Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

آریــایی ویجــه (انــائو) یــا اولیــن خـــاســتگاه PDF پرینت ایمیل
مقـــــــالات - تاریخــــــی
نوشته شده توسط عبدالواحد سیدی   
سه شنبه ، 6 بهمن 1388 ، 10:57

عبدالواحد سیدیمدنیت ما ورای آمو انائو از غرب قرغزستان و آرسیا تا ارتفاعات پامیر تاریخچه اقوام آریائی
باز تابی بر نوشته جناب پروفیسور لعل زاد و تائیدی بر نوشته پژوهشی جناب اکادمیسیون پنجشیری و رد آنچه که از قول جناب سلیمان راوش تذکر داده اند این حقیر با توصل به آثار کلاسیک ومعاصرتاریخ شناسان و آنانیکه سیر تمدنی ملتها و نژاد ها را اندازه گیری کرده اند سخنان جناب راوش را در مورد انکار این صفحه طولانی از سر گذشت تمدنی این منطقه به ایرادات شان این مدنیت انکار شده را باز تاب میدهم:

 

افغانستان=خراسان از قدیم الایام مصدر مدنیتها و گذر گاه تاریخ که پرورش دهنده افکار،و تهذیب های انسانی بوده که در نتیجه آن دولت های مقتدر ی در برحه های از تاریخ از این سر زمین برخاسته است. این مردم در طول ازمنه هویت، فرهنگ و داشته های فکری خود را همانند کوله باری چه بصورت نوشتاری و چه بصورت شفاهی حفظ کرده و در طول تاریخ به پشت کشیده است.

 

جناب شاد روان احمد علی کهزاد باستان شناس مشهور کشور در مورد قدامت مدنیت این اقوام آورده اند که:« این نتیجه روشن است که قبل از ظهور آریاها و مهاجرت ایشان از آریانا به هندوستان، چه در حوزهً هیرمند، چه در حوزهً سند، چه در حوزهً گنگا و چه در حوزهً آمو دریا یک مدنیت دامنه داری وجود داشت که در اساسات کلی ساخت منازل، ساخت ظروف گلی، ساخت هیکل های ارباب انواع و حیوانات وغیره از هم مغایرت نداشت.» [i]

 

از کاوشهای علمی تاریخی باستانشناسان که در فوق به آن اشاره شد در دو نقطه همزمان در هند و افغانستان بر می آید که اقوام اریایی برای اولین بار که در دشت های پهن و پر وسعت فلات جیحون و سیحون(سر دریا) که حدوداً دارای مدنیت 6000 ساله نو سنگی میباشد که مربوط به مدنیت های قبل از تاریخ و مدنیت های تاریخی میشود؛ قبل از تاریخ به این مفهوم که آثار مکشوفه و علایم آن خوانده نشده است اما از اثر مطالعات وتعین عمر اشیای بدست آمده در لابراتوار های زمین شناسی معلوم گردیده که عمر ادوات بدست آمده 6000 هزار سال و یا بیشتر از آن در این منطقه سنجش شده است (کهزاد بخش کاوشهای باستانشناسی). پس به این نتیجه میرسیم که عمر مراحل تاریخی با گذشت هر روز طولانی تر میشود و بشر قادر به شناخت عمر تمدنهای که تا چند سال پیش تاریخ دقیق آن شناخته نبود شده اند.که عبارت اند از:

 

1.  حوزه تاریخی تمدنی ماورای هندوکش :اگر کوههای هندو کش را خط مرکزی قیاس کنیم در موازات این سلسله کوههای سر بر افراشته ما دو نوع تمدنی را میتوانیم ملاحظه کنیم که یکی آن از میدانهای شرقی افغانستان تا دامنه های پنجاب و سند در میان هفت دریای این منطقه ملاحظه میکنیم که در شمال هندوستان ادامه داشته که تا زمین داور مندیگک، بست و سیستان درغرب ودر جانب شرق تمدنهای ویدی، موهنجیدارو و هرپه را تا میدانهای شرقی پنجاب وسند در میان هفت دریای این منطقه ملاحظه میکنیم. که در غرب تا سیستان ناد علی و بلوچستان ادامه می یابد. که در بخش دوم این نوشتار از قول ویل دورانت، وسایر باستان نویس ها وضاحت بیشتری یافته است ؛ همچنین است مدنیت های سرخ کوتل و ایخانم که آثار بدست آمده از حوزه تمدنی ماورای جیحون با استفاده از روش های فنی باستان شناسی تثبیت وتاریخ این اقوام حدود 2500تا 6000 سال را در بر دارد که مربوط به اقوام کوشانی میباشد که با گریک و بودیک این مدنیت بیک ترتیبی اتصال می یابد ؛و جالب است که صنعت کاران در همین عصر در این مناطق از لاجورد بدخشان منحیث زیور و تزهیب استفاده نموده اند که در آثار مکشوفه بدست آمده است. و این خود نشان میدهد که این مردمان علی رغم زندگی چوپانی شاخه های از آنها دارای مدنیت و شهر نشینی گسترده یی نیز بوده اند.

 

