نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

| آریــانـا همــان آریــانـا |
|
|
|
| مقـــــــالات - تاریخــــــی |
| نوشته شده توسط عبدالواحد سیدی |
| دوشنبه ، 20 ارديبهشت 1389 ، 16:55 |
|
از دیر گاه است که در مورد واقعیت و یا عدم واقعیت نژادیا اقوام آریایی سخن های حاکی از پذیرش و یا عدم پذیرش، این نژاد در تمدن باستانی
قلم دیگری بنام جناب صاحبنظر مرادی عکس ادعای فوق را طی یک نامه تحقیقی شان انتشار دادند که تنور این بحث به صحنه های داغ بگو مگو های اهل نظر و اهل قلم خاصتاً جناب سلیمان راوش و عکس این ادعا توسط آقایون دکتر صاحبنظر مرادی و آقای دکتر فریار کهزادبا پرخاش های تند قلمی تکرار شده و اینهم ادامه مطلب:
اوشان از بستر آریانا که بوی خواب هویت تاریخی مردم «ما» میداد برخاسته و در بستری دیگری که خود شان بنام« نام و ننگ » پهن کرده بودند غنوده ومضاف براین، همه را در آن خوابگاه خاص خود دعوت نمودند تا نظاره گر واقعیت امتزاج شان که ماحصل آن خراسان کهن در هزاره« نو» را که کمی متناقض و متضاد با (خراسان اصلی)مینماید، بما به نمایش بگذارند.
علاوتاً این موضوع قابل اذعان است که جناب راوش با قلم فصیح شان قبل از اینکه به زعم شان هویت این طفل« نو تولد شده در هزاره دوم» رابشناسانند به جناب مرادی تاخته اند و آنقدر بجان و لباس شان با قلم رنگ آخته اند که قصه« سوداگر و زهره و نوکر را که در مثنوی مولانای بلخ تلویحاً ذکر است در مغز ها تداعی میکند.ولی نباید فراموش کرد که جناب شان به این بهانه، تمام تاریخ نویسان و جغرافی دانان از ابن هوقل واصطخری، مقدسی، جهشیاری، ابن خلدون،البیرونی، بارتولد، نرشخی،اولوف کاروی،هانری ویلتر بیلیو،ویل دورانت، هومر گرفته تا طبری ویاقوت و یعقوبی و بیهقی، گردیزی،غبار، احمد علی کهزاد، عبدالحی حبیبی و دیگران که هر کدام شان قله های از تاریخ نگاری بوده اند که جناب مرادی و هر واقعه نگار دیگر نیز به آنها توصل جسته اند عاری از حقیقت دانسته و خود لست مطولی را که گویا شاملین آن همه نخبه گان و راست گویان زمان در تاریخ بوده اند را بر شمرده و به مقاله شان اینطور افزوده اند: «از جانب دیگر ایکاش جناب مرادی، جمله یا نیم جمله یی از {هیرودوت، بطلیموس، استرابون، کتزیاس، کورت کنث، آریان، اراتوستن، گزنفون، دیاکونوف، بلینسکی، مندیلشتم، لیتوینسکی، لیتوفسکی ولادیمیر بارتولد، بر تیلیس، برا گینسکی، سیمیانوف، پانتوسف، بودکاف، وود، دی لیاگرد، ماسکالوفسکی، یوستی، کاترمر، نولدکه، هارتمن، امیناکف، روزینفیلد، شیشاف فیلد، ویرا شاگین، کلیم جاتسکی، بریازین، رادلف، کریمسکی، استاباران، آندریف، بابرینسکی، میلر، رستار گویوا، ویشنوسکی، آواسوزی، گراتیچ، ماسیو فوشه، دانیل شلومبرژه، مادام هاکن، سرپیرس سایکس، بنجامن راولند، لویی دوپری، زیادانس} در نبشتۀ خویش نقل می نمودند و یا حداقل نامی از آثار شان که درآن از آریانا و آریایی یاد گردیده باشد، یاد آوری می نمودند، تا دلیلی خوبی می بود مبنی بر اینکه دانشمند ما چنین آثاری را به واقعیت خوانده اند» و در اخیر آن سیاهه، آقای مرادی را ملزم ساخته بودند که: اگر آثار نویسندگان ارائه شده وی را میخوانند به زعم وی (آقای مرادی) به چنین اشتباهی مواجهه نمیشدند؛ این در حالیست که آقای مرادی دکتر در رشته تاریخ بوده و اذعان دارند که نباید آقای راوش که به ادعای خودش تاریخ شناس نیست نباید الزاماً به این مسائل میپرداختند.
