نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| متـــن کامـــل پاســخ سید جمــال الــدین افغــانی به «ارنست رنــان»... |
|
|
|
| مقـــــــالات - تاریخــــــی |
| نوشته شده توسط عبدالاحد هادف |
| دوشنبه ، 12 دی 1390 ، 13:45 |
|
قسمت دوم و پــایــانی
این جا بود که در جریان یک قرن به تمامی علوم یونانی و فارسی دست یافت و همه را احتوا نمود، در حالی که این علوم در زادگاه اصلی خود با کندی رشد کرده و قرنها را دربر گرفت. همچنان در طی مدتزمانی که از یک قرن تجاوز نکرد، فتوحات و جهانگشایی عرب از جزیرةالعرب تا کوههای همالیا و قلههای بیرینز توسعه یافت. در این مرحله بود که علوم به طرز خیرهکنندهای پیشرفت نمود و کلیه جوامع عربی به اضافه جوامع تحت فرمان آنها را دربر گرفت. در گذشتهها روم و بیزانس هردو مهد علوم لاهوتی و فلسفه و مرکز کلیه انوار معارف انسانی را تشکیل میدادند و یونانیها و رومانیها از زمانههای دور وارد عصر مدنیت شده بودند و به همین علت در میدان علم و فلسفه از خود نقش بسزایی داشتند. سپس مرحله دیگری آمد که طی آن دانشمندان یونانی و رومانی از پژوهش و تعلیم دست برداشتند که نتیجتاً دژهایی که برای دانش ساخته بودند، فروپاشید و کتابها و آثار ارزشمند شان در تاق نسیاق گذاشته شد. عربها هنوز در حالت اصلی جهل و تعصب خود قرار داشتند که از تمدنهای کهن همان چیزی را میراث گرفتند که صاحبانش از آن دست کشیده بودند. با آن هم به احیای مجدد علوم فرسوده پرداختند و چنان در جهت پیشبرد و دمیدن روح دوباره در کالبد آن تلاش به خرج دادند که مانند آن را در گذشته سراغ نداریم. آیا این خود دلیلی بر تمایل فطری آنان به علم و دانش نیست؟ درست است که عربها فلسفه را از یونان به ارث بردند و از فارسها همان چیزی را گرفتند که در زمانهای گذشته به آن شهرت داشتند، اما همه این علوم را که در جریان فتوحات شان غصب کرده بودند، انکشاف دادند و آن را ساده ساختند و توسعه بخشیدند و با تمام اشتیاق و دقت کمنظیر آن را پرداز دادند. تازه روم و بیزانس به فرانسویها، جرمنها و انگلیسها نزدیکتر بود تا به عربها که پایتخت شان در بغداد قرار داشت. پس چرا اینها در عرصه استفاده از گنجینههای علمی سربسته در این دو شهر، همت نگماشتند تا بالاخره تمدن عرب بر فراز قلههای بیرنز درخشیدن گرفت و نور و روشنایی را بر سراسر غرب پخش کرد؟ آری، اروپاییها زمانی به استقبال ارسطو رفتند که جامه عربی بر تن کرد و تا وقتی که در میان همسایگان یونانی خود (مسیحیان شرقی) بسر میبرد، کسی به او توجهی نداشت. آیا این خود دومین دلیل روشن بر تفوق عربها در عرصه فکر و تمایل فطری آنها به فلسفه نیست؟ درست است که آن دسته از مناطق که در واقع مراکز علم و معرفت به شمار میرفتند همانند عراق و اندلس، دوباره به دامن جهل سقوط کردند و بدتر از آن به لانههای تحجر دینی مبدل گشتند، اما از این سرنوشت ناهنجار نمیتوان نتیجه گرفت که عربها از مجرای حرکت و جنبش علمی و فلسفی در طی قرون وسطا به کلی کنار بوده اند، در حالی که زمام قدرت را در آن زمان در اختیار داشتند. آقای رنان خودش به این امر اذعان دارد و در عین حال معترف است که عربها در طی چندین قرن از میراث علمی بشر پاسداری کردند و آن را انکشاف دادند. پس آیا رسالتی باارزشتر از این را میتوان برای یک ملت سراغ کرد؟ آقای رنان میپذیرد که جهان اسلام، دانشمندان و اندیشمندان بزرگی را در طی پنج قرن پس از سال 775 تا اواسط قرن سیزدهم میلادی در خود پروانده و در آن زمان از لحاظ فرهنگ و علوم نسبت به جهان مسیحیت برتری داشت، با آن هم ملاحظه میشود که آقای رنان قایل بر این است که نوابغ جهان اسلام اکثراً از تبار حرانی یا اندلسی و یا فارسی بوده و یا به نصرانیهای شام نسبت داشته اند. منظورم این نیست که از اوصاف و ویژگیهای درخشان دانشمندان فارس انکار و یا از نقش بارزی که در جهان و تمدن عرب بازی کردند چشمپوشی کنم، ولی امیدوارم آقای رنان اجازه این ملاحظه را برایم بدهد که حرانیها خود عرب بودند و زمانی که عربها اسپانیا و اندلس را تصرف کردند، حرانیها نژاد خود را از دست ندادند و کماکان عرب باقی ماندند. زبان عربی تا چند قرن پیش از اسلام نیز زبان حرانیها بود و این که آنها دیانت قدیمی خود را که عبارت از نصرانیت باشد همچنان حفظ کردند، هیچگاه با این موضوع در تناقض نبوده و نسبت آنها به نژاد عرب را ملغا قرار نمیدهد. همچنان راهبان شام غالباً از عربهای غساسنه بودند که به آیین مسیحیت گرویده بودند. در رابطه به ابن باجه، ابن رشد و ابن طفیل نمیتوان گفت که آنها چون خارج از جزیره عرب زندگی میکردند، لذا در عربیت کمتر از کندی بودند. بیگمان بزرگترین اهرم تفاوت نژادهای بشری را زبان تشکیل میدهد و هرگاه تفاوت بر اساس زبان از بین برود، ملتها اصل خود را فراموش خواهند کرد. البته عربهایی که خود را در خدمت شریعت محمدی قرار دادند و در عین حال راعیان و جنگجویان بودند، زبان خود را بر ملتهای مغلوب تحمیل نکردند، بلکه آن را برای خود نگه داشتند و نسبت به آن در برابر دیگران حساسیت داشتند. مسلم است که اسلام با توسل به خشونت وارد کشورهای فتحشده گردید و آنگاه زبان، عنعنات و عقاید خود را بر آنها تحمیل نمود و این کشورها قادر به رستن از زیر بار نفوذ اسلام نبودند که سرزمینهای فارس در واقع نمونهای دال بر این گفته ما است. اما وقتی به تکاپو در قرنهای ماقبل ظهور اسلام میپردازیم، متوجه میشویم که دانشمندان فارس از آن زمان با زبان عربی آشنایی داشته اند. پس وقتی فتوحات باعث تسریع روند انتشار زبان عربی گردید، دانشمندان فارس با گرویدن به اسلام، نوشتن آثار خود به زبان قرآن را یک افتخار تلقی کردند. البته عربها نباید افتخار شاهکاریهای این نویسندگان را به خود نسبت دهند، اما اعتقاد ما بر این است که آنها ضرورتی به این امر ندارند، چون در میان خود شان تعداد زیادی از دانشمندان و نویسندگان بزرگ وجود داشته است. گذشته از آن، هرگاه ما دنبال عربها را از دم راهاندازی فتوحات تا سیطره آنها بر جهان بگیریم و هر بیگانه را از جمع آنها و از جمع نوادگان شان خارج کنیم و در این میان اثرگذاری عربها بر افکار و اندیشهها و نقش آنها در پیشرفت علوم را مزیتی برای شان نشماریم، چه نتیجهای به دست خواهیم آورد؟ آیا در آن صورت مجبور نخواهیم بود که افتخارات و شمایل این فاتحان را صرفاً در حادثه جهانگشایی خلاصه کنیم و بس؟ آنگاه هر ملت مغلوبی استقلال معنوی خود را بازیافته و تمام عظمت را به خود نسبت خواهد داد و بدین ترتیب هیچ افتخاری برای آن دسته از مردم که اصل مزرعه را کشت و آبیاری کرده اند، باقی نخواهد ماند. هرگاه این شیوه را تعمیم دهیم، لاجرم ایتالیا برای فرانسه خواهد گفت که مازارین و ناپلیون هردو مال ایتالیا اند و آلمان و انگلستان به نوبه خود تمام افتخارات آن دسته از فرزندان خود را که به فرانسه سفر کرده و در دانشگاه های آن آموزش دیده و در رفعت منزلت علمی آن سهم گرفته اند، به خود