2.  این اقوام (نژاد ارین)آریائیان حدود 2500 قبل از میلاد انسانهای از نژاد سفید که "آریان ویجه" نام داشت در سرزمینهای ماورای رود آموکه در بالا ذکر شد و وادیهای های شمالی آن را اگر در نظر بگیریم از فرغانه و سمر قند تا رخش و و خش را در برمیگیرد که تا سرحدات چین اتصال می یابد. اما بصورت عموم این اقوام بشکل کوچیها زندگی داشتند که تا هنوز از تمدن و شهر نشینی انها در این مناطق یعنی مناطق اریان ویجه خبری نیست و این در حالیست که در شمال در دو طرف رود جیحون این اقوام اولین مدنیت ها را در بلخ بنا نهاده اند و چنین بنظر میرسد که کیومرث پیشدادی اولین پاد شاه این سلسله می باشد و این بعد از آنست که اقوام این صحرا های پر وسعت که زندگی شبانی داشتند از همین حوزه بجانب شمال شرق و غرب تا آخرین حد فارس مهاجرت کردند و صد ها بلکه هزارها سال به زندگی گله بانی خود نظر بقول عبدالحی حبیبی حتی تا امروز در وادی های مرکزی و جنوب غربی و شرق کشور بصورت کوچی حیات بسر می برده اند که حبیبی این مردمان را بنام های تاریخی جغرافیایی آن از قبیل:« خانواده (کولا – کهول پشتو) که از آن عشایری بوجود می آید که دارای رئیسی بنام "پتی" داشت و هنگامیکه چند کولا با هم فراهم می آمدند، کرامه یا ویسه را تشکیل میداده اند. و اینها دارای شاه و یا پادشاهی بودند که مسکن او را"پوره" میگفتند، و این تسمیه تا هنوز درتسمیه نامهای اعلام و اماکن مشهود است مانند "بگرام"- "میر ویس و" شیر پور".» که[ii]در حالت کوچی گری و رمه داری زندگی میکردند. بعداً این اقوام از ماورای آمو با گذشتن از عبور راههای کوههای هندو کش بطرف وادیهای جنوب کابل تا سند و پنجاب پراگنده شدند. این مردم به سبب زیادت و کسرت نفوس به شرق و غرب منتشر شدند که در نواحی شرقی از وادی سند نیز گذشتند که در مناطق بنگال با دراویدیها و ناگن های مار پرست که از اقوام بسیار قدیمی هند میباشد یکجا به تشکیل کاست ها پرداختند ؛ که تمدن هند و آرین که بنام ویدی که در چهار کتاب از آن عصر نام برده شده است تشکیل دادند.(اما این چیزی است که مرحوم عبدالحی حبیبی بخاطر روشن شدن تاریخ پختو پا فشاری داشته و اقوام اریایی را صرفاً نسبت کوچی گری داده اند در حالیکه باطن امر چیزی دیگری است زیرا اریاییها در هر کجاییکه رحیل اقامت گسترده اند در آن جا شهر ها و آبادانی های را که آثار آن تا هنوز در کنذز، بلخ، بغلان، مندیگک، بست،بامیان و سایر نقاط از اثر حفریات مکشوف گردیده است به شهری بودن این اقوام پا فشاری دارند، تا کوچی گری آنهاکه پوهاند حبیبی خود بر سیر تمدنی اقوام اریایی تاکید داشته اند ؛چنانچه شادروان عبدالحی حبیبی خود از شواهدی که از اثر کاوشهای باستانشناسان بدست آمده است در مربوطات افغانستان یاد آور شده اند گذشته از آن مثالهای اسامی ای را که حبیبی به ارتباط تیره پشتون می اورد در هیچ یک از تاریخهای غربی و شرقی و آثار تاریخ نویسان اسلامی از قبیل، ابن خلدون، طبری، بلازری الکامل و دیگر ها بمشاهده نرسیده چنین بر می آید که شاید این اقوام که دارای خواص صد در صد کوچی گری دارند شاخه دیگری از نژاد ارین باشند که بسیار دیر تر روی پرده تاریخ خود را بنمایش در آورده باشند از جا های دوری به این مناطق آمده باشند. که البته در قسمت های بعدی کوشش می شود تا شأن پیدایش قوم پختون را روشن سازیم. چرا که تحقیقات در مورد اقوام افغانستان نشان میدهد که قسمت عمده و زیاد اقوام پختون همین اکنون که در افغانستان و قسمت های جنوب شرقی پاکستان زندگی میکنند عشایری هستند که بحالت کوچیگری تا حال به زندگی خود ادامه داده وبصورت کل دارای عقب ماندگی های فرهنگی و تمدنی ایکه ناشی از فقدان رشداز بابت درهم پیچیدگی های قبیله یی میباشد، این اقوام را بصورت خالص در مناطق مخصوص که از قسمت های جنوبی وادی کابل شروع و تا اتک یک قوس عظیمی را در جغرافیای منطقه ترسیم کرده است که مطالعات دقیق ما را قادر میسازد تا زمینه های تاریخی این قبایل را فراهم سازیم.در هم پیچیدگی های موجود ناشی از حرکت این اقوام در دایره بسته سیر تمدنی این اقوام را به کندی مواجه ساخته حتی برای رشد تمدنی مردمان افغانستان و پاکستان مشکلات بزرگی را همواره ایجاد کرده اند که همین اکنون این کشور از اثر فعل و انفعالات و طرز تفکر این اقوام، جنوب افغانستان و اکثر نقاط کشور که بافت های از این قبایل را دارند مشکلات فرساینده و تخریبگرانه ای را در پیش پای جامعه مدنی و زیست تمدنی افغانها ایجاد کرده است که ما عوامل و اسباب آنرا در یک پژوهش دیگر بر ملا میسازیم

 

 خلاصه اینکه آریائیها حوزه تمدنی بزرگی را از هند و سند و جیحون تا به نیل دراین حوزه پهناور ایجاد کردند که بزرگترین میدان تمدنی دنیا رادر آن عصر ساخته اند. شادروان عبدالحی حبیبی از قول مسیو کریسن اظهار میدارد که در تپه سرخ داغ که سی متر بلندی دارد تا عمق دوازده متر که کاوش کردند؛ او آثار تمدنی یک هزار سال قبل از میلاد را یافت و معتقد بود که اگر بیست و یک متر دیگر حفریات گردد احتمال قوی میرود که آثار چهار هزارسال قبل از میلاد را که مقارن مدنیت های سند و مصر وبین النهرین است نیز هویدا گردد. در وادی ارغنداب و تپه موندیگک(سابق الذکر) در نزدیکی کندهار از اثر کاوشهای باستان شناسی به آثاری بر میخوریم که قبل از تاریخ بوده و مجسمه رب النوع مادر از آنجا بدست می آید که این تپه چهارده نوع تمدن را از اواخر هزاره چهارم تا آغاز هزاره اول قبل از میلاد دیده است.

 