اقای راوش که خودش، خود را تاریخ نویس نمیداند، بل بر پایه های تاریخی چیز مینگارند در مورد« سیطره 1400 ساله اعراب بر افغانستان» نیزکه از کتاب تاریخ 1400 ساله ایران که محتوی 1179 صفحه میباشد که تحریری و تأکیدی استدر باره (آنچه هر ایرانی در هزاره سوم می باید در باره واقعیت های چهارده قرن تاریخ اسلامی کشورشنداند)اثر شجاع الدین شفا که در آن سر آغاز هایی از «اسلام -قرآن و دوره زندگانی محمد(ص)؛(اسلام و قرآن بعد از محمد(ص))؛(جای پای سعد بن وقاس- کار نامه های 1400 ساله خلافتهای اسلامی) بنظر میرسد پایه نویسی کرده اند که این کتاب شان ملمع ای از کتاب فوق و نمایه ای از تاریخ ایران بعد از اسلام، تالیف دکتر عبدالحسین زرین کوب که توسط انتشارات امیر کبیر 1383 انتشار یافته است کتاب بر مبنای پایه نویسی شان خواهد بود و الحق هردو کتاب فوق قابل این است که در مورد آن غور صورت بگیرد که آقای راوش را منحیث یک پایه نویس شهیر تاریخ شناختاند.
اما سؤال در اینجاست که چه ضرورت به این نبود که آقای مرادی را بخاطریکه یک مقاله یکی دو صفحه ای در مورد آریانا نوشته اند کوچه بکوچه بداخل آثار خود نوشته شان از قبیل نام و ننگ - سیطره اعراب- سه واکنش تکاوران... که همه بر بنیاد پایه نویسی استوار بوده است گردش داده و در مورد شان تناقضاتی را بیان دارند؟
چیزی که واقعاً مایه حیرت بمن و هر کسی که برسم تصادف پاینامه های آقای راوش را مطالعه میکنند به این نقطه غیر دید نیز پی می برند که آقای راوش دین ستیزکامل عیار هستند که این خصلت شان، خلاف موازین حقوقی و ارزش های معنوی جامعه انسانی بهر دینی، مخصوصاً دین اسلام که بیش از یک هزار ملیون پیرو در روی زمین دارد باوجود انکه خود از دامان یک مادری که دارای یک چنین دین بوده است پرورش یافته اند، دوم: آقای راوش باوجود کهولت سن بسیار مغرور و خود خواه هست و خود بزرگ بینی بینهایت که اخلاقاً نباید در اوشان وجود میداشت واقعاً باعث ناراحتی روحی و حتی جسمی شان که در آثار شان نیز،تبلور یافته است جناب شان را به رنج ناخود آگاه مبتلاکرده و زمین گیر ساخته است که این مضحکه از شرور نفوس انسانی بدون اعتقاد سر چشمه داشته و عاملترین انسانها رانیز در فرجام زمین گیرو نومید میسازد.
واما در مورد آریانا یا آریاییها: در مورد اینکه لفظی و کلمه ای بنام آریانا در شهنامه فردوسی وجود ندارد و این مسأله در نزد شان نفی آریانا از هر گونه ارزش شده است مناسب نمیباشد. چرا که فردوسی بزرگ شهنامه را به سالطان محمود غزنوی یکی از شاهان خراسان بعد از اسلام که یک قسمتی از خاک خراسان(غزنین) را در تسلط خود داشت تقدیم و عرضه کرده بود و صحنه های که در شاهنامه یاد آوری شده است بیانی است از واقعاتی که درسرزمین (خراسان) بوقوع پیوسته بود و یا وجود داشت از قبیل شاهان پیشدادی بلخ (یما) یا جمشید، فریدون یا افریدون که هنوز قلعه و ارگ و شهر آن در قلب شهر فراه وجود دارد، کک کهزاد که چند کیلو متر دور تر از شهر موجوده فراه در مسیر فراه چخانسور واقع بوده و هنوز یاد آور سپاه آرایی و استحکامات عسکری میباشد،سمنگان که هنوز استوپه ای بنام تخت رستم در آنجا وجود دارد، خلاصه توران هم که در مجاورت ایران فردوسی یا همین(خراسان بعد از اسلام) در آنطرف دریای جیحون واقع است که سلطان محمود تباراً از همان منطقه میباشد.