نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| افغـــان هــا (فصل 11) |
|
|
|
| مقـــــــالات - تاریخــــــی |
| نوشته شده توسط سهیل سبزواری |
| يكشنبه ، 14 شهریور 1389 ، 09:09 |
|
نویسنده: ویلیم فوگیلسنگ - 2002 فصل 11 – ظهور اسلام درنیمۀ این سدۀ خطیر، سه قدرت جدید داخل صحنه میشوند که شامل چینائیان، تبتیان و مهمتر از همه اعراب است. برای دو صد سال بعدی بین نیمۀ سدۀ هفتم و نیمۀ سده نهم م افغانستان فعلی شمالی وشمال شرقی بمیدان جنگ برای کنترول نهائی گذرگاهها بین شرق وغرب تبدیل میشود.
توسعۀ اعراب در636 م، حدود 4 سال پس از مرگ محمد، ارتش های عرب، ساسانیان را در القادسیه بین النهرین شکست میدهند. آنها در 642 م پیروزی دوم را در نهاوند، جنوبغرب همدان فعلی درغرب ایران کمائی میکنند. آنها بزودی ازجنوبغرب ایران بطرف شرق حرکت میکنند. در650 م حاکم عرب بصره در جنوب عراق کنونی بنام عبدالله بن عامر یک ارتش بطرف سیستان میفرستد. در عین زمان ارتش دیگری بطرف خراسان اعزام میکند که از آن ببعد نام مشهورحصص شمالشرقی فلات ایران میشود. این سربازان به تعقیب شاه ساسانیان، یزد گرد 3 میروند که پس ازجنگ نهاوند بطرف شرق فرارمیکند، مثل سلف خویش، داریوش 3 که بیش از900 سال قبل بهنگام پیشروی الکساندرمقدونی کرده بود. عربها بطورمستقیم از طریق دشتهای میانه ایران مارش نموده و پس ازیک محاصرۀ طولانی نیشاپور در غرب مشهد فعلی (و درآنزمان یکی ازشهرهای عمدۀ خراسان) را اشغال میکند. اعراب پس ازآن بطرف شهرمرو، قرارگاه مرکزی ساسانیان درشمالشرق پیش میروند. دراین اوقات یزد گرد سوم بامتداد دریای مرغاب بقتل میرسد. پس از آن مقاومت امپراطوری ساسانی کاملا از بین رفته و اعراب جلگه های غربی و شمالی افغانستان بشمول شهرهای بکترا و هرات را اشغال میکنند. تمام اینها فقط چند سال پس از آن رخ میدهد که راهب بودائی سوانژنگ از طریق افغانستان در برگشت خویش به چین میرود.
اشغال شمال و غرب افغانستان توسط اعراب بمعنی این نیست که تمام مقاومت بپایان میرسد. الکساندربزرگ و مقدونیان دریافته بودند که شکست دادن و اشغال جلگه های فلات ایرانیان شاید یکی باشد، درحالیکه یک چیزکاملا متفاوت است که مردم را درمحلات و امتداد کناره های فلات کاملا ساکت و آرام ساخت. این حالت بطورخاصی برای کوهستانیان جسور یا دامداران امتداد حاشیه های شرقی و شمالی قابل تطبیق است. بعلاوه تعداد زیاد حاکمان محلی درشمالشرق کسانی بودند که منشای هونی یا ترکی داشته و با عشایرخویش درسرزمینهای ماورای آمودریا رابطه نزدیک داشتند. موقعیت اعراب زمانی بیشتر متزلزل میشود که دو قدرت سهمگین دیگر، چینائی ها ازشمالشرق و تبتی ها ازشرق داخل معرکه میشوند.
تحت دودمان تانگ که جدیدا ایجاد شده بود (618- 907 م)، چینائی ها به داخل حوزۀ (آبگیر) تاریم درجانب شرقی کوههای پامیرحرکت میکنند. یکی ازاهداف عمدۀ آنها کنترول بیشترتجارت ابریشم است. آنها با انجام چنین عملی بزودی با قدرت صعودی تبتی ها مواجه میشوند که دراوایل سده هفتم یک امپراطوری ایجاد کرده بودند که برای چندین سال توانستند بخاطر کنترول راه ابریشم با چینائی ها رقابت کنند. بآنهم دراول، چینائی ها ثابت میکنند که قویتراند.