و اما در افغانستان تاریخی ما تمام سرزمینهای را در نظر میگیریم که در وقایع سیاسی و جریانهای حوادث تاریخی، مدنی وفرهنگی اشتراک داشته و این مشابهت ها را در خود حفظ داشته است. که در این ساحه جغرافیایی شرقاً و غرباً شامل فلات ایران تا دریای سند ( بنام تمدن خراسان در تاریخ مشهور است که بعد از سقوط دولت ساسانی توانست با اعراب در دوره اسلامی سیر قوی تمدنی خویش را نه تنها حفظ کرده است بلکه خاندانهای نظیر ابومسلم خراسانی و برمکیان و سفاریان مانند تاجی بر اریکه سلطنت خلفای عباسی می درخشیدند و از همین سبب است که خلافت عباسیان را خلافت شرقی یا خلافت خراسانی در تاریخ عرب می نامند) و شمالاً و جنوباً وادیهای شمال آمو دریا تا سرحد سمر قند وخوارزم و دامنه های کهسار پامیر فرا میگیرد و در جنوب به بحیره عرب منتهی میگردد که این منطقه در طول یک هزار سال بعد از فرود تمدن آریایی بنام تمدن خراسانی نامیده میشده که در اکثر آثار وکتب تاریخ ذکر های مبسوطی از آن رفته و حتی در اشعار دری زبانان در دربار شاهان سامانی و خوارزمی و حتی سلجوقیان به این اسم مباهات میشده است تمدن پر شکوه اریایی ها در سرود های مذهبی زردشت در ویدی هنوز هم پا برجاست که با مطالعه آن صفحات ارزشمندی از کتاب مبادی تاریخ اقوام ما پیدا می آید..اصل این اقوام که شرح آن گذشت به کیامرث اولین پادشاه پیشدادی از طبقه اول اریانها وابستگی می یابد که هیکل گلی آن پادشاه که زندگانی اش در هالۀ از افسانه و اساطیر پوشیده است در نزدیکی های سمر قند در سال 1939میلادی مکشوف گردیده است[iii]. اما اقوامیکه بطرف جنوب رفتند تا به آخر حیات کوچی گری خود را ادامه دادند و با پرورش حیوانات سرو کار داشتندکه حبیبی از آنها بنامهای تمدن مختلط ویدی اریایی یا "ارینه ویجه" یاد میکند که محصول پر بار این اختلاط سروده های ویدی و(ریگویدا) در هند و اوستا در پارس میباشد ؛ مجموع سرود های هندی را بنام گاتها یاد میکنندکه هر دوی آن سروده های مذهبی ایست که مسایل فرهنگی و رواجها را نیز تبین نموده است از جمله مشترکات لسانی بین ویدی و سنسگرت که از لسان های بسیار قدیمه شرق مخصوصاً هندوستان میباشد که ترکیب این سروده ها در زمانه های مختلفه ای صورت گرفته که نسل بنسل بقسم شفاهی در فرهنگ این مردم منتقل شده است.که یک مقدار زیادی از این سروده های ویدی مفقود نیز گردیده است این فرهنگ ویدی مربوط به سندیانی هستند که قبل از مهاجر نشینی ارین ها در دره سند و باسین و اندس جاری بوده است که با آمدن ارین ها این فرهنگ هنوز هم توسط فرهنگ اوستایی پر بار تر شده است. اکثر کلمات سانسکرت و ویدی مشترکاتی با لسان دری و پشتو دارد که نشانه های از اسلاف اریایی قدیم میباشد. در رگویدا در سرود دریا ها از" سندهو " (سند) رود خانه کوبها (کابل ) و رود "کرمانی"(گومل)و کرومو (کرم)و سویتی(سوات) ورکه (کنر)و رود خانه هرویتی=سره سوتی (ارغنداب یا اراکوزای که اکنون ریشه نام قدیم آن دهراوت محفوظ است) و بهالانه (دره بولان). و در اتهر و اوبد نام بلخ بشکل بلهیکه مذکور است که در کتاب مهابارته و ادبیات سنسکریت بهلیکه شده، از ریشه بهلی= بخدی همچنان در "اتهرواوید" از کوه منجران متصل به گنداریس(باشندگان کندهارا) ذکری رفته که همین کوه در "منجان" بین نورستان،پنجشیر و بدخشان وادی زیبایی است که در میوجات و داشتن آب و هوای گوارا و آب استاده در ارتفاعات شهرت دارد.

 

همچنان در سرود های ویدی از جنگ ده قبیله اریایی ذکر میرود که بیش از 1400قبل از میلاد در کنار دریای روی متصل به لاهور موقعیت داشته است و نامهای قبایل نظیرگالینا"(مردم الیشنگ و الینگار) در دره لغمان و "بهالانه" مردمی که در دره بولان زندگی میکنند و"شیوا"مردمی که در کنار سند زندگی میکنند. پکتهه یا اقوام پشتون ذکر شده است.

قسمیکه در آثار مرحوم عبدالحی حبیبی ملاحظه میگردد اوشان یک هزار سال تاریخ این کشور را که اکثراً با فعل و نغعالات عساکر اسلام که با سر زمین خراسان گره محکم خورده است در مطالعات شان بنام افغانستان ذکرکرده است که تفکیک و شناخت مناطق تاریخی را تا اندازه ای دشوار میسازد در حالیکه ضرورت بود تا نامهای تاریخی این صفحات ذکری از خراسان نیز در پهلوی افغانستان به این شکل (افغانستان=خراسان) میداشتندکه در شناخت بهتر میبود؛ در حالیکه نام افغانستان با دو باره آمدن شاه شجاع افغان به صفت شاه دست نشانده از طرف کمپانی هند شرقی (دایره انگلیس در هند) در توافقنامه ها یاد شده است که بعداً توسط عمال انگلیس وسعت کاربردی یافته است. این تصور چنانکه "هنری ولتر بیلیو" در گزارشی پیرامون شرق شناسی در کنگره در سال 1898 که بنام "نژاد های افغانستان " نوشته شده (این اثرتحقیقی که عمدتا دربارۀ منشای اقوام و قبایل عمدۀ افغانستان میباشد{بقول بیلیو ازصفحۀ 10 همین اثردر مورد حدود جغرافیایی این سرزمین چنین قید کرده است: "افغانستان من محدود است درشرق به اندوس (سند)، درجنوب به بحیره عرب، درغرب به خراسان وکرمان ودرشمال به رود اکسوس (آمو) تا به خواجه صالح و ازآنجا از طریق دشت خوارزم تا خراسان پارسیان. نام افغانستان طوریکه بمناطق فوق اطلاق گردید بصورت عام توسط مردم آن، نه شناخته میشود و نه کاربُرد دارد... این نامیست که باین مناطق توسط همسایگان و بیگانگان بارتباط نام قوم غالب درآن داده شده... خراسان نامیست که مردمان این منطقه برای کشورشان بکار میبرند درحالیکه خارجی ها آنرا افغانستان میخوانند..."}این پژوهش حاوی معلومات تاریخی نهایت دلچسپ و جالبی است که فکرمیشود بعلت تضاد باغرورعظمت طلبانۀ قبیلۀ حاکم، اقبال ترجمه و چاپ نیافته است (باوجودیکه تاریخ سازان درباری وسرکاری درموارد متعددی ازاین دانشمند و آثار ارزشمند او تذکراتی بعمل آورده اند). چون معلوم است که نظریات موصوف برای منسوبین این قبایل بعلت افشای منشای آنها (که اصلا نباید عیب و تحقیر شمرده شود) و جعل و نسب سازی آنها باید غیرمناسب پنداشته شده باشد).[iv]

