای سر به مهر تاریخ دیپلماسی افغانستان در نیمه نخست سده بیستم سایت فیض محمد کاتب.
18 ـ مرکزنگهداری وبررسی...، فوند62، پرونده ویژه 2، پرونده 1806،برگ 197.ازمقاله عزیزآریانفرــ رازهای سربه مهر تاریخ دپلماسی افغانستان در نیمه نخست سده بیست ــ سایت فیض محمد کاتب. 19 ـ همین مقاله. بایگانی سیاست خارجی فدراسیون روسیه، رفرنس ها در باره افغانستان، پرونده ویژه 11، پوشه 147، موضوع 4، برگ های 50-51، در پیام جستار شده خلیلی، سبک نگارش و املای ترجمه پیام به زبان روسی که به وسیله کارمندان قنسولگری شوروی در مزارشریف انجام شده است، حفظ گردیده است. 20 ـ همانجا.
21 ـ همانجا.
22 ـ غلام محمد غبار ــ افغانستان در مسیر تاریخ ــ جلد دوم جون 1999، ویرجینیا امریکا، ص261.
|
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




یکی ازفلاسفه قرن نزدهم گفته بود "خلقی که اندیشیدن و بیان حقیقت را بدلقکان دربار وا میگذارد، میتواند صرفاً خلقی وابسته وفاقد شخصیت خودی باشد" این فشرده که هرگزوهرگزهدف توهین،تحقیروهتک حرمت به شخص و فامیلها را ندارد حقایقی تلخی است که اگربیان نشود خاموشی آن گناه ماست. با احترام به کرامت انسانی و حیثت فامیلی فرزندان وبازماندگان اشخاصیکه نام میبرم، تا نهایت کوشش مینمایم واقعیتها را برویت اسناد و دلایل مستند بنویسم نه بروی حدس و گمان،