اولین تماس ها بین حاکمان اعراب ایران شرقی و چینائی ها زمانی رخ میدهد که پسر یزدگرد سوم به چین فرار نموده و خواستار پشتیبانی بمقابل اعراب میشود. چینائی ها موافقه نموده و فیروز به ایران شرقی برمیگردد، جائیکه او شاید بطور موقتی حتی یک حاکمیت را در جریان خلافت پرهرج و مرج سیاسی پسر کاکا و داماد محمد، "علی بن ابی طالب" (651- 61 م) تشکیل میدهد. در آنزمان دنیای عرب در بن بست عظیمی قرارداشته و چینائی ها قسمت اعظم ایران شرقی را رسما ضم امپراطوری خویش میسازند. بآنهم موفقیت چینائیها زیاد دوام نمیکند. زیرا ترکهای آسیای میانه بمقابل آنها برخاسته و آنها را مجبورمیسازند که ازطریق کوهها دوباره به چین عقب نشینی کنند. پس از مرگ علی بن ابی طالب وجلوس خلفای اموی در661 م، اعراب تعداد زیاد شهرهای افغانستان امروزی را بشمول هرات و بلخ دوباره اشغال میکنند. آنها دراوایل سالهای 670 با توسعۀ نفوذ خویش بداخل کوههای افغانستان وعبور آمودریا بطرف بخارا و سمرقند که آنرا ماورالنهر مینامیدند، احساس اطمینان میکنند. درعین زمان، تبتیان تعداد زیاد کوتل های پامیر را اشغال کرده ومیتوانند درمسیرحوادث توخارستان موثر باشند.
دورۀ دیگر زوال کنترول اعراب پس از 683 م شروع میشود، وقتی رهبران و قبایل مختلف اعراب به جنگ در بین خویش میپردازند. فقط درسالهای 691/2 م تحت عبدالملک (685- 705 م) است که حاکمیت امویها درشرق تا اندازۀ اعاده میشود، اما برای چندین سال شمال افغانستان بحیث یک ساحه سرحدی (خط مقدم جبهه) باقی میماند. در 704 م ترکها و تبتیان به شهر ترمز بامتداد سواحل شمالی آمودریا حمله میکنند. بآنهم عربها بزودی یکمقدار پیروزی قابل توجه حاصل می کنند. در 705 م ابوحفص قتیبه بن مسلم بحیث حاکم خراسان تعین میشود. او بار اول یک حاکم یفتلیها بنام ترخان نیزک را شکست میدهد که از مرکز خویش در بادغیس (غرب بلخ) یک ائتلاف قوتهای ضد اعراب درساحه را تشکیل داده است. درسالهای بعدی، اعراب تحت قتیبه قسمت اعظم جنوب آسیای میانه بشمول بخارا، سمرقند و خوارزم درجنوب بحیرۀ ارال را اشغال کرده وبه جلگه های غنی فرغانه درشرق تاشکند مارش میکنند. بآنهم وقتی در 715 م خلیفه جدیدی برتخت دمشق می نشیند که مخالف قتیبه است، این جنرال پیروزمند مجبور به شورش علنی گردیده و متعاقبا توسط سربازان خودش کشته میشود. پس ازآن چینائی ها بزودی فرغانه را تسخیرنموده وموقعیت اعراب درشمالشرق فلات بشمول شمال افغانستان دوباره مورد تهدید قرارمیگیرد. سفیرانی از تعداد زیاد شهزادگان مستقل در ایران شرقی بدربار چین رفته وخواستارکمک بمقابل اعراب میشوند. آنها از توخارستان، وادی کابل، واخان (درشمال شرق افغانستان فعلی)، چترال (درشمال پاکستان) و حتی زابلستان (بین کابل وکندهار) میباشند. حالا چینائیها نه تنها موقعیت اعراب را تهدید میکنند بلکه همچنان تبتیان را که هنوزهم کوتلهای پامیر را دراختیاردارند. درحالیکه چینائیها هنوزبراستقرارخویش درایران شرقی مصصم نشده بودند، برای اعراب و تبتیان وقت کافی برای تنظیم دوباره مهیا میشود.
