نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| بـرگ هــایی از دفتــر تـاریخ (6) |
|
|
|
| مقـــــــالات - تاریخــــــی |
| نوشته شده توسط مهندس شاه امیر فروغ |
| شنبه ، 11 ارديبهشت 1389 ، 08:04 |
|
در آغاز بحث گفتیم: روز پنجشنبـه بیست و دوم سنبلۀ سال 1312 خورشیدی بود که شاد روان میرغلام محمد غبار توسط قومندان کوتوالی کابل « طره باز خان » باز داشت و به قـومندانی فـراخوانده شد ولی پُلیس ایشان را به جای کوتوالی به طرف دروازۀ لاهوری هدایت نموده گفت که قومندانِ کوتوالی در آنجا منتظر شما میباشد.
اینک ادامۀ بحث را از زبانِ تاریخ پی میگیـریـم: دقایـقـی بعـد پُلیس دستش را روی شانۀ زنـده یاد غبــار گذاشته و گفت « اینجا داخل شوید ». محل مورد نظر سرایی بود در حد وسط بازارسراجی بنام « سرای موتی » با صحنی مستطیل شکل که با گذشت زمان شکلِ لانۀ حیوانات را به خود گرفته بود، این سرای دارای چهل اتاق کوچک در دو طبقه با درب های مجزا بود که با راهرو بالکن مانند به هم متصل میشدند، یک بیت الخلا هم در گوشه یی از محوطۀ سرای قرار داشت. اتاقها فاقد برق و روشنایی بود زیـرا در گذشته این سرای بعنوان مدرسه و آنهم روز ها مورد استفاده قرارمیگرفت وبه تازگی آنرا به زندان تبدیل کرده بودند. در وسط سرای ستونی بلند نصب و لامپ برقی از آن جهـت روشنایی محـوطه آویختـه شده بود. صحن سرای و بالکن هـا پُر از پُلیس مسلح و شـلاق دار بود و تا غــروب آفتاب محکومین را بدون هر گونه اتهامی از مناطق مختلف شهر به این محل منتقل میکردند.
عصر هنگام بود که تعدادی از مأمورین، سربازان و پُلیس کوتوالی که در رأس آنها طره باز خان رئیس کوتوالی و میرزا محمد شاه خان رئیس ضبط احـوالات قـرار داشتند، وارد محبس گردیدند. یکی از آنان با فریاد محکومین را خائن به دین و دولت نامید و طره باز به آهنگری که در معیت آنان بود، دستور داد تا همه بازداشت شدگان را زولانه نماید. درهمین موقع « مـعبـود خان » تحصیل کـردۀ آلمـان را که تازه داخل زندان کرده بودند، مستقیماً بطرف ستون چوبی وسط سـرای که لامپ برق از آن آویزان بود بُردند تا او را هـم مثـل بقیه زولانه کنند، معبود خان که خود را درپای این ستـون یافت به تصــور اینکه چـوبۀ دار است فوراً رو به قبله ایستاد و شروع به دعا خواندن نمود ولی سربازی که او را تا پای ستــون آورده بود، متوجه اش ساخت که هنوز وقتِ کشتن و اعدام زندانیان فرا نرسیده است.
در انتهای صفحۀ 139 میخوانیم: تا وقتیکه زنده یاد غبار را زولانه نموده و در اتاقی زندانی کردند، سه بار ایشان را بازرسی بدنی نموده قلم، کاغذ و ساعت ایشان را گرفتند. بعـد از انداختن زندانیان به داخل اتاق ها، پشت درب هر اتاق یک نفر سرباز قرار گرفت. هنگام غــروب آفتاب، طره باز خان بالکن ها را دور زده و اتاق هـا را تک تک معاینه نمـود، آنگـاه به سربازان دستـور داد تا از محبـوسین محـافظت جدی بعمل آید واضافه کرد که اینان« زندانی انفرادی »هستند و حق ندارند با همدیگر صحبت کنند، اگر یکی از اینها با دیگری حرف زد با « برچه » زده شود.
طوریکه در صفحۀ 140 کتاب گران سنگ افغانستان در مسیر تاریخ میخوانیم نادر شاه تصمیـم داشت که همه محبوسین را اعـدام کند ولی گلولۀ اسلحۀ شهید عبدالخالق هزاره به سلطنت چهار ساله اش پایان داد. « با مرگ نادر شاه اوضاع تغیر کرد و برادرانش از ترس، حکم اعدام زندانیان سیاسی را به حبس های بلند مدت و تبعید به مناطق بد آب و هوا تبدیل نمودند ». سیاست مدیریت زندان هـا بر پایۀ تشدید مـرحله به مـرحلۀ فشار روحی زندانیان استـوار بود یعنی اینکه در روز هـای نخست تنها به حبس مجردِ زندانیان اکتفا میکردند، بعد از مدتی غـذای محبوسین را که از خانه هـای شان آورده می شد منع نمـودند، بعد تر ورود سلمانی را که جهت اصلاح سر وریش زندانیان به محبس می آمد متوقف کـردند، مـدت زمانی بعد تر که زمستـان و ماه مبارک رمضان با هـم رسید، غـذای زندانیان را به نان خشک نیم خام و نیم پخته و پُر از ریگ « که در محبس عمومی دهمزنگ طبخ میشد » با آب خالی منحصر نمودند، و... و....