منسوب خواهند کرد و فرانسویها هم کلیه افتخارات نوادگان و بازماندگان خانوادههای شریف را که پس از انقلاب فرانسه در سراسر اروپا منتشر شدند، از آن خود خواهند دانست. هرگاه اروپاییها در مجموع منسوب به یک نژاد باشند، پس اشتباه نخواهد بود که حرانیها و سوریها را نیز منسوب به خانواده بزرگ عرب بدانیم که ریشه در نژاد سامی دارند. رویهمرفته میتوان این پرسش را مطرح کرد که چگونه شراره تمدن عرب پس از آن که جهان را با روشنایی خود شگفتزده ساخت، به خاموشی گرایید؟ چگونه عربها با ازدستدادن این مشعل فروزان، در امواج تاریکی فرو رفتند؟ این جا است که بار مسئولیت به دوش اسلام میافتد. چون هویدا است که این دین در هر جا قدم گذاشت، دانش را خفه کرد و استبداد در واقع بیشترین کمک را برای اسلام در راستای تحققبخشیدن به اهداف و مقاصدش فراهم آورد. سیوطی روایت میکند که «هادی خلیفه وقت به تعداد پنج صد فیلسوف را در بغداد اعدام نمود تا اسلام را از لکه دانش در بلاد مسلمین پاک سازد». حالا وقتی بپذیریم که این تاریخنگار در ارایه تعداد قربانیان مبالغه کرده، اما نمیتوان انکار نمود که چنین کشتاری صورت گرفته و این به جای خود لکه ننگی بر جبین این دین و در تاریخ این ملت محسوب میشود. لیکن من در خود این توان را میبینم که در سرگذشت آیین مسیحیت نیز رویدادهای مشابه را ملاحظه نمایم. البته کلیه ادیان در عین تفاوت نامهای شان باهم شباهت دارند و هیچگاه آشتیدادن و یا تلفیق آنها با فلسفه ممکن نخواهد بود. زیرا دین در صدد تحمیل یک سلسله عقاید و باورها بر انسان بوده و وظیفه فلسفه رهایی انسان از کل و یا قسمتی از این عقاید است. با چنین وضعی چگونه میتوان از امکان تلفیق و یا توافق دین با فلسفه دم زد؟! آیین مسیحیت در حالی با قیافه متواضع و سازگار وارد آتن و اسکندریه گردید که این هردو شهر در واقع مراکز عمده علوم و فلسفه را تشکیل میدادند. زمانی که مسیحیت در آن جا رسوخ پیدا کرد و جاافتاده شد، اولین دغدغهاش از بینبردن علوم واقعی و فلسفه از آب درآمد تا بالاخره هردو را خفه کرد و آنها را در گودالهای مجادلات لاهوتی پرتاب نمود و بدین ترتیب قدرت استدلال بر اموری را کسب کرد که امکان استدلال بر آنها از راه عقل ممکن نبود، از قبیل اسرار تثلیث و تجسم و تبدیلشدن نان و شراب به جسم و خون حضرت مسیح! این، سنت همه ادیان است که هرگاه حاکم شوند و به نیرومندی برسند، ناگزیر در راستای محو فلسفه به فعالیت میپردازند. البته فلسفه نیز در صورت چیرهشدن، کیش متقابل خواهد داشت. این جا است که کشکمش میان عقیده و بینش آزاد و یا میان دین و فلسفه در درازنای تاریخ بشریت همچنان ادامه خواهد داشت. این کشمکش در ذات خود یک کشمکش سنگین بوده و هراسم از آن است که بینش آزاد نتواند در این کارزار به غلبه دایمی برسد، چون عقل معمولاً با تودهها همخوانی نداشته و جز نخبگان آگاه را یارای درک و فهم آموزههای آن نیست. در عین حال علم با همه عظمت و شکوهش نمیتواند رضایت عام و تام بشریت را فراهم آورد، بشریتی که سخت تشنه کمالمطلوبها بوده و همواره دلبسته پرواز به افقهای مبهم و دور میباشد که فلاسفه از دیدن و رسیدن به آن عاجز اند. جمالالدین افغانی
|
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




متـــن کامـــل پاســخ سید جمــال الــدین افغــانی به «ارنست رنــان» فیلســوف و خــاورشــناس معـــروف فــرانســـوی منتشـــره روزنامــه «لودیبـــا» به تاریـــخ جمعــه 18 می 1883