 

 همچنین سهیل سبزواری در مقدمه این اثر می نویسد که سخن برسردرستی و یا نادرستی تمام دریافتها و استنتاجات این پژوهشگر نیست (زیرا پژوهشی با چنین حجمی و آنهم در مورد منشای اقوام و قبایل در یک جغرافیای وسیع، نمیتواند خالی از اشتباهات و نواقص جدی باشد چه رسد به منشای قبایلی که تمام تاریخ آن "ازمخزن افغانی تا پته خزانه" بر بنیاد جعل گذاشته شده است) [v] بلکه سخن بر سر اینستکه این محقق چقدر وقت خود را مصرف نموده و چه زحماتی را متقبل گردیده است تا چنین اثر ماندگاری را بوجود آورده و چه مقدار حقایقی را کشف و افشا نموده که تاریخسازان قبیله، شب و روز درجهت مخفی نمودن آن بوده اند.[vi]

 

جناب سهیل سبز واری اینطور اذعان میدارد که وظیفۀ نسل امروزی و بخصوص دانشمندان صادق آن سرزمین است که در پرتوی امکانات موجود (یعنی عصرتکنالوژی معلوماتی و دسترسی با آرشیف های جهان)، حقایق و واقعیت های تاریخی را از منابع گوناگون بدست آورده و در معرض آگاهی و قضاوت مردم خویش قراردهند. زیرا همانطوریکه گفته اند: وقتیکه دانش به مردم انتقال یابد، به نیرو تبدیل میشود!

 

مطالعۀ این اثرگرانبهای پژوهشی را توسط دوستان و علاقمندان مسایل سیاسی و تاریخی کشور ضروری میدانم، زیرا تا اندازۀ زیادی روشنگر حقایق و وقایع تلخی است که دراین سرزمین اتفاق افتاده و گامی دیگری است درجهت پاسخ به سوال بزرگی که "ما کیستیم و اینجا کجاست[vii]

 

 هانری ولتر بیلیو نویسنده تبار شناسی افغانستان در سر آغاز رساله تحقیقی خویش مینگارد:( درجریان این پژوهش بعضی قبایل موجود در افغانستان را بحیث نمایانده های اولاده یونانیهای قدیم زمامدار که بر جا مانده از هجوم و اشغال اسکندر مقدونی دراین منطقه تشخیص داده است.

 زیرا این پژوهشگر برای صحت اثبات تشخیص خود باین ارتباط سند و شاهدی مهمترازاین حقیقت نمی بیند که بیش ازنیمی ازواژگان زبان آنها (که امروز بحیث لهجه مادری بکار میبرند) یونانی اصلی بوده و یا بسیارکم تغییرخورده است که به آسانی میتواند تشخیص گردد.. اما اولادۀ راجپوت از نقطۀ نظر تاریخی و با درنظرداشت روابط بسیارنزدیک و قدیمی مستحق این توجه میباشد.[viii]

 

 نویسنده به نقل قول از " استرابو" که تا سال 24 میلادی میزیسته،از قول " ایراتوزتیز" در مورد هند در زمان تهاجم اسکندر مقدونی آورده است که: (در آنزمان مرز اندس که قسمت غربی هند شمالی را تشکیل میداد بدست آرینها بود که قسمت زیاد آن توسط هندیان اشغال گردیده بود که(که در این مورد آقای حبیبی در تاریخ خود اشارتی داشته اند)بعداً اسکندر مقدونی تمام اریانها را که در آنجا بنام پارسیان ذکر شده است از این مناطق بیرون راندند که در عوض مسکونه های یونانی نشین را بوجود آوردند اما "سیلیکوس نیکاتور "(یکی از سرداران یونانی) در معامله ازدواجش با یکی از شهزاده خانم های هندی در مقابل جهیزش منطقه اندوس را به سندرا کوتیس در بدل 500فیل تسلیم نمود. وی می افزاید که در 530 قبل از میلاد هندیها در بعضی مناطق اریانا زندگی میکردند که بعداً با نزدیکی با مقدونیها قسمت اعظم آنرا تصاحب شدند. ولی با بیرون کشیدن اریاهیها توسط اسکندر در منطقه اندوس به علاوه هندیها یونانیهای مهاجر نیز سکنی گزیدند که این گفته استرابو را نیم قرن بعد پلینی یکی دیگر از تاریخ نویسان که در سال76 میلادی در گذشته است نیز تصدیق کرده است. او در مورد مرزهای هند شمالی که اکثر جغرافیه نگاران، اندوس را مرز شمالی هند نمیدانند و صرف میگوید: که چهار ستراپی {ایالت} گیدروزی، اراخوتای، اری و پاروپامیزادای را به علاوه رود کوفیز {کابل} را دور ترین مرز آن تعین میکند. در اینجا پلینی از آریانا که توسط هندیها مسکون شده بودند در یک دوره بعد از تهاجم اسکندر مقدونی، حدود 400 سال را تعین کرده است.

یکی دیگر از رجال تاریخ بنام جنرال سُرالکساندرکننگهم دراثرش که بنام "جغرافیای قدیم هند" که در 20 سال قبل انتشار یافته، وی نیز درمورد مرزهای شمال هند، این عبارات را از قول سترابو و پلینی نقل میکند و پس از تشخیص سندراکوتوس بحیث چندرا گوپتا موریا، که پدر کلان (آشوکا) بود، بودیزم را دردورترین نقاط امپراتوری اش گسترش دادو الاسدا پایتخت یونانیان را در منطقه بحیث یکی ازاین مکانها ذکرنموده،که اثبات اشغال وادی کابل توسط هندیها درقرن سوم و چهارم ق م میباشد که تکمیل آنرا با استعمال زبان هندی در مسکوکات یونانیهای بکتریان وهندو-سکائیان تا سالهای 100 م شاهد میآورد؛ او میگوید زبانیرا که در دو یا سه قرن بعدی گم بوده است، موجودیت خود را در مسکوکات یفتلیها یا هونهای سفید قرن ششم بظهور میرساند. او میگوید که درقرن بعدی، کشاتریا شاه کاپیسا که یک هندوی خالص است؛ درتمام جریان قرن دهم، وادی کابل را دراختیارشاهان براهمن قرارداده بود که تا زمان نزدیک به سلطنت محمود غزنوی بر سر قدرت بودند،که این میرساند که تا اینزمان، یک قسمت بزرگ نفوس افغانستان شرقی از اولاده هندیان که مذهب شان بودایی خالص بوده است. ای. کننگهم میگوید:"در زمان فرمانروائی غزنویها، برگشت آخرین آنها باسلام، فقط تعصب را به ستمگری بومی آنها علاوه نموده، تعقیب و آزار بودایهای بت- پرست نتنها یک سرگرمی بلکه یک وظیفه شده بودکه بت پرستان همراه با عناصرهندی بزودی بیرون رانده شدند این بوداییان در حوالی کابل بگرام و غزنی تا اوایل اسلام موجود بودند که با حملات سپاهیان اسلام منهزم گردیدند (که برای چندین قرن در خراسان شرقی زیست داشتند) که از اثر حملات محمود غزنوی بالاخره ناپدید شدند".[ix]