و همچنان خاندان اسپه که کراراً در شهنامه از آن یاد شده است وهمچنان هاماموران را نیز که به سرزمین های یمن احتمال میدهند و همچنان مازندران و کابل و محراب شاه کابلی که در شاهنامه از آن یاد شده است ؛ حال فکر کنید که چه حاجت بود تا استاد سخن فردوسی به «خانه» نپردازدو از این خانه برون شده و «شهری» را شرح و کاوش کند که در او خانه های زیادی همچون (ایران) او در چند هزار سال قبل شریک بوده است. امید که به همین یک مثال بسنده کنند. ولی مهم این است که ما مخلوطی از تبار و تیره ها و نژاد های نا شناخته در مدنیت های تاریخی آنروزه که خلط و حاصل آن قبایل نیم بیابان گرد و نیم پابند زمین نشو و نمو کردند از قبیل کیمیریان،کاپادوکیاییان، اشکانیان،،فلسطینیان، عموریان، کنعانیان، اریائییان،ادومیان سکاهییان،میتانیان و صدها قوم دیگر که هر یک خود را مرکز جغرافیا و تاریخ جهان می پنداشت و از نادانی و جانب داری مورخانی که در باره او بیش از چند سطری در کتابهای خود نمی آوردند دچار شگفتی میشد بوجود آمدند. وجود این قبایل بیابانگرد در تمام طول تاریخ حتی در زمان معاصر برای کشور های که حالت تمرکز و استقرار بیشتری داشتند و این اقوام از هر طرف مرز های کشور ها را در میان میگرفتند و اکثراً باعث غارت و چپاول و صحنه های خونین نیز میشدند. به این ترتیب است که نژاد ها همیشه از راه عدم هم آهنگی و اغتشاش و جنگ بهم مختلط شده و زمینه تشکل نژاد ها و اقوام تازه تری را میکرده اند که این پروسه تا هنوز در جهان ادامه دارد.این مردامان منحیث ناقلین میراث اقوام سهم خود را چه کوچک و چه برزگ در انکشاف و چندرنگی شدن نژادها بصورت موثر ادا کرده اند و از گریبان فردا با حمیت دیگر و رسم و رواج دیگر ظاهر گردیده اند. مثلاً میتانیها از آن جهت اهمیت دارند که از نخستین اقوام هند و اریایی شناخته شده در آسیا هستند که خدایانی بنام میترا، ایندرا و ورونه را پرستش کرده اند، انتقال این خدایان به پارس و هند راه را برای ما هموار میسازد تا خط سیر تکامل و تطور نژادی را، که با شایستگی تمام به نام نژاد "آریایی" نامیده میشود رسم کنیم.[2]
دومین قوم بیابانگرد آریایی که در کناره های بحیره سیاه قفقاز و ارمنها زندگی میکردند اقوام دلاوری بنام "سکاها" بودند انها قبایل نیمه وحشی نیمه مغل و نیمه اروپایی(بربرها) دارای اندامهای درشت در نهایت نیرو مندی زندگی میکردند و زنان خود را سخت در پرده نگاه میداشتند، خون دشمنان خود را می آشامیدند و از پوست سر دشمنان خود دستمال درست میکردند.
مادها یکی دیگر از اقوام اریایی هستند که در گلوگاه تاریخ، دولتی بودند که باعث انقراض دولت آشور گردیدند و دیا کو اولین پادشاه مقتدر این اقوام بود که در اکباتان که محل زیبا و پر آب و علف بود پایتخت خود را ساخت این شهر داری دو کیلو متر وسعت بود که قصر شاهی که از مرمر های زیبا ساخته شده بود مانند قبۀ در آن میدرخشید.[3] ما از سر گذشت ابتدایی این قوم (ماد ها) خبر نداریم فقط همینقدر حدس زده میشود که این قوم که طبیعت درشت داشتند و از نژاد هندو اریایی ها بودند که گمان برده میشود که یکهزار سال قبل از تولد مسیح از کناره های خزر به آرسیای باختری آمده باشند؛ در زند اوستا کتاب مقدس پارسیان یادی از این زادگاه قدیمی شده است و آنرا مانند بهشتی توصیف کرده است: سرزمینی که آدمی جوانی خود را در آن گذرانده مانند خود جوانی زیباست ؛ این قوم در حین کوچ کردن از سمر قند و بخارا گذشته، و از این نواحی، رفته رفته بطرف جنوب سرازیر شده و پس از رسیدن به پارس، در آن حکومت اختیار کرده بودند.