درشمال و جنوب آمودریا، ترکها و تبتیان بعضا بکمک شهزادگان محلی و بعضا با پشتیبانی چینائی ها به حملات بالای اعراب ادامه میدهند. در 737 م ترکها بالای خلم (تاشقرغان) درشمال افغانستان حمله نموده و متعاقبا پایتخت ولایت جوزجان در غرب بلخ را تصرف میکنند. شهر بلخ برای اعراب (بعوض مرو) قسما بعلت این مبارزات دوامدار، بیشتر و بیشتر بحیث قرارگاه مرکزی (پایتخت قبلی خراسان در سالیان امپراطوری ساسانیان) تبدیل میشود. بلخ که باراول در653 م توسط اعراب اشغال میشود بطور رسمی پایتخت اعراب در این قسمت فلات ایران در 736 م میشود.
چینائی ها در747 م برای آخرین باربطرف غرب رفته، تحت جنرال مشهورخود، گاوسیانزی کوریائی قسمت اعظم وادی واخان و کوتل بروغیل را اشغال نموده و باعث قطع دسترسی تبتیان به غرب میشود. حاکمان هنوزمستقل توخارستان بازهم نمایندگانی به دربارچینائی ها فرستاده و تابعیت خویش را ارائه میکنند. بآنهم چهار سال بعد در751 م، چینائی ها توسط اعراب بامتداد دریای تالاس در شمالشرق تاشکند بطورقاطعانه شکست داده میشود. چند سال بعد، چین دراغتشاش سیاسی فرو میرود وقتی یکی ازجنرالهای ایشان بمقابل امپراطور شورش میکند. دودمان تانگ فقط میتواند بکمک اویغورها (ترکی) نجات داده شود که درنیمه سده هشتم یک امپراطوری بامتداد مرزهای شمالی چین ایجاد نمود اند. در نتیجۀ تمام این انکشافات، چینائیها دیگرنمیتوانند نقش مهمی درجنوب آسیای میانه بازی کنند. این باعث میشود که عرصه برای تبتیان جهت ادعای موقعیت ایشان دراطراف کوه های آسیای میانه بوجود آید. در756 م نمایندگانی از شهزادگیهای مختلف به دربار تبتیان (بشمول کسانی از واخان) میروند.
دراوایل سده نهم، سربازان تبتی درقیام سمرقند پایتخت سغدیان سهم میگیرند. خلیفه بغداد هارون الرشید شخصا بطرف شرق حرکت میکند، اما در809 م در نزدیکی توس وفات میکند. پسر جوان او المامون حاکم شرق شده و با نا آرامی های وسیع مواجه میشود (بشمول شاه بودیستی کابل). بآنهم المامون نمیتواند ازسربازان خود استفاده نماید تا اینکه برادر خود را شکست داده و خلیفه میشود. او بعدا سربازان خود را بمقابل آنهای بکارمیبرد که مدت طولانی و غالبا بکمک تبتی ها بمقابل حاکمیت اعراب مقاومت میکردند. شاه کابل یکی از آنها است. بآنهم موفقیت اعراب محدود بوده و تعداد زیاد شهزادگان هندو و بودیست در وادیهای هندوکش وجنوب کوهها در مخالفت با حاکمیت اعراب از شمال وغرب ادامه میدهند. ولی روزهای ایشان کوتاه است. درنیمه سده نهم، امپراطوری تبتیان باثرکشتارخونین وحملات ازجانب چینائی ها وسایرمردمان فرو میریزد که بمعنی پایان نفوذ تبتیان درافغانستان نیزمیباشد. باینترتیب راه برای حاکمان اعراب جهت اشغال تمام کشور بازمیشود.