 

..به این حساب الی ثلث اول قرن یازدهم قسمت های شرقی اریانا الی حملات سلطان محمود غزنوی بدست هندیها و بودایی ها اداره میشده است. که بالاخره عناصر هندی یکجا با بتخانه های شان یکسره در اخوت اسلامی نا پدید گشتند.که بعداً خواهیم دید که هندیها در تمام افغانستان شرقی (قسمت شرقی خراسان سند و وادی کابل) و اغلباً بنام قبایل راجپوت بزرگ و مشهور دوباره در تاریخ هند پدیدار میگردد.به این حساب عناصر هندی تا ثلث اول قرن یازدهم در افغانستان شرقی غلبه داشته است.

 

منطقه ای که حالا افغانستان نام گزاری شده استسرزمین باز مانده از تمدن اریانای قدیم یونانی ها است "استرابو " به نقل قول از ایراتوسنتیز محدوده این منطقه را چنین توصیف میکند : "آریانا در شرق محدود است به اندوس، در جنوب به بحر بزرگ، در شمال به پاروپامیزوس و درغرب به عین مرزهای که پارتیا را ازمیدیا و کرمانیا را از پارایتاکینی و فارس جدا میسازد... نام آریانا همچنان تا بعضی حصص فارس، میدیا و شمال باکتریا و سغدیانا امتداد مییابد، چون این اقوام تقریبا با عین زبان صحبت میکنند".( ایراتوستینز حدود سالهای 196 ق م )، لذا میتوانیم نتیجه گیری کنیم که تا آنزمان، زبان آریانا پارسی و یا یکی از لهجه های آن بوده است و اینکه پختو در آنزمان یا ایجاد نشده و یا اگر موجود بوده، بایست محدود به ارتفاعات سوات و کوههای سلیمان بوده باشد. مرزهای که موصوف برای آریانا تعین نموده، شاید مرزهای آن مناطق در دوران سلطه یا حاکمیت یونانیها باشد؛ چون برای هیرودوت، تقسیمات جغرافیائی این مناطق توسط نویسندگان بعدی یونانی، نمیتوانست آشنا باشد.

 

نام افغانستان طوریکه به مناطق فوق اطلاق گردید بصورت عام توسط مردم آن، نه شناخته میشود و نه کاربرد دارد (نه درمجموع و نه در قسمتی از آن). این نامی است که باین مناطق توسط همسایگان و بیگانگان بارتباط نام قوم غالب در آن داده شده و قرارمعلوم توسط پارسیان در زمانهای جدید بوجود آمده است. با وجودیکه افغانهای ما در تاریخ بحیث یک مردم خاص از آغاز قرن هشتم شناخته شده، مناطق آنها تا زمانیکه این مردم حاکمیت مستقل خود را توسط شاهی از نژاد خودشان در اواسط قرن گذشته بدست آوردند، افغانستان نامیده نمیشد. قبل از آن، نادرشاه افشار با تسخیر این مناطق و ضم آن درتحت حاکمیت پارسیان اولین کسی بوده است که با درنظرداشت نامهای دو قبیله بزرگ یا مردمان مسلط دراین مناطق، شمال آنرا افغانستان و جنوب آنرا بلوچستان نامیده است.

پس خراسان نام سرزمینی است که در فوق حدود آن مشخص و توسط مردمان این منطقه برای کشورشان بکار میبردند در حالیکه خارجیها آنرا افغانستان میخوانند و این نام {خراسان} بطور مناسبی شامل مرزهای است که دربرگیرنده محدوده آریانا بمفهوم وسیع آنست؛ قسمت غربی خراسان از ناحیه مشهد در شمال تا غاینات در جنوب نشاندهنده خراسان پارسیان است.

 

پتولیمی آریانا را به هفت ولایت مارگیانا (مرغاب یا مرو)، باکتریانا (بلخ و بدخشان و حالا ترکستان افغانی)، آریا (هرات)، پاروپامیزوس (هزاره و کابل تا اندوس بشمول کافرستان و دردستان)، درنگیانا (سیستان و کندهار)، اراخوزیا (غزنی و کوههای سلیمان تا اندوس) و گیدروزیا (کاچ و مکران یا بلوچستان) تقسیم میکند؛ این ولایات بطور مناسبی ارائه کننده تقسیمات جدید منقطه است طوریکه درداخل قوسها نشان داده شده اند.

                  

تقسیمات محلی منطقه طوریکه توسط نویسندگان اسلامی تعریف شده بطور درستی معین نیست. بعضیها نیمه شمالی آنرا کابلستان و نیمه جنوبی آنرا زابلستان نامیده اند؛ شمالشرق را بنام باختر و شمالغرب را بنام غور؛ جنوبشرق را بنام رُوه و جنوبغرب را بنام نیمروز. دراین تقسیم کابلستان شامل مارگیانا، آریا، پاروپامیزوس و باکتریانا است؛ و زابلستان شامل درنگیانا، اراخوزیا و گیدروزیا است؛ درحالیکه باختر شامل باکتریانا و نیمه شرقی پاروپامیزوس؛ غور نیمه غربی پاروپامیزوس، آریا و مارگیانا؛ روه شامل تمام اراخوزیا با نیمه شرقی درنگیانا و گیدروزیا یا کندهار و کاچ است؛ نیمروز شامل نیمه غربی درنگیانا و گیدروزیا یا سیستان و مکران میباشد.

