نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| بــرگ هـــایی از دفتـــر تــاریـــخ (بخش هشـــتم) |
|
|
|
| مقـــــــالات - تاریخــــــی |
| نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ |
| شنبه ، 10 مهر 1389 ، 13:32 |
|
طبقِ نوشتۀ زنده یاد میرغلام محمدغبار در صفحۀ 179 از جلد دوم کتاب گران سنگِ افغانستان درمسیر تاریخ، در بیست وهشتم میزان «مهرماه» سال 1314 خورشیدی دربِ زندانِ مخوف سرای موتی باز شد و افسری داخل زندان گردید، دقایقی بعد محبوسین به محوطۀ زندان فــراخـوانده شـده و با صدای بلند اسامی بیست و دو نفـر از این زندانیان قـرائت گردید و گفته شد برای حرکت حاضر شوند. این گروه که در میان آنان شاد روان غبار و چهار نفــر از بستگانش نیز دیده میشدند در حالیکه از سرنوشت خود هیچ گونه اطلاعی نداشتند به وسیلۀ سربازان داخلِ گادی هـا انداخته شده به زندان کوتوالی منتقل گـردیدند. به گفتۀ زنده یاد غبـار لحظاتی بعد زندانیان به دالانِ ساختمان کوتوالی احضار شدند، در صدر دالان میـرزا محمد شاه خان رئیس ضبط احوالات و طره باز خان قومندان کوتوالی ایستاده بودند، با ورود زندانیان به دالان رئیس ضبط احوالات خطاب به آنان گفـت: دستـور آزادی شما را از زندان هیچ کس صادر نکـرده مگـر شخص اعلیحضرت معظـم همایـونـی، شمـا چنـد روزی اینجـا می مانید تا والاحضرت صدر اعظم صاحب با استفاده از فرصت یکبار شما را ببینند و هدایاتی صادر فـرمایند، آنوقت شما آزاد هستیـد و می توانید به منازل خود بروید. وعدۀ آزادی زندانیان از سوی رئیس ضبط احوالات، همچون دیگر وعده های گماشتگان و میراث داران دولتِ ظالم و خدا نشناسِ نادرشاهی دروغی بیش نبود و حکومت برای شکستن روحیۀ مردم، آنان را در بیم و امید نگه میداشت تا بازهم با تشدید مرحله به مرحلۀ مجازات مقاومتِ افــراد به کلی نابود شود. با توجه به همیـن سیاست یک هفتـه بعـد از ایـن دروغ، شبی طـره بـاز خـان محبوسین را مجـدداً احضار و فرمان صدراعظم را مبنی بر تبعید آنان به شهر های قندهار و خان آباد ( آنهـم به شـرط دادن ضامـن سر در کابل، بدین معنی که در صورت فرار تبعیدی از محلِ تبعیـد و یا مخالفت کردن با حکـومت، ضامـن این شخص مجازات شود ) به آنان اعـلام و با تمسخر اضافه کـرد که شما هـا که ادعـای خدمـت به مـردم را دارید، حکومت هـم مدتی شما را نزد همین مردم می فرستد تا به آنان خدمت کنید!! سخنان طـره باز خان هـم دروغـی بیش نبود ومحکومیـنِ به تبعیـد بجای شهـرهای قندهـار و خـان آبـاد به دهکده هـای دور دست و بی آب و عـلف مانند قـریه هـای بالا بلـوک، گـرمسیـر، ارزگان، چخانسور، خوست و فرنگ، زمینداور و غیره به شکل انفرادی، آنهم بنام « خاینین دین و دولت » تبعید گردیدند و با تهدیدات رسمی سالها به دور از مردم و در حالت تجرید نگهداشته شدند و مجبور بودند هرروز دو بار یعنی صبح وعصر نزد علاقه دار یا حاکم محلی حاضر شوند، ضمناً ازمحل معین به هیچ دهکده یا محل دیگری رفت و آمد نه نمایند. در پاراگـراف دوم صفحۀ 180 جلـد دوم افغانستـان در مسیـر تاریخ میخوانیـم: محکومینِ به تبعید بعد از سیزده روز در یازدهـم عقـرب « آبانمـاه » با همسران و فـرزندان شان توسط لاری هـای مـال بر در دو کاروان جداگانه بسوی شمال و جنوب کشور روانه شدند. در کاروانی که بسوی شمال در حرکت بود سید اکرم خان و سید داوود خان ( عموزادگانِ شاد روان غبار )، میرزا رحمت الله خان مخفف نویس، محمد قاسم خان کاتب دارالتحـریر، محمـد حسین خان معـاون مکتب استقـلال، عبـدالغفــور خان مدیـر شفــر و عبدالــرئوف خان کاتـب شفـر وزارت خارجه، حافظ محمد اکبر خان فارغ « شاعـر » و محمد نعیم خان مترجم زبان انگلیسی وزارت خارجه روانۀ تبعیدگاه نا معلوم خویش و در کاروانِ جنوبِ کشور شاد روان غبار با برادرانش ( میرغلام حامد خان بهار و میرعبدالرشید خان بیغم )، میـرزا پاینـده محمد خان کاتب وزارت خارجه، غلام محمد خان محصل فاکولته طب، غلام رسول خان مترجم زبان فرانسوی و میرزا غـلام حیـدر خانِ مـدرس سرکاتب روزنامۀ اصلاح بسوی سرنوشت مجهـول خـویش روانه بودند. غــلام رضا خـان مترجـم زبان انگلیسی وزارت خـارجه که محکوم به تبعیـد به هنـدوستـان بود، از رفتـن به آن سرزمین خـود داری کرد و بیش از ده سال دیگـر را در زندان های کابل بسر برد. معبـود خـان تحصیل کردۀ آلمـان که بعـد هـا در کابل خـود کشی کـرد و شیر احمـد خان کاتبِ ضبط احـوالات که بعد از آزادی در صدارت به مقام مدیریت رسید، آزاد شدند. بیایید با یکی از این کاروان هـا همسفر شویم و ببینیم که به کجا خواهند رفت و چه سـرنوشتی در انتظـار شان خواهد بود، فکـر میکنم اگر سفر را با کاروانی که به جنـوبِ کشور در حرکت است آغاز کنیم سفر پرماجرایی در پیش خواهیم داشت. لاری حامل شاد روان میــرغــلام محمـد غبــار که همـراه با همسر و فـرزندانِ خورد سالش بسوی تبعیدگاهِ نامعـلوم خویش در حـرکت بودند، توسط افسری که در کنار راننده نشسته بود همچنین دو سربازی که مسلح درکنار زنده یاد غبار و خانواده اش قرار گرفته بودند، همراهی و مراقبت می شد. کاروان لاری ها بسوی شهر قندهار درحرکت بود و جادۀ پُرگرد وخاک و نا همواری که فراروی شان قرار داشت باعث آزار و اذیت سرنشینانِ این لاری هـا میگردید. هنگـام ظهـر به غزنی رسیدند و محافظین لاری ها را متوقف ساخته درپی تهیۀ ناهارخویش برآمدند ولی به تبعیدیان اجازۀ فرود آمدن از لاری هـا جهت تهیۀ غـذا داده نشد. سربازان مسلح لاری هـا را در محاصرۀ خویش گـرفته و به مـردم شهـر اجازه نمی دادند که به آنان نزدیک شوند. افسر فــرمانـده سعی داشت به مردم وانمود کند که این تبعیدیان اشخاص مرموز و خطرناکی اند. شب هنگام به مُقر رسیدند و هر تبعیدی با خانواده اش در پسخانۀ دکانی اسکان داده شد، البته در این شهر آنان مؤفق شدند توسط سربازان غذایی برای خوردن خـریداری نمایند. سپیده دم بدون اینکه به محکومین اجازۀ خوردن صبحانه داده شود کاروان مُقر را ترک کرد وغروب بود که لاری ها در گوشۀ میدان ارگ شهر قندهار متوقف گردیده و تا ساعت دوی بعد از نصف شب، درهمان میدان و در زیر نظـر سربازان مسلح متوقف بودند. فرمانده گـروه محافـظ که غـروب هنـگام کاروان تبعیدیان را به منظور خاصی ترک کرده بود، در همیـن ساعـت به کاروانیان پیوست و خطاب به آنهـا چنین گفـت: چـون فـردا صبح مهمان دولتی وارد شهر میشود، والاحضرت ( منظور از والاحضرت، سردارمحمد داوود خان عموزادۀ ظاهر شاه که درآن هنگام به سِمَت والی و فرمانده نظامی ولایات قندهار و فراه اجرای وظیفه میکرد، میباشد ) امرنموده اند که شب را در خارج شهرسپری نماییم، فردا بعد از عبور مهمان ایرانی به شهر برمیگردیم. لهذا کاروان لاری ها، شهـر را ترک و تبعیدیان بدون صرف شام، شب را در خارج شهر و در کنار پُل ارغنداب سپری کردند. سحر هنگام بازهم مشخص گردید که دستور صادرۀ شب گذشته به افسر نگهبان دروغی بیش نبود ولی او از روش محیلانۀ حکومت سر در نمی آورد. آری فردای آنشب، بنا به فـرمان جدید سردار محمـد داوود خان، کاروان لاری ها بجای اینکه به شهـر قندهـار برگـردانیـده شونـد، به فـرمانـدهـی افسر دیگـری که جایگزین فرمانده قبلی شده بود، به سوی هیرمند روانه شد. بتاریخ سیزدهم عقرب « آبانماه » عصرهنگام بود که کاروان تبعیدیان وارد شهر گرشک گردید و به آنها گفته شد که این شهر تبعیدگاه آنان است و به هر یک منزلی داده شد. حکمـران محـل شخصی بنام دوست محمـد