جنگهای جنوب
درحالیکه اعراب در جنگ دوامدار در شمال افغانستان مشغول است، وضع مشابه جنگ های مداوم در جنوب کوهها نیزادامه دارد. اعراب میتوانند سیستان (یا سجستان) و پایتخت آن زرنج را درنیمه سده هفتم اشغال کنند. آنها بزودی بیرون رانده شده و بواسطه حاکمان محلی تعویض میشوند، اما در زمان معاویه (661- 80 م) اولین خلیفه اموی، اعراب باز ساحه را اشغال میکند. آنها متعاقبا بالای مسکونه های قدیمی بست در تقاطع دریاهای هلمند و ارغنداب یورش میبرند. آنها تحت ریاست فرمانده عرب، عبدالرحمن بن سامورا پیش رفته و دریک زمان کوتاه کابل و شمال آنرا اشغال میکنند. بآنهم پیروزی آنها زود گذر بوده و برای مدت طولانی نمیتوانند بطوردایمی قدرت خویش را در جنوبشرق و شرق افغانستان برقرارسازند. سیستان بحیث یک ساحه سرحدی باقی میماند جائیکه باصطلاح غازیان جنگ بمقابل مردمان غیر مسلمان درشمالشرق و شرق را ادامه میدهند. درعین زمان سیستان به سنگرجنبش مخالفین مذهبی تبدیل میشود که بطرف این پاسگاه مرزی دنیای اسلام رانده میشوند. حاکمیت ارتدوکسی (مرسوم) اسلام در سیستان فقط با صعود دودمان صفاری درنیمه سده نهم بطورمستحکم برقرارشده و فقط درپایان سده دهم نیروهای اسلامی میتوانند سرزمینهای شرقی مرزی را بطور دایمی اشغال کنند. ازآن لحظه ببعد، راه بطرف نیم قاره هند بازمیشود.
زابلستان
درسالیان دخالت، سرزمینهای مرزی بواسطه حاکمان محلی ایرانیان، هونها/ترکان و هندیان اداره میشوند. یکی ازاین نواحی مرزی بنام زابلستان نامیده میشود که بطور تخمینی در بین بست و مرزهای جنوبی وادی کابل واقع بوده و قسمت اعظم جاهای را در بر میگیرد که حالا بنام هزاره جات نامیده شده و دامنه های جنوب شرقی کوههای افغانستان است. جغرافیه نگاران اولیه اسلامی میل داشتند این ناحیه را قسمتی ازهند بحساب آورند. درضمن، خصلت هندی ساحه بواسطه تعداد زیاد فیلهای مورد استعمال توسط شاه آن تاکید میشود. زابلستان، بغیر از ارتفاعات غزنی جنوب کابل شامل دو ناحیه مهم دیگربنام های زمینداور(یا بلاد الداور) و الرخاج میباشد. اولی بامتداد دریای هلمند درشمال بست وگرشک فعلی واقع بوده و دومی همان اراکوزیای قدیمی، مرغزار اطراف کندهار قدیمی و فعلی است. جغرافیه نگاران عربی همچنان دو شهر در این ناحیه را ذکرمیکنند: پنجوائی و تیگین آباد. پنجوائی هنوز وجود داشته و درغرب کندهارفعلی قراردارد، موقعیت تیگین آباد مشکل است. نام آن متشکل از واژه تیگین (تکین یا تیگین)، یک لقب ترکی برای "شهزاده" و پسوند آباد بمعنی "شهر" است. لذا نام شهربمعنی "شهر شهزاده" و نشاندهندۀ اینستکه باید پایتخت ساحه باشد. لذا بگمان اغلب این ساحه باید کندهارکهنه باشد.
سوانژنگ طوریکه قبلا توضیح شد در باره عبادت در یک ناحیه بنام کاوجوتو از خدای چو یا چونا میگوید. این ناحیه بخوبی ارائه کننده زابلستان است؛ مسیر سوانژنگ نیز در واقعیت این محل را درساحۀ جنوبشرق افغانستان قرار میدهد. تشخیص خدای متذکره هنوزمشکل است. ما میدانیم که بودیزم هنوزهم دراینقست جهان درنیمه سده هشتم رشد مینمود، با وجودیکه هندوایزم نیزبسیارعام شده بود. درعین زمان، شاید حاکمان جدید ترکی ساحه نیز مذهب خویشتن را با خود آورده باشند. داستان سوانژنگ در باره خدای چو که اولا میخواست دربالای یک کوه نزدیک جیابیشی (کاپیسا شمال کابل) مستقرشود، اما بعدا مجبورمیشود به زابلستان برود، نشاندهندۀ یک منشای شمالی است. منشای شمالی خدای عمدۀ این منطقه همچنان میتواند بازتاب منشای شمالی، هونی یا ترکی دودمان شاهی باشد. گزارش سوانژنگ در بارۀ حرکت عمومی جنوبی هونها و ترکها این فرضیه را تقویه میکند. این بدین معنی است که در سده هفتم یک قسمت بزرگ جنوبشرق و شرق افغانستان توسط گروهی اداره میشدند که گفته میشود منشای هونی یا ترکی یا حد اقل غیرایرانی دارند. نام تیگین آباد برای پایتخت ایشان این امکان را تائید میکند.
زابلستان برای مدت مدیدی مستقل باقی میماند، باوجودیکه بصورت اتفاقی اعراب سیستان برآن حمله میکنند، طورمثال در 710- 11 م وقتی قتیبه بن مسلم بالای آن هجوم میبرد. فقط در اواخر سده هشتم، وقتی مسلمانان دوباره بر زابلستان هجوم میبرند کابل و زابلستان بصورت ظاهری خلیفۀ عرب، المهدی را بحیث ارباب خویش می پذیرند. اشغال واقعی منطقه بسیار پسانتر بوقوع میپیوندد.
حاکمان ترک و هندوی افغانستان شرقی
مرکزعمده مقاومت بمقابل موج صعودی اسلام در افغانستان شرقی، وادی کابل بوده است. کابل با واقع بودن بامتداد یکی از خطوط اتصالی دربین فلات ایران و آسیای میانه از یکطرف و نیم قاره هند از طرف دیگر دارای موقعیت بسیار ستراتژیک است. شهرهای قدیمی و معاصر در این ساحه طوریکه قبلا بحث شد، شامل بگرام (کاپیسا) درجانب جنوبی کوتلهای هندوکش؛ شهرقدیمی ومعاصرکابل؛ هدۀ قدیمی نزدیک جلال آباد فعلی؛ و پشاور در انجام شرقی کوتل خیبر و شاهراه های دیگر میباشد.
منابع چینائی (تانگ شو) نام حاکم کاپیسا و گندهارا درحوالی 658 م را نشان می دهد که (هیکسیجی) بصورت عام دارای منشای ترکی است. بسیارممکن است حاکم بودیست کاپیسا که چند سال قبل توسط سوانژنگ ملاقات شده بود نیزدارای منشای هونی یا ترکی باشد. یک زایر کوریائی بنام هیشاو که اینقسمت جهان را در حوالی 727 م پیموده، باین ارتباط میگوید که در آنروزها تمام سرزمینهای شرق افغانستان تحت کنترول ترکها بوده، درحالیکه حاکمان نیزبودیست شده بودند. ازاین واضح میشود منظومۀ سیاسی که سوانژنگ ترسیم نموده و درآن دراوایل سده هفتم سرزمینهای شمال هندوکش تماما تحت کنترول حاکمان ترک میباشد، بطورمحکم ازطریق کوهها بداخل وادی کابل وماورای آن وحتی زابلستان گسترش یافته باشد.
حاکمان کابل شاید با آنچه باصطلاح شاهان ترکی شاهی نامیده شده و ازمنابع دیگر (طورمثال آثارجغرافیه نگاران اولیه اسلامی، ابوریحان البیرونی) شناخته میشود، یکی باشند. این دایره المعارف نویس مشهورخوارزمی از 973 تا حوالی 1050 م زندگی و در دربارحاکم اسلامی افغانستان شرقی، محمود غزنوی کار نموده است. البیرونی در اثر بزرگ خویش در باره هند "تاریخ الهند"، میگوید که شاهان ترکی کابل و گندهارا ادعای اولاده (نسب) کنیشکا دارند، درحالیکه به منشای تبتی خود نیزمباهات میکنند. مطابق البیرونی آنها برای 60 نسل سلطنت کرده اند.
