نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| عقیــده ودیــن، دیــن و عقیــده ازخامــهء شهیــد محمــد هــاشــم میــوندوال |
|
|
|
| مقـــــــالات - تاریخــــــی |
| نوشته شده توسط احسان لمر |
| چهارشنبه ، 27 مرداد 1389 ، 09:02 |
|
در این نبشتهء نهایت پرمحتوا میوندوال بشدت ارتجاع réaction، تظاهرو عوام فریبی، تشدد، جبر، احتساب، تکفیرو استبداد دینی، کیش شخصیت پرستی را جداً رد و مترود میداند و دین و عقیده Idéologie را علماً تشریح مینمایند و....
متن کامل مقاله: گفته بودیم که یکی از اساسات مفکورهء ما دیانت و اسلامیت است، چرا باید صاحب عقیده و ایمان باشیم؟ بعضها میگویند این سوال نهایت بیخردانه است چگونه میتوان بدون عقیده و ایمان بود؟ اما این سوال است که چرا باید صاحب دیانت و اسلامیت باشیم؟ عدهء هستند که میگویند هیچ حرکت سیاسی در افغانستان پیشرفت نمیکند، تا با دین راه آشتی نپوید و بلکه به پیش میروند ومیگویند اگرمیخواهید، موفق باشید از دین حرف بزنیدو آیت وحدیث بخوانید و بدین تظاهر کنید و ازبیدینی احتراز کنید، تا مردم بدور شما جمع شوند. ما ازین دسته مردم نیستیم، ما دین را بخاطرعوام فریبی احترام نمی کنیم، ما میخواهیم به مردم بفهمانیم که در امور اجتماعی صاحب عقاید مشخص و معین هستیم و میخواهیم مردم را از روی عقایدی که داریم بخود متوجه بسازیم، چگونه میتوانیم که به عقاید خود مردم را دعوت کنیم، درحالیکه تظاهرکنیم به آنچه که به آن خدا ناخواسته در حقیقت معرف نباشیم؟ مردمان دیگر خواهند گفت که بدین معتقد نباشید ولی عدم اعتقاد خود را واضح نسازید، و در برابر آن بیطرف باشید. ما اینرا نیز عوام فریبی میدانیم وخود را از این صنف حساب نمی کنیم، اما به آنچه عقیده داریم میخواهیم آنرا با صراحت، بمردم تبلیغ کنیم، میخواهیم آنرا با تمام کوشش خود طرفداری کنیم، و میخواهیم به آن شناخته شویم ما به اصول دموکراسی مترقی معتقد هستیم، لذا ما بدین و عقیده و عقیده و دین متعرف هستیم چرا؟ ما میگوئیم که باید برای ملک و ملت خدمت کنیم، ملک و ملت بما خق دارد، باید خق آنرا ادا کنیم، باید سعی نمائیم که کشور بیچارهء ما بجائی برسد، باید کوشش کنیم که مردم بیچارهء ما آسوده ومرفه شوند، این سعی ما باید صادقانه باشد، دراین سعی افراد وطن خود را دعوت کنیم با ما همکار و مددگار شوند،ما آنچه را بمردم خود میخواهیم، باید به آنعمل پیرا باشیم، ازبدی و گناه وخیانت و تقلب و فریبکاری بپرهیزیم،به نیکی و ازخود گذری و فداکاری و ایثار بگیریم، و همه مصالح خود را قربان کنیم. همچنان همه منافع خود را قربان کنیم، و همه هستی خود را قربان کنیم، از هیچ چیز اندیشه نداشته باشیم، هر گونه نا جوانمردیها را، ظلم و جبر و توبیخ و سرزنش و زنجیر و زندان و مرگ را با پیشانی و افتحار قبول کنیم برای چه؟ برای آنکه یک عقیده داریم، یک مسلک داریم، یک هدف داریم و در راه حصول آن بهر گونه فداکاری و قربانی حاضر هستیم، برای چه؟ برای اینکه وطن بر ما حق دارد، مردم بما حق دارد و ما یک وظیفه تاریخی داریم که برای وطن ومردم خود خدمت کنیم، و اگر این حق را ادا نکنیم قرضدارخواهیم ماند. وشرمنده وسر افگنده خواهیم بود. بایست وظیفه خود را به صداقت انجام دهیم با فداکاری و ایثار انجام دهیم و با یک عقیده راسخ انجام دهیم، اما در مقابل پاداش ما چیست؟ آیا پاداش ما اینست که سر افگنده نمی باشیم؟ اینست که مردم خواهند گفت که ما بعقیده ای پابند بوده ایم؟ اینست که وطنداران از ما راضی خواهند بود؟ ملت ما از ما خوش خواهد بود؟ ولی آیا چقدر از اشخاص که فکرمیشود، افتخارات دارند و ملتها از آنها راضی میباشند، حقیقتاً وطنخواه، ملت خواه بودند؟ و خود خواه و جاه طلب نبودند؟ آیا چقدر از اشخاصیکه حقیقتاً بخاطر وطن و ملت جان سپرده اند، بخاطر ملت و وطن باقی مانده اند، و یا نامی از ایشان برده شده است؟ اشخاصی زیادی خادم وطن و ملت ویا یک مسلک مقدس بوده اند، و جان خود را فدا کرده اند، ولی گمنام مانده اند یا اینکه ارباب اقتدار ایشان را مانع حرص و آز خود دانسته و آنها را از بین برده اند.میگویند وظایف ملی را باید بخاطر عزت و افتخار اولاد خود انجام دهیم، ولی چگونه میتوان اطمینان کرد که این فرزندان نام پدران خود را حفظ خواهد کرد و قابل آن خواهد بود که بنام پدر یاد شوند؟ میگویند خدمات خود را باید بخاطر رضای یک نفر بزرگ خود یا پیشوای مسلکی خود انجام دهیم اولا چه میدانیم که آنجه این پیشوا انجام بدهد همه درست است؟ و باز آیا میشود که رضایت او را به صداقت و جان نثاری حاصل کرد؟ آیا همه اشخاصی که رضائیت چنین پیشوا را خاصل کرده در نزد او مقرب مانده اند،آیا همهء آنها اشخاص امین و صادق و درستکار و صاخب عقیده بوده اند؟ و اگر چنین باشد آیا بلآخره هدف تمام این جان نثاری پرستش یک شخص مثل خود نیست؟ آیا او چه حق دارد و یا چه قدرتی درچنین پیشوا نهفته است، که برهمه شعورو ملکات وشرائین و دل و دماغ ما حاکم باشد؟ و ماهمه چیز خود را برای او انجام دهیم و به اشاره او و کسب رضائیت او خود را قربان کنیم؟. نه همهء اینها اساسات نا پایدار هستند هر گونه معبودی که برای بشریت بتراشید، خواه آن پیروی از یک پیشوای ژنی باشد، خواه پیروی از یک پیشوای نظامی باشد خواه پیروی از بعضی اصطلاحات سمبولیک باشد و مردم را بنام سر زمین اجداد دیانت و یا مسلک مقدس بیک طرف بکشانید، همه ء آن در حقیقت یک نوع اسارت و بردگی فکری و روحی است که انسان آنرا درلباس افتخار ظاهری قبول میکند،صحیح اینست که همهء این نیکوئی، امانت کاری فدویت بوطن علاقه و محبت و خدمت بهموطن، عشق ومحبت به ملت، نوع دوستی و بشریت دوستی، خدمت خلق ونیکوکاری بمردم نجات مظلوم، دفع ظالم، حفظ کرامت بشری، فداکاری برای حقوق و آزادیهای بشری، تامین عدالت و مساوات و برادری و برابری باید به اساس یک عقیده و ایمان راسخ باشد، که این عقیده و ایمان راسخ منبع و مبداً خیر و نیکوئی و راستکاری باشد، باساس چنین عقیده است که انسان به " کردار گفتار نیک و پندار نیک " می پردازد. همین ایمان