خان که یکی از ملاکین ولایت ننگرهـار بود، دستور داد تا این تبعیدیان روزانه دو بار یعنی صبح و عصر به ادارۀ کوتوالی حاضر شده و هر خانواده فی نفر روزانه یک افغانی جیرۀ نقدی دریافت نماید. بازهم مشخص گردید که حرفهای حکمرانِ محل هم دروغی بیش نبود، چون هشت روز بعد مجدداً لاری های حکومتی جلو درب منازل تبعیدیان بایستاد و هرکدام ازآنان را با عایله اش به منطقه یی حرکت داد. بدین طریق میرعبدالرشید خان بیغم را در گرشک نگهداشتند، میرغلام حامـد خان بهار را با خانواده اش به گرمسیر ریگستان تبعید نمودند، دیگران هم به ارزگان، زمینداور و چخانسور تبعید شدند. و امـا لاری حامـل شاد روان غبـار زیر نظر یک افسر و دو سرباز مسلـح راهی مقصد نامعلومی گردید. طبق گفتۀ زنده یاد غبار، ایشان شب را با خانوادۀ خویش در دل آرام به صبح رسانیدند و فردای آن روز ( بیست و دوم آبانماه ) وارد فراه شده و در کاروان سـرای منحصر به فـردِ این دهکـده اسکان داده شده و به ایشان گفته شد که اینجا تبعیدگاه همیشگی شما میباشد. به روایت تاریـخ، ایـن ادعـای غـلامـان رژیـم غـدار بـاز هـم طبـق عـادت همیشگی دروغـی بیش نبـود، چون دو روز بعد کوتوال شهـر ( سردار محمـد حـیدر خان محمـدزایی ) که بجای تمام فضایل بشری فقط یک جفت بروت ضخیم داشت و دیگر هیچ، به دستور حاکم اعلی ( سردار عبدالرزاق خان محمد زایی ) باز هم او و خانواده اش را زیر نظـر یک افسر و دو سرباز مسلـح همـچـون گذشته بـه روستـای نا معلوم دیگری اعزام نمود. زنده یاد غبار وخانواده اش عصر هنگام به جایی رسیدند که دیگر راهـی برای عبور وسیلۀ نقلیۀ موتوری وجود نداشت لذا سربازان اجباراً از دهـکده یی که در همان نزدیکی قرار داشت چند الاغ آوردند تا اسباب و وسایل سفـر ایشان را با آن حمـل نمایند ولی خود بایستی پای پیاده طی طریق می نمودند. هنگـام غـروب به مسجـدی رسیدند و شب را در همـان مسجـد اتراق کـردند، سحر هنگام مجـدداً به سفـر ادامه دادند تا به دهکده یی رسیدند که با ساختمان هـای گِلیـنِ متفرق و پراگنده، در ساحـلِ چپ فـراه رود واقع گـردیده بود، در همیـن دهکده بود که محوطه یی را با دو اتاق کوچکِ گنبدی شکل در اختیـار شاد روان غبار و خانواده اش قرار دادند و متذکر گردیدند که اینجا منزلگاهِ ابدی ایشان است. زنده یاد غبار در صفحۀ 182 جلـد دوم کتاب افغانستـان در مسیـر تاریـخ می نگارد: تازه بیل برداشته و میخواستم محوطه و اتاق های کثیف و متروک این خانه را تمیز نمایم که دو نفر تفنگدار محلی وارد خانه شده و خطاب بمن گفتند: ( سردار صاحب شما را به دربار خواسته اند. ) و مـن متـوجـه شـدم که جناب علاقه دار نیز محمد زایی می باشند!! درباری که سپاهـی از آن یاد می کـرد عبارت از خانه یی متـوسط با چنـد اتاق گنبـدی بود که در یکـی از این اتاق ها ( سردار! ) روی توشکی جلوس فرموده و یک کاتب و چند نفـر از متنفذین محل در کنـارش نشسته بـودند. ایـن سـردار که جـوانکی سیـه چـرده با جثـه یی ضعیـف به نام عبـدالـرئـوف خـان ازاهـالی ننگرهار و ضمناً دامـاد حاکم اعلی فـراه بود، در یکی از چشم هایش رمدی داشت که تعویضی با پارچـۀ زرد رنگ روی آن آویخته بود. هنگامی که زنده یاد غبار وارد این اتاق گردید، علاقه دار ایشان را مورد خطاب قرارداده و گفت ( طبق دستور مرکز شما و خانوادۀ تان از امروز به بعد در بالابلوک زندگی خواهید کرد. ) در اینجا بود که شاد روان غبار متوجه شدند روستایی که تبعیدگاه دایمی ایشان خواهد بود ( بالا بلوک ) نام دارد.
ادامه دارد...
|
| آخرین به روز رسانی در يكشنبه ، 11 مهر 1389 ، 09:35 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




بحثِ پنجم: تبعید گاه های سیاسی رژیم نادرشاهی