معلومات ناقص و افسانوی البیرونی میتواند با منابع دیگرمقایسه شود. ازسده هفتم یکتعداد سکه های نقرۀ و مسی درساحات مختلف افغانستان شرقی (بشمول بگرام) وسرزمینهای مجاور در پاکستان یافت شده که شاه نیزک را ذکرمیکند، یک عنوان که در گذشته اکثرا نپکی ملک خوانده میشد. این لقب شاید اشاره بیک نام دودمانی بوده (که درنام اوایل سده هشتم حاکم یفتلی بادغیس، ترخان نیزک نیزیافت شده) و شاید توسط یکتعداد شاهان استفاده شده باشد. سکه ها هنوزهم حامل مصلح آتش ساسانی درعقب و نیم تنه های روی راست شاه، همانند نیم تنه های شاهان درسکه های ساسانی است. دراینجا تنوع کم وجود داشته وحامل انواع خط ها است.
نقطه دلچسپ اینستکه بعضی سکه های نقرۀ شاه نیزک توسط یک حاکم بنام وراهیتیگین ضرب مجدد شده که شاید با کسی بنام برهاتیگین یکی باشد که توسط البیرونی بحیث اولین شاهان ترکی شاهی ذکر شده است. سکه های وراهیتیگین حامل قهرمانان درخط های بکتریائی، پهلوی (پارسی میانه) و (پروتو-) شرادا میباشد؛ آخری دارای منشای هندی است. استعمال این سه خط بازهم بطورواضح نشان دهندۀ موقعیت وادی کابل دربین قلمروهای ایران، جنوب آسیای میانه و نیم قاره هند است. روی سکه ها نیم تنه شاه را با یک تاج بشکل کلۀ گرگ (سمبول ترکی) نشان میدهد. درعقب آن یک خدا با شعله ها و یک کتیبه پهلوی وجود دارد که پس ازسکه های شاه ساسانی، خسرو دوم (591-628 م) تقلید شده است.
مطابق البیرونی، آخرین شاهان ترکی شاهی وادی کابل توسط وزیر برهمن خویش بنام کالار تعویض میشود. این انکشاف که احتمالا در سده نهم صورت میگیرد نشان دهندۀ "هندوایزه" شدن ترکهای جنوب هندوکش است. کالار سلطنتی بنام هندوشاهی تاسیس میکند. سلطنت او را میتوان درجریان سده نهم به معرفی یک تعداد سکه های جدید نقرۀ (بیلیون) و مسی ربط داد که اکثرا نشان دهندۀ یک نرگاو خمیده دریک جانب و یک اسپ سواردرجانب دیگراست. قهرمان در یک خط شرادا (هندی) است. بعضی سکه ها قهرمان روی را تکرارمیکند، اما در خط بکتریائی شکسته.
محصولات هنری
دورۀ بین 600 و 900 م درافغانستان شرقی غالبا تقریبا عاری ازهرگونه تولیدات هنری درنظرگرفته میشود. این امر از یکطرف درست است، اما ملامتی باید بالای عدم کارهای باستان شناسی کنترول شده بعوض عدم موجودیت واقعی صنعتگران انداخته شود. دریافتهای پراگندۀ بدست آمده نشانۀ گسترش نفوذ هندو بقیمت بودیزم است. این انکشاف در توالی شاهان ترکی شاهی و هندوشاهی بازتاب مییابد. بعلاوه نباید فراموش کرد که درهندوکش، بودیزم برای مدتی بشگوفائی ادامه داده وبعضی نقاشیها و مجسمه ها دربامیان ومحلات دیگرمیتواند بخوبی مربوط به سده هفتم یا آغاز سدۀ هشتم م باشد. ولی آشکاراست که هنربودیست بپایان میرسد. درشمال و غرب افغانستان، اسلام بمذهب غالب تبدیل میشود درحالیکه درشرق، هندوایزم در تعالی است. هندوایزم برای مدتی بودیزم را تعویض میکند، طوریکه درقسمت اعظم نیم قاره هند کرد، جائیکه بودیزم تقریبا بطورکامل ناپدید میشود.
