Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

سخــنرانی[1] در دفتــر مطــالعــات ســیاسی... PDF پرینت ایمیل
مقـــــــالات - اجتمـــاعی
نوشته شده توسط عزيز آريانفر   
شنبه ، 26 تیر 1389 ، 16:31

عزيز آريانفرسخــنرانی[1] در دفتــر مطــالعــات ســیاسی و بیــن المــللی وزارت امــور خــارجه ایــران بــررسی تحــولات افغــانســـتان

(به روز سه شنبه، سیزدهم ماه جولای2010 میلادی)
به نام آفریدگار بزرگ!
دانشمندان فرهیخته و ورجاوند حاضر در نشست!
اجازه بفرمایید، سخنرانیم را با این سروده حضرت ابوالمعانی بیدل دهلوی آغاز نمایم:

به دل گفتم کدامين شيوه دشوار است در گيتي
نفــس در خــون تپيد و گفت: پاس آشنايي هـــا

 

جای بسی خشنودی و خرسندی است که در میان همدیاران و همدلان و برادران همفرهنگ، همسرزمین، همتاریخ و همکیش خود هستم و در در شهر مینویی تهران در دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی. باشد که به پاس آشنایی ها بتوانم لحظاتی در خدمت شما سروران بلند جایگاه و والاپایگاه باشم. می کوشم فشرده مقاله یی را که در زمینه تحولات افغانستان نوشته ام، خدمت پیشکش نمایم. دوستان می توانند متن کامل آن را در سایت انترنتی کانون پژوهش ها و مطالعات افغانستان مطالعه فرمایند.

 

نا گفته پیداست که شناخت و معرفت، به ویژه در روابط بین الملل از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. دردمندانه و سوگوارانه پس از قرار داد 1857 پاریس، که دیوار ستبر جدایی میان دو کشور همسایه و همجوار ایران و افغانستان کشیده شد، شناخت باشندگان دو کشور از یک دیگر به پایین ترین تراز افت کرد.

 

تاثیرات زیانبار این جدایی تحمیلی تا به امروز هم دیده می شود. نبود شناخت کامل و یا کمبود شناخت پیامدهای ناگواری به همراه داشته است. در همایشی که به تاریخ سوم ماه جولای 2010 در بهارستان زیر نام نخستین همایش میراث مکتوب مشترک ایران و افغانستان برگزار گردید، جناب آقای داکتر لاریجانی– رییس مجلس شورای اسلامی بسیار به جا و خردورزانه فرمودند که «بسیاری از مصیبت ها ناشی از عدم شناخت از افغانستان است.»

دردمندانه این موضع نه تنها در باره جمهوری اسلامی ایران، بل نیز در باره سایر کشورهای درگیر در بحران افغانستان صدق می نماید.

 

در کل، تا کنون در ایران مطالعات و پژوهش های سامانمند و هنجارمندی در باره افغانستان سازمان نیافته است و چیزی به نام «افگانستیکا» یا علم افغانستان شناسی بسیار کمرنگ است و دبستان رسمی افغانستان شناسی چه که حتا کرسی افغانستان شناسی در دانشگاه ها و پژوهشگاه ها وجود ندارد و اگر هم داشته باشد، حد اقل من تا کنون در باره آن چیزی نشنیده ام.

 

من در سخنرانیم در کاخ بهارستان پیشنهاد نمودم که بایسته تا «مرکز مطالعات افغانستان» در جنب دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی و یک پژوهشگاه یا پژوهشکده افغانستان در مشهد با پشتیبانی مجلس جمهوری اسلامی پی ریزی شود. امیدوارم در زمینه هر چه زود تر اقدام بایسته صورت گیرد. آن چه مربوط به مرکز مطالعات افغانستان می گردد، در زمینه قبلا طرحی را به دسترس دوستان گذاشته ام و در زمینه تاسیس پژوهشگاه افغانستان نیز حاضر هستم طرحی را پیشکش نمایم.

 

به هر رو، موضوع سخنرانی امروز- تحولات افغانستان است.

 

پيشاپيش شايان يادآوري مي دانم که جداي از آن که بخش بيشتر آنچه که در اين جا  گفته می شود، برداشت ها و ارزيابي هاي خودم  خواهد بود، با آن هم می کوشم، بيشتر مسايل را از منظر توصيفي پرداز نمايم. نه اين که بخواهم ديد و  انديشه خود را در يک چهارچوب از پيش ساخته و پرداخته بازتاب دهم. از اين رو، تلاش ورزيده ام تا جاي امکان ديدگاه ها و ارزيابي هاي کارشناسان و پژوهشگران مسايل افغانستان و شماري از دانشمندان خارجي را بياورم. 

 

مسایلی که پیرامون آن سخن خواهیم گفت، به گونه مفصل تر در کتاب «ابرهای آشفته و سیاه بر فراز آسمان افغانستان»آمده است. دوستانی که مایل باشند این کتاب را مطالعه بفرمایند، می توانند آن را در سایت کانون پژوهش ها و مطالعات بخوانند: www.arianfar.com

 

با این هم، تلاش خواهم ورزید فشرده این کتاب را در سیمای کتابواره یی بعدها خدمت دوستان پیشکش نمایم. چون مسایل به گونه تحلیلی و کارشناسیک مطرح شده اند، بس مهم است تا پژوهشگران عزیز این امکان را داشته باشند تا به گونه همه جانبه با آن آشنایی یابند.

 

 

فشرده کتاب

ابرهای آشفته و سیاه بر فراز آسمان افغانستان

در سیمای کتابواره آگاهی بخش

 

افغانستان امروز، کشوري است که با چالش هاي سردر گم، چند لايه و چندگونه يي دست به گريبان است. شماري از اين چالش ها از دوره هاي گذشته به ما به ارث رسيده است و شمار ديگر برآيند اوضاع نا به سامان، نا به هنجار و ناگوار کنوني است که از بیرون برما تحمیل گردیده است. چون در اين جا، سخن بر سر رهيافت ها است، بي آن که بر همه اين چالش ها به تفصيل روشني افگنده شود، تنها اشاره هايي به برخي از آن ها نموده و به بررسي راه هاي برونرفت از وضعيت نا به هنجار و نا به سامان کنوني که زاييده اين چالش ها است، مي پردازيم.

 

روشن است در کشور جنگ زده ما که بيش از سه دهه آزگار با بحران هاي پيچيده و سردرگم و تنش ها و چالش هاي گوناگون روبرو بوده است، دامنه نابه هنجاري‌ها و نارسايي‌ها به پيمانه يي است که هر دريوزه بي سواد يا هر کودک دبستاني هم مي تواند، طومار عريض و طويلي از کاستي‌ها و فروگذاشت‌ها رديف نمايد. البته، فهرست کردن و برشمردن کاستي‌ها و نارسايي‌ها هرگاه براي گستردن بستر و فتح باب و طرح مطلب باشد، نيکو و پسنديده است. مگر تنها بسنده کردن به برشمردن نا به هنجاري‌ها نيز هنر نيست.

 

دردمندانه افغانستان، امروز به یک سیاهچاله ترسناک جیوپولیتیک مبدل گردیده است که هرگاه به موقع رهیافت خردورزانه یی برای آن پیدا نشود، ممکن است به یک خطر بزرگ جهانی مبدل گردد.

 

همچنان بايسته است تحليلي از اوضاع (هم در پهنه سياست هاي جهاني و منطقه يي و هم در پهنه سياست داخلي)  در  دو رويکرد داشته باشيم:

1-                                  طرح واقعبينانه مساله و آسيب شناسي آن

2-                                  يافتن راه حل واقعبينانه براي آن

 

اوضاع دراماتيک و تراژيک در افغانستان- کشوري که قرباني دهشت افگني بين الملل، تعصب و تندروي مذهبي و نيز قاچاق مواد مخدر گرديده است، منجر به نا به هنجار شدن جو سياسي در منطقه و در کل در جهان گرديده است. مردم رنجديده افغانستان- با درد و اندوه فراوان- گروگان تروريزم، تند رويي و قاچاق مواد مخدر گرديده اند. با توجه به اين که اين تهديدها پديده هايي داراي ابعاد بين المللي و جهاني اند، دولت و مردم افغانستان ياراي بر دوش کشيدن باري به اين گراني و سنگيني را به تنهايي ندارند؛ بايسته است تا مساعي سراسري جهاني در راه مبارزه با اين تهديدها به خرج داده شود. همچنان نياز به مشارکت پوياتر جامعه جهاني در روندهاي بازسازي و شگوفايي افغانستان و پشتيباني از گسترش و تعميق روندهاي دموکراتيزاسيون در اين کشور است.

 

موقعيت جيوپوليتيک و جيو استراتيژيک افغانستان:

افغانستان، از ديدگاه جيوپوليتيک، از يک سو، ادامه طبيعي آسياي ميانه است و از سوي ديگر، بخش خاوري ساختار جيوپوليتيکي ايران (فلات ايران) به شمار مي رود و از سويي هم، دامنه شمالي ساختار جيوپوليتيکي نيمقاره هند و اين گونه، در گرهگاه سه ساختار جيوپوليتيکي مهم منطقه يي قرار دارد.

 

در تعريف جيوپوليتيک دان هاي روسي يا تيلوروکراسيست ها يا کانتنتاليست ها، افغانستان به گونه طبيعي در هارتلند موقعيت دارد و اين گونه، بايد در گستره امنيتي و جيو استراتيژيک قدرت هارتلندي يا قاره يي روسيه به شمار آيد.

 

جيوپوليتيک دان هاي ايراني، آن را به گونه طبيعي- بخش خاوري ساختار جيوپوليتيکي(فلات قاره)  ايران پنداشته و به عنوان يک ساختار جيوپوليتيکي مستقل ارزيابي نمي نمايند.

 

همين گونه، جيوپوليتيک دان هاي تالاسوکراسيست يا اتلانتيستي آن را  به گونه طبيعي دامنه ريملند ايران و پاکستان به شمار مي آورند.

 

از همين جاست که افغانستان تنها کشور جهان است که تا کنون استاتوس جيوپوليتيکي آن به گونه نهايي تعيين نگرديده و از آغاز بازي بزرگ تا کنون، کارزار کشاکش هاي جهاني بوده است.

 

استاتوس جيواستراتيژيک افغانستان نيز به همين پيمانه پيچيده مي باشد. هندوکش از سوي بسياري از جيواستراتيژيست هاي جهان به عنوان بزرگترين سنگر طبيعي آسيا ارزيابي مي گردد و آن را دژ تسخير ناپذير جهان  و گورستان جهانگشايان ناميده اند که بزرگترين قدرت ها در درازاي تاريخ از سيطره بر آن در مانده اند.

 

در شمال خاوري کشور، ارتفاعات پامير- بام جهان در کشور تاجيکستان موقعيت دارد که در آن پايگاه هاي استراتيژيک روسيه که از نگاه نظامي پس از امريکا دومين ابر قدرت نظامي جهان به شمار مي رود، قرار دارد که گستره بزرگي را در منطقه زير پوشش خود دارد. روسيه همچنان پايگاه هاي بسياري در کشورهاي قزاقستان و قرغزستان دارد.

 

 در همين ناحيه، در نزديکي باريکه واخان، افغانستان با چين- يکي از قدرت هاي بزرگ اقتصادي جهان که انتظار مي رود در آينده نزديک به قدرت نظامي بزرگي هم مبدل گردد، همسايگي دارد.

 

افزون بر اين، در اقيانوس هند- در جزيره دييگو گارسيا، يکي از بزرگترين پايگاه هاي هوايي امريکا قرار دارد که در آن هواپيماهاي استراتيژيک ب- 52 مستقر است. همچنان نيروهاي بزرگي از ايالات متحده امريکا در منطقه اقيانوس هند و خليج فارس مستقر است.

 

هرگاه قدرت هاي بزرگ منطقه يي چون هند و پاکستان هسته يي (که بر سر منطقه استراتيژيک کشمير با هم اختلاف دارند) و ايران  را که يکي از بزرگترين نيروهاي نظامي منطقه را در اختيار دارد و با امريکا و اسراييل(که نيز هسته يي پنداشته مي شود) بر سر برنامه هسته يي خود اختلاف دارد، در همسايگي کشور به شمار بگيريم، ديده مي شود که افغانستان به جزيره يي همانند است که در ميان اقيانوس قدرت هاي بزرگ جهاني و منطقه يي در کنار دو حوزه بزرگ انرژيتيک «خاور ميانه» و «آسياي ميانه – قفقاز»  قرار گرفته است. 

 

به گونه يي که به همگان روشن است، کشور ما به عنوان گرهگاه ساختارهاي جيوپوليتيک آسياي ميانه، نيمقاره هند، فلات ايران و چين به عنوان چهار راه منطقه، در درازاي تاريخ قرباني موقعيت جغرافيايي خود بوده است و حيثيت دروازه کشورگشايان را داشته است. از سوي ديگر، همين موقعيت حساس و برجسته، باعث آن گرديده بود که سرزمين ما - حيثيت چهار راه پيوند دهنده تمدن ها و فرهنگ هاي گوناگون را داشته باشد و گذرگاره تجاري منطقه باشد.

 

در درازاي سده نزدهم تا دهه هشتاد سده بيستم، افغانستان همچون منطقه بوفر يا منطقه حايل، امپراتوري هاي روسيه تزاري (بعد از 1917 شوروي) و هند بريتانيايي و سپس شوروي (در واقع سرزمين هاي آسياي ميانه) وکشورهاي نيمقاره هند و پاکستان را از هم جدا مي کرد. اين گونه، دردمندانه به کشور ما نقش منفصل کننده يي داده شده بود- چيزي که با سرشت تاريخي ما و سنت هاي ديرين فرهنگي و تمدني ما تفاوت بنيادي داشت. چه در درازاي تاريخ، سرزمين ما پيوسته به عنوان شاهراه پيوند دهنده فرهنگ ها و تمدن ها و گذرگاه کاروان هاي بازرگاني شناخته شده بود. تجريد درازمدت افغانستان، مصايب فراوان و جبران ناپذيري را براي سرزمين و مردم ما به ارمغان آورد. پسماني تراژيک و دراماتيک از کاروان تمدن جهاني و منجمد شدن در ساختارهاي پيچيده قرون وسطايي.

 

امروزه، افغانستان با توجه به همين موقعيت حساس خود مي تواند در صورت مديريت درست به مرکز و هسته همکاري هاي منطقه يي مبدل گردد و مي تواند نقش پلي را بازي نمايد براي پيوند دادن شمال و جنوب. همچنان مي تواند به مرکز همکاري هاي جنوب – جنوب مبدل گردد. يکي از دلايل ديگري که افغانستان مي تواند چنين نقشي را بازي نمايد، اين است که افغانستان در گرهگاه ساختارهاي جيواکونوميک منطقه يي چون اکو، شانگهاي، «سازمان همکاري هاي آسياي ميانه»، سارک و شوراي همکاري خليج [فارس] واقع شده است و شکل يک چهار راه اقتصادي را دارد.

 

آناليز ساختاري جيوپوليتيکي، جيواستراتيژيکي و اتنوپوليتيکي«افپاک»(افغانستان- پاکستان):

رود سند، از ديدگاه جغرافيايي و تاريخي، در درازاي تاريخ، مرز طبيعي ميان دو فلات پهناور هند و ايران و نوار جداکننده دو فرهنگ و دو گستره تمدني بزرگ باستاني خاور زمين- هندي و ايراني و در بسياري از ازمنه ها- چونان سرحد سياسي ميان دو سرزمين به شمار بوده است که براي آخرين بار در ميانه هاي سده هفدهم، پس از فتح دهلي از سوي نادر افشار، در قرار داد تاريخي امضاء شده از سوي پادشاهان ايران و هند، رسما به عنوان «سرحد» سياسي ميان دو کشور تسجيل گرديد.

 

پس از کشته شدن نادر افشار و فروپاشي امپراتوري ايران به دو بخش خاوري (امپراتوري دراني) و  باختري(پارس)، تا تسلط کمپاني هند شرقي انگليس بر بخش بزرگ سرزمين هندوستان و فروپاشي امپراتوري دراني در اوايل سده نزدهم، اين رود، سرحد طبيعي و سياسي هند و امپراتوري دراني شمرده مي شد.

 

با سيطره يابي انگليسي ها بر هند، اوضاع جيوپوليتيک در منطقه از ريشه دگرگون گرديد و ديگر رود سند نمي توانست چونان مرز طبيعي و سياسي ميان «هند بريتانيايي» و امپراتوري دراني، منافع استراتيژيک بريتانياي کبير را که محور اصلي آن را مصوون ساختن هند از «شر» رقيبان اروپايي مانند فرانسه و روسيه و نيز دولت هاي بومي- امپراتوري دراني و ايران قاجاري بود، برآورده سازد. اين بود که در اوايل سده نزدهم در پي بازنگري در مرزها و دگرگون ساختن جغرافياي سياسي منطقه شدند.   

 

 انگليسي ها در آغاز بر آن شدند تا مرزهاي استراتيژيک هند بريتانيايي را تا رود آمو و مرزهاي علمي آن را تا دامنه هاي جنوبي هندوکش گسترش دهند. از اين رو، با راه اندازي کارزار گسترده «بازي بزرگ» با ترفندهاي گوناگون و رنگارنگ، نخست امپراتوري دراني را از درون فروپاشاندند و سپس بخش هاي بود و باش پشتون هاي خاوري و بلوچ را با پشتيباني و تحريک سک ها و وانگهي با لشکرکشي هاي مستقيم به «سردار نشين هاي بازمانده از امپراتوري دراني» از پيکر اين خان نشين ها جدا ساختند و به گستره هند بريتانيايي (که کنون در گستره کشور پاکستان قرار داد)، ملحق گرداندند.   

 

بر پايه دکترين «سياست پيشروي» (فارورد پاليسي) انگليس، «مرز استراتيژيک» هند بريتانيايي مي بايست روي رود آمو مي گذشت و «مرز علمي»آن روي هندوکش.[2]

 

در اين پيوند،  ليتون در آستانه جنگ افغان و انگليس به مارکيز سولسبيري- سکرتر دولتي در امور هند نوشت: «ما حالا بايد مساله در باره آن را که به گونه واقعي مرز شمال باختري ما چه چيزي است، را بازنگري نماييم. خط کنوني (روي رود سند) بيخي با نيازهاي ما همخواني ندارد. مرز طبيعي عظيم هند عبارت است از رشته کوه هاي هندوکش با شاخه هاي آن و مي بايستي مرز نهايي ما باشد».[3] به سخن ديگر، حکومت استعماري بريتانيا وظيفه تاخير ناپذير سياست پيشروي خود را اشغال سرزمين هاي پشتون هاي خاوري گذاشته بود.

 

به سال 1897 ايلگين- نائب السلطنه هند- از هند دستور العملي به دست آورد که در آن آمده بود: «در برابر ما دو هدف قرار دارد: نخست- «رامسازي» هر چه زود تر  قبايل مرزي و زير کنترل آوردن آنان و برپايي روابط دوستانه با قبايل در آن سوي مرزهاي اداري ما؛ دوم- دستيابي به گذر آزاد سپاهيان ما به «مرز علمي هند» (رود آمو-گ.) براي دفاع از تجاوز خارجي...

 

…برد ما از ديدگاه تيوريک در آن خواهد بود که با اشغال سرزمين هاي آنان خواهيم توانست بسيار به خوبي راه هاي کوهستاني [منتهي به-گ.] هند را با سپاهيان خود زير پوشش بياوريم.»[4]

 

به هر رو، در سده نزدهم انگليسي ها موفق شدند  بخش هاي بزرگي از امپراتوري دراني را از پيکر آن جدا نموده و «افغانستان» را چونان يک منطقه حايل ميان متصرفات هندي خود و متصرفات آسياي ميانه يي روسيه تزاري به ميان بياورند.

 

در سده بيستم، پس از پايان جنگ جهاني دوم، انگليسي ها با ترک گفتن سرزمين پهناور هند، با توجه به منافع و مطامع دراز مدت استراتيژيک خود، نيمقاره را به دو کشور باستاني هند و نوزاد پاکستان[5] تقسيم نمودند.

 

اين بود که در سرانجام کار، در بخش خاوري فلات قاره ايران، به جاي امپراتوري فروپاشيده دراني، پس از يک سده و نيم بازي بزرگ، دو کشور افغانستان و پاکستان به روي نقشه سياسي جهان پديدار گرديد. 

 

آنچه مربط به روسيه مي گردد، سياست روسيه در محور جنوب را بهتر از هر کسي، براوين- نخستين نماينده تام الاختيار روسيه شوروي در کابل در يکي از نامه هاي خود به چيچرين- کميسار خلق در امور خارجي روسيه شوروي توضيح داده است. براوين در اوايل سده بيستم، در يکي از نامه هاي خود نوشته بود: «تاريخ روسيه ثبوت ترديد ناپذيري منبي بر تمايل راسخ و از پيش تعيين شده روسيه به سوي خاور و به ويژه به سوي آسياي ميانه و هند در دست ما مي دهد. دست سرنوشت روسيه تزاري را به سوي هند کشانيد و همان دست امروز روسيه شوروي را بدان سو مي کشاند. همو در هند بايد مسايل جهاني فيصله شود و اين مسايل با برخورد روسيه با انگليس حل مي گردد».[6]

 

به هر رو، براي اين که از بحث اصلي دور نرويم، مي پردازيم به اصل مطلب:

 

سرزمين افغانستان از ديدگاه جيوپوليتيک و جيواستراتيژيک داراي دو بخش (نوار) است: شمالي و جنوبي. افغانستان، به گونه شگفتي بر انگيزي، حتا از ديدگاه جيوتکتونيک، با شکستگي (گسل) بزرگ «پاروپاميزاد» به دو ساختار (نوار) شمالي و جنوبي تقسيم مي شود.

 

از ديدگاه اتنوپوليتيک، شمال افغانستان باشگاه تاجيک ها، ازبيک ها، ترکمن ها، هزاره ها، قزلباش ها و ايماق ها و....است. در حالي که در جنوب بيشتر پشتون ها و بلوچ ها بود و باش دارند.

 

هرگاه قرار باشد، ساختار جيوپوليتک و جيو استراتيژيک افغانستان را در چهارچوب استراتيژي نو امريکا که گستره افغانستان و پاکستان را زير چتر «افپاک» (AFPAK) در نظر مي گيرد، بررسي نماييم، به همين منوال مي توان کشور پاکستان را نيز به گونه فرضي[7] به دو نوار «شمالي» و «جنوبي» استراتيژيک تقسيم کرد: نوار جنوبي مشتمل بر پنجاب و سند و نوار شمالي  مشتمل بر «پشتونستان» و «بلوچستان».

 

اين گونه، ساختار جيوپوليتيک و جيو استراتيژيک افپاک (در واقع گستره خاوري فلات قاره ايران از ديدگاه گيتاشناسي) مشتمل بر چهار نوار مي باشد.

 

به گونه يي که يادآور شديم، در نوار نخست يا نوار «جنوبي» پاکستان ايالات پنجاب و سند قرار دارد که اين دو ايالت «تير پشت» يا ستون فقرات کشور پاکستان را مي سازند. بخش اعظم باشندگان پاکستان در همين دو ايالت بود و باش دارند و دولت مرکزي پاکستان با همه شاخ و برگش- اعم از فوج و سازمان اطلاعات و امنيت آن کشور- آي. اس. آي. در دست برخاستگان از همين دو ايالت، به ويژه پنجابي ها است. پايگاه و خاستگاه احزاب بزرگ سياسي پاکستان نيز در همين دو ايالت است. 

 

نوار دوم يا «شمالي» پاکستان، متشکل بر گستره پشتون نشين و بلوچ نشين است که شمار باشندگان آن در مقايسه با نوار جنوبي يا نوار يکم ناچيز است و پشتون ها و بلوچ ها در پاکستان اقليت هاي تباري به شمار مي روند که مشارکت چنداني در ساختار قدرت ندارند. روي هم رفته، اين دو منطقه زير تاثير و نفوذ مستقيم حکومت مرکزي پاکستان بوده و فوج . آي. اس. آي. بر آن کنترل نيرومندي دارند. از مشخصات برجسته اين نوار، نقش نيرومند مذهب و تندروي و نفوذ بسيار وهابيون عرب در ميان باشندگان آن و نيز  بيسوادي و ناداري و رشد نيافتگي سراسري مي باشد.      

 

نوار سوم استراتيژيک «افپاک» (نوار «جنوبي»افغانستان)- گستره ميان خط «ديورند» و دامنه هاي جنوبي هندوکش است که باشندگان آن را قبايل پشتون و بلوچ مي سازند. اين نوار دردمندانه در اثر جنگ هاي سه دهه اخير به ميزان شايان توجهي زير تاثير و نفوذ پاکستان و تند روان عرب قرار گرفته است و تنها حضور امريکا و انگليس است که به گونه نمايشي توانسته است پيوند اين نوار را با حکومت مرکزي در کابل استوار نگهدارد. مگر بسنده است نيروهاي خارجي از اين نوار بيرون بروند، آنگاه ديري نخواهد گذشت که سراسر اين نوار از پيکره «افغانستان» جدا و به کام پاکستان فرو خواهد رفت. مشخصه بارز اين نوار، بيسوادي، ناداري، تندروي مذهبي و بازرگاني گسترده مواد مخدر و بي ثباتي است.

 

برعکس سه نوار يکم، دوم و سوم، در نوار استراتيژيک چهارم يا نوار شمال- در گستره ميان دامنه هاي شمالي هندوکش و کرانه هاي جنوبي رود آمو (که به گونه سنتي حجاب عاجز روسيه شمرده مي شود)، نفوذ و تاثير روسيه، کشورهاي آسياي ميانه و ايران بيشتر است.

 

افغانستان به عنوان يک واحد سياسي، قرباني جغرافياي سياسي:

چناني که يادآور گرديديم، افغانستان به دليل موقعيت جيوپوليتيک و جيواستراتيژيک خود، در سراسر سده هاي نزدهم و بيستم، پس از راهيابي امپراتوري هاي بريتانياي کبير به هندوستان و لشکرکشي هاي روس ها به سوي آسياي ميانه، کارزار (آنچه که راديار کيپلينگ– سخنور انگليسي آن را بازي بزرگ ناميده بود)، رويارويي قدرت هاي بزرگ با هم رقيب(در آغاز روسيه تزاري و بريتانياي کبير و سپس هم شوروي و امريکا) و نيز قرباني اين جبر (دترمينيزم) جغرافيايي و رويارويي ها بوده است.

 

در سده بيست و يکم، مي شود از «بازي سترگ» سخن گفت. به اين تفسير که ديگر ابعاد بازي بسيار گسترده و چندپهلو شده است و شمار بازيگران از دو بازيگر سنتي به چند بازيگر افرايش يافته است. افغانستان ميدان مرکزي کارزار اين بازي است.

 

روشن است که مرزهاي کنوني سياسي، چارچوب هاي تحميلي يي اند که کشورها را از هم جدا مي سازند. اين خطوط مصنوعي از روز ازل به چهره سياره ما حک نشده اند. بل بيشتر دستاورد کارپردازي ها و کارروايي هاي استعمار اند. از اين رو، گفته مي توانيم که هر چند در گذشته نيز مرزهاي ميان کشورها بنا به علل و اسباب گوناگون دستخوش دگرگوني و دگرديسي بوده است، در دو سده پسين امپرياليسم(به ويژه بريتانيا و روسيه و سپس شوروي پيشين) با توجه به منافع و مطامع بلندمدت و استراتيژيک خود براي بي ثبات ساختن جيوپوليتيکي کشورهاي کوچک، همه آن ها را در قفسه هاي از پيش ساخته سياسي انداخته، همه را در تنگناها و منگنه هاي غير طبيعي گذاشته است.

 

اين است که امروز همه کشورهاي جهان سوم، به ويژه کشورهاي اسلامي، به عنوان واحدهاي سياسي ناقص الخلقه در چهارچوب مرزهاي استعماري[8] به سر مي برند و اين مرزها به گونه يي ترسيم شده اند که هر کشور جهان سوم به ويژه کشورهاي اسلامي با همسايگانشان اختلافات و چالش هاي پيوسته مرزي، تباري، زباني و حقوقي داشته باشند.

 

براي مثال، ترکيه و عراق تقريبا با همه همسايگانشان به گونه يي دست به گريبان اند و در واقع جزيره هايي اند در ميان کشورهاي مخاصم. از سوي ديگر، اين مرزها به گونه يي ترسيم شده است که مليت ها و اقوام گوناگون در ميان چند کشور پراگنده باشند. اين است که پشتون ها- در پاکستان و افغانستان؛ بلوچ ها- در پاکستان، ايران و افغانستان؛ تاجيک ها (فارسيوان ها)- در ايران، افغانستان، تاجيکستان و ازبيکستان؛ ازبيک ها- در ازبيکستان، تاجيکستان، قزاقستان، ترکمنستان و افغانستان؛ ترکمن ها- در ترکمنستان، ايران و افغانستان؛ کردها- در ايران و عراق و ترکيه و... «تبرتقسيم» شده اند.

 

چگونه از اين تنگناها برون رفت؟ را حل چيست؟ آيا بازنگري در مرزها راه حل است؟ هرگاه کشورهاي جهان سوم که هر يک به گونه يي در تنگناهاي جيوپوليتيک گير افتاده اند در پي يافتن به اصطلاح عمق استراتيژيک برآيند و بخواهند گستره جيوپوليتيک خود را پهنتر سازند و مرزهاي سياسي خود را با مرزهاي فرهنگي- تمدني و طبيعي منطقه يي منطبق سازند و يا پاره هاي يک تبار معين بخواهند با هم در يک کشور يکجا شوند، اوضاع چنان برهم خواهد خورد که پيامدهاي آن پيش بيني ناپذير خواهد بود.

 

1-گرهخوردگي  و همسويي منافع  ملي افغانستان و حضور نيروهاي امريکايي:

در اوضاع کنوني، پس از فروپاشي شوروي، امريکا و ناتو در پي پر کردن خلاي استراتيژيک پديدآمده و ناشي از اين فروپاشي در منطقه برآمده و در عراق و افغانستان رژيم هاي طالبان و صدام حسين را سرنگون کردند.

 

جدا از اين که انگيزه ها و دلايل حضور نيروهاي ائتلاف بين المللي در افغانستان و منطقه چه بوده و هست و زمينه هاي بربادي و سيه روزي کشور و مردم ما در گذشته چه بوده است و چه علل و عواملي در کار بوده است و صرف نظر از همه مسايل ديگر،کنون افغانستان به چند دليل، به حضور نيروهاي انتلاف بين المللي به رهبري ايالات متحده نياز دارد:

1-              ترس از اشغال کامل کشور (دست کم بخش هاي خاوري و جنوبي آن) از سوي طالبان (در واقع پاکستان و عرب هاي تندرو)

2-               ادامه درگيريي هاي  بي پايان فرسايشي ميان جنوب (پشتوني) و شمال (تاجيکي، ازبيکي، هزاره يي) و خطر فروپاشي و از هم گسيختگي کشور  بنا به سازه واره هاي تباري، زباني و مذهبي و فروپاشي سامانه دولت به چند بخش

3-                                  واگير شدن بد امني و ناامني سراسري با همه پيامدهاي سنگين اجتماعي آن 

4-                                   قطع شدن يا کاهش يافتن چشمگير کمک هاي بين المللي و روبرو شدن کشور با گرسنگي فراگير

 

از اين رو، افغانستان به حضور نيروهاي ائتلاف بين المللي نياز دارد و در چند زمينه منافع اين کشور با امريکا گره مي خورد:

1-                                  مباررزه با تروريزم بين المللي و القاعده و طالبان و جلوگيري از پخش  نفوذ تنذوان عرب  و پاکستاني.

2-                                   مبارزه با مواد مخدر که دردمندانه امروزه 93 درصد آن در افغانستان توليد مي شود.

3-                                   کمک به روند دمکراتيزاسيون و دولت سازي در افغانستان.

4-                                  بالارفتن جايگاه افغانستان در جامعه جهاني و تحکيم موقف آن در تراز بين المللي

5-                                  جلوگيري از خطر فروپاشي کشور

 

2-تعارض منافع منطقه يي افغانستان با حضور نيروهاي ناتو:

بي گفتگو، پيرامون گرهخوردگي منافع افغانستان با حضور نيروهاي ائتلاف بين المللي در کشور بسيار روشني انداخته شده است. مگر، بنا به دلايلي، در باره تعارض و تقابل منافع منطقه يي افغانستان با اين حضور، کمتر پرداخته شده است. درست از همين رو است که در این جا به بررسي آن مي پردازيم.

 

روشن است، در تراز دولتي، آگاهي همه جانبه از همه ابعاد مسايل راهگشاترين چيز است. از همين رو، به سنجش گرفتن اين مهم از اهميت به سزايي برخوردار است. 

 

پوشيده نيست، هرگاه اهداف ناتو همراستا با اهداف افغانستان تنها در تحقق همين چند هدف برشمرده شده در بالا خلاصه مي گرديد، کشورهاي منطقه حرفي نداشتند و با آن کاملا همنوايي مي کردند. مگر، حضور دراز مدت امريکا در افغانستان با توجه به اهداف استراتيژيک آن کشور با اهداف استراتيژيک بسياري از کشورهاي منطقه مانند روسيه، چين و ايران و حتا پاکستان و کشورهاي عربي در تقابل و تعارض قرار مي گيرد و اين کشور را به کارزار زروآزمايي ها و رويارويي هاي پايان ناپذير مبدل مي گرداند.

 

به هر رو، بسياري از کارشناسان بر آن بودند که در آستانه حمله امريکا  به رژيم طالبان[9] براي حل مشکل افغانستان، دو راهکار وجود داشت:

يک- نرم افزاري

دو- سخت افزاري

راه حل نرم افزاري در بر گيرنده چنان مکانيزمي بود و است که سه گونه توازن[10] را در افغانستان در نظر مي گيرد:

1-              توارن منافع قدرت هاي بزرگ در افغانستان مانند امريکا، اروپا، روسيه و چين، با روي کار آوردن يک دولت فراگير و بيطرف و نامتعاهد

2-                                  توازن منافع منطقه يي هند و پاکستان،  ايران و کشورهاي عربي

3-              توازن دروني که منافع ميانتباري، ميان زباني و ميان مذهبي را در کشور در بر گيرد. با ايجاد يک ساختار فراگير ملي

 

از ديدگاه تيوريک هم ، مادامي که چنين توازن هايي دست کم به گونه نسبي به ميان نيايد، محال است در افغانستان صلح پايدار و  ثبات به ميان بيايد.

                  

به هر رو، امريکا و ناتو راهکار سخت افزاري را پيش گرفتند. اين در حالي است که به باور شماري از کارشناسان، در همان هنگام راهيافت نرم افزاري براي امريکا و ناتو وجود داشت و مي شد با برگزاري يک کنفرانس بين المللي با مشارکت پوياي روسيه، چين و ايران و ديگر کشورهاي منطقه و شماري از سازمان هاي بين المللي، با دستيابي به تفاهم فراگير و اعلام فغانستان به عنوان يک کشور بي طرف، گره از کار فروبسته افغانستان با فرمول توازن منافع همه جوانب گشود .

 

البته، ضرورت برگزاري چنين کنفرانسي تا به همين امروز نه تنها منتفي نشده است، بل با گذشت هر روز بيشتر شده مي رود.

 

در اين حال، به باور شماري از کارشناسان،[11] در صورت کاربرد راهکار سخت افزاري، بايد نيروي بزرگي وارد ميدان مي شد. چون با جنگ نمي شود شوخي کرد. درس هاي تاريخ نظامي نشان مي دهد که هرگاه قرار باشد از روش هاي سخت افزاري کار گرفته شود، بايد با تمام نيرو پا به ميدان گذاشت. چه مرگبارترين اقدامات در عرصه سياسي و نظامي، اقدامات لرزان و سست، پراگنده و غير قاطعانه است و همواره دستاوردهاي ناميمون داشته اند.

 

دردمندانه امريکايي ها اشتباه شوروي پيشين را مبني بر گسيل نيروهاي معدود و محدود نظامي تکرار کردند آن هم در سناريوي بدتر يعني با گسيل نيروهاي به بارها کمتر.

 

شماري هم بر آن اند که امريکا بايد پيش از واردشدن به خاک هاي عراق و افغانستان، بايد در همان هنگام نخست ايران را که در آن برهه هنوز توان نظامي شايان توجهي نداشت، مهار مي کرد. در آن صورت شايد مي توانست هم در افغانستان و در عراق موفق شود. اشتباه محاسبه امريکا در آن بود که مي پنداشت با پياده کردن نيرو در افغانستان و عراق، بعدها مي تواند ايران را از دو سو زير فشار گرفته، مهار کند.

 

برخلاف گمان امريکايي ها، نبردها در عراق و افغانستان بارها بيش از آن که استراتيژيست ها مي پنداشتند، به درازا کشيدند و در اين ميان ايران فرصت يافت خود را به شدت از ديدگاه نظامي تقويت کند. به گونه يي که مهار آن در اوضاع کنوني، بسيار دشوار و تقريبا ناممکن شده است. 

 

به هر رو، کشورهاي منطقه، تسلط دراز مدت امريکا بر افغانستان را مغاير با منافع خود پنداشته و ناگزير در برابر آن دست به اقدامات واکنشي مي يازند که با منافع ملي ما مغايرت دارد و کشور ما را در آستانه تباهي و بربادي قرار داده و دستخوش نا به هنجاري هاي ويرانگر مي سازد.

 

پروفيسور يوري کروپنف در گزارش تحليلي يي که چندي پيش از سوي «مرکز مطالعات دموگرافي، مهاجرت و توسعه منطقه يي روسيه» ارايه گرديد، اهداف استراتيژيک امريکا را در افغانستان در محورهاي زير خلاصه مي نمايد:

 

«آناليزهاي خبرگان برجسته کشورهاي جهان به گونه روشن نشان مي دهد که اهداف راستين ايالات متحده و ناتو در افغانستان در راستاي سازماندهي يک تخته پرش نظامي، جيو استراتيژيک، جيوپوليتيک و جيو اکونوميک در مرکز اروآسيا براي خود، تنيدن شبکه هاي پرشاخ و برگ پايگاه هاي نظامي در گستره افغانستان و سراسر خاور ميانه متوجه مي باشد. در اين حال، از جنگ با تروريزم به عنوان بهانه يي براي افزايش و توجيه حضور نامحدود زماني ماشين جنگي امريکا و ناتو در منطقه بهره گيري مي شود.

 

شالوده دکترينال حضور در منطقه، پروژه «خاور نزديک بزرگ»  است که جهان مسلمان را از افغانستان تا مراکش و طرح «آسياي ميانه بزرگ» که کنترل سراسري بر اين مکرو  منطقه را از سايبرياي روسيه تا شمال هند در بر مي گيرد.

 

به گونه يي که در نوشته زير نام «همکاري در آسياي ميانه بزرگ براي افغانستان و همسايگان آن» به قلم پروفيسور فريدريک استار در 2005  بازتاب يافته است، هدف دکترين زمين گستره يي آسياي ميانه بزرگ عبارت است از: «ارايه همکاري به تحول افغانستان و همه منطقه به زون امني از کشورهاي مستقل که به اصول پويايي و زيستاري اقتصاد بازار، سامانه هاي سکولار و نسبتا باز اداره و ارجگزار به حقوق مدني، پابند باشند، و داراي مناسبات مثبت با ايالات متحده». در اين دکترين افغانستان به عنوان کشور هسته يي آسياي ميانه بزرگ در نظر گرفته شده است.  

 

تحليل ها نشان مي دهند که سرشت دکترين استارت، آوردن همه کشورهاي آسياي ميانه زير چتر امريکا با کنار گذاشتن روسيه، چين و ايران خلاصه مي گردد. ايجاد آسياي ميانه بزرگ به ايالات متحده امريکا اجازه مي دهد نه تنها کشورهاي آسياي ميانه را از زير سايه روسيه و چين بربايد، بل به گونه نهايي در  اين گستره پا بر جا شود و منطقه را زير قيموميت خود در  بياورد و افغانستان را به ناو سترگ هواپيمابر زميني خود مبدل گرداند.

 

اين گونه، در نتيجه عمليات ضد تروريستي در افغانستان، به جاي سرکوب و نابودسازي پايگاه هاي دهشت افگني، بر اين کشور کنترل پهن گرديد و به بهانه حل منازعه، پايگاه هاي هوايي امريکايي و ناتو در کابل، قندهار، هرات شيندند و  بگرام استقرار يافتند. فرودگاه هاي بگرام و شيندند به پايگاه هاي هوايي يونورسالي مبدل گرديده اند که با سيستم هاي ديده باني هوايي و کيهاني مجهز اند که اجازه مي دهند سپهر ناوبري هوايي- کيهاني را بيخي در سراسر پهنه اروآسيا کنترل نمود.

 

اين گونه،  امريکا و ناتو از ديدگاه جيو استراتيژيک در ارو آسياي مرکزي که ده سال پيش از اين بژيزنسکي رخنه در آن را «عمده ترين موهبت براي امريکا» خوانده بود، استحکام يافت.

 

امروزه ديگر آشکار است که امريکا و ناتو به بهانه مبارزه با تروريزم در آسياي ميانه و افغانستان، مسايل زير را حل مي کنند:

1-                                  کنترل گنجينه هاي نفتي کشورهاي عربي

2-                                  محاصره ايران  «مهار ناپذير»

3-                                  کنترل روسيه، چين و هند

4-                                  تامين حضور استراتيژيک در پشت جبهه چين.

5-                                  جلوگيري از روند هاي انتي گراسيوني يا همپيوندي هاي منطقه يي[12]

6-               تامين کنترل بر منابع انرژيتيک و شبکه هاي مواصلاتي سودمند براي رسانايي آن در گستره قفقاز- کسپين و آسياي ميانه

7-              يافتن امکان براي برانگيختن منازعات منطقه يي که مي توانند باالقوه بهانه يي براي آغاز اقدامات جهانشمول نظامي بدهند.»[13]

 

روشن است به اين فهرست مي توان بندهاي زير را نيز  افزود:

 

8-                                  کنترل پاکستان با متلاشي ساختن سازمان آي. اس.آي و روي کار آوردن يک دولت دست نشانده درآن کشور،

9-                                  جلوگيري از گسترش بيرون از کنترل نفوذ اعراب

10-                             سد ساختن راه چين به راهيابي به گنجينه هاي نفت و گاز خليج فارس

11-                             نزديک شدن به ذخاير يورانيوم قزاقستان و ديگر کشورهاي آسياي ميانه

12-                             ايجاد پايگاه هاي هوايي براي رس رساني به افغانستان در کشورهاي آسياي ميانه

13-                             زير نظر داشتن استخباراتي  سراسر گستره اروآسياي ميانه

14-                             روي کار آوردن رژيم هاي «دمکرات» هوادار امريکا در منطقه

15-                             دستیابی به خاستگاه های کانی افغانستان

 

 

در اين اوضاع، منافع ملي کشورهايي چون روسيه، چين و ايران، شماري از کشورهاي عربي و پاکستان ايجاب مي نمايد تا در گام نخست بکوشند هزينه هاي جنگ را براي امريکا بسيار بالا ببرند و آن کشور را در يک سناريوي همانند به سناريوي حضور نيروهاي شوروي پيشين در افغانستان، درگير يک جنگ فرسايشي دراز مدت در باتلاق افغانستان سازند و در نهايت وادار به ترک افغانستان سازند تا با سرافگندگي شکست خورده، اين کشور را ترک نمايد. در اين حال، محافل و حلقه هاي خاصي در اين کشورها در افغانستان دست به راه اندازي عمليات ويرانگر در ابعاد گوناگون نظامي، سياسي، فرهنگي، اقتصادي و رواني مي يازند.

 

در اين حال، به پندار بسياري از کارشناسان، حضور دراز مدت امريکا  و ناتو در افغانستان و گير ماندن آن در يک جنگ فرسايشي دراز مدت، يک سره به سود روسيه انجاميده است. اين کارشناسان آوندهاي زير را براي به کرسي نشانيدن  ديدگاه خود مي آورند:

1-              حضور دراز مدت امريکا در افغانستان موجب مي شود که در پهلوي  خطر بنيادگرايي و تندروي اسلامي، خطر «پهن ساختن دموکراسي طراز امريکايي در منطقه» در چهارچوب طرح «آسياي ميانه بزرگ» دمکراتيک با هدف تعويض رژيم هاي پسا مارکسيسيتي نيمه توتاليتار آسياي ميانه با راه اندازي انقلابات رنگي نيز پيوسته بر فراز آسمان اين کشورها سايه افگن باشد و اين کشورها از ترس رخنه تندرويي و بنيادگرايي اسلامي و راه افتادن انقلابات رنگي به آسياي ميانه، هر چه بيشتر به سوي روسيه گرايش داشته باشند و ماندن در گستره نفوذ روسيه را بر خطر تندرويي اسلامي و دموکراسي طراز امريکايي  ترجيح بدهند. اين تمايل ناخواسته، آن هم در اوضاع ضعف استراتيژيک روسيه، براي مسکو چونان عطيه آسماني به شمار مي رود.

 

در اين زمينه، امضاي قرار داد همکاري هاي استراتيژيک ميان امريکا و افغانستان که موجب بي اعتماد شدن شديد کشورهاي منطقه به امريکا و افغانستان و ارزيابي افغانستان چونان يک کشور دربند و تخته خيز پرش هاي بعدي امريکا در منطقه گرديد، بزرگترين لغزش  استراتيژيک امريکايي ها به شمار مي رود که در کنار بي اعتماد شدن امريکا نزد کشورهاي آسياي ميانه، بزرگترين عامل بي ثباتي در افغانستان هم گرديد.

 

تداوم وضعيت ناگوار کنوني در افغانستان، کشورهاي آسياي ميانه را (با توجه به ترس فزاينده اين کشورها از پهنايابي تندروي و بنيادگرايي اسلامي) از همگرايي طبيعي با کشورهاي افغانستان، ايران و پاکستان و ديگر کشورهاي اسلامي باز داشته و در نتيجه از دستيابي به استقلال اقتصادي و سياسي بيشتر باز مانده و موجب اين مي گردد که اين کشورها بار ديگر به دامان پر مهر روس ها پناه ببرند و زيستن زير سايه چتر حمايت روسيه را از افتادن به روز سياه افغانستان و پاکستان ترجيح دهند. برآيند اين وضعيت اين است که کشورهاي يادشده کماکان در وابستگي اقتصادي و امنيتي از روسيه بسر ببرند که با اين کار، زمينه براي بازپسگيري مواضع از دست رفته روسيه در پي فروپاشي شوروي در آسياي ميانه فراهم گرديده و يکسره به سود آن کشور بينجامد.

از اين رو مي توان گفت که امريکا به رغم اين که به شدت خواهان کمرنگ شدن نقش روسيه در اين کشورها است، با لغزش هايي که در افغانستان و پاکستان نموده و سياست هاي نادرستي که در قبال ايران داشته است، ناخواسته به سود روسيه عمل نموده و به دست خود استراتيژي خود در آسياي ميانه را با شکست محتوم رو به رو گردانيده است.

2-              حضور دراز مدت امريکا در افغانستان، موجب آن مي شود که چين به جاي رقابت با روسيه به ويژه در آسياي ميانه، به همکاري با آن بپردازد و از امريکا فاصله بگيرد. اين تمايل با توجه به پرتنش شدن اوضاع در تبت و سين کيانک و افزايش حضور امريکا در منطقه و نياز چين به تسليحات پيشرفته، مواضع آن کشور را بيشتر به روسيه نزديک کند و موجب تقويت بيشتر سازمان شانگهاي گردد. در نتيجه، امريکا باز هم ناخواسته زمينه را براي شگوفايي بيشتر سازمان شانگهاي فراهم آورده است.

3-               اين حضور باعث آن مي گردد که ايران به محاصره افتاده از سوي امريکا، به گونه روز افزون از غرب و به ويژه از امريکا فاصله گرفته و به روسيه و چين نزديک شود و به شدت منافع امريکا در جزيره نماي عرب و حتا در امريکاي لاتين و افغانستان را به چالش بکشاند. روشن است از رويارويي بي پايان ايران با امريکا، تنها جانبي که سود فراوان و باد آورده  مي برد، روسيه است.

4-               حضور دراز مدت امريکا در افغانستان و ادامه جنگ فرسايشي اين کشور در برابر تندروان طالبان- اعم از افغاني و پاکستاني و افغاني که بيشتر پشتون تبار اند، مي تواند از سوي پشتون ها به عنوان جنگ امريکا با پشتون ها ارزيابي گردد و چونان تداوم نبردهاي انگليس و افغان در سده هاي نزدهم و نيمه نخست سده بيستم پرداز گردد. هرگاه چنين باشد که هست، اين کار به معناي پيروزي استراتيژيک روسيه در رسيدن به آرمان تاريخي آن کشور مبني بر «در دادن جنگ بي پايان فرسايشي ميان پشتون ها و انگليسي ها» در سده بيستم ارزيابي گردد که کنون در سيماي جنگ امريکا و انگليس با پشتون ها تبارز نموده است. به ويژه، بمباران هاي پيوسته در گستره قبايل مرزي پشتون، آتش انزجار و تنفر تاريخي آنان را در برابر انگليسي ها و همپيمانان امريکايي شان را تازه مي سازد.

5-              حضور دراز مدت امريکا در افغانستان و جنگ هاي پيوسته با پشتون ها  که مستلزم پشتيباني آن کشور از يک حکومت تبارگراي پشتون در افغانستان است، در نهايت باشندگان شمال افغانستان را که پيکره اصلي باشندگان کشور (بيش از شصت درصد) را مي سازند، با امريکا رو در رو قرار داده و آنان را بيشتر به روسيه نزديک مي سازد.

6-              پشتيباني پيوسته امريکا از يک دولت واپسگرا و ضد ملي در افغانستان، موجب فراخ تر شدن شگاف هاي ساختاري اجتماعي در اين کشور، بدترشدن وضعيت زندگاني مردم، دامنه يابي تنش ها و چالش هاي دروني و دورتر شدن مردم  از حکومت گرديده و کشور را تا مرز انفجار اجتماعي و انقلاب توده يي پيش مي برد که همه اين ها در نهايت موجب افزايش تنفر و انزجار مردم افغانستان از امريکا چونان حامي اين رژيم و نزديک تر شدن شان به روس ها مي گردد.

7-              حضور دراز مدت امريکا در افغانستان و نبردهاي بي پايان با تندروان عرب، در فرجام مي تواند چونان جنگ امريکا با اعراب و در کل با جهان اسلام همانند جنگ هاي صليبي ارزيابي گرديده، موجب دوري اعراب از امريکا و گرايش آن ها به روسيه گردد.

8-              حضور درازمدت امريکا در افغانستان و رويارويي هاي پيوسته اين کشور با پاکستان به منظور روي کار آوردن يک دولت وابسته به امريکا در اين کشور، در درازمدت مي تواند پاکستان را يکسره به دامان سازمان شانگهاي بيندازد و يا زمينه ساز فاجعه روي کار آمدن يک دولت تندرو مذهبي در اين کشور گردد.

9-              جنگ دراز مدت افغانستان مي تواند چونان يک اهرم فشار ديپلماتيک نيرومند از سوي روسيه و ديگر کشورهاي مخالف امريکا در برابر اين کشور  در عرصه بين المللي کاربرد داشته باشد.  

10-            حضور درازمدت امريکا در افغانستان هزينه هاي سنگين و کمرشکني دارد که ناگزير اقتصاد آن کشور را با چالش هايي رو به رو خواهد گردانيد. 

11-            حضور دراز مدت امريکا و ناتو در افغانستان چالش ها ميان اروپا و امريکا را از يک سو و رقابت ها ميان امريکا و انگليس را از سوي ديگر ژرف تر مي گرداند و در نهايت مي تواند ناتو را اگر با خطر فروپاشي رو به  رو نگرداند، دست کم سخت لرزان بسازد.

12-            حضور  امريکا در افغانستان و درگير شدن آن کشور در يک جنگ فرسايشي در افغانستان، به روسيه اين امکان را مي دهد که در ازاي همکاري با امريکا در زمينه رس رساني از راه گستره کشورهاي همسود، از پيوستن گرجستان و اوکرايين به ناتو جلوگيري نمايد و جلو رخنه امريکا را در اين گستره بگيرد و در بسا از مسايل ديگر جهاني اهرم فشار نيرومندي در برابر امريکا داشته باشد.

13-             حضور درازمدت امريکا در افغانستان، به عنوان يک درد سر سياسي، مي تواند پيوسته دولت هاي امريکا را در پهنه سياست داخلي  با چالش هايي رو به کند.

14-            با توجه به اين که شماري از اهداف استراتيژيک امريکا در منطقه دسترسي ناپذير اند، در سر انجام کار، ناکامي امريکا در رسيدن به اين اهداف، آن هم پس از صرف هزينه هاي بزرگ، مي تواند چونان پيروزي روس ها در مرحله تازه بازي بزرگ در منطقه ارزيابي گردد.

15-            در گير ماندن امريکا در افغانستان مي تواند به پيمانه بسياري زمينه مانور امريکا در ديگر نقاط جهان از جمله امريکاي جنوبي را محدود گرداند و زمينه را براي رخنه روسيه و چين در اين گستره فراهم بسازد.

16-             ناکامی در مبارزه با تروریسم و مواد مخدر امریکا را به مقصر اصلی گسترش آن در تراز جخانی مبدل می سازد. به ویژه نزد اروپاییان که سالانه 50000 نفر تلفات می دهند. از جمله 30000 نفر از روسیه. این گونه امریکا در نزد اروپاییان چونان هیمه آور آتش جنگ تریاک جدید ارزیابی می گردد.

 

در واقع، حضور نيروهاي امريکايي افغانستان را به ميدان کشاکش هاي جهاني و منطقه يي مبدل ساخته و اين گونه منافع ملي آن را با مخاطره روبرو مي سازد. از اين جا بر مي آيد که منافع افغانستان و امريکا با آن که در بعد داخلي و جهاني با منافع ملي افغانستان گره مي خورد، در بعد منطقه يي با آن در تعارض واقع مي شود. يعني امريکا از ديدگاه شماري از کارشناسان، در پي بهره گيري از افغانستان به عنوان تخته پرش و خيز است و دستيابي به اهداف بلند پروازانه استراتيژيک در چهارچوب آسياي ميانه بزرگ.

 

گفتني است که افغانستان با شوروي پيشين که اکنون روسيه وارث آن است، چندين قرار داد و معاهده داشت (از زمان امان الله خان تا زمان مجاهدان) که بر اساس اين معاهدات حق ندارد براي يک جانب سومي در خاک خود پايگاه نظامي عليه آن کشور بدهد. اين کار ناقض تماميت ارضي افغانستان و تعهدات بين المللي آن به عنوان يک کشور مستقل است. اين در حالي است که افغانستان اخيرا با امريکا قرار داد همکاري هاي استراتيژيک امضاء نموده است.

 

به هر رو، هرچه است، امريکا در افغانستان حضور دارد و با نيروهاي تندرو طالبان و القاعده درگير نبردهاي سهمگين. از قرايين چنين بر مي آيد که در هفت سال گذشته جنگ به بن بست رسيده است و هيچ يک از دو طرف توان شکستن بن بست موجود در جنگ فرسايشي کنوني را ندارد. از همين رو است که دولت اوباما در پي تدوين استراتيژي نوي در بحران افغانستان و بازنگري استراتيژي خود در قبال اين کشور برآمده است. گسيل نيروهاي بيشتر به افغانستان را نيز مي توان در چهارچوب همين استراتيژي بررسي کرد.

 

داکتر موسوي- رييس دفتر مطالعات سياسي و بين المللي وزارت امور خارجه ايران، (در سخنراني در کنفرانس «افغانستان و شانگهاي در درياچه ايسيق قول قرغيزستان در تابستان 2008) با تکيه بر منابع غربي چهار واريانت تحول اوضاع در نبرد کنوني امريکا با طالبان و القاعده را بر شمرد :

1-                                  پيروزي امريکا بر طالبان

2-                                  پيروزي طالبان و القاعده بر امريکا

3-                                  کنار آمدن امريکا و طالبان

4-                                  ادامه وضع کنوني [(جنگ فرسايشي دراز مدت بي پايان)]

 

وي آشکارا گفت که سه واريانت نخست با منافع ملي کشورهاي مخالف حضور امريکا در افغانستان سازگاري ندارد و تنها واريانت چهارمي به سود آن کشورها است.

 

مي توان گمان زد که در صورت پيروزي امريکا بر طالبان و القاعده، امريکا براي آوردن فشار بيشتر بر ايران با تقويت افغانستان دست بازي پيدا مي کند که اين کار دست کم هزينه هاي امنيتي و نظامي ايران را در مرزهاي خاوري آن کشور به پيمانه چشمگيري بالا مي برد. از اين رو، اين پيروزي به سود ايران نيست. همين موضوع در قرينه ساير کشورهاي منطقه[14]صدق مي کند.

 

پيروزي طالبان و القاعده بر امريکا به معناي احياي پهن شدن نفوذ تندروان عرب و وهابي ها نه تنها در افغانستان، بل نيز در پاکستان است که مانند سال هاي دهه نود سده بيستم ايران(و نه تنها ايران، بل روسيه، چين و کشورهاي آسياي ميانه) را با چالش ها و دردسرهاي فراواني روبرو مي سازد. همين گونه هيچ کشوري در منطقه منهاي کشورهاي عربي و حلقات و محافل خاصي در پاکستان، به پيروزي طالبان ذينفع نيستند.  

 

کنار آمدن امريکا و طالبان و تندروان عرب، کابوسي است که خواب شيرين ايران را برهم مي زند و آن کشور را به گونه جدي با خطر بزرگ رو به رو مي گرداند. مگر چنين چيزي در اوضاع و احوال کنوني آن هم پس از هفت سال جنگ خونين ميان امريکا و تندروان مسلمان ناممکن به نظر مي رسد. 

 

از اين رو، روشن است که ادامه وضع کنوني يعني جنگ فرسايشي بي پايان و بي نتيجه، تنها منجر به بالا رفتن هزينه هاي مالي و مادي و تلفات انساني امريکايي ها و در گير شدن آن ها در باتلاق افغانستان گرديده و بالا رفتن تلفات در ميان افغان ها تنفر از امريکايي ها را نه تنها در ميان افغان ها بل نيز در ميان همه مسلمانان به گونه روز افزوني افزايش مي دهد و در درون امريکا و نيز در اروپا مخالفت مردم را با «سياست هاي جنگ افروزانه» بيشتر مي سازد.

 

به باور بسياري از کارشناسان منطقه، با تداوم وضع کنوني، با هزينه «بيگانه»، چند کاري را که بايد روسيه، ايران و چين و در کل سازمان شانگهاي انجام مي دادند، امريکايي ها انجام مي دهند؛ مانند :

1-                                  جلوگيري از پهن شدن تندرويي اسلامي در منطقه.

2-              پرداخت هزينه هاي دولت افغانستان که باري گراني به گردن امريکا بيش نيست و الترناتيف آن افتادن اين بار بر دوش سازمان شانگهاي است.

3-                                  پذيرفتن مسووليت مبارزه با کشت، توليد و قاچاق مواد مخدر که به همين پيمانه خطير است.  

 

اين در حالي است که اين کشورهاي عضو شانگهاي کنون توان کشيدن باري به اين سنگيني را ندارند. به پنداشت شماري از کارشناسان کشورهاي منطقه، اين مهم نيست که سربازان امريکايي در کجاي زمين حضور دارند. مهم اين است که آن ها چه وظايفي را انجام مي دهند. روشن است وظايفي را که امريکايي ها در افغانستان انجام مي دهند(که در واقع بايد کشورهاي عضو شانگهاي و در گام نخست روسيه و ايران از سر ناگزيري انجام مي دادند)، به سود آن ها است.

 

هر چه است، ادامه حضور امريکا در افغانستان را کشورهاي منطقه به معناي اشغال افغانستان پنداشته و تداوم آن را براي خود مساله مرگ و حيات مي پندارند و ناگزيرند با آن به رويارويي بپردازند. اين گونه، افغانستان به کارزار کشاکش هاي جهاني و منطقه يي مبدل گرديده است.

 

حال هرگاه موضوع را از ديدگاه و موضع «دروني افغاني» به بررسي بگيريم،  تجربه تلخ تاريخ گواه بر آن است که موقعيت جيوپوليتيک افغانستان هميشه دوگونه سياست را از پيش محکوم به ناکامي مي گرداند:

1-              گرايش يک جانبه به سوي يکي از قدرت‌هاي بيروني و در نظر نگرفتن ديگر قدرت‌ها در پهنه سياست خارجي

2-              تامين منافع يک گروه خاص در درون کشور و ناديده گرفتن منافع اکثريت مردم در پهنه سياست داخلي

 

روشن است، پيشگيري هرگونه سياست ريالستيک و خردورزانه، بستگي به آگاهي سياستمردان از تحولات در پهنه سياست‌هاي جهاني و منطقه دارد. تنها در سايه اطلاعات کامل و درست از اوضاع جهان، منطقه و داخل کشور است که مي توان گره کور معضل کشور را گشود. در بسياري از موارد، به علت اين که رهبران برخي از کشورهاي جهان سومي در توهم به سر مي برند و اطلاعات درستي از اوضاع ندارند، با پيشگيري سياست‌هاي نادرست و لغزش آميز، کشورهاي شان را با دشواري‌هاي فراوان و مي سازند و در بسا موارد در آستانه فروپاشي و آشوب و آشفتگي‌هاي خطرناک قرار مي دهند. با توجه به اين امر، دولت افغانستان بايد دو گونه استراتيژي را در پهنه‌هاي داخلي و خارجي پيشگيري نمايد:

1- حفظ توازن نسبي ميان قدرت‌هاي ذيدخل در افغانستان در پهنه سياست خارجي

2-تامين مشارکت ملي و حفظ توازن تباري نسبي در پهنه سياست داخلي

 

هر چه است، افغانستان از اين حالت گريزي ندارد و بايد خود را براي وفق دادن با اين حالت در دراز مدت، عيار سازد. يعني سخن بر سر مديريت بحران در درازمدت است. نه دستيابي به يک حالت ايده آل. در اين جا پرسشي مطرح مي گردد مبني بر اين که افغانستان چه نقشي دارد و چه بايد بکند؟

1- از يک سو به تداوم حضور دراز مدت نيروهاي ائتلاف بين المللي نياز دارد.

2-از سوي ديگر، حضور درازمدت آن براي افغانستان خطرناک است و اين کشور را به ميدان رويارويي هاي استخباراتي و کشاکش هاي کشورهاي بزرگ مبدل مي سازد.

 

جهان به سوي جهاني شدن (گلوباليزم) و منطقه يي شدن (ريگيوناليزم)[15]پيش مي رود و ديگر در سده بيست و يکم، کمتر کشوري مي تواند در برج عاج خود در تنهايي و تجريد به سر برد. امروزه، ديگر مقوله هايي چون اقتصاد، امنيت و مانند آن نمي تواند در چهارچوب  يک کشور تعريف شود، بل با گذشت هر روز، گستره هاي بزرگتري را در بر مي گيرد. از اين رو، منطقه ما  نياز مبرمي به همگرايي دارد.

 

اين همگرايي شامل چند عرصه مي گردد:

1-              همگرايي فرهنگي- تمدني منطقه يي

2-              همگرايي اقتصادي منطقه يي

3-              همگرايي امنيتي منطقه يي

 

در اوضاع امروزي، روشن است پارادايم همگرايي فرهنگي– تمدني يکي از پايه يي ترين اصول همگرايي منطقه يي را در گستره جيوکلتوري- جيوسويليزاسيوني ما مي سازد. در اين راستا، تدوين استراتيژي همگرايي گسترده فرهنگي- تمدني ميان کشورهاي منطقه- چيزي که تا کنون به آن کمترين توجه مبذول گرديده است، از اهميت بسيار بالايي برخوردار است و در سرانجام مي تواند به همنگري و همنوايي بيشتري در اين راستا بينجامد.

 

بايسته است در زمينه، همايش هاي بيشتري در کشورهاي همسرزمين منطقه ما برگزار گردد تا از ديدگاه هاي کارشناسيک بررسي شده و راهکارهاي مشخصي براي آن تعيين گردد.

با توجه به جهاني شدن اقتصاد که ديگر مرزهاي سياسي را به سرعت در هم مي شکند و تنها به دستاوردهاي مالي و مادي توجه دارد،  اصل همگرايي اقتصادي منطقه يي در جهان ما از اهميت به سزايي برخوردار است.

 

در جهان امروز، کشورهايي که داراي منافع مشترک اقتصادي اند، دست به ايجاد سازمان هاي اقتصادي منطقه يي يازيده اند. دردمندانه، متفاوت با ساختارهاي اقتصادي پوياي موجود در جهان، ساختارهاي اقتصادي منطقه يي ما چون اکو، سارک، سازمان همکاري هاي خليج [فارس]، سازمان همکاري هاي آسياي ميانه و مانند آن، بنا بردلايل گوناگون، از جمله داشتن بار سياسي تا اقتصادي، از کارايي و پويايي بايسته برخوردار نبوده، بيشتر با ايستايي روبرو گرديده و به روي کاغذ مانده اند.

 

از سوي ديگر، اين ساختارها ميان خود هم کدام پيوند ارگانيک ندارند که  زمينه انتيگراسيون يا همگرايي بيشتر آن ها را در چهارچوب مکانيزم هاي گسترده تر فراهم گرداند.

اين در حالي است که براي مثال، کشورهاي عضو اکو(سازمان همکاري اقتصادي منطقه يي) در گستره بيش از هفت ميليون کيلومتر مربع (يعني در واقع در پهنايي که بخش بزرگي از گستره مگاترند اروآسياي ميانه بزرگ را در بر مي گيرد) موقعيت داشته و نزديک به 400 ميليون باشنده دارند. گذشته از آن، بخش بزرگي از گنجينه هاي انرژتيک جهان در زير خاک هاي اين کشورها نهفته است.

 

 در اين ميان، براي افغانستان-کشوري که در مرکز اروآسياي ميانه بزرگ قرار دارد- بسيار مهم است که براي اجراي نقش خود در روند همگرايي اقتصادي منطقه يي، پيش از هر کاري به تامين امنيت و ثبات در کشور بپردازد- چيزي که بدون همکاري جامعه جهاني و تشريک مساعي بي آلايشانه کشورهاي منطقه بسيار دشوار است- و در گام دوم، به گشودن شريان هاي مواصلاتي خود- که آن هم بدون مشارکت جامعه جهاني و کشورهاي منطقه در بهترين مورد سخت دشوار خواهد بود- دست يازد. پيونديابي شبکه راه هاي افغانستان با شبکه هاي کشورهاي همسايه(خصوصا شبکه هاي راه آهن منطقه يي)  پايه يي ترين پيش زمينه براي شگوفايي  اقتصادي کشور و در نتيجه گسترش همکاري هاي سودمند منطقه يي و در سر انجام همگرايي اقتصادي منطقه يي است.

 

از سوي ديگر، افغانستان به عنوان يک کشور جنگ زده که با چالش هاي بسيار و در هم تنيده يي روبرو است، نيازمند ياري هاي بي آلايشانه کشورهاي منطقه در پهلوي ياري هاي جامعه جهاني است تا بتواند هر چه سريع تر ويراني هاي بازمانده از جنگ را بازسازي نمايد و به امنيت پايدار و ثبات دست يابد.

 

3-همگرايي امنيتي منطقه يي: امروز ديگر نمي توان امنيت را به گونه تجريدي بررسي نمود. امنيت در سه بعد جهاني، منطقه يي و ملي تعريف مي گردد. آن چه به امنيت دروني کشورها مربوط مي گردد، در هر کشوري سازواره هاي  خاص امنيتي خودش را دارد. مگر امنيت منطقه يي بايد در چهارچوب هاي معين امنيت دسته جمعي تعريف گردد. همين گونه، امنيت گلوبال (جهانشمول) نيز بايد در تراز جهاني تعريف گردد.

 

آن چه مربوط به منطقه ما مي گردد، هند چهارچوب امنيتي خاص خودش را دارد. اگر کشور چين را نيز در نگاه افغانستان کشوري از کشورهاي منطقه تعريف کرد، روشن است چين نيز چهارچوب امنيتي خودش را دارد. کشورهاي آسياي ميانه از يک سو سيستم امنيتي دروني خود شان را دارند و از سوي ديگر، در سيستم امنيتي کشورهاي مستقل همسود با روسيه شامل مي شوند که در واقع چيزي همانند به همان حريم امنيتي شوروي پيشين است و پس از فروپاشي تازه در سامانه امنيتي سازمان شانگهاي نيز تعريف مي شوند.

 

افغانستان، پاکستان و ايران سه کشوري اند که نه ميان خود شان کدام سامانه امنيتي دارند و نه عضو کدام سيستم امنيتي ديگر هستند. در اين ميان، افغانستان با نزديک به شش هزار کيلومتر مرز با شش کشور منطقه، بي دفاع ترين، آسيب پذير ترين کشور جهان از نگاه دفاعي و امنيتي است. اين در حالي است که توانايي هاي کشورهاي همسايه آن فوق العاده بزرگ است.

 

بايسته است توجه داشت که بي ثباتي و نا امني در افغانستان، تاثيرات سوء بسياري بر امنيت منطقه و حتا جهان (به گونه يي که رخدادهاي تراژيک 11 سپتامبر آشکارا نشان داد) دارد و بر عکس، ثبات و امنيت در افغانستان زمينه ساز ثبات پايدار و گسترش همگرايي منطقه يي و جهاني خواهد بود.  

 

با درنظرداشت مسايل بالا، تامين امنيت در منطقه با توجه به خطراتي که تروريزم بين المللي و مواد مخدر متوجه ما گردانيده است، نيازمند همکاري و همياري همه کشورهاي منطقه است.

 

روشن است به رغم واگرايي ها، زمينه هاي خوبي هم در منطقه براي همگرايي وجود دارد که بايد همه مساعي خويش را در راستاي گسترش و نهادينه ساختن آن بسيج نماييم.

 

مي خواهم به يک نکته بس مهم ديگر اشاره نمايم و آن اين که هرگاه قدرت هاي بزرگ جهاني با اولويت دادن به ارزش هايي والايي چون هومانيزم و ارجگذاري به ارزش هاي انساني و مقام والاي انسان و نوع پروري ، روي يک کانسپت گلوبال براي امنيت جهاني و تقسيم عادلانه منابع انرژي و گستره نفوذ به توافق نرسند، چالش ها و تنش هاي منطقه يي را پاياني نخواهد بود. تنها شکل بحران ها است که تغيير خواهد کرد و بس. خود بحران ها براي ساليان آزگار در سرزمين هاي آشوب زده پايدار خواهد ماند و توده هاي ميليوني انسان هاي باشنده در اين مناطق بحراني در رنج و درد و تهيدستي و بينوايي و بيچارگي دايمي دست به گريبان  که هرگز چنين مباد !

 

مساله اصلي اين است که چگونه مي توان افغانستان را از يک سو به پلي براي پيوند دادن شمال و جنوب و از سوي ديگر  به چهار راه همکاري هاي جنوب- جنوب مبدل ساخت و ساختارهاي اقتصادي موجود را به هم پيوند داد و از سوي ديگر، چگونه مي توان از اين کار به سود بازسازي کشور سود جست؟

 

با توجه به تجارب تاريخي، مي توان گفت که موقعيت بسيار حساس جغرافيايي کشور همواره پيشگيري سياست خارجي مخصوص به خودي را براي افغانستان ديکته مي کند که هرگونه عدول از آن مي تواند براي کشور به بهاي گزافي تمام شود و کشور را با چالش هاي بزرگي روبرو گرداند. از سوي ديگر، چون با توجه به اين که سياست خارجي ادامه سياست داخلي است، سياست خارجي افغانستان مستلزم داشتن يک استراتيژي مشخص و معين در عرصه سياست داخلي است که هر گونه تخطي از اين سياست، کشور را با چالش هايي بس پيچيده يي روبرو مي گرداند.

 

کشور ما بنا به موقعيت حساس جيوپوليتيک، بي دفاع ترين و آسيب پذير ترين کشور جهان است، سياست خارجي ما بايد پيوسته پويا و سازنده باشد. اصولا سياست خارجي يک کشور را جيوپوليتيک آن تعيين مي کند. مگر در کشورهاي جهان سوم بيشتر اين رژيم ها و سليقه است که سياست ها را تعيين مي نمايد. از همين رو هم است که پيوسته دچار بحران هستند. اين در حالي است که مناسبات ما با برخي از کشورهاي  همسايه در تراز بايسته نيست و با برخي هنوز هم در هاله يي از ابهام پيچيده است. در واقع، افغانستان جزيره يي است در ميان اقيانوس کشورهايي که تا کنون نتوانسته است با آن ها بنا به دلايل گوناگون مناسبات آرماني تامين نمايد.

 

کشورهايي چون روسيه، چين و حتا جاپان و کوريا و نيز جامعه اروپايي به شدت در سرمايه گذاري در آسياي ميانه ذينفع هستند و روشن است امنيت کشورهاي آسياي ميانه براي شان از اهميت بسيار بالايي برخوردار است. اين کشورها براي بالا بردن ضريب امنيت سرمايه هاي خود به ثبات اين منطقه نيازمند اند. از سويي هم، از رخنه تندرويي اسلامي در آن به شدت در بيم و هراس.

 

ناگفته پيداست که اين کشورها درک روشني دارند که امنيت و ثبات در آسياي ميانه وابستگي مستقيمي با امنيت و ثبات در افغانستان دارد. براي اين کشورها روشن است که ناآرامي و بي ثباتي در نوار مرزي ميان افغانستان و پاکستان يک داستان دنباله دار است که به زودي ها پايان آن پيدا نيست. از همين رو، به شدت به ايجاد يک کمربند باثبات نسبي در شمال افغانستان ذيعلاقه هستند و حاضرند ميلياردها دالر در اين منطقه با کشيدن راه آهن، مشارکت در پروژه هاي استخراج معادن، ساختن بندهاي برق و ديگر عرصه ها سرمايه گذاري کنند.

 

روشن است، با مشارکت گسترده اين کشورها در  پروژه هاي عمراني در شمال کشور، پاي سرمايه آن ها به کشور کشانيده شده و خود در تامين  امنيت نسبي آن ذينفع مي گردند. اين گونه، اين کشورها به گونه غير مستقيم در تامين امنيت و ثبات در نوار شمال مشارکت پيدا مي نمايند و آسيب پذيري در برابر آنان به حد اقل مي رسد.

 

به همين سان، ايران در قبال رويدادهاي افغانستان در اوضاع و احوال کنوني استراتيژي انفعالي و واکنشي داشته و تمام نگراني و دلهره آن کشور اين است که بحران از مرزهاي خاوري آن به درون آن کشور سرازير نشود و از همين رو به کشيدن يک نوار با ثبات در استان هاي هم مرز با افغانستان ذينفع بوده و حاضر است صدها ميليون دالر براي حفظ ثبات در اين استان ها سرمايه گذار ي کند. دردمندانه و سوگمندانه در اين راستا نيز پيوسته با کارشکني و سنگ اندازي هاي آگاهانه و نا آگاهانه رو به رو بوده ايم. 

 

روشن است در دهه هاي آينده، رقابت بر سر منابع انرژي اوج خواهد گرفت. از همين رو، اوضاع منطقه ما كه به آن نام «بالكان اروآسيايي» داده‌اند، در كل رو به وخامت دارد. روشن است افغانستان به عنوان كشوري كه در خط نخست جبهه در همسايگي يكي از بزرگترين ذخاير يورانيم جهان – قزاقستان (که هفده درصد ذخاير تثبيت شده جهاني را دارد) و ازبيکستان (که چهار درصد ذخاير تثبيت شده جهان را دارد)، و در همسايگي دو حوزه بزرگ انرژيتيك خليج فارس و كسپين ( خزر) واقع است، بيش از هر كشور ديگري آسيب پذيرتر است. از همين رو، انتظار مي رود كه اوضاع در آن به وخامت بگرايد.

 

ازسوي ديگر، همكاري‌هاي استراتيژيك ايران و روسيه بيش از گذشته گسترش يافته است. اين در حالي است كه مناسبات ايران با امريکا كماكان بهبود نيافته است.

 

هرگاه چالش‌ها ميان اروپا و امريکا بيشتر شود، امكان آن مي رود تا در دهه آينده همگرايي ميان اروپاي باختري و اروپاي خاوري (به شمول روسيه- كه جز جدايي ناپذير اروپا است)،گسترش بيشتري يابد و مگا پاوري ديگري (ايالات متحده اروپا) به ميان بيايد. اگر همگرايي اورپاي غربي و امريکا در كانتكست ترانس انتلانتيسم بحران‌هاي كنوني را پشت سر گذارد، جهان در آن صورت باز هم با دو مگا پاور روبرو خواهد بود- يكي مگا پاور ترانس اتلانتيكي (اروامريکا) و ديگري مگا پاور اروآسيايي ( روسيه+ چين+ ايران+ هند+ قزاقستان).

 

شايان يادآوري است که در گذشته، در زمان جنگ سرد، استراتيژي روسيه در محور آسيا با توجه به اين که بار مبارزه با «امپرياليسم غرب» را يک تنه و به تنهايي بر پشت مي کشيد، براي يافتن همپيمانان نيرومند، پيوسته در اين راستا متوجه بود تا از چين و هند با سرازير ساختن کمک هاي سخاورزانه اقتصادي، نظامي  و فني و «صدور توسعه صنعتي» در گام نخست، ابرقدرت هاي منطقه يي بسازد تا بعدها بتوانند در پهنه جهاني در سيماي ابرقدرت هاي تمام عيار تبارز نمايند.

 

کنون، استراتيژي روسيه در راستاي تقويت ايران و ترکيه است تا اين دو کشور نيز بتوانند به عنوان ابرقدرت هاي منطقه يي تمام عيار تبارز نمايند و درکشاکش هاي آينده در برابر غرب، متحدان آن کشور گردند.     

 

اين گونه، با توجه به چالش ها و با توجه به آرايش نيرو در منطقه، پارادايم همگرايي منطقه يي در گستره مگاترند متاجيوپوليتيکي (جيوپوليتيکي- جيواکونوميکي و جيوکلتوري- جيوسويليزاسيوني) اروآسياي ميانه بزرگ به ويژه براي افغانستان از اهميت به سزايي برخوردار بوده و بايسته است در محراق توجه دولتمردان، سياست سازان و سياستگزاران کشور قرار گيرد.

 

واقعيت تلخ اين است كه تا كنون در منطقه، يك تفكر استراتيژيك شكل نگرفته است و در واقع ما با نوعي بحران  تفكر و حتا مي شود گفت فقدان بينش راهبردي، سردچار هستيم.

 

4-معادله سه مجهوله اعراب، پاکستان و طالبان:

 

افغانستان- کارزار جنگ تندروان عرب و امريکا :

بحران افغانستان جدا از مسايل ديگر مرتبط با ايران، چين و آسياي ميانه، وابستگي مستقيمي از نفت اعراب دارد. از هنگامي که اعراب به نفت دست يافتند، بحران افغانستان آغاز گرديد و چنين بر مي آيد که  مادامي که آن ها نفت دارند، اين بحران ادامه خواهد يافت.

 

شايد تصادفي نباشد که جنرال هاي انگليسي و امريکايي از  ضرورت تاريخي حضور چهل ساله در افغانستان تا سرکوب نهايي تروريزم بين المللي سخن مي گويند. درست کارشناسان زمين شناسي چنين پيش بيني مي کنند که گنجينه هاي نفتي اعراب تا چهل سال نهايت تا پنجاه سال ديگر به ته خواهد کشيد.

 

چنانچه شماري از کارشناسان برآن اند که پيدايش کشور اسراييل در نقشه سياسي جهان با پيداشدن نفت در سرزمين هاي عربي پيوند داشته و به گمان بسيار با به ته کشيدن نفت اعراب، ديگري نيازي به هستي آن کشور و صرف هزينه هاي گزاف چندين ميليارد دالري در سال ديده نشده و از نقشه گيتي سترده خواهد شد. چون ديگر نيازي به آن نخواهد بود.

 

هر چه هست، روشن است پول و قدرت تابع يک قانون است– گسترش. درست مانند اين که هرگاه سنگي به آب افگنده شود، امواج آن دايره گون پهن مي گردد. همين گونه، هنگامي که اعراب به نفت و سرمايه دست يافتند، روشن است آغاز به گستره جويي سياسي و باوري نمودند. با توجه به تسلط مذهب تشيع در ايران و شماري ديگر از کشورها، اعراب بيشترين پول ها را در کشورهايي چون ترکيه[16] و پاکستان به مصرف رسانيدند.

 

در اين ميان دو چيز شايان توجه است:

1-                                  کشورهاي غربي مايل نيستند که پول اعراب در برابر اسراييل استفاده شود.

2-              کشورهاي غربي نمي خواهند که اين پول ها براي توسعه خود کشورهاي عربي به کار رود و اين کشورها با بهره گيري از درآمدهاي نفتي به کشورهاي توسعه يافته مبدل شوند. زيرا در اين صورت، مصرف نفت اعراب بسيار بلند رفته و مازاد شايان توجهي براي صادرات نمي ماند. اين وضعيت هنگامي براي کشورهاي مصرف کننده خطرساز مي شود که گنجينه هاي نفتي کشورهاي عربي به ته بکشند و کشورهاي توليد کننده به دليل نيازهاي دروني ديگر چيزي براي صادر کردن نداشته باشند. از سوي ديگر، هرگاه قرار باشد، کشورهاي نفت خيز توسعه يافته شوند و خود بخش بزرگ نيازهاي شان را توليد نمايند، از وابستگي کشورهاي غربي رهايي يافته و اقتصاد آن کشورها را که بازارهاي عربي مشتري هاي خرپول آن است، با چالش هاي بزرگي رو به رو مي نمايد. 

 

 

درست، از همين روست که بايد اين پول ها حيف و ميل گردد و در زمينه هايي چون تقويت بنيادگرايي و تندرويي اسلامي در پاکستان و افغانستان، کشورهاي آسياي ميانه و سين زيانگ چين، گسترش وهابيت و ساختن مساجد گرانبها با گزينه هاي گزاف در سراسر گيتي، پرداخت حقوق و معاش براي امامان و پيش نمازان و از اين مجرا گسترش مباشر پروري و پهن ساختن شبکه هاي ابزاري و .... به مصرف برسد. 

 

روشن است بهترين چاه ويل- جنگ افغانستان و نوار مرزي ميان افغانستان و پاکستان براي صرف اين پول هاي باد آورده است. مادامي که اين پول ها در برابر شوروي پيشين و گسترش کمونيسم مصرف مي شدند، واشنگتن خواب خوشي داشت. مگر امروز که اين پول ها بر ضد استراتيژي هاي آن به مصرف مي رسد، سخت پريشان و آشفته است. 

 

به هر رو، هرگاه اين گونه باشد، مادامي که نفت اعراب به ته نکشد، نيروهاي تندرو عرب حاضرند پول هاي بادآورده نفتي را به دسترس تندروان در پاکستان و افغانستان بگذارند. برآيند اين کار اين است که بحران افغانستان يک بحران دراز مدت است و مبارزه در برابر آن هم زمانبر خواهد بود.

 

تعارض منافع امريکا و پاکستان در افغانستان:

 يکي از پارادکس هاي جنگ امريکا در برابر تروريزم بين المللي اين است که اين کشور از يک سو با پاکستان در اين زمينه اتحاد استراتيژيک دارد- اتحادي که الترناتيف ندارد. چون بنا به هر دليلي که راه هاي شمال به روي نيروهاي ائتلاف بين المللي بسته شود، راه ديگري جز پاکستان به افغانستان نمي ماند[17] مگر، از سوي ديگر، منافع پاکستان و امريکا در افغانستان با هم در تقابل و تعارض و تناقض قرار مي گيرد. از همين رو است که امريکا ناگزير است در چنين بستر ناهمواري در محور افغانستان عمل کند. در اين جا به بررسي اين تعارض و تقابل و تناقض مي پردازيم.

 

کنفدراسيون افغانستان+ پاکستان:

در پاکستان، حلقه هايي در ميان گردانندگان آن کشور به جاي پايان بخشيدن به  بحران افغانستان و تقويت همگرايي و همپيوندي طبيعي اقتصادي، فرهنگي و سياسي با افغانستان و ايران و گسترش پيوندهاي همه جانبه با کشورهاي آسياي ميانه، با انديشه تشکيل نوعي کنفدراسيون ميان افغانستان و پاکستان و يا مسلط ساختن يک دولت دست نشانده در افغانستان که در واقع به معناي تسلط آن کشور بر افغانستان است، برآمد دارند.

 

اين انديشه، دنباله انديشه استراتيژيک جنرال ضياء است که در پي ايجاد يک امپراتوري بزرگ اسلامي در منطقه بود. جنرال يوسف در کتاب «تله خرس» اين انديشه جنرال ضياء را اين گونه پرداز مي نمايد: «به باور ماموران بلندپايه امريکايي، جنرال ضياء خواب يک اردوگاه نيرومند اسلامي متشکل از ايران، افغانستان و پاکستان را در سر مي پرورانيد که در آينده بتواند جمهوري هاي ازبيکستان، ترکمنستان و تاجيکستان شوروي را نيز ضم گرداند. نزد وزارت خارجه امريکا، چنين يک منطقه وسيع به روي نقشه با رنگ سبز نسبت به افغانستان داراي رنگ سرخ بارها ترسناکتر تلقي مي گرديد».

به پندار بسياري از آگاهان و تحليلگران، اين انديشه پان اسلاميستي از ريشه پندارگرايانه بود. با آن هم، در همين رهرو، شماري از استراتيژست هاي پاکستان از جمله جنرال نصر الله بابر- وزير پيشين کشور و جنرال حميدگل- رييس پيشين آي اس آي، در پي انديشه تشکيل کنفدراسيون افغانستان+پاکستان يا دست کم روي کار آوردن يک دولت دست نشانده در افغانستان برآمدند.

 

در ظاهر، پايه استراتيژيک اين طرح اين است که با ايجاد يک کشور بزرگ از يک سو در برابر هند به عنوان يک کشور همتراز ايستاد و از سوي ديگر، پاکستان را به تخته پرش مناسبي براي نفوذ در آسياي ميانه مبدل ساخت و از سويي هم در برابر ايران و چين به «چهره آرايي» دست يازيد و اين گونه، توازن استراتيژيکي را به ميان آورد که از يک سو براي امريکا و انگليس پذيرا باشد و از سويي ديگر براي اعراب و غرب براي رويارويي با ايران وسوسه انگيز و بتواند هر چه بيشتر اعراب و غرب را در دادن کمک هاي مالي به پاکستان ترغيب کند. همچنان راهيابي پاکستان را به خاستگاه هاي بزرگ نفت و گاز و يورانيوم و بازارهاي آسياي ميانه تامين نمايد. اين استراتيژي در واقع سر آغاز مرحله يي تازه يي در سمتگيري پيشامدها در منطقه گرديد.

 

هر چه هست، «دخالت ارتش پاکستان در بحران افغانستان تابع يک نگرش تاريخي- استراتيژيک به افغانستان است. از ديدگاه نظاميان پاکستان، افغانستان به چند دليل داراي نقشي تعيين کننده در استراتيژي هاي  پاکستان است:

نخست، بدان دليل که پاکستان در برابر هند از ضعف جغرافيايي و آنچه که محافل نظامي آن را «فقدان عمق استراتيژيک» مي نامند، رنج مي برد و استقرار  يک دولت دست نشانده در کابل و در واقع اشغال غير رسمي اين کشور، مي تواند به رفع نسبي اين ضعف کمک کند.

 

اين ضعف جغرافيايي از آن جا ناشي مي شود که ارتش پاکستان افزون بر ضعف تسليحاتي و انساني در برابر ارتش هند، به لحاظ موقعيت جغرافيايي نيز داراي يک مرزبندي نامتناسب بوده و به اصطلاح با ناهماهنگي سرزميني و مرزها رو به رو است. نگاهي به موقعيت جغرافيايي پاکستان نشان مي دهد که اين کشور نه تنها به لحاظ مرزهاي آبي و دريايي به شدت در مقابل هند به عنوان بزرگترين دشمن خود آسيب پذير است، بلکه در مرزهاي خاوري خود نيز در برابر هند از يک موقعيت نامتناسب به لحاظ نظامي رنج مي برد و فاقد عمق استراتيژيک و گستردگي زميني مي باشد.

 

از ديدگاه نظاميان پاکستان، اشغال غير رسمي افغانستان و استقرار يک دولت دست نشانده در کابل مي تواند تا حدودي اين نقيصه را برطرف کرده و به ارتش پاکستان کمک کند تا هنگام وقوع يک جنگ احتمالي با هند از مزاياي استقرار چنين دولتي در  افغانستان بهره جويد.

 

به طور کلي، تشکيل دولت تحت الحمايه در کابل و تقويت عمق استراتيژيک پاکستان در برابر هند در کنار حل مساله پشتونستان، سه هدف عمده سياسي و امنيتي اين کشور در قبال بحران افغانستان به شمار مي رود».[18]

 

هر چه باشد، اين گونه سياست بلندپروازانه در درازمدت و در گام نخست در اثر واکنش روسيه، هند و ايران، دامنه يابي تنش هاي تباري در افغانستان در سر انجام فروپاشي پاکستان و نابودي اين کشور خواهد گرديد. اين کار تعامل زنجيره يي را به دنبال خواهد داشت که پيامدهاي آن بسيار ترسناک است.

 

هر گونه اتحاد استراتيژيک دو جانبه ميان افغانستان و پاکستان بدون اشتراک ايران که مورد حمايت اعراب و غرب و ضد روسيه و هند باشد، نه تنها به سود دو کشور نخواهد بود، بل سر انجام هر دو کشور را در معرض خطرهاي بزرگي چون تباهي و فروپاشي حتمي قرار خواهد داد. اين کار، در گام نخست، مسابقات تسليحاتي را در منطقه به گونه بي سابقه دامن خواهد زد و هزينه نظامي پاکستان را دست کم چند بار بيشتر خواهد ساخت که اين کار منجر به انفجار اقتصادي در پاکستان که بي آن هم در آستانه ورشکستگي قرار دارد، خواهد گرديد.

 

پاکستان بزرگي که در محاصره دريايي از کشورهاي نيرومند از جمله سه قدرت اتمي قرار خواهد گرفت، روشن نيست چگونه اين بار را به پشت خواهد کشيد؟ اين گونه اتحاد استراتيژيک چه تشکيل کنفدراسيون باشد، چه استقرار يک دولت دست نشانده در افغانستان، بنا به سنجش هاي کارشناسان وضعيت استراتيژيک پاکستان را لرزان تر خواهد گردانيد. زيرا با رنگ باختن تندرويي هاي مذهبي و پاگيري انديشه هاي ناسيوناليستي در ميان قبايل پشتون و بلوچ در دو دهه آينده هنگامي که شمار پشتون ها در کنفدراسيون نزديک به پنجاه ميليون نفر برسد، تعاملات زنجيره يي بس خطرناکي را به دنبال خواهد داشت که سيماي منطقه را از ريشه تغيير داده و تنش هاي فراواني را به همراه خواهد آورد.

 

روی هم رفته، نگاه پاکستان به افغانستان از زیر داربست دشمنی آن کشور با هند افگنده می شود. هند، درست مانند شوروی پیشین در روی کار بودن یک دولت تند رو پشتون در کابل که بر پاکستان ادعای مرزی داشته باشد و یا حد اقل بر سر گستره قبایل پشتون با آن کشور مخالفت پیوسته داشته باشد، ذینفع است. در مقابل، پاکستان پیوسته در پی آن است تا یک دولت تند رو اسلامگرای وابسته به خود را در کابل داشته باشد.

 

از سوی دیگر، در هر گونه تحول اوضاع نیروهای تند رو اسلامی به سود پاکستان اند. چه از یک سو در برابر هند از پاکستان دفاع می نمایند و از سوی دیگر پیوسته استراتیژی های پاکستان را در افغانستان پیاده می سازند و از تحکیم یافتن پایه های یک دولت تند رو ناسیونالیست پشتون در افغانستان جلوگیری می نمایند. از این رو، نه تنها به سود پاکستان نیست که در برابر همچو نیروهایی مبارزه ننماید، بل برعکس در تقویت آن ذینفع است.[19]

 

دید پاکستان به افغانستان از دیدگاه نظامیان و سیاستمدران پاکستانی یک دید استراتیژیک است که بیشتر در رویارویی سنتی هند و پاکستان ریشه دارد. پاکستان که در یک جبهه با هند در رویارویی شدید است و در برابر آن به شدت احساس ضعف می نماید، به هیچ رو نمی خواهد از دو سو، زیر فشار گاز انبری قرار بگیرد.

 

در این حال، تندروان پاکستانی- اعم از نظامی و مذهبی، پیوسته افغانستان را به آن متهم می نمایند که با هندوها همدست شده و با کشور همسایه و برادر خود دشمنی می ورزد و بر سه چهارم خاک آن ادعای بی جای ارضی دارد و در پی نابودی پاکستان است. در این حال، بر سر همین قمار خطرناک، استقلال و تمامیت ارضی و آبروی خود را در گرو گذاشته و منطقه و در کل جهان اسلام را با خطرات فاجعه باری رو به رو گردانیده است.

 

باری، ابر قدرت کمونیستی  شوروی را به جان پاکستان آورد که پاکستان با دادن قربانی ها و تقبل رنج های فراوان توانست برنامه های آن را با ناکامی رو به رو سازد. گذشته از آن، کشور خود را در راه رسیدن به سراب «سرزمین های از دست رفته» ویران ساخته، یک میلیون از باشندگان خود در این بازی کودکانه به کشتن داده و نزدیک به دو میلیون دیگر را زخمی و معلول و معیوب و بی خانمان و بیش از پنج میلیون نفر را آواره و در به در گردانید که بیشترین بار این خبط افغان ها را پاکستان به دوش کشید. 

 

  و این بار هم امریکا و انگلیس و  اسراییل را با عین هدف شوم آورده است. در این حال، برای پاکستان راه دیگری نمی ماند جز این که با همه توان و نیرو و امکانات از خود دفاع نماید و برای بقا و پایداری و تمامیت ارضی خود دفاع نماید.

 

در پشت پرده این طرز دید محافل تند رو نظامی و مذهبی پاکستان، به رغم آن که حقایقی تلخی نهفته است، اهداف شیطانی و دیده درایانه نیز آشکارا دیده می شود.

 

این درست است که دولتمردان بی تجربه و نا آگاه افغانستان در دست کم شش دهه اخیر آله دست بیگانگان از جمله شوروی، هند، امریکا، انگلیس و اعراب و سر انجام هم اسراییل بوده اند و پیوسته کوشیده اند با پاکستان از در دشمنی و همچشمی بی جا و نابخشودنی پیش بیایند و پیوسته به دست آن کشور بهانه و دستاویز مداخله بدهند. مگر، از سوی دیگر، پاکستان هم با سوء استفاده از سیاست های نابخردانه رهبران افغانستان لمحه یی از مداخله و دست اندازی در امور افغانستان و کار در راستای مبدل ساختن این کشور به یکی صوبه های خود غافل نبوده اند.

 

پاکستان برای دستیابی به این اهداف شوم خود، از هیچ جنایتی در افغانستان رو گردانی ننموده و بی تردید گناه بخش بزرگی از تباهی هایی که در کشور رخ داده است، را بر دوش می کشد.

   

 

دلايل مخالفت امريکا با کنفدراسيون افغانستان- پاکستان:

کنون بر مي گرديم به اين پرسش که مخالفت امريکا با کنفدراسيون پاکستان و افغانستان و تشکيل يک دولت بزرگ پاکستان بر سر چه است؟

1-              خطر افتادن اين کنفدراسيون به دست تندروان مسلمان در صورت بر سر کار آمدن يک دولت اسلامگراي تندرو در پاکستان که احتمال آن در پاکستان بسيار است و در صورت ايجاد کنفدراسيون از اين هم بيشتر مي شود. اين کار، در گام نخست منافع حياتي امريکا را در جزيره نماي عرب با خطر مرگباري روبه رو مي گرداند.

2-              کنترل پاکستان بر هيرويين افغانستان که منبع درآمد خوبي براي آن کشور گرديده و آن را بي نياز از کمک هاي امريکا خواهد گردانيد.

3-              خطر نفوذ چين در کنفدراسيون و افتادن آن به دست آن کشور که راهيابي آن را به گنجينه هاي نفتي خليج فارس محتوم خواهد گردانيد.

4-              گسترش بي رويه بنيادگرايي، تندروي و تروريزم در سراسر جهان و فراهم شدن عمق استراتيژيک براي تروريزم بين المللي

5-                                  از دست رفتن امکان پهن ساختن پايگاه هاي استراتيژيک در خاک افغانستان

6-                                  از دست رفتن امکان محاصره ايران و چين

7-                                  از دست رفتن امکان دستيابي به گنجينه هاي يورانيوم و نفت و گاز آسياي ميانه

8-                                  کاهش تاثير امريکا بر خود پاکستان

9-                                  ايجاد يک دولت نيرومند اسلامي که چونان پشتيبان کشورهاي عربي در برابر اسراييل برآمد خواهد نمود.

10-            برهم خوردن طرح هاي استراتيژيک آسياي ميانه و خاور ميانه بزرگ، کاهش تاثير امريکا با آسياي ميانه  و افزايش يافتن تاثير روسيه و چين در اين منطقه

 

اژدهاي نفت و گاز خور  زرد در راه خليج فارس:

در اين اواخر، روابط چين با پاكستان در همه عرصه ها به سرعت رو به گسترش دارد. چين، روشن است با توجه به چالش‌هايي كه با هند دارد، متمايل است با پاكستان كه با هند همچشمي‌هاي ديرينه دارد، نزديك تر گردد.

 

پيداست که پاکستان همو به همکاري چين بود که به بمب هسته يي دست يافت و  اکنون هم نيروگاه هاي هسته يي پاکستان به همکاري چين در دست احداث است. همه کارخانه هاي تانک سازي، هواپيما سازي و موشک سازي پاکستان و در يک سخن تقريبا همه کمپلکس نظامي- صنعتي پاکستان به همکاري کارشناسان چيني ساخته شده و اين عرصه تقريبا در انحصار چين درآمده است.

 

از سوي ديگر، چين متمايل است از راه پاكستان كريدوري به سوي خليج فارس بگشايد و اين امر از اولويت هاي سياست خارجي چين به شمار مي رود. ساختن بندر گوادر با هزينه چهار- شش ميليارد دالري به ياري چين از طرح هاي استراتيژيکي است که رقابتي را ميان امريکا و چين بر سر پاكستان به راه انداخته است كه مناسبات سنتي امريکا و پاكستان را به چالش مي کشد و زير سايه مي برد.

 

همچنين چين در برنامه دارد تا در آينده گاز ايران را از راه پاکستان با لوله هاي بزرگ رسانايي به خاک خود ببرد.

 

در اين ميان، نزديکي چين با نيروهاي مذهبي پاکستان از اهميت ويژه يي برخوردار مي باشد. آوازه هايي شنيده مي شود که محافل و حلقات ويژه يي در چين و همين گونه در روسيه در پهلوي اعراب در پي بهره گيري ابزاري از تندروي اسلامي در برابر حضور درازمدت امريکا در منطقه بر آمده اند و برخي از گروه هاي تندرو را در نوار مرزي تمويل و پشتيباني مي نمايند.

 

اين گونه، پاکستان ديگر نمي تواند مانند سال هاي دهه هاي شصت و هفتاد سده بيستم دربست در راستاي سياست هاي واشنگتن باشد، بل ناگزير است در ميان سه نيرو: امريکا، اعراب و چين عمل کند و پيوسته ميان اين سه عامل مانور نمايد که اين وضع از پيامدهاي جهاد افغانستان در سال هاي دهه هشتاد سده بيستم است که دست اعراب و چين را زير چتر مبارزه باهمي با خطر شوروي در پاکستان باز نمود.    

 

روشن است همه اين مسايل بايد در تحولات سياسي و امنيتي منطقه از جمله در بازي با کارت طالبان به سنجش گرفته شود.

 

پارادکس بازي با کارت طالبان:

 

طالبان- جاده صاف کن نيروهاي ائتلاف بين المللي:

در گام نخست، ببينيم که طالبان چه کساني هستند. در باره طالبان کتاب ها و مقالات بسياري نوشته شده است. از اين رو، ما تنها بر چند نکته درنگ مي نماييم:

 

شماري پس از پديدار شدن طالبان در سپهر سياسي کشورو راه افتادن فتنه طالبان، چنين وانمود نمودند که گويا طالبان يک نيروي «خودجوش» مردمي بوده باشد که براي پيکار با نا به ساماني ها و نا به هنجاري هاي حاکم بر جامعه در زمان فرمانروايي مجاهدان در اوايل سال 1994 پا به عرصه سياسي افغانستان گذاشته باشند.

 

روشن است چنين چيزي بي پايه است.[20]بسنده است  نگاهي به سخنراني اليور روا- افغانستان شناس نامبردار فرانسوي در دومين کنفرانس افغانستان[21] که از سوي دفتر مطالعات سياسي و بين المللي وزارت خارجه ايران سال ها پيش از پديدار شدن فتنه طالبان در زمان حاکميت داکتر نجيب در افغانستان در اکتبر سال 1989 برگزار شده بود، بيفگنيم. آنگاه ديده مي شود که «جنبش» طلبه ها پيشينه دست کم يک دهه يي پيش از 1994 يعني 1984 دارد:

«ظهور وهابيگري در افغانستان يک پديده نو نيست. ولي از سال 1984 به بعد، سيل روز افزون اعراب داوطلب به داخل افغانستان سرازير شد. در حالي که عربستان و ديگر کشورهاي عربي در خليج فارس مبالغ هنگفتي را براي ساختن صدها مدرسه مذهبي جهت تعليم طلبه هاي افغاني در پاکستان اختصاص داده بودند. هزينه تحصيلي طلبه ها را نيز عربستان مي پرداخت....»   

 

در اين مدارس مذهبي، بيشتر فرزندان يتيم مجاهداني که در جنگ ها با ارتش شوروي و افغانستان کشته شده بودند(بيشتر پشتون تبار)، آموزش مي ديدند. اين گونه، شبکه يي از مدارس در نوار مرزي در خاک پاکستان تاسيس شد که در آن هزاران کودک پشتون زير نظر ملاهاي وهابي از کشورهاي عربي آموزش مي ديدند. دليل اين کار، کشيدن يک نوار ايدئولوژيکي در امتداد مرز با افغانستان بود که در صورت پيروز شدن شوروي ها در افغانستان، چونان يک ديوار خاردار و به سان يک نيروي داراي انگيزه مذهبي و تشنه انتقام در برابر رخنه ايدئولوژيک شوروي در پاکستان ايستادگي نمايند.  

 

مگر، پس از بازگشت سپاهيان شوروي از افغانستان و واژگوني رژيم داکتر نجيب، پاکستان، امريکا و اعراب با پيشگيري يک استراتيژي باژگونه کوشيدند از اين نيروها به سود خود در افغانستان کار گيرند و اين گونه طالبان به عنوان يک نيروي ابزاري تازه در عرصه کشاکش هاي افغانستان پا به ميدان گذاشت. 

 

به هر رو، به باور شماري از  کارشناسان، مجاهدان در پهنه بازي بزرگ مهره هاي ابزاري موقتي بودند که از سوي غرب در برابر رخنه شوروي و کمونيسم در افغانستان و پاکستان در دهه هشتاد کار گرفته شدند و با فروپاشي شوروي، شکست کمونيسم، بازگشت سپاهيان شوروي از افغانستان و واژگوني رژيم داکتر نجيب، ديگر وظيفه آنان از ديدگاه غرب پايان يافته تلقي مي شد و بايد از ميان برداشته مي شدند و چون نيروي بزرگي در دسترس داشتند، بايسته بود چندي درگير جنگ هاي خونين فرسايشي مي گرديدند که همچشمي هاي دروني افغانستان همچون اختلافات زباني، تباري و آييني و سمتي زمينه خوبي براي اين کار فراهم مي آورد. اين بود که در دهه نود شاهد نبردهاي سهمگيني ميان نيروهاي مخاصم مجاهدان بوديم تا اين که توان آن ها بيخي به تحليل رفت.

 

سپس، براي آساني کار، بايد نيروي تازه نفسي به ميدان آورده مي شد تا با پاکسازي و برداشتن نيروهاي پراگنده مجاهدان از سر راه و برداشتن موانع و به بهانه تامين امنيت، همه جنگ افزارها را جمع آوري و راه آمدن نيروهاي ائتلاف بين المللي را هموار کند. براي اين کار، نيروهاي آماده يي دم دست سازمان استخبارات پاکستان بود که همو طالبان دست پرورده مدرسه هاي مذهبي وهابي بودند.         

 

در آغاز، طالبان متشکل از سه گروه بودند:

1-              طالبان ايدئولوژيک که زير نظر ملاهاي وهابي در مدرسه هاي پاکستان آموزش ديده بودند و تير پشت جنبش طالبان را مي ساختند.

2-              بقاياي نيروهاي مجاهدان در مناطق جنوب و شرق کشور که با سرازير شدن طالبان از سر ناگزيري به آنان پيوستند.

3-                                  طالبان اجير که در نبردها در برابر آنچه که «کفار شمال» خوانده مي شد، در برابر پول استخدام شده بودند.

 

کنون طالبان را در گروه هاي زير رده بندي مي نمايند:

1-              طالبان سياه که همان طالبان ايدئولوژيک دست پرورده ملاهاي وهابي در مدرسه هاي پاکستان و کشورهاي عربي اند. البته، در کنار طالبان افغان، شياداني از ديگر کشورها مانند کشورهاي عربي، بنگله ديش، کشورهاي قفقاز و آسياي ميانه و ايالت سين زيانگ چين نيز در اين ميان دسته از طالبان ديده مي شوند. در واقع اين گروه از طالبان را مي توان به چند دسته تقسيم کرد:

-                                         طالبان وابسته به شبکه هاي تندروان عرب و ديگر کشورها که در واقه شاخه افغانی القاعده اند.

-                 طالبان وابسته به محافل و حلقات معلوم الحال پاکستاني چون گروه هاي وهابي تحريک خلافت، لشکر صحابه، جنبش فاروقي و تحريک طالبان پاکستان که روي هم رفته زير کنترل سازمان اطلاعات پاکستان اند.

 

اين دسته از طالبان، تير پشت جنبش طالبان را ساخته و دست اندر کار پيکار و نبردهاي منظم و هدفمند به منظور بي ثبات سازي کشور و منطقه و راه اندازي اعمال دهشت افگنانه با نيروهاي دولتي افغانستان و پاکستان و نيروهاي ائتلاف بين المللي اند که با توجه به سرشت و اهداف شان، اين طالبان را مي توان طالبان باوري (ايدئولوژيک) و آشتي ناپذير خواند که حاضر اند تا پاي جان برزمند. اين طالبان در توليد و قاچاق مواد مخدر به پيمانه گسترده دست دارند و بيشتر آنان معتادان نگونبختي اند که راهي جز ار رزميدن تا پاي جان ندارند. 

2-              طالبان خاکستري: اين طالب ها، بيشتر طالب هاي بومي افغاني و بازماندگان مجاهدان جنگ هاي دهه هاي سال هاي هشتاد و نود سده بيستم (بيشتر از رزمندگان احزاب اسلامگراي پشتون تبار مجاهدان) اند که در سه دهه گذشته جنگ و نان خوردن از ميله کلاشنيکف پيشه و حرفه شان شده است و در پيوند تنگاتنگ با طالبان دسته نخست اند و به پيمانه يي زير تاثير باوري طالب هاي دسته نخست رفته اند. دست داشتن به کشت و قاچاق مواد مخدر و  اعتياد در پهلوي پول هاي هنگفتي که از اعراب تند رو به دست مي آورند، از دلايلي است که اين گروه از طالبان نمي توانند به آساني از زير بار گروه نخست برآيند. 

3-              طالبان سفيد: اين طالب ها، نيروهاي نگونبخت بومي افغاني اند که يا از ترس طالبان دو دسته نخست و زير فشار و تخويف به آنان پيوسته اند و يا به زور  وادار به  همکاري با آن ها گرديده اند و چه بسا بازماندگان قربانيان بمباران هاي کور و عمليات رزمي ناسنجيده نيروهاي ائتلاف و نيروهاي دولتي اند که به دام طالبان دو دسته نخست افتاده اند. پيوند آن ها با طالبان دسته نخست جسته و گريخته و با طالبان دسته دوم نيز ناپيوسته و مقطعي است.

 

شايان يادآوري است که بنيادگرايي وتندروي اسلامي و وهابيسم تنها در مناطق پشتون نشين پاکستان شايع است و ديگر مناطق را در بر نمي گيرد. يعني دولت پاکستان ( هرگاه منطقه کشمير را استثناء بگيريم) در سه دهه گذشته با مهارت توانسته است اين پديده هاي شوم را زير کننترل گرفته، نگذارد تا در سرتاسر کشور پهن گردد. در حالي که استراتيژي پاکستان گسترش بي رويه بنيادگرايي و تندرويي اسلامي در سراسر افغانستان است.

 به هر رو، سرزمين پاکستان- خاستگاه و تکيه گاه و پشتوانه باوري طالبان است که از سويي، با هر سه جريان فکري مسلط بر جامعه مذهبي اين کشور پيوند دارند و از سوي ديگر، ابزاري هستند در دست حلقه ها و محافل سياستباز آن کشور.

 

طالبان در برابر دولت افغانستان و نيروهاي ائتلاف بين المللي:

اين که چرا و چگونه طالبان که در آغاز مورد حمايت امريکا بودند، در برابر اين کشور قرار گرفتند، علل و عوامل گوناگون  داردکه بارها پيرامون آن نوشته شده است و کنون مطرح بحث ما نمي باشد.

 

مگر،آنچه مربوط مي گردد به دولت افغانستان و موقف آن در قبال موضوع طالبان، به باور بسياري از کارشناسان، بزرگترين لغزش دولت کنوني اين بود که زير تاثير آوازه هاي پخش شده از سوي محافل خاص پاکستان و نيروهاي بيمار داخلي آن شد که طالبان ديگر در اثر بمباران هاي گسترده ب- 52 هاي امريکايي سرکوب شده و نابود شده اند و ديگر مادامي که ب- 52 ها بر فراز آسمان افغانستان پرواز مي کنند، خطري براي دولت افغانستان و همپيمانان بين المللي شان به شمار نمي روند. برعکس، بزرگترين خطر براي دولت نيروهاي مجاهدان اند که مانع بزرگي بر سر راه امنيت، ثبات، دولت سازي و  دمکراسي به شمار مي روند.

 

اين بود که رهايي بي رويه هزاران طالب در بند در زندان هاي شمال(شايد هم به اين هدف که از آنان به عنوان وزنه متقابل در برابر مجاهدان کاربرد ابزاري نمايند) بي آن که مغزشويي يا بازپروري شوند و با آن ها کار رواني و باوري بايسته صورت گيرد، آغاز گرديد. در همين راستا، زمينه گريز 60 تن از رهبران طالبان از زندان قندهار فراهم گرديد که اين روند تا همين اکنون هم ادامه دارد. چناني که چند ماه پيش زمينه گريز  850 طالب از زندان قندهار فراهم گرديد.

 

به هر رو، سياست هاي ناسخته و ناپخته دولت در قبال مجاهدان و طالبان- دو نيروي اصلي جامعه به ويژه پس از انتخابات رياست جمهوري منجر به آن گرديد که به شدت در جبهه سياسي با مجاهدان و در جبهه نظامي با طالبان درگير يک جنگ فرسايشي درازمدت و ساينده گردد.

 

اين در حالي است که دولت مي توانست از نيروي رزمي مجاهدان چونان ديواري ستبر در برابر  طالبان کار گيرد.[22] يعني با رويارو قرار دادن طالبان و مجاهدان در ميدان هاي رزم، مي توانست براي خود فضاي بازي براي خود سازي، دولت سازي و ملت سازي در پشت جبهه ايجاد نمايد[23]. مگر، با راندن مجاهدان در کنار افسران بازمانده از دولت هاي پيشين از ساختارهاي نظامي، ديگر نيرويي که انگيزه نبرد با طالبان را داشته باشد، در نيروهاي مسلح نماند. از سوي ديگر، شمار بسياري از مجاهدان رانده شده از ساختارهاي نظامي وارد دستگاه اداري دولت گرديدند که به دليل نداشتن تجربه در مديريت، دردسرها و دشواري هاي بسياري در اداره آفريدند. شماري هم به دليل اين که کدام راه ديگر براي امرار معاش نداشتند، به کشت مواد مخدر رو و رهگيري و ...آوردند.

 

تاثير اين شگرد در مناطق پشتون نشين از اين هم بدتر بود. مجاهدان رانده شده در اين مناطق به دامان پرمهر و آغوش باز طالبان پناه بردند و در برابر دولت سلاح برداشتند. 

 

هر چه بود، بزرگترين اشتباه امريکا در اين بود که خود را  در جنگ هاي افغانستان آن هم در گستره پشتون نشين افغانسان و پاکستان درگير ساخت. در حالي که مي توانست اين مهم را به عهده مجاهدان بگذارد و تنها از آنان در برابر طالبان و تندروان عرب پشتيباني لوژستيکي نمايد.

 

حال، پس از گذشت هفت سال، روهرا باکر  با اندوه مي نگارد: «شکست ما در افغانستان از تصور نادرست ما در مورد جبهه متحد شمال آغاز مي يابد. مشکلات از اين جا منشاء مي گيرد که بر آن شدند تا جبهه متحد را خلع سلاح نموده و به جاي آن مليشه هاي «قبايلي» را مسلح ساخته، با گروه طالبان که در مرز پاکستان با افغانستان مسلح مي شوند، بجنگانند».[24]پس از خلع سلاح جبهه متحد، امريکايي ها تمام تلاش هاي شان را بر سر ايجاد دولت متمرکز در کابل به حيث قدرت مسلط بر افغانستان معطوف ساختند. اين در حاليست که درين کشور نه افغان ها و نه قدرت هاي خارجي در طول سده ها نتوانسته اند يک دولت مرکزي بسازند».

 

بازي با کارت پشتون: کشتار پشتون ها در لباس دوست:

محافل و حلقه هاي معيني در پاکستان دشمن تاريخي پشتون ها اند که در سه دهه گذشته به بهانه هاي گوناگون کوشيده اند پشتون ها را به کشتن بدهند. چون مي ترسند که با افزايش نفوس پشتون ها قدرت شان زياد شود و چنين مي پندارند که افزايش قدرت پشتون ها براي تماميت ارضي پاکستان بسيار خطرناک است. اين است که در سال هاي گذشته صدها هزار پشتون را به کشتن داده اند. شايد شمار کشته ها و زخمي ها و ناپديدشدگان جنگ ها به رقم يک ميليون هم برسد.

 

اين در حالي است که بازي هاي ابزاري ابرقدرت ها با کارت قبايل در دو سده گذشته منجر به آن گرديده بود که نوار مرزي را به خاک و خون بکشند و دو صد سال مردم آزاده و جنگجوي اين مرز و بوم کشته بدهند و در سوگ عزيزان خود بنشينند. بريتانياي کبير با اين سنجش که اگر روزگاري روس ها به افغانستان لشکرکشي نمايند، تنها نيرويي که مي تواند در برابر آن بجنگد، همين باشندگان نوار مرزي خواهد بود، کوشيد به گونه مستقيم يا غير مستقيم قبايل را بيش از يک سده آزگار در بينوايي، بيسوادي، تاريکي و بيچارگي به دور از تمدن نگهدارد.[25]

 

به هر رو، حلقات و محافل معلوم الحال پاکستاني به بهانه جنگ با روس ها، جنگ با کمونيست ها، جنگ با «کفار شمال» و جنگ هاي ميانگروهي و در سال هاي اخير جنگ با امريکا، پيوسته به آتش نبردها و پيکار با اشتراک پشتون ها هيمه مي اندازند. کوشش مي کنند که در منطقه پشتون نشين مغز نماند. روشنفکر پشتون را از کشور بيرون مي کشند. يک عده را وادار و يا تشويق به مهاجرت به خارج مي کنند. يک عده را با تخويف و تهديد مي ترسانند. گروهي را هم مي خرند و تطميع مي کنند و از آنان بهره برداري ابزاري مي نمايند.

 

يکي از اهداف استراتيژيک محافل جنگ طلب و ماجراجوي پاکستاني در افغانستان اين است که در لباس دوست پشتون ها را به گونه نامريي و به تدريج نابود کنند. بزرگترين جفايي که اين حلقات در حق مردم بي پناه و مظلوم پشتون باشندگان نوار مرزي نموده و مي نمايند اين است که ايشان را مصاب به بيماري هاي باوري و تندروي صادراتي نموده و از آن ها چونان گوشت دم توپ براي رسيدن به اهداف آزمندانه بلندپروازانه شان بهره کشي غير انساني و ناجوانمردانه مي نمايند. اين در حالي است که از شيوع بنيادگرايي و تندرويي آييني در ساير مناطق پاکستان با همه نيرو جلوگيري مي شود.  

 

پوشيده نيست که بخش بزرگ معتادان مواد مخدر در افغانستان و پاکستان که شمار آنان به ارقام نجومي مي رسد، از جمع پشتون ها اند که عمدا با کارروايي اين محافل پاکستاني به اعتياد آغشته شده اند. 

 

در درامه خونبار قبايل، در سرزمين اسلامي پاکستان، در يک صحنه: در هتل هاي گرانبها و دانسنگ ها و ديسکوهاي اسلام آباد و ديگر شهرهاي بزرگ پاکستان هرگونه مشروبات گواراي الکلي و سازهاي پرشور و پرهنگامه غربي براي مشتريان عرضه مي شود و دوشيزه هاي آراسته با آخرين مدهاي لندن و پاريس به عشوه گري و دلبري و طنازي مي پردازند. در دانشگاه ها جر و بحث هاي داغي پيرامون دمکراسي و جامعه مدني و دادگري و برابري حقوق زنان و مردان و....روان است

 

...و در صحنه ديگر، در دو سوي نوار مرزي، کودکان بينوا به مدرسه هاي مرگ فرستاده مي شوند، دوشيزگان بيگناه در معاملات مواد مخدر و دلالان و دکانداران دين داد و ستد مي شوند و تلويزيون ها به دار کشيده مي شوند. شنيدن موسيقي ممنوع است. سه دهه آزگار است که از زمين و هوا با پيشرفته ترين دستاوردهاي تکنولوژي معاصر بر آنان موشک و بمب و خمپاره مي ريزد و زنان نگونبخت عمري در سوگ عزيزان خويش با چشمان گريان و قلوب خوبار مي نشينند. شمار زنان بيوه، کودکان يتيم و معلولان و معيوبان جنگ به ارقام نجومي سر مي زند.

 

تازه همه اين ناروايي ها در سده بيست و يکم در عصر تسخير کيهان، در عصر تکنولوژي هاي پيشرفته، در عصر کامپيوتر، در عصري که داد از عدالت و برابري و دمکراسي و آزاديخواهي زده مي شود، صورت مي گيرد.   

 

همين حلقات و محافل بيش از چند دهه است که اين درامه خونبار را در سرزمين ما نيز کارگرداني مي کنند[26]. 

 

کشيدن ديوار ايدئولوژيک در دو سوي مناطق مرزي:

هر چه هست، به گونه يي که ديده مي شود، موضوع افغانستان به يک معادله سه مجهوله مي ماند که x آن کمک هاي مالي سرشار اعراب،y  آن مدرسه هاي پاکستان و اردوگاه ها و پايگاه هاي آموزش چريک هاي تندرو در آن کشور  با نزديک به دو ميليون بنيادگرا و تندرو اسلامي باشنده آن کشور و سرانجام z آن ميدان جنگ در افغانستان است.

 روشن است تا x حل نگردد يعني سرچشمه هاي پولي و مالي جنگ در کشورهاي عربي خشکانيده نشود، هرگز درهاي مدرسه ها، پايگاه ها و اردوگاه هاي تندروان اسلامي در پاکستان يعني y بسته نخواهد شد. چون پاکستان يک کشور نادار است و به اين پول ها نياز عيني دارد. يعني y حل نمي شود و تا y  حل نشود، روشن است zحل نمي شود. يعني جنگ در کارزار افغانستان پايان نخواهد يافت.[27]

 

آنچه مربوط مي گردد به رويارويي با خطر سرازيري انديشه هاي تندروانه ايدئولوژيک مذهبي از آن سوي مرزها، در دوره حضور نظامي شوروي پيشين در افغانستان، با توجه به روان بودن جنگ ايدئولوژيک، شوروي ها و دولت دمکراتيک خلق در افغانستان، براي رويارويي با سرازيري اين انديشه ها از آن سوي خط، در پي گسترش انديشه هاي مارکسيستي در نوار مرزي بودند تا بتوانند جلو شيوع آن را بگيرند. مگر به رغم کار بسيار در اين راستا و صرف هزينه هاي هنگفت، دستاوردهاي چنداني نداشتند.

 

پس از بازگشت سپاهيان شوروي، داکتر نجيب در پي آن شد تا با تقويت ناسيوناليزم پشتون در نوار مرزي و کشيدن يک ديوار ايدئولوژيک در امتداد اين نوار، با خطر ايدئولوژيک بنيادگرايي و تندروي اسلامي رويارويي نمايد. مگر، اشتباه نجيب به رغم درست بودن انديشه استراتيژيک اين دکترين، در آن بود که اين برنامه که بايد در مناطق مرزي و نوار قبايل پياده مي شد، بايد يکسره در همان مناطق محدود مي ماند و به هيچ رو نبايد دامنه آن به کابل و ديگر مناطق کشور کشيده مي شد، از کنترل بيرون شد و تاثير باژگونه پيدا نمود و «پسلگد» آن موجب برانگيخته شدن ناسيوناليسم لگام گسيخته تاجيکي، ازبيکي و هزاره يي در شمال گرديد و زمينه واژگوني و سرنگوني دولت او را فراهم آورد.

 

هرگاه اين استراتيژي در راستاي با سواد ساختن سراسري  مردم مناطق محروم مرزي، توسعه زبان هاي بومي، راه اندازي برنامه هاي ويژه تلويزيوني براي باشندگان هر دو سوي نوار مرزي، کشيدن راه ها در مناطق دشوار گذر، ساختن بيمارستان ها و درمانگاه ها براي مردمان بينوا و ساختن نيروگاه هاي برق و مانند آن متمرکز مي گرديد، شايد مي توانست دستاوردهايي داشته باشد، مگر، تمرکز اين پويايي ها در کابل و سرايت بي رويه و تا جاي هم آگاهانه و شايد هم نا آگاهانه  آن به ديگر مناطق کشور، موجب دامنه يابي همچشمي هاي بيهوده و زيانبار زباني، تباري و آييني در کشور گرديده و استراتيژي را به بيراهه کشانيد.[28].

 سرايت سيندرم «همپيوندي تباري» از ديورند به فرارود  و خطر فروپاشي کشور:

فروپاشي شوروي زمينه پيدايي جنبش هاي تباري و زباني را در جمهوري هاي آسياي ميانه فراهم آورد و امروز شمار کساني که در پي به هم پيوستن بخش هاي ازبيک نشين، ترکمن نشين و تاجيک نشين افغانستان بنا به نشانه هاي تباري به جمهوري هاي ازبيکستان، تاجيکستان و ترکمنستان و در واقع تجزيه افغانستان اند، کم نيستند.

 

آنتوني هايمن در مقاله روسيه، آسياي مرکزي و طالبان  مي نگارد:

«چرخه به ظاهر پايان ناپذير جنگ افغانستان و تجزيه ظاهري آن اميد برخي ملي گرايان به ويژه ملي گرايان تاجيکستان و ازبيکستان را به گسترش مرزهاي کنوني کشورهاي شان يا جايي که همتباران شان در ولايات شمالي افغانستان را در بر مي گيرد، تقويت کرده است.

 

در ماه جون  1995 بحث صريحي از سوي سليمف- وزير کشور تاجيکستان نسبت به وضعيت موجود طرح شد. اين بحث نويدبخش وحدت اقوام تاجيک است، چه آن هايي که در افغانستان زندگي مي کنند و چه آن هايي که در ازبيکستان ساکن اند: «از همه تاجيک ها شهروندان تاجيکستان که قطره يي خون جوانمردي و مردانگي در بدن دارند و اندکي شرم و غرور تاجيکي در آن ها است، مي خواهم برادران بياييد با هم متحد شويم.

 بياييد سعي کنيم سرزمين تاجيک و سرزمين سامانيان را دو باره به چنگ آوريم  تا بتوانيم سرهاي مان را بالا بگيريم و بگوييم ما تاجيک هستيم. شش ميليون تاجيک در ازبيکستان، هفت و نيم ميليون در افغانستان. اما چون متحد نيستيم، و افکار ما يکسان نيست،  تنها سه ميليون از ما در کشور تاجيک ها زندگي مي کنيم. در کشوري که مي خواهيم امروزه همه تاجيک ها در آن متحد گردند».

 

از اين اظهارات صريح از سوي يک مقام ارشد رژيم تاجيکستان که بي درنگ از سوي دولت مورد انکار قرار گرفت، پيدا بود که اين فکر حاکي از وجود جريانات پنهان ملي گرايي عمومي در تاجيکستان است.» [29]

 

در همين پيوند، بانو ارانوا در نوشتار روسيه- افغانستان  مي نويسد:

 «کشورهاي آسياي باختري به تضعيف موقف روسيه در آسياي ميانه و قفقاز ذينفع اند که اين کار به آنان اجازه خواهد داد موضع خود را در خلاي سياسي، اقتصادي و ايدئولوژيک که از اين بابت پديد خواهد آمد، مستحکم سازند.

 

با رستاخيز خودآگاهي ملي مردم کشورهاي مستقل همسود، کشش به سوي فرهنگ و سنت هاي مذهبي شان بيشتر گرديده است. مگر نيروهايي اند که تلاش مي ورزند از اين روندهاي طبيعي به زيان منافع روسيه و جامعه کشورهاي مستقل با سوء استفاده از مشترکات تباري و مذهبي باشندگان کشورهاي آسياي جنوبي و جمهوري هاي آسياي ميانه شوروي پيشين بهره برداري نمايند.

 

مگر کشورهاي آسياي باختري همچنان خود نيز از گزند بالاگيري تنش هاي دروني ميانتباري در امان نيستند. اين امر بايد کشورهاي آسياي باختري را به سوي خويشتنداري در مناسبات با همسايه هاي شمالي خود و به سوي جستجوي تفاهم با روسيه و کشورهاي مستقل همسود بر انگيزد.

 

افغانستان امروزين– کشور بي آرام و از هم گيسخته به دست گروه هاي مخاصم به پارچه ها که به کارزار تاخت و تاز کشورهاي همسايه مبدل گرديده است و در آستانه فروپاشي قرار دارد، - تخته خيز ايده آلي براي تندروان اسلامي به جمهوري هاي آسياي مانه مبدل شده است.

 

مداخله در امور داخلي تاجيکستان عمدتا زير شعارهاي همبستگي اسلامي مي تواند تا اندازه يي بخش استراتيژي گسترده تر رخنه اين گونه تندروي از افغانستان و از طريق افغانستان باشد.... از اين رو، نبايد احتمال لرزه هاي جيوپوليتيک را در صورت به درازا کشيدن چالش هاي دروني افغانستان از نظر درو انداخت.

 

تجزيه ممکنه افغانستان به تشکيلات مستقل «پشتوني» و «تاجيکي- ازبيکي– هزاره يي» تعامل زنجيري تحولات را برخواهد انگيخت که پيامدهاي آن را دشوار است پيشگويي کرد.

 

گسترش مناسبات شمال افغانستان با دولت هاي ازبيکستان، ترکمنستان و تاجيکستان در واريانت هاي گوناگون ممکن است و تشکيل جنوب ناب پشتوني دشوار است باشندگان پشتون پاکستان را که شمار آن ها به ميليون ها نفر مي رسد، بي تفاوت بگذارد.- با دادن بار تازه به شعارهاي بازپيوستن با برادرانشان در اين سوي ديورند يعني انديشه «پشتونستان« و مانندآن را....

 

در نتيجه چرخش معين رخدادها، پاکستان مي  تواند با وضع دشواري رو به رو گردد. به ويژه هرگاه به گونه مثال، تنش ها ميان سندي ها و پنجابيان پر دامنه تر گردد.

 پيداست که هند در صورت اين گونه دگرديسي پيشامدها بيکار نخواهد نشست. نمي توان کاملا گام هاي بنيادي ممکنه ايران را به مقصد تحکيم مواضع خود در ميان پارسي زبانان رد نمود و همه اين ها در مجموع  منجر به دامنه يابي چالش ها در آسياي ي ميانه، باختري و جنوبي خواهد گرديد»[30].    

 

در اين جا ناگزير هستيم به مسايلي که تابو شمرده مي شوند، تماس بگيريم. هر چند هم، خواست ها، احساسات و آرزومندي هاي برادران همتبار در کشورهاي گوناگون، حال چه پشتون تبار باشند يا بلوچ تبار و يا تاجيک تبار و ازبيک تبار و ترکمن تبار؛ براي همپيوندي تباري و ايجاد واحدهاي سياسي بزرگ اتنوپوليتيک زير نام هاي  «پشتونستان بزرگ»، «ازبيکستان بزرگ»، «تاجيکستان بزرگ» و «ترکمنستان بزرگ» بنا به دلايل انساني و ارزش هاي دمکراسي و حقوق بشر قابل درک است، مگر در اوضاع و احوال کنوني، چنين گرايش ها بس خطرناک بوده و آبستن پيامدهاي خونبار و پيش بيني ناپذير و در نتيجه مغاير با منافع ملي همه کشورهاي منطقه و در گام نخست- افغانستان اند. 

 

به هر رو، هر گونه تجزيه بر شالوده تباري در گستره پاکستان و تشکيل«پشتونستان بزرگ» بي درنگ سرايت اين سيندرم به شمال و انتيگراسيون تاجيک ها، ازبيک ها و ترکمن هاي افغانستان را با جمهوري هاي تاجيکستان، ازبيکستان و ترکمنستان و هزاره هاي افغانستان را همراه با استان هاي باختري با ايران ناگزير به همراه خواهد داشت.

 

هر چه است، انديشه «سيندرم پشتونستان» يعني به هم پيوستن بخش هاي پشتون نشين پاکستان و افغانستان به گونه دراماتيکي باژگونه از ديورند به آمو  سرايت نموده است. هرگاه به هر دليلي، چه با تجزيه پاکستان ( که به رغم اين که از ديدگاه تيوريک امکان آن مي رود مگر در عمل با توجه به اين که به سود هيچ يک از قدرت هاي بزرگ جهاني و در گام نخست امريکا[31] و کشور هاي منطقه از جمله هند و  افغانستان نيست) و چه با ايجاد کنفدراسيون ميان افغانستان و پاکستان ( که به همين پيمانه ناممکن مي باشد و به سود هيچ يک از قدرت هاي بزرگ و کشورهاي منطقه نيست)، پشتون هاي دو سوي خط ديورند با هم بپيوندند، ايجاد دولت پشتونستان و به هم پيوستن ازبيک ها، تاجيک ها و ازبيک هاي افغانستان با همتباران شان در آن سوي رود آمو امري اجتناب ناپذير و محتوم خواهد بود. چه، پيوستن پشتون هاي دو سوي خط ديورند به هم، تعادل و توازن  نسبي تباري در افغانستان را بر هم زده و زمينه ساز پديدآيي تحولات پيش بيني ناپذير شايد هم بس خونبار خواهد بود.   

 

از اين رو، بايسته است، سياستبازان بحث تلخ و ناگوار خط استعماري ديورند و «سرزمين هاي از دست رفته» را که يک بحث بسيار حساس و پيچيده تاريخي، حقوقي و سياسي است و در اوضاع جيوپوليتيکي سده نزدهم که از ريشه از واقعيات جيوپوليتيکي موجود تفاوت داشتند، بر ما تحميل شدند و سر دادن شعارهاي تجزيه پاکستان و ايجاد «افغانستان بزرگ» را که دردمندانه امروز بسي پيچيده تر از گذشته گرديده و ابعاد گسترده تر و خطرناکي به خود گرفته است، در اوضاع و احوال آشفته کنوني شکيبايي پيشه نموده و موضوع را براي سياست شناسان و کارشناسان مسايل سياسي واگذار نموده و با پيشگيري رفتارهاي پراگماتيک در چهارچوب واقعيت هاي جيوپوليتيک کنوني عمل نمايند و ديگر بهانه يي براي محافل تندرو پاکستاني براي مداخلات آشکار بيشتر در کشور ما به دست ندهند.[32]   

 

همان گونه که در کتاب «افغانستان به کجا مي رود؟»، به تفصيل مطرح کرده ام، تنها راه حل آبرومندانه و خرد ورزانه و دادگرانه مسايل پيچيده يي چون خط ديورند، راهيافت همگرايي و همپيوندي منطقه يي است که يک راهيافت نرم ابزاري است. اين گونه مسايل را نمي توان و نيازي هم نيست که با روش هاي خونبار سخت ابزاري حل کرد.

 

«هنگامي که ما سخن از همگرايي و همپيوندي به ميان مي آوريم، منظور ما از اتحاد و هماهنگي سياسي، اقتصادي و استراتيژيک است، نه وحدت سياسي، اقتصاد واحد و همپيماني متعارف استراتيژيک با سمتگيري معين؛ چه در دنياي امروز ديگر نه ادغام و انضمام کشورها به شکل گذشته مطرح است و نه اساسا پيوستن و گسستن سرزمين ها به يک ديگر بر مبناي مسايل سابق. بل که اکنون بر اساس مجموعه يي از اشتراکات و زمينه هاي همکاري يا رقابت در منافع اقتصادي و نيز وجود اشتراک و همگوني هاي زباني، معنوي و فرهنگي، پيمان ها و اتحاديه ها شکل مي گيرد و بديهي است رابطه کشورها در برخي از اين پيمان ها بسيار تنگاتنگ و دوستانه و برخوردار از ابعاد همه جانبه يا چندجانبه تشريک مساعي است و در تعريف معمول از پيمان ها نمي گنجد...»[33]

 

هرچه باشد، از ديدگاه تيوريک، همگرايي  اقتصادي و فرهنگي و سپس همسويي استراتيژيک ميان سه کشور ايران، پاکستان و افغانستان، زمينه ساز روند همپيوندي گسترده چند مرحله يي منطقه يي، يگانه راه برونرفت از تنگناهاي جيوپوليتيک و شاه کليد گشايش همه قفل هاي معضلات منطقه يي است و زمينه حل دمکراتيک و شرافتمندانه مسايل پيچيده يي چون خط ديورند و مساله پشتونستان را فراهم خواهد آورد.

 

همان گونه که گفتيم؛ مرزهاي سياسي کنوني از روز ازل بر روي سياره ما حک نشده اند و روشن است ابدي هم نخواهند بود و همان گونه که در قاره اروپا  امروزه مفهوم مرزها از ميان رفته است، با شگوفايي طرح هاي همگرايي منطقه يي، هر چند هم که بسيار زمان بر هم باشند و شايد چندين دهه را در بر گيرند، سر انجام در سرزمين هاي ما نيز همين راه پيموده خواهد شد و با کمرنگ شدن مفهوم مرزها، خط کشي استعماري که خط ديورند يکي از آن ها است، ، نيز نيز کمرنگ خواهد گرديد.     

 

هر چند، کنون زمينه براي همگرايي تمام عيار ميان سه کشور ايران، افغانستان و پاکستان فراهم نيست(چون اين سه کشور، سه گونه سمت گيري متفاوت در عرصه سياست خارجي دارند: افغانستان به سوي امريکا، ايران به سوي روسيه و چين و پاکستان؛ مي شود گفت به گونه روز افزون به سوي چين و کشورهاي عربي)، مگر؛ در آينده با توجه به روند تکاملي کشورها که از سوي فارماسيون هاي «کشور- ملت» به سوي فارماسيون هاي گستره يي يي چون «کشور- قاره» پيش مي روند، مانند نمونه دولت هاي جامعه کشورهاي مستقل همسود، جامعه اروپا و ايالات متحده امريکا و کشورهاي امريکاي جنوبي، در چهارچوب فارماسيون هاي آينده، چنين همگرايي يي محتوم خواهد بود.