بعد از مرگ نادر شاه، در اتاق هـای زندان چـراغ بـرق نصب شد که آنرا تا صبح روشن نگه میداشتند، هر دو ساعت نگهبان اتاق ها عوض میشد و جایش را به نفر جدید می سپرد که این شخص موظف بود تا زندانی را بیدار کرده اسمش را بپرسد، لهذا خواب راحت برای زندانی میسر و مقدور نبود. در سرمای شدید زمستان، زندانی اجازه نداشت که منقل آتش را در خارج از اتاق آماده نماید و اجباراً در داخل اتاق این کار را می کرد. با توجه به تعداد زیاد محافظین و محبوسین، همچنین بیت الخـلای منحصر به فــرد زندان، هـر زندانـی در بیست و چهار ساعت بیش از دو بار شانس استفاده از بیت الخلا را نداشت و اگر محبوسی به بیماری اسهال یا پیچ مبتلا میشد، اجباراً در داخل اتاق ولو اتاق مشترک رفع حاجت میکرد.
باز هم در صفحۀ 145 جلد دوم افغانستان درمسیرتاریخ چنین آمده: با توجه به اینکه اصلاح سر و ریش همچنین گرفتن ناخن های دست و پای زندانیان ممنوع گردیده بود، سیمای زندانیان به زودی تغیر کرد و زمانی که توسط قومندانی کوتوالی درعید رمضان برای عـوام فـریبی به کودکانِ محبوسین اجازه داده شد تا واردِ محبس شده و برای یک ساعت پدران شان را ببینند، این کودکان با دیدن چهـرۀ پدران خـویش که با مـو هـای ژولیـده و دراز تا روی شانه هـا، ریش هـای انبوه تا روی سینه ها، بروت های غلو و ناخن های دراز مانند حیوانات درنده به نظر میرسیدند، آنان را نشناخته و از ترس با گریه و فـریاد بنای فـرار را گذاشتند.
یکی دیگر ازراه های شکنجۀ روحی زندانیان این بود که هیچ محبوسی از سرنوشت و آیندۀ خود اطلاعی نداشت و نمی دانست که آیا از او تحقیقاتی بعمل خواهد آمـد یا نه؟ آیا تا چه زمانی در زندان خواهـد ماند؟ آیا با خانــواده و بستگانش چگونه رفتار میشود؟ آیا... آیا؟ آری حکـومت محبوسین را تا زمان مـرگ، اعدام یا تبعید بی خبر نگه میداشت و زندانی شب و روز در خوف و اندوه بسر میبرد، آنهـم در حال « حبس مجرد » که نه دیگــر زندانیان را میدیـد و نه میتوانست با آنان کلمه یی صحبت نماید. از هـمه درد انگیز تر اینکه دولتِ مستبد، خانواده های بیگناه و اطفال معصوم زندانیان را نیز مجازات می کرد.
بطور مثال در صفحۀ 147 جلد دوم میخوانیم: عبدالغفار خان « مـدیـر پـلان و پـروژۀ وزارت حربیه » زمانیکه در زندان سرای موتی محبوس گردید، حکومت برادر و خواهرزاده هایش « عبدالغـفـور خان، محمـد ابراهیـم خان و عبدالله خان » را مانند او با زولانه سالهـا در زندان نگهداشت و اینان با مـوی سپید از زندان خارج شدند.
در ادامۀ همین مطلب آمده: روزیکه شاد روان غبار وارد زندان سرای موتی گردید، برادرانش میرغلام حامد خان بهار ومیرعبدالرشید خان بیغم، همچنان عموزاده هایش سید اکرم خان و میرزا سید داوود خان را با خود هم زنجیر یافت. (بعــد هـا سیـد داوود خان بینایی هـردو چشمش را در تبعید گاه به دلیل عـدم اجازۀ دولـت جهت معالجه، از دست داد.) در خارج از زندان سرای موتی عموزادۀ دیگـرش میـرمحمـد شاه خان رئیس ارکان حرب قول اردوی کابل از اردوی کشور طـرد شد و برای اعاشۀ خانـواده اش دکان چینی فروشی باز کرد. برادر دیگر زنده یاد غبـار یعنی میـرعبـدالعـلیم خان کاتب قـول اردو از خـدمـات دولتی طرد گردید و اوبرای ادامۀ حیات کاغـذ پـران میساخت و میفـروخت. دولت به این مظالم هـم اکتفا نکـرده و حتا فـرزندان کوچک شاد روان غبـار را همـراه با برادر زاده هـا و بقیـه اقاربش مانند فـرزندانِ دیگر زندانیان از مـدارس اخراج نمود و بدین ترتیب آشکارا با قساوت قلب و کینه توزی ذاتی اش، علیه زندانیان سیاسی و خانواده های آنان داخل اقدام شد.
این بحث ادامه دارد...
با عرض ادب مهندس شاه امیر فروغ
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




ادامـۀ بحث چهارم: زنــدان هــای ســیاسی و طـرز شــکنجۀ زنــدانیــان توســط رژیم نــادرشــاه