این دولت مستعجل، فرصت آنرا نیافت که بتواند در بنای مدنیت سهم بزرگی داشته باشد ولی راه را برای تمدن پارس باز و هموار ساخت بقسمیکه پارسیان در کناره های مدنیت ماد ها مدنیت خود را پایه گذاشتند. پارسیها الفبای سی وشش حرفی خود را از ماد ها گرفتند و پارسیان بعوض الواح گلی کاغذ را ساختند و قلم را برای نوشتن بکار بردند. انقراض دولت ماد بسیار سریع صورت گرفت و "اژدهاک" یا "ایشتوویگو" که بجای پدر خود "هووخشتره" به تخت سلطنت نشست، یک بار دیگر این حقیقت را اثبات کرد که حکومت سلطنتی همچون بازی قماری است، و در وراثت سلطنت، هوشمندی مفرط و جنون، متحد نزدیک بیکدیگر بشمار میروند. کوروش، فرماندار ولایت انشان(ولایت خوزستان و بختیاری)، که در فرمان مادیان بود علیه شاه اکباتان قیام کرد و در این قیام ماد ها با او همدست شدند و به این ترتیب در نتیجه این قیام دولت فرمانروای ماد و حاکم بر پارس تحت قیادت یکنفر پارسی بنام (کوروش) در آمد که رفته رفته این دولت نو بنیاد پارس توانست در وقت کمی تمام مناطق خاور نزدیک را تحت فرمان خود در آورد..[4] بعداً پارسها بنیاد تمدن عظیمی را گذاشتند که در تشکیلات و ساز و برگ خود از پیشرفته ترین کشور ها با نظم تر و با قدرت تر بود به قسمیکه این کشور پهناور کثیر الملیتی که توسط پارس های ارین یا هخامنشیان اداره میشداز متجلی ترین تشکیلات تمدنی بر خوردار بود که اغلباً مرکز حکمرانی آنها اکباتان، شوش و قسمت های که همین اکنون بنام استان فارس یاد میشود بوده است که خط سیر این تمدن بنام تمدن ایرانی یاد میشده است که داستان های مبسوط آنرا میتوان در شهنامه فردوسی نیز ملاحظه کرد.
در این که ایران منطبقاً همان اریانه نیست من با شما همنظرم زیرا ایران در یک مقطع جغرافیایی کوچک که همانا خاک افغانستان موجوده و یا خراسان بعد از استیلای اعراب باشد خلاصه می گردد در حالیکه اریانه سرزمین های زیادی را در بر می گیرد و در آن گروههای مختلفه نژادی باعث ایجاد مدنیت اریایی فرا منطقوی که از دیواره های کلده شروع و با خلیج بنگال و از صحرا های قرا قرم و چین و گذشته از آنجا شاخه آن بنا بر توجیه ویل دورانت (اگرآقای راوش تاریخ او را بپذیرد) از بیرنگ گذشته در مناطق شمالی امریکا متوطن گردیده اسکیموها را ساخته اند، و گروه دیگر آن با گذشتن از کوههای سلسله ای هندو کش به هند و سند رفتند چنانچه در هند شمالی آنجا که بودا میخواست تعالیم اخلاقی و دیانتی خود را بین پیروانش بگستراند؛ آریایی های مهاجردر آن ساحات دارای ساز و برگ پیشرفته و نظام سازمان یافته قبیله یی که هر قبیله ای مرکب از شورا های روستایی مستقلی بود که شورای سران دودمانها بر آنها حکومت میکردمتشکل شده بودند؛ چنانچه بودا از آننده برادر کهترش می پرسد که« شنیده یی که ویجیها(آریایی ها) بسیار گرد هم می آیند و به انجمنهای عمومی طوایف خود رفت و آمد میکنند...ای آننده تا زمانیکه ویجیهابسیار گرد هم آیند و به انجمن های عمومی طوایف شان آمد و شد کنند باید افزونی شان را چشم داشت نه زوال شان را.»[5]