آخرین انکشاف در دریافتهای این منطقه نشان داده میشود که شامل دو مجسمۀ مرمرین سوریا، خدای هندوی آفتاب است که در مخروبه های یک معبد هندو در خیرخانه نزدیک کابل یافت شده است. مثال دیگر دو مجسمۀ دُرگا مهیشاسورا- ماردینی از گردیز است. اینها طوریکه نام سانسکریت میگوید، نشانه الهه هندیان، درگا همسر یا مصاحب شیوا، ذبح کننده اهریمن بوفالو(گاو وحشی) است. همچنان بقایای شاید یک معبد هندو در چغه سرای در وادی کنر درسرحد شرقی افغانستان ازدلچسپی خاصی برخوردارباشد. این بقایا که درداخل یک گورستان مسلمانان جا داده شده، نشانه سبک مهندسی است که یاد آورتعمیرات مشابه ازشمالغرب نیم قاره هند بوده و مربوط به اواخرهزارۀ اول م است.
بعلاوه میتوان به حفریات جاپانی ها در ساحه تپه سکندر، 31 کیلومترشمال کابل اشاره کرد. در اینجا بقایای یک مسکونه یافت شده که مربوط به نیمه دوم هزاره اول م است. یافته ها شامل یک مجسمه مرمری شیوا، خدای هندو وهمسرش (اوما مهیشواره) است. ساحه مهم دیگر تپه سردار(بهتراست بنام تپه نگاره شناخته شود "تپه کیتلیدروم") درنزدیکی غزنی است که شاید تا سده هشتم مسکون باشد. ازاین دوران یک مجسمه عظیم پرینیروانه بودا (بودای خوابیده در انجام دورۀ تولد دوباره خویش) از گِل رس ناپخته است. یک مجسمه بسیار مشابه فقط در شمال افغانستان درساحه آدینه تپه درتاجکستان یافت شده است. دراینجا چیز فوق العاده دلچسپ عبارت ازدریافت یک مجسمۀ خدای هندو درگا مهیشا سورا – ماردینی درعین ساحه است.
کتیبه ها
برای مدتی زبان بکتریائی درخط یونانی شکسته نوشته و مروج میباشد، حتی در جنوب هندوکش. در"بادی- آسیا" حدود 20 کیلومتر شمالغرب غزنی، یکتعداد کتیبه های بکتریائی کشف شده که تقریبا مربوط به دورۀ ترکی شاهی است. در جنوب آن در ارزگان کتیبه های دیگربکتریائی یافت شده است. آخرین کاربرد بکتریائی که تا کنون شناخته شده، در کتیبه های وادی توچی در نزدیکی مرز در پاکستان است. این کتیبه ها دو زبانه است. اولی درسانسکریت و عربی و مربوط به نیمه سده نهم است. دومی در سانسکریت و بکتریائی است. اگرتمام متن های وادی توچی بطور تخمینی مربوط عین دوران باشد، نشانه نفوذ عربی بحیث یکی از زبان عمومی در منطقه میباشد.
درسالیان بعدی بکتریائی در خط یونانی در افغانستان شرقی توسط زبانهای هندی میانه نوشته شده درخط شرادا تعویض میشود که از نوشته های گوپتا و براهمی هندیان انکشاف نموده است. متن های شرادا بطور وسیعی درافغانستان یافت شده و یکی ازآنها دربالای یک مجسمه مرمری خدای هندیان فیل گانیشا حکاکی شده که درنزدیکی گردیز یافت شده است. دیگری دربالای اوما مهیشواره بزرگ از تپه سکندر درشمال کابل حکاکی شده است. کتیبه های شارادا تماما مربوط به سده هشتم م و انعکاس دهندۀ اهمیت روز افزون فرهنگ هندی درسرزمین های افغانستان شرقی است.
خَلَج
طوریکه گفته شد، سوانژنگ دراوایل سده هفتم به وسعت کنترول ترکها در جنوب هندوکش اشاره نموده است. زایرین بعدی چینائی نشان میدهند که پس ازسوانژنگ، ترکها به کنترول خویش درافغانستان شرقی توسعه میدهند. دودمانهای حاکم درکابل و زابلستان احتمالا دارای منشای هونی یا ترکی یا حد اقل غیرایرانی اند. با گذشت زمان، این تازه واردان ظاهرا تلفیق شده و بودیزم یا هندوایزم را بحیث مذهب خود میپذیرند. باینترتیب گروههای متعدد ترکی کوچی با تعقیب قدم شیونایت ها ویفتلیها بالاخره هندوکش را عبورنموده و درمناطق فعلی جنوب وشرق افغانستان و پاکستان دربین مردم محلی، هندیان و ایرانیان مستقرمیشوند. یکی ازاین گروهها بنام خلج یاد میشود. نام آنها قرارمعلوم در اسناد جدیدا کشف شدۀ بکتریائی از سلطنت راب درشمال هندوکش دیده میشود. یک متن از اواخرسده هفتم به یک پسر بردۀ خلاس اشاره میکند. سند دیگری ازاوایل سده هشتم به شهزادگان خلاس اشاره میکند. مطابق نویسندگان اولیه اسلامی بشمول جغرافیه نگاران سده دهم الاستخری و ابن حوقل، خلج در زمینداور جنوب افغانستان وهمچنان درشمال ساحه غزنی زندگی میکند. حدود العالم (یک اثر بینام از اواخر سده دهم)، خلج را بترتیب ذیل توصیف میکند:
"درغزنی و در محدوده های نواحی که ما شمردیم ترکهای خلج زندگی میکنند که گوسفندان زیادی دارند. آنها بارتباط اقلیم، زمینهای علفدار و چراگاهها سرگردان اند. این ترک های خلج همچنان بتعداد زیادی در ولایات بلخ، توخارستان، بست و گوزگانان هستند".
الخوارزمی درمفتاح العلوم خویش، نوشته شده در اواخر سده دهم م، آنها را اولاده یفتلیها میداند. الاستخری که تقریبا درعین زمان مینویسد، میگوید که خلج ترکهای اند که مدتها قبل بسرزمینهای بین هند و سیستان آمده بودند؛ آنها پرورش دهندۀ گاو ودارای قوارۀ ترکی بشمول لباس و زبان اند. آنها بصورت عام منحیث ترکها در نظرگرفته شده و وسیعا درجنوب هندوکش زندگی میکردند. نویسندگان زیادی در باره امکان اینکه این خلجها با غلجیها یا غلزیها (یکی ازقبایل مهم پشتون درشرق غزنی) ربط دارند، تبصره نموده اند. سی. ای. بوسورت به یک گزارش کمپاین سلطان مسعود (1031- 41 م) جانشین محمود غزنوی بمقابل بعضی یاغیان اشاره میکند. یکی از گزارشات نوشته شده توسط الگردیزی به یاغیانی بنام "افغانها" اشاره میکند، درحالیکه گزارش دیگری توسط البیهقی (سده دهم م) خلج را ذکر میکنند. البته این اثبات نمیکند که خلج باید بطورمستقیم با غلجیهای فعلی تشخیص شوند، اما اینها نشان میدهند که اصطلاح افغان، حد اقل در سده یازدهم م بطور استثنائی برای گروههای پشتوگوی بکارنرفته که درآنزمان هنوز ناشناخته بودند. بازهم عنعنۀ که میگوید غلجیها اولادۀ یک مادر پشتون و یک پدر"بیگانه" بوده، امکان اینکه نامهای خلج و غلجی بنحوی باهم مرتبط اند را تقویه میکند. با گذشت زمان، گروههای خلج شاید "پشتونیت" را پذیرفته باشند درحالیکه نام اصلی خویش را نگهداشته اند، یا گروههای مردمان پشتوگوی نام و رهبری خلج را پذیرفته باشند. تمام اینها بدین معنی است که هیچگونه دلایل مقنع برای تشخیص تمام افغانان متذکره بواسطه جغرافیه نگاران و نویسندگان اولیه اسلامی بحیث پشتوگویان وجود ندارد. |
| آخرین به روز رسانی در يكشنبه ، 14 شهریور 1389 ، 09:33 |
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
تاجیــــکان درگــذرگـــاه تــاریـــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
یگـــانگی زبـــان فــارســی
پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)

پیـــدایش قبـــایل افغـــان(پشـــتون)
درخراســـان(افغــانســـتان)
دکتر صاحبنظر مرادی
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




تــاریخ قــدیم اقــوام و ســرزمین هــای افغــانســتان امــروزی