 

افغانستانی که فوقا تعریف گردید، مناطق باشندگانی میباشد که دربرگیرندۀ پژوهش فعلی ماست. اگرما پژوهش خویش را با نظم معینی دنبال کنیم دریافت و درک موضوع بسیار سهل خواهد شد. این بسیار مهم و کمکی است در جهت تشخیص قبایل و طوایف مختلف، یعنی تفریق باشندگانی که در تحت حاکمیت پارسیان قدیم بودند و آنهائیکه پس از انهدام امپراطوری داریوش کودومانوس توسط الکساندربزرگ باین مناطق آمدند.(این موضوع که این اقوام بعد از اسکندر مقدونی به این مناطق آمده اند عاری از اساس و شواهد تاریخی میباشد، البته با موج سیل آسیای یک هجوم یلغارگر شاید بصد ها و هزاران تیره و قوم داخل یک منطقه مفتوحه شوند چنانچه ما نظیر آن را در یورش طالبان در افغانستان دیدیم اما این به این معنی نیست که این تاریخ سازان مردمان اصلی این مناطق را که ما در دو قسمت این پژوهش از حرکات تاریخی آنها بحث های مطول داشتیم و این موضوعات توسط تاریخ نویسان مشهوری نظیر ویل دورانت، یاقوت حموی احمد علی کهزاد و پوهاند عبدالحی حبیبی و شواهد مکشوفه و اسناد نوشتاری از قبیل اوستا، رگودا و غیره شناخته اند بدون سند مهاجریبی یلغارگری بدانیم که همزمان با حملات اسکندر گویا به این مناطق آمده و موطن اختیار نموده باشند. ) من پیشنهاد میکنم که هرودوت بحیث قدیمترین منبع تاریخی و رهنمای ما برای دوران قدیم مدنظر گرفته شده؛ ما قدم بقدم پیش میرویم تا جائیکه او باشندگان قدیمی این مناطق را ثبت نموده و تا جائیکه نام قومی و موقعیت ساحوی آنها داده شده و معلوماتی از قبیل آخرین آمدگان (تازه واردان) در آثار مشهور ترین نویسندگان یونانی و لاتینی عهد عتیق (متعاقب انقلابات بزرگ در اینحصه آسیا زمانیکه یونان و هند در نقاط وسطی مناطق فارس و آریانا باهم دست میدهند) مانند سترابو، پلینی، آرین، پتولیمی، کورتیوز وغیره؛ و اکمال آنچه ما از آثار آنها جمع آوری نموده ایم یکجا با معلوماتی که از منابع جدید اشتقاق کرده ایم مانند تاد "سالنامه راجستان" منتشره در 1829 که بسیار مفید و رهنمود دهنده است؛ و بالاخره کاربرد و تطبیق معلومات جمع آوری شده از منابع متعدد در روشنائی مشاهدات و برداشتهای شخصی خویش (با وجودیکه مبهم و لرزان است؟) در طول سالیان متمادی اقامت در بین این مردم میباشد.(قابل یاد آوری است که چون مناطقی که فعلاً از باز مانده های اریا نا و خراسان در دست ما است از اینکه در مسیر شاهراه تمدنی طویل تاریخی از سومر و شوش تا راوله و ویشالی در هند و شمال از مغولستان صحرای گوبی، چین و صحرای آسیای مرکزی اولین خاستگاه اقوام آریایی و یلغار گران دشت های شمال جیحون تا مکران و بلوچستان در طول تاریخ که زمان و موقعیت آن بهیچصورت قابل مقایسه و سنجش نیست یکتعداد از اقوام غیر بومی نیز نظیر، هزاره ها، ایماقها، نورستانیها، اوزبیکها، ترکها و سایر اقوام نیز در این مناطق سکنی گزیده اند که اکنون جزء عظیمی از اقوام این کشور را تشکیل داده اند که در سیر تمدنی کشور افغانستان پر ارزش بوده است.)

 

 با این برنامه میتوانیم در تشخیص تعداد زیاد قبایل موجود افغانستان یعنی نمایاندگان جدید اقوام قدیمی آریانا بصورت بهتری آماده بوده و لذا میتوانیم در تمایز درست و بنیادی بین مالکان قدیمی و مسکونین بعدی، بین بقایای دودمانهای متجاوز و آوارگان غارتگران زود گذرگام برداریم. اگرپژوهش ما نتواند روشنائی جدیدی بالای تاریخ هند بیاندازد: دررابطه به سلطه یونانیها و تهاجم جاتا (گیتیک) که توسط آن منهدم گردید؛ در رابطه به ارتباطات این فاتحین سکائی با همنژادان ایشان بهنگام طغیانهای کهنتر که باعث پرنفوس شدن شمال هند با برهمن و کشاتریا شد؛ دررابطه به سلطه یکجائی آنها در آریانا (جاتای بودیست در شمال و کشاتریای برهمن در جنوب)؛ و بالاخره در رابطه به مبارزات این هندیهای آریانا با پارتیهای آتش پرست تحت حاکمیت طولانی سلسله ارساکی، سهمگیری آنها تحت پرچم پارتیها در جنگهای بمقابل رومنها در آسیای صغیر، تماس آنها با عیسویان و جذب نهائی آنها دراسلام. اگرچنین نتایجی از پژوهش ما در بارۀ تبارشناسی مردمانی که حالا نفوس افغانستان را تشکیل میدهند، بدست نیاید؛ حداقل خواهیم آموخت که معنی حقیقی این نام چه بوده و افغانها واقعا چه کسانی هستند. با این تشریحات، من به پژوهش خویش میپردازم.

 

حدود یکقرن قبل ازانهدام امپراطوری پارسی داریوش توسط اسکندر مقدونی، هرودوت تاریخ بسیار مکمل این کشور را تا روز زندگانی خود نوشته است(ولی ویل دورانت معتقد است که تاریخی را که هرودوت نوشته است به سببی که خودش در قضایا حضور نداشته است قابل اعتماد نمیداند). اما مقدار کمی از آثار نهایت دلچسب او با آنقسمت فارس قدیم ربط دارد که ما با آن سروکار داریم. بآنهم آنمقداری کم، دلچسپی خاص و ارزش بزرگی برای ما در پژوهش موجود دارد. در آنزمان (حدود 450 ق م) آریانا، خراسان و یا افغانستان که ما از آن صحبت میکنیم، قسمت شرقی امپراطوری داریوش هیستاسپ (دارا پسر گشتاسپ) را تشکیل میدهد. این داریوش مربوط به یک فامیل یا قبیله پارسیان است که مهد او در قسمت شمالشرقی کشور مورد بحث ما قرار دارد: در ولایت باختر که مرکز آن شهر بلخ بوده و توسط اعراب در رابطه به قدامت بزرگ آن بنام ام البلاد یا "مادرشهرها" یاد گردیده است. داریوش در حوالی 521 ق م جانشین امپراطوری بناشده توسط سایروس (کوروش) میگردد و این امپراطوری توسط پسر و جانشین او، کامبیسیز (کامبوجیا، کامبوجی)، گسترش و استحکام مییابد. سایروس، که نام مادر او ماندنی (ماندانا، شاید شاهدختی از قبیله ماندان و گفته میشود یک میدی بوده) و نام پدر او کامبیسز(کامبوجی، احتمالا یکی از روسای قبیله کامبوه بود) است، مادها را انحلال نموده، سلطنت کریسیز لیدی را تسخیر نموده و باینترتیب آقای تمام قلمروی میگردد که از اندوس تا هیلیسپانت {یونان} وسعت داشته است.