یک چیز را باید جناب راوش و هر شخصیتی که میخواهند در مورد تاریخ داوری کنند باید در نظر داشته باشند که تاریخ نامه های است که یا از روی سیاهه های بمیراث رسیده از نسل های قبلی بما مانده و ما در آن به شکل می پردازیم و مطابق به سلیقه و قبول مردمان خود در هر وقت و زمانی دست کاری میکنیم، و یا اینکه از روی آثار و شواهد غیر منقول باز مانده از همان عصر به تحقیق می پردازیم که در همه حالت خارج از تفکر و سلیقه ما نمیباشد. بطور مثال زمانیکه دولت حزب دیموکراتیک خلق افغانستان بر اریکه قدرت در افغانستان تکیه زد صدا های مارکسیستی توام با رویکرد های اسلام منشانه بلند میشد گویا اینکه آنها دین اسلام را پذیرفته اند ولی وقتی داخل واقعیات آرمانی این گروه شویم می بینیم که برنامه های شان سوا از چیزیست که در تربیونهای عامه اظهار میدارند. صدق این مسأله بکسی میتواند معلوم شود که در همان رویداد های ملموس فی نفسه موجود بوده اند. وقتی این معلومات بیک نسل بعد تحویل گردد بسا واقعیات کتمان و پوشیده و به اندازه سلیقه و تفکر شخص جور و تیار میگردد که با واقعیات فرق فاحش میداشه باشد. در این مورد نظر چند نفر از مشاهیر تاریخ نویسی را نقل میکنم تا طرز تلقی در مورد تاریخ را از نگاه آنها بنشانیم: ابن خلدون میگوید: «بدان که فن تاریخ را روشی است که هر کس بدان دست نیابد، و آنرا سور های فراوان و هدف شریف است، چه این فن ما را از سر گذشتها و خویهای ملتها و سیرتهای پیامبران و دولت ها و پادشاهان گذشته آگاه میکند. باید دانست که حقیقت تاریخ خبر دادن از اجتماع انسانی یعنی اجتماع جهان و کیفیاتی است که بر طبیعت این اجتماع عارض میشود، چون توحش و همزیستی، عصبیت ها و انواع جهانکشایهای بشر و چیره گی گروهی بر گروه دیگر و آنچه از این اجتماع ایجاد میشود، مانند تشکیل سلطنت و دولت و مراتب و درجات آن و آنچه بشر در پرتو کوشش و کار خود بدست می آورد چون پیشه ها، معاش، دانش ها و هنر ها و دیگر عادات و احوالی که در نتیجه طبیعت این اجتماع روی میدهد.»
دکتر علی شریعتی:«تاریخ اطلاع بر گذشته ما نیست ؛ «تاریخ مطالعه فرهنگهای مستقل و جامعه های مستقل و اقوام و نژاد های مشخص و معین در یک عمر خاص نیست «تاریخ » حتی اطلاع بر تغییرات و تحولات گوناگون و مختلف این واقعیتها در طول زمان و ادوار مختلف نیست، تاریخ ادبیات، شعر یا هنری که نویسنده شاعر یا هنر مندان بنام مؤرخ با انتخاب عناصر موجود در گذشته خلق میکند و تطبیق ذوق، عقیده و ارمان خویش را بدان شکل، جهت و معنی خاصی می بخشد نیست؛ تاریخ گذشته ایست که زمان حال را پدید آورده است. تاریخ حرکتی است که بسوی آینده در جریان است و تاریخ عمر نوع انسان است.
آغاز تاریخ را هومر با یک تاریخ منظوم بنام «ایلیاد» بجهان تقدیم کرد. و همچنان «هریدوت» را نخستین تاریخ نویس نوع بشر و پدر تاریخ میدانند. نخستین تاریخ اسلام توسط « آبان ابن عمادی» در 140 هجری بوجود آمد و نخستین تاریخ جامع در اسلام تالیف هشام بن محمد سائب میباشد.
همچنان سخت گیری های جناب راوش بالای تاریخ نویسان افغانی و مسخ آنها معنایی ندارد چرا که نظر به تعریفات فوق از تاریخ، تاریخ نویسان ما به نوبه خود از هر کشوری زیاده تر کار کرده اند و هویت تاریخی ما را که وصول گذشته بحال است با افق جدید کشوده اند. این در حالیست که منظومه های تاریخ نویسی در کشور ما از سال 1922شروع شده است که این علم در کشور ما بسیار جوان و قابل پالایش و بالندگی میباشد.
