نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

Warning: preg_match() [function.preg-match]: Compilation failed: regular expression is too large at offset 46 in /var/www/vhosts/khawaran.com/httpdocs/components/com_comment/joscomment/utils.php on line 607
| بــرگ هــایی از دفتــر تاریــخ (بخــش آخــر) |
|
|
|
| مقـــــــالات - تاریخــــــی |
| نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ |
| چهارشنبه ، 5 آبان 1389 ، 20:55 |
|
در قسمت نخستِ این بحث متوجه شدیم که شاد روان غبـار و خانـوادۀ ایشان سرانجام بعـد از یک سفرِ پُر ماجرا، طولانی و زجر آور بتاریخ بیست و پنجم آبانماه سال 1314 خورشیدی به تبعیدگاهِ بـالابلـوک که یکی از فقیـرتریـن روستا هـای فراه و دوردست تـرین روستا های کشور می باشد، رسیدند و اینک ادامۀ ماجرا به روایتِ تاریخ: طوریکه قبـلاً گفته آمـد عـلاقه دار بـالابلـوک زنده یاد غبار را مورد خطاب قرار داده گفت: طبق دستور مرکز از امروز به بعد شما و خانوادۀ تان در بالابلوک زندگی میکنید. آنگاه ادامه داد: شخص شمـا بایـد هر روز صبح و عصر به علاقه داری آمده حاضری بدهید و از ده شیرمحمد خان ملک دهی که اقامتگاه تان است اجازۀ خروج ندارید و حتی به دیگر دهات بالابـلوک رفته نمی توانید، چـون در اینجا زمینی در اختیار ندارید تا روی آن کار کنید، لذا دولت ماهـانه از قرار روزانه یک روپیه جهت هر نفر به شما می پردازد. در خفا هم شیرمحمد خان ملک دهی را مأمور کرد تا اعمال و رفتار زنده یاد غبار را زیر نظر داشته و به او گزارش نماید، همچنین از خروج شاد روان غبار از ده محل اقامت شان جلوگیری به عمل آورد درغیر آن خودش مورد موآخذه قرار خواهد گرفت. طبق گفتۀ زنده یاد غبار، زمانیکه ایشان از محل علاقه داری به خانه برگشتند، فرزندان ایشان که بزرگ ترین آنها هشت سال بیشتر نداشت و گرسنه بودند، از پـدر تقاضای نان کـردند ولی با توجـه به اینـکه در این دهکده دُکانی وجود نداشت و خانواده ها مایحتاج خویشرا بدست خود تهیه میکـردند و فـروختن نان را هم ننگ می شمـردند، لهذا عجالتاً از یکی از همسایگان نانی به رایگان گـرفتنـد و در صدد تهیۀ مایحتاج خود برآمدند. بالابلوک متشکل بود از دهات کوچک و متفرق در شمال شرقی فراه و در کناره های رود خانۀ فراه رود با مردمی زارع و تعدادی هم دامدار، در تمام این علاقه نه از مدرسه خبـری بود و نه از بازار و دُکان. مـردم این روستا حتی دف و دهـل و سرنا را که جـزء زندگی بدوی بشر است، نمی شناختنـد، مـایحتـاج مردم از طـریق مبادلـۀ جنس به جنس تهیه میشد، پول مسکوک اندک بود و آنرا فقط بـرای مـوارد خاص بکار می گرفتند. گوشت گوسفند فقط خوراک خان ها و اربابان محل بود، زمینداران مرفه شوربا و تخم مـرغ می خوردند، بی زمینها و کارگران کشاورز اگر گاوی یا گوسفندی داشتند، روغن حاصله از شیر آنرا برای فروختن جمع میکردند و خود با نان و دوغی می ساختند و اگـر از قضا گاو شان در اثر حادثه یی ازبین می رفت خانه خراب میشدند، آنهم در حالی که بهای گاوی دویست و پنجاه روپیه بیشتر نبود. زنده یاد غبار در صفحۀ 183 از جلد دوم کتاب افغـانستان در مسیر تاریخ صحنه یی از زندگی مردم این روستا را چنین تمثیل میکند و مینویسد: در همسایگی قلعۀ عبـدالحمید مردی میزیست بنام آغـا شیـر. این مرد بلند قامت و قوی هیکل حدود هشتاد سال داشت و ماهی یکبار ریش و بروتش را می تـراشید، او از کار افتاده بود و داستان هایی از دورۀ زمامداری امیرشیرعلی خان را نقل میکرد چون در زمان حکومت این شاه، سرباز بود. آغا شیر همسر و دو فرزند داشت، پسر بزرگش مشغول کار در مـزرعه و شکار بود، پسر کوچک تنها گاو شیری یی را که داشتند به چرا می بُرد و زنش نان عبدالحمید و دیگران را در مقابل اجرت ناچیزی می پُخت. از قضای روزگار پسر بزرگ این مَـرد در اثـر بیماری اسهال فوت کرد و زندگی این خانواده منحصر به محصول گاو گردید. در ادامۀ همین پاراگراف چنین می خوانیم: بدبختانه گاو ایـن خانـواده هنگام چـرا « دم کـرد » و بمُـرد. پسرک از اندوه زیاد دست از بازی های کودکانه کشید، مادرش آهسته اشک میـریخت و پدر روز ها در کنار جویبار در فکر فرو میـرفت چـون یگانه منبع عایـدات این خانواده با مـردن گاوی از بین رفتـه و فنا گردیده بود. آری از آن روز به بعد با تلاش و کار فراوانِ خانواده، فقط می توانستند روزانه یک بار دو قرص نان جواری بخورند و دیگر هیچ. در این سرزمین متروک و منزوی تنها کاری که از دست شاد روان غبار بر می آمد، همانا ساعـت های متوالی تماشای افق های وسیع و کوه های رنگین و قشنگ اما برهنۀ بالابلوک بود و دشت هـای پهناور و خاموشی که هیچ وقت صدای جـرس کاروانی در آن طنین نمی انداخت و هیچ مسافـر و رهگـذری از این وادی ساکت و خاموش نمی گذشت و هرگز قاصدی نبود تا برایش نامه یی بیاورد. به گفتۀ این بزرگمـرد مردم این سرزمین نسل انـدر نسل درهمین جا می روییدند و می خشکیدند بدون آنکه شهری را ببینند و یا حرف تازه یی بشنوند. ولی او این در میان همین مردم باز هـم بیکار نه نشست و رنـج ها و بدبختی های آنان را و بی عدالتی هـا، ظلـم هـا و بیداد گری هـای حاکمان دست نشانده، خود فـروخته و ظالم را ثبت دفتر تاریخ نمود. زنده یاد غبار سالیان درازی را در روستای بالابلوک و شهر های فراه و قندهار در تبعید گذرانید ولی در این سالها باز هم دست از مبارزه برنداشت و تحت شرایط سخت تبعید و نظـارت شدیدِ گماشتگـان دولت، مشغول نوشتن قسمت هایی از تاریخ این سرزمین بود. با آغاز جنگ دوم جهانی و تشدید بحران اقتصادی در داخل کشور، اجباراً روش فشار و اختناق حکومت در برابر تبعیدیان سیاسی به نرمش نسبی مبدل شد ولی آنان را همچنان در تبعیدگاه ها نگهداشت و خود منتظر خاتمه و نتیجۀ جنگ مانـد تا سیاست داخلی و خارجی اش را با وضع جدید منطبق سازد. همین سیاست بود که در اواخر جنگ دوم جهانی باعث آزادی تدریجی تبعید شدگان سیاسی گردید و از آن جمله شاد روان غبار در مـاهِ حوت ( اسفند ماه ) سال 1322 خورشیدی آزاد و به کابل برگشتند ولی همچنان تحت نظر بسر می بردند. تذکر: با توجه به اینکه زنده یـاد غبـار پس از پایان تبعیـد و برگشت به کابـل، باز هـم دست از مبارزات سیاسی نکشیدنـد، در سال 1331 خـورشیدی مجـدداً راهـی زنـدان سیاسی گـردیدند که ایـن حبس تا سال 1335 به طول انجامید. شاد روان غبار این مبارز آزادیخواه، روزنامه نگار خستگی ناپذیر، نـویسنـدۀ توانا و مؤرخ مردمی، از سال 1335 تا سال 1356 خورشیدی به مـدت بیست سال دیگـر در اثـر فشار خانوادۀ حکمران اجباراً در منزل به فعالیت سیاسی پـرداختند و در همیـن دوره بود که کتـاب گـران سنگ افغانستان در مسیر تاریخ را به رشتۀ تحریر در آوردند. در طـول این مـدت دولتِ مـزدور به هـر وسیلۀ ممکنه از نشر مقالات و کتاب های ایشان ممانعـت به عمـل می آورد و حکومـت در همین دوره جلـد اول افغانستان در مسیر تاریخ را توقیف کرد و با تقلب از راه یابی ایشان به عنوان نمایندۀ مردم کابل در دورۀ دوم مجلس شورای ملی « دموکراسی دولتی »، جلوگیری بعمل آورد. زنده یاد غبـار صرف چنـد ماه قبـل از سقـوط دولـت خانوادۀ حکمـران توسط کـودتای رژیـم دست نشانـدۀ شوروی، بتاریخ شانزدهم دلو ( بهمن ماه ) سال 1356 خورشیدی چشم از جهان فانی فرو بست و نامش جاودانه شد.
روحش شاد و یادش گرامی باد
نتیجه: و امروز باز هم شاهد همان بدبختی ها و آلام مردم سراسر کشور هستیم و باز هم می بینیم که نه از مـدرسه خبـری است و نه از بیمـارستان، نه از کشاورزی خبـری است و نه از صنعت، نه از آزادی خبری است و نه از امنیت، نه از... خبری است و نه از.... ثروتمند باز هم ثروتمند تر و فقیر همچنان فقیـر تـر میگـردد، حکومت باز هـم همچون گذشته دست نشانـده است و مـزدور، باز هـم سیاستش همان زور و زر است و همان تزویر. مردم هم چنان با همان بیمـاری های ساده جان می بازند و باز هـم با از دست دادن نان آوری به خاک سیاه می نشینند. روزانه ده ها نفر می میـرند و صد ها نفـر بی خانمان می شوند. اگر دیروز صد ها نفر در زندان های سیاسی و تبعید گاه ها می پوسیدند، امـروز هزاران نفر در زندانهای سیاسی و در زیر شکنجه های قـرون وسطایی به سر می برند و میلیون هـا نفـر تبعیدی اجباری سرزمین دیگران اند، آری باز هم همچون گذشته فریاد است و فریاد رسی نیست و باز هم همچون گذشته فریاد ها در گلو خفه می شود و به گفتۀ زنده یاد غبـار باز هـم عاقبت کار این کشور کمافی السابق مبهم، مظلم و مجهول است....
با عرض ادب مهندس شاه امیر فروغ
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




ادامه و اتمامِ بحثِ پنجم: تبعید گاه های سیاسی رژیم نادرشاهی