 

دراین دوران، هرودوت قبایل عمده پارسی را ذیلا نام میبرد: پاسارگادی (پیسار- کده، "پسران خانه") قبیله فامیل شاه؛ قبایل مارافوی و ماسپوی که با اداره ملکی و نظامی امپراطوری سروکار داشتند؛ پنتیالی، دیروسیا و جرمانوی که تماما کشاورز بودند؛ دائی، ماردوی، دروپیکوی و ساگارتوی که تماما کوچی بودند.

 

زبان مادری تمام این قبایل بایست پارسی بوده باشد. ما بقایای اکثریت اینها را در بین نفوس موجوده افغانستان توسط قبایلی دارای دقیقا عین نامها و صحبت کننده با زبان پارسی یافتیم. پنتیالی قرارمعلوم قبلا در شرقی ترین قسمت یا مرزهای اندوس سکونت داشتند؛ چون یک ناحیه در تپه های مهمند در مرزهای پشاور و در شمال دره خیبر و در بین رودهای کابل و سوات وجود دارد که بنام پندیالی یاد شده و پس از آن یک شاخه قبیله مهمند یا "ماند بزرگ" نامیده شده است؛ اگر در واقعیت، این شاخۀ مهمند اولاده پنتیالی پارسی نباشد که پس ازآنها این دهکده نامیده شده است، بعلت اینکه آنها حالا شامل مهمند بوده و پختوصحبت میکنند، باید گفت که آنها از دیگر پتانها در تعداد زیاد رسوم و چهره فرق دارند. دیروسیای میتواند توسط دروزی در کوههای شرق هرات در افغانستان نمایانده شود؛ و به تعداد زیاد توسط دروسی یا دروسیز لبنان در سوریه. جرمانوی عبارت از کرمانی ولایت کرمان پارسی است؛ دهکده دیگری بنام کرمان در اندوس وجود دارد. تمام اینها قبایل مسکون و مستقر هستند.

 

دائی همان داهی داهیستان یا هزاره در افغانستان است. مردوی منحیث داهی مرداه، حالا شامل داهی گردیده و درعین موقعیت تعین شده توسط سترابو قرار دارد که بعدا خواهیم دید.(چنانچه یک قبیله ایاز اوزبیک در خواجه دو کوی شبرغان زندگی میکنند که بنام دایی یاد میشوند، به احتمال که از باز ماندگان همان داهیستان باشندکه این اقوام با هزاره های موجود در کشور نیز مناسبات خیلی نزدیک دارند) دروپیکوی عبارت از همان دیربیکوی سترابو و دیربیکی پلینی و دهربی یا دهربی- کی راجپوت میباشد که یک قبیله خنیاگر (آوازخوان و شاعر) است؛ آنها حالا در افغانستان بحیث دربکی یعنی یکتعداد مردم گمنام و کمتر مورد احترام، پراگنده (فامیلهای کوچک) در بین جمشیدی و ایماق فیروزکوهی در مناطق بین هرات و (بادغیس) میمنه یافت میشوند. ساگارتوی را نتوانستم توسط نام در هیچ قسمت افغانستان ردیابی کنم، باستثنای نام یک دهکده کوهستانی در بلوچستان غربی. تمام آنها کوچی بوده و زبان هردوطبقه پارسی است.(باید تذکر داد که منطقه ای در بین تیوره،پسابند و شهرک در ولایت غور بنام ساغر یا ساگر وجود دارد که مردم آن بفارسی بلیغ وکامل صحبت میکنند که دارای کلتور نادر در منطقه میباشندکه در واقع این همان ساگارتوی است که نویسنده دنبال آن میگشته و منطقه ایست کوهستانی و بلند دارای چشمه سارهای دایمی و انواع اشجار مثمر و چنار و غیره که من خود بار ها از آن دیدن کرده ام.)

 

هرودوت میگوید که قبایل عمده میدها عبارت بودند از بوسای، پاراتاکینوی، ستروخاتی، آریزنتوی، بودی اوی و ماگوی. هیچیک ازین قبایل بواسطه این نامها در افغانستان قابل ردیابی نیستند. پاراتاکینوی شاید همانند کوهستانی جدید باشد که معنی "کوهی" دارد. ماگوی یا ماغ پارسی حالا بنام گبر یاد شده و باین نام در چندین قسمت افغانستان منحیث بخشهای کوچک بعضی قبایل بزرگ یافت میشوند؛ آنها در سوات و تپه های مجاور اندوس، شمال پشاور یک دهکده بنام گاباری یا گواری داشته و باشنده یک دهکده کوچک دیگر بنام گبریال در ساحل چپ اندوس در بالای وادی بَرَندو میباشند. در سابق اینها قبیله مهمی در این مناطق بودند که سوات تا زمان امپراطور بابر الی نیمه قرن پانزدهم بنام گابَری یا گاباری سواتی یاد میشد. آنها آتشپرست بوده و قرار معلوم، در اوایل حاکمیت پارتیان و ارساکی باین مناطق آمده بودند؛ آنها حالا بطور رسمی و اعتقادی مسلمان هستند. در بین مسلمانهای غربی این نام گبر یا گاور بحیث یک اصطلاح اهانت آمیز بکار میرود و مانند کلمه گیاور میباشد که توسط آنها به عیسویان و دیگر نامعتقدان به اسلام گفته میشود.[x]

 

سرزمینهای اوستایی خراسان:

در این قسمت به سرزمین اوستایی خراسان که توسطشاد روان عبدالحی حبیبی تدوین شده است می پردازیم و در اخیر به بحث قبلی تبار شناسی افغانستان بر میگردیم:سرزمینهای اوستایی افغانستان در کتاب سوم وندیداد از شانزده قطعه سرزمین معلوم آنوقت ذکر رفته که برخی از آن سرزمین ها در افغانستان کنونی یا خراسان واقع شده اند(در این قسمت اثر خود عبدالحی حبیبی تلمیحاً از نام خراسان یاد میکنند) همچنان در یشتهای اوستا نامهای کوهها و رودخانه های آمده که همه در این سرزمین اند. مثلاً"اپرینه ویجو"(سرزمینی در پامیر یا خوارزم نزدیکی های آمو) سغده یا (سغدشمال آمو) مورو (مرو مجرای مرغاب) بخدی (بلخ) نیسایا(نسا در خراسان شمالی ) هرایوه(هرات) وایکرته (کابل) اوروه(روه=ولایت پختیا و کوه سلیمان) هری ویتی (ارغنداب و دهراوت) ایتومنه (هلمند) رهکه (راغ بدخشان=رغه پشتو) هیته (هند و سند) که همۀ این سر زمین ها در افغانستان و در جوار آن واقع است. همچنین در اوستا از سیامکه (سیاه کوه) پوباری سپنه (کوه بلند تر از پرواز عقاب= کوه هندوکش) سپینه گوته گیری (کوه سفیدیا سپین غر) و دیگر کوهها و آبها ذکر رفته است که گتا پرا زیاد تر ما را به این سرزمین آشنا میسازد.

سپس حبیبی از دوره های قبل تاریخ و دوره های تاریخی سخن یاد کرده متذکر میشود که از عصر تاریخ صرف کتابهای ویدا و اوستا که نشاندهند و بیانگر آن زمانه میباشد بدست ما رسیده است.

 

عبدالحی حبیبی در رابطه به السنه ادبیات وزبان با رابطه به السنه افغانی چنین مینگارد:از رهگذر زبانشناسی ماهوی این هر دوزبان در کلمات السنه اغانی و اعلام و اماکن افغانستان مشهود است، و بسا کلمات اکنون هم در همان معانی تاریخی خود مستقل و زنده اند مخصوصاً زبان پختو و بعضی از لهجات کوسار شمالشرقی چنین مواد تاریخی را فراوانتر حفظ کرده اند که مثالهای از آن را می آوریم:آرین از ریشه آرکه بمعنی اصیل و نجیب یا زارع و کلمه آره در ادب پختو بمعنی اصل و بیسار و یا کشاورزی است و با الحاق (ن)پسوند نسبت پختوی ارین اصیل یا کشاورز شریف است. خلاصه در این دو کتاب به ادبیات و اشعاری بر میخوریم که در اصل و ماهیت خود در تمام اعصار بی نظیر بوده و نشاندهنده بلندای فرهنگ عصر ویدی و اوستایی را نشان میدهد که ما بخاطر جلو گیری از اطناب فقط صرف یک مثال از آن را می آوریم:« شما ای کسانیکه همواره جوانید، به تأسی شیوه قدیم خویشنور گارا بیاد آورید و با اسپهای گندم گون خویش که با بالهای چابک خویش پرواز میکند.

بهوجیپور از بین امواج دریا بیرون گردید و این ارباب کارنامه های شگفت ؛ زمین را شیار کردید وجو کاشتید و برای انسان شیره غذا دادید. دشمنان را با کرنای خویش از میان برداشته دور افگندید ؛ و به اریه روشنی وسیع و درخشندگی دادید که به افاق پخش شد» [xi]

هر گاه مایل باشید این مبحث را کاملاً دنبال نمایید به مقالاتی بنام «باز شناسی افغانستان » که توسط نگارنده پژوهش شده است در تارنمای آریایی مراجعه نمایید

 

 


[i] - افغانستان و هند در روشنی تحقیقات باستان شناسی، احمد علی کهزاد،منبع بنیاد فرهنگی کهزاد، اصل نسخه مورخ 12 قوس 1342

[ii] - افغانستان قبل از اسلام، عبدالحی حبیبی، کابل، جمال مینه، سنبله 1346، طبع مطبعه دولتی کابل،صص 9-10

[iii] - همان،ص10.

[iv] - تبار شناس افغانستان اثر هنری ولتر بیلیو، ترجمه سهیل سبزواری (گزارشی در کنگره شرقشناسسان در سال 1898 لندن)

[v] - این تذکرات اقای سهیل سبز واری است که پژوهنده در مورد آن کدام نظری ندارد.

[vi] -همان مقدمه.

[vii] -همان مقدمه

[viii] -همان اثر مقدمه مولف.

[ix] - تبار شناسی افغانستان، همان.

[x] -همان، ص، 15

[xi] - یک قسمتی از سرود117 از کتاب اول، جلد اول ریگوی که در مجله اریانا به شماره 6 سال 1342 نشر شده است (ترجمه از انگلیس بفارسی توسط دانشمند نستوه عبدالرحمن پژواک.، عبدالحی حبیبی، افغانستان قبل از اسلام.

Advertise your business here. Click to contact us.
  • نور
    آقای سیدی سلام
    اولأ موضوع آریانا دروغ است جعل است ساخته کا ری های رضا شاه حکمران فارس (پارس)است اح مد علی کهراد به حکم و فشا ر سردارنعیم خا ن ازحکمران پارس الهام گرفته خیال بافی کرده شما هم ازآن پیرو ی کرده سپسته بافی کرده اید.
    شمال هندوکش بلخ ،فاریاب ، فطغن ، بدخشان ، قیرغیز، فرغانه، سمرقند،بخارا خیوه وغیره مربوط
    تورکستان زمین همه تورکی ها هستند ، به آریانا و
    آریانابازی علاقه وعقیده ندارند ت ورکستان بیش از
    پنجهزار ساله تاریخ مستند د ا رند تبعیض نژ ادی
    نزد آنهاارزش ند ارد بندۀ آریانا نیستن د انسان هستند بندۀ خدا هستند باحترام
  • ناشناس

    نظر اقای بینام کاملاً یک نظر فاشستی است که به گمان اغلب خود تو هم فاشست هستی که چنین نظر پوچ و بی مفهوم ارائه میداری!
    و یا شاید کاملاً بیسواد هستی که در مورد تاریخ خود خبر نداری پس اول کمی علم بیا موز بعد نظر دهی را آغاز بکن با امید اینکه خداوند ترا هدایت بکند!
    با احترام
    فرهاد
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 24.05

FARAAKHABAR 23.05

KANKAASH 21.05

GOFTMAAN 24.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 99 مهمان آنلاین

ازهمیـن قـلم درخـــاوران


قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.