در اخیر اذعان میدارم که:«پی بردن به اصل این قوم (نژاد) امریست که رسیدن به آن دشوار است، زیرا تاریخ کتابیست که آدمی باید از وسط آغاز کند.» [6]
باید به جناب راوش عرض نمایم که در تاریخ ملت ها مخصوصاً در تاریخ ملت (ما) که به زعم شان همه کتمان و فریب و نقص است جای های تاریکی وجود دارد که صد ها سال از دانش بشر به آن ضرورت است تا آن وقایع و واقعیت ها از جعل خانه های تاریک تاریخ بدر شود و نباید چنین تبین کنیم که وقتی موضوعی در شاه نامه فردوسی وجود نداشته باشد هر گز موجود نبوده است بسا از موضوعاتی هست که با تاریخ کشور ما و منطقه گره های محکم دارد اما در شاه نامه فردوسی از آن لفظی بمیان آورده نشده است و یا هم اگر در شاهنامه آن موضوعات آوردگاهی هم داشته باشد انقدر مرموز و پیچیده است که تا بحال سر بمهر مانده است مانند قبایل یفتلی، کوشانی و مدنیت های بودایی که سراسر منطقه افغانستان آن وقت را پوشانیده بود ولی می بینیم که استاد سخن فردوسی در مورد تمدن بوداییان و سایر فرهنگ های گسترده در منطقه شاید از ترس محمود غزنوی سکوت اختیار کرده است و این در حالیست که در خلال رویکرد های تاریخی از اسکندر و دارا مباحثی مبسوطی در شاهنامه او گنجانیده شده است که به سلالۀ داراب یا دارا و اسکندر ارتباط دارد. پس بهتر خواهد بود که جناب مرادی و ذوات دیگری که میخواهند در برحه های تاریخ سهمی داشته باشند بی جهت بجان هم نیفتند و بکوشند تا با ایجاد کانونهای گرم علمی و انجمن های تحقیقی این مسایل را با روش هاب عالی امروزی در پرتو داده های تکنالوژی معاصر وسعت بخشند تا همه کسانی که تشنه شناخت واقعیت ها هستند از آن بهره مند شوند.
[1] - به مقاله سلیمان راوش در سایت خاوران تحت عنوان « آریانا و آریایی نه بستر تاریخ و فرهنگ و نه هویت ملی ماست» مراجعه شود. [2] - ویل دورانت مشرق زمین گهواره تمدن، ص,345 [3] -تاریخ تمدن ویل دورانت، ص، 397 [4] -تاریخ تمدن،ویل دورانت کتاب نخست، فصل سیزدهم، کتاب پارس، ص،6 [5] مشرق زمین گهواره تمدن، ویل دورانت، کتاب تاریخ ملل شرق. بخش مهاجرتهای شاخه هندی آریاییها(ویجیها)، 437؛ رک: هومر مورخ یونانی. [6] - ویل دورانت، مشرق زمین گهواره تمدن،کتاب اول،ص396.
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved." |
| آخرین به روز رسانی در چهارشنبه ، 22 ارديبهشت 1389 ، 19:43 |
تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ

تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن
تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...
بازیافتــن بیطـــرفی افغــانســـتان

افغـــانســـــــتان بایــد پیــش
از رفتـــــــن ارتــش امــریکـــا
بیطـــرفی خـــود را بــاز یــابد
عزیز آریانفر
یگـــانگی زبـــان فــارســی
تاریــخ مطبوعــات کشـور

تاریــخ مطبوعــات افغــانســـتان؛
از شمس النــهار تـا جمــهوریت
سـرگذشت زبـان فـارسی دری
یادنـامـۀ طـاهــر بدخشــی

بـــرای دانـــلود یــادنــامـــه به اینجــا اشــاره نمــائید!
برای اعضای مــــآ
تعداد آنلاین
ازهمیـن قـلم درخـــاوران




نقدی بر مقاله (آریانا و آریایی نه بستر تاریخ و فرهنگ و نه هویت ملی ماست» از قلم سلیمان راوش (عکس ادعای جناب صاحبنظر مرادی)
شرق در مطبوعات مراجع افغانی مخصوصاً در تارنما هایی که برای افغانستان از خارج کشور انتشارات دارند پرتو افگنده است که چندی قبل جناب پروفیسور لعل زاد نوشته ای را به این عنوان اختصاص داده بودند: (آریانای مجعول و افغانستان خیالی) که گویا آریانها را نژادی مجعول دانسته و مدنیت شان را هم خیالی وهکذا تاریخ نویسان کشور را ملزم به پردایش این صحنه های خیالی تاریخ بررغم خوشنودی حاکمان وقت پنداشتند، که همین موضوع سرو صدا های را در نشرات افغانی ایجاد کرد.