و همین مبدا نیکوئی است که انسان را به عقیده اینکه یک شخصیت مفید اجتماع و یک شخصیت فداکار باشد، و صاحب عقیده و مرام نیک باشد رهنمائی میکند. مفکورهء اجتماعی کمک به همنوع، مجادله برای خیر و بهبود، دفع شر و مفاسد که انسان را به سرحد فداکاری میرساند، به اساس یک ایمان و عقیدهء باطنی رهنمائی میشود این ایمان و عقیده اجتماعی را بوجود میآورد. مثلاً ما یک عقیده اجتماعی داریم که برای جامعه خود و خیر و بهبود آن در سایهء دیانت مطابق به اساس ملیت به دموکراسی و عدالت اقتصادی ویا دموکراسی مترقی معتقد هستیم و همچنان بودند وهستند جمعیتهای که در تاریخ گذشته و موجودهء ملل روی مرام و هدف معین اجتماعی خود ایستادگی داشته و برای آن فداکاری و قربانی را متحمل شده اند چرا آنها چنین کردند؟ برای اینکه یک عقیده داشته اند.
بشر از ابتدا تا امروز برای هر مرامیکه مجادله میکند،و قربانی هائیکه تا کنون داده است، قسمت اعظم و تقریباً قسمت کلی آن در راه حفظ و دفاع از عقیده و یا نشر و تبلیغ یک عقیده بوده است. پس وقتیکه برای یک مبارزهء اجتماعی و ملی برای خدمت گذاری به قوم و ملت و وطن برای حصول یک قناعت معنوی وجود یک عقیده ضروری است،ضروری ترین عقیده و واقعی ترین آنها کدام است؟ بدیهی است که واقعی ترین عقیده همان است که به فطرت بشری نزدیک باشد، و انسان همه اعمال و گفتار و پندار خود را به آن تسلیم بداند و بفهمد که در برابر جانبازی و خود گذری، بچنان مکافات و پاداشی رسیدنی است که همپایه ندارد، این پاداش البته معنوی است ولی همان پاداش معنوی که لذت و افتخار آن دایمی است. این کدام پاداش است که در راه قربانی مجنونانه برای هدف خود آنرا انسان حاصل میکند؟ این کدام پاداش است که در راه خدمت بوطن و ملت به انسان میسر میگردد؟ این کدام پاداش است که به شهید راه قوم و وطن میرسد؟ آیا این پاداش رضائیت هموطنان است؟ نه خیر: چونکه هر کسی که برای وطن خود خدمت میکند یک عده هموطنان بطرز و روش او ایراد داشته و آنرا جائز و معقول و مفید نمیدانند.این پاداش رضایت یک شخص ویا یک پیشوا است؟ ولی رضائیت او که تابع احساسات، تفکرات و تمایلات بشری خود اوست، و از اشتباه عاری نیست، آیا معنای پرستش او را ندارد؟ و میتواند یک انسان عالی همت را قانع بسازد، که وطن پرستی و یا ملت پرستی و یا مسلک پرستی او محض برای حصول مسرت یک انسان مثل خود او است؟ این پاداش، گذاشتن نام درتاریخ است؟ ولی از چقدر مردمیکه درتاریخ نام خود را ثبت کرده اند حقیقتاً در حافظهء مردم باقی مانده اند و در جز اوراق فراموش شده نرفته اند؟ شما از شخصیت های بزرگی که برای جامعه خدمت کرده اند چند آنرا میشناسید؟ و از خدمات آنها کدام یک راه بیاد دارید؟ و هم آیا این قناعت آخری برای شخصیکه هستی و زندگی خود را قربان کرده است داده می تواند؟ آیا او که از بین ما رفته است میتواند بعد از مرگ ببیند که به یاد و بودش چه مجسمه ها بر پا کرده اند که از آن راضی و قانع گردد؟ نه خیر همه عقیدهء نیکوئی و فضیلت و ارتکاب خیر و خدمت گذاری به خلق و احترام عقیده و فداکاری در راه آن باید برای حصول یک رضائیت اعلا و مقدسی باشد که با سیر زمان از بین نرود که تابع حب و بغض نباشد که تحت تاثیرموافق ومخالف وافع نگردد که تابع تاثیرات زمان ومکان نباشد و درزندگی و مرگ و بعد از مرگ تاثیر آن برای انسان یک سان باشد این رضای واقعی و ابدی و این رضای بزرگ که برای حصول آن انسان اگر همه چیز خود را قربان کند هنوز هم کم است، رضای مقدس ایزد آفریدگار است که بالاترین همه قناعتها و همه تلاشها و همه جستجو ها است. پس ما که میخواهیم برای وطن خود قربان شویم، برای ملت خود خدمت کنیم برای عدالت و مساوات جان نثاری کنیم، از ظلم و تجاوزو دستبرد بمال ملت و مردم بپرهیزیم و بشردوستی و نوعدوستی و ملت دوستی و از خودگذری و اعتراف حق دیگران و تسلیم حق دیگران بپردازیم، برای آنست که درین کار و مرام مقدس رضای ایزد آفریدگار را حاصل میکنیم، و در برابر حصول آن همه شکنجه ها رنجها و عقوبتهای جسمی و روحی را تحمل میکنیم، میدانیم که پاداش ما یک پاداش دائمی و ابدی و جاویدان است و میدانیم که از طرف آن ذات آفریدگار که ما را آفریده است، این وظیفه و وجیبه و راز هستی ما است که نیکو کار باشیم و برای نیکی و مقابله با بدی مجادله کنیم، واگر به این وظیفه نپردازیم، نزد آفریدگار خود خجل و شرمنده مانده در الم و عذاب روحی دائمی خواهیم ماند، و این عذابی است که به بارگاه خداوندی از آن پناه می جوئیم. پس مرام و خدمت گذاری ما وانهماک ما به آن باساس عقیده است و اساس همه عقاید ماعقیده به خداوند است چون عقیده به خداوند موجب دیانت است،پس ما به دین عقیده داریم، دین نتنها عقیدهء ما را در بارهء خداوند راسخ میگرداند بلکه راه و روش زندگی عادلانه و وطنخواهانه و ملت پرورانه و نوع دوستانه را نیز بما یاد میدهد. و درین راه به ما قوت معنوی میدهد. ما درآغازعنوان داریم که دین و عقیده ! مطلب ما این بود که هیچ مسلکی پیروان خود را بدون اظهار این دلیل که آنها باید صاحب عقیده باشند بعقیده خود دعوت نمیکند، لذا وقتی که انسان صاحب یک عقیده باشد، باید باین عقیده یک قدسیت قایل باشد و وقتیکه به عقیده قدسیت قایل... بود صحیح اینست که بیک عقیده دینی استوار باشد، دین برای یک عقیده اجتماعی ضروراست و اگرعقیده اجتماعی بدون دین و بدون درنظر داشتن رضای ایزدی پیش میرود، یک سعی بی مجرااست که یک هدف مقدسی ندارد ودستخوش هوس میگردد وبلکه هوس میباشد، پس عقیده و دین یا دین وعقیده هر دو با هم متمم و مکمل اند و یکی بدون دیگر مفهوم ندارد،انهماک به دین عقاید اجتماع را از بغض و تعصب مبرا میسازد، و به آن یک جهان بینی و وسعت نظرمی بخشد. از این جهت است که ما از روی یک واعیت، دین را پشتوانهء لاینفک و لایتغیر عقاید خود قبول میکنیم، و دیانت اسلامی را به حیث رهنمای خود درعقیده بخدا، درمعاملات بخلق، و دراخلاق فردی واجتماعی میدانیم.هستند کسانیکه عقیده بدین را ارتجاع میدانند، آیا عقیده بدین یک فکری ارتجاعی است یا مترقی؟ قبل از دین مردم به شرک و لادینی و الحاد و خرافات میپرداختند، آیا اگر ما مردم را پس به راه هائی قبل از دین میبریم، خود ما یک حرکت ارتجاعی را سبب نمی شویم؟ همچنان هستند کسانیکه دین را زادهء اوهام و خرافات و خوف و ترس بشری میدانند.ما دین را یک پشتوانهء روحی و معنوی میدانیم،که انسان را از هر خوف و قید آزاد میسازد، انسان را بنده خدا میسازد که به لطف او همه چیز واز هر چه رنگ تعلق بپذیرد آزاد میماند و از هیچ چیز و هیچ کس جز ذات مقدس او نمی ترسد و بذات پاک او نیز امید لطف و کرم میداشته باشد. مردم دیگری هستند که بدین و تعلیمات ومقررات آن انگشت ایراد میگذارند، و آنرا تابع عوامل جغرافیائی و یا علم النفسی دانسته جهان شمولی آنرا رد میکنند، ما معتقد هستیم که وقیکه بدین خدائی ایمان آوردیم،تعلیمات و مقرارت آنرا نیز همچنان قبول داریم، و آنهائیکه حتی به طرفداری از دین به تعلیمات و مقررات آن فلسفه های صحی، تربیوی و یا اخلاقی میتراشند تا دین را تائید کرده باشند، سعی شانرا بی ضرورت میدانیم، چونکه اگر عقیده و ایمان راسخ است، خود آندلیل کافیست که تعلیمات دینی را بپذیریم، ما بدین اسلام گرویده هستیم، دین اسلام آخرین و کاملترین ادیان است، که پرستش خدای یگانه، خدمت به خلق و راستی و درست کاری و اخلاق نیک اساس آن است. اساس دین اسلام اعتراف به خدا و وحدانیت او مبرا از شرک است. قرآن کریم کتاب مسلمانان است، ما به فصاحت و قدرت کلام. بلاغتی که در قرآن کریم می بینیم و لذتی که از قرائت و سمع آن می یابیم معتقدیم که این کلام آسمانی است و کسی مثل آنرا آورده نمی تواند، پیغمبر اسلام را از حیث وظیفه و شخصیت و اخلاق و زندگی و مجاهدات او برگزیدهء خدا، و یک مثال درخشان کمال آدمیت و انسانیت و مجاهدت در راه حق و عدالت می شناسیم. یک عده مردم به تعلیمات و مقررات دین ایراد خواهند داشت که با زندگی عصر نا مساعد است، ولی اصلاً اسلام دینی است که انسان را برای زندگی عصری و مترقی و پیروی از عقل سلیم مساعد و آماده میسازد، درست است که یکعده مردم همواره از عقاید پاک مومنین در باره دین استفاده کرده ودین را در انحصار خود نگاه داشته اند، و مثلاً درجهان عیسویت تا دیری ترجمه انجیل راازلاتین جواز نمیدادند، و چون علوم عصری دروازهء انتقاد و تفکر را برای مومنین باز میکردند، از نشر آن جلوگیری میکردند، ولی دین اسلام مخالف سانسور فکری است، بلکه عقل سلیم و اجماع امت را در امورعملی و اجتماعی راهنما قرار میدهد چونکه هر قدریکه بشریت درعلم و اجتماع پیشرفت کند، بهمان اندازه به عظمت ایزدی و عظمت اعتقاد به خداوند پی میبرد. همچنان هستند کسانی که از دین بظواهر امر ملتفت گردیده و دینداری را در تقشف ( مرتاض وار، بدحالی، درویشی، تنگی معیشت، ضد تنعم. ا ـ لمر) و سخت گیری دراحتساب میدانند. ما معتقد هستیم که اوامر و تعلیمات دینی از فرائض تا محرمات، همه مدارجی است که ما را به یک انظباط و دسپلین معنوی ورزیده میسازد و چون مطلب در آن نزدیکی بخداوند و کسب رضای او میباشد لهذا بنده را به خداوند نزدیک میگرداند ولی چون بنده عاجز است و خداوند بزرگ و کریم است فروگذاشت و خطاء وناتوانی بنده نیز با انابت ( توبه کردن، دست برداشتن از گناه. ا ـ لمر ) و پشیمانی بنده امید او را به کرم ایزدی فروزان میدارد، و لذا مومن معتقد به خدا در هیچ احوالی از خداوند غافل نمی باشد. اساس دین عقیده به خداوند و در امور اجتماعی و مبارزات ملی و وطنی بخاطر رضای او از همه چیز گذشتن است، چونکه این کوشش را طوری به عمل میآوریم که میدانیم که خواستهء خداوند همین است، لهذا در همه مبارزات و اعمال خود، سعی و تلاش خود،پندار و گفتار خود، خداوند را حاضر و ناظر میدانیم و طوری کوشش میکنیم، که مطابق رضای او باشد نه مطابق تمایلات حسی خود ما. اینست علت و اساس مفکورهء ما درباره عقیده و دیانت واسلام، کسانیکه بخاطر خداوند برای مملکت و قوم خدمت میکنند،به هیچ دیدبان و پاسبانی ضرورت ندارند که از آنها مراقبت کند، برهنمائی ضرورت ندارند که آنها را رهنمائی کند، به مشوقی ضرورت ندارند که آنها را تشجیع کند، خود شان به شوق و عشق درونی خدا جوئی در راه حصول رضای او که بالاترین همهء قـناعتها است همه منـظورات مادی و دنیوی را از رتبه و جایداد و افتخارات فراموش میکنند، و ذات پاک او و رضائیت او و مشیت ایزدی را در نظر میداشته باشند. بنده عشق او میباشند و از هر دو جهان آزادی کمائی میکند، و با یک روح و عشق زنده شادکام میزیند و برای ملک و وطن و قوم خود و بندگان خدا خدمت میکنند. اگر این عقیده موجود نباشد،عقاید دیگر این رتبه را ندارند، که برای آن یک دقیقهء از حیات خود را وقف کرد، در فقدان یک عقیدهء دینی زندگی انسانها مانند زندگی گلهء حیوانات خواهد بود که هیچ یک از آنها ملتفت حال دیگر نبوده و اگر ملتفت هم باشند ارتباط آنها شکل و مناسبات اکل و ماکول، زور و کمزور را میداشته باشد که هیچ قدسیت مطلب و مطلوب در آن موجود نخواهد بود، جز پهناوری زور و منطق و قدرت که خدمت برای آن یک بردگی و استشمار خواهد بود و بس. پس برای خدمات وطنی و بشری باید صاحب عقیده و ایمان بود تا قدسیت خدمات خود را بفهمیم و بدانیم که با بی عقیده گی کار ما نه مامول دارد و نه مفهوم، ما از بی عقیده گی فرار می کنیم، و به عقیدهء اسلامیت پناه میبریم و به آنوفادار میباشیم، بعضی دین را حربهء تکفیر میسازند، نزد ما دین اسلام چراغ ایمان است که روشنی باطن، و روشنی راه و روشنی دل و دیده را سبب میشود و دنیای ما را دنیای محبت و برادری و مساوات میسازد.
ختم
|
| آخرین به روز رسانی در چهارشنبه ، 27 مرداد 1389 ، 09:13 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




پیشگفتار: آنچه در ذیل مطالعه خواهید نمود از خامه ای " فرزانه مردی که قدسیت ایمان، وفا به ارمان و صفا بر انسان رابا سیرت پاک ذکاوت تابناک،اندیشه های والا خامهء توانا فصاحت کلام و تقوای مدام پر بار ساخت." که توسط جناب آقای «دهزاد» در اسد 1360 شمسی جمع آوری و زیور طبع یافته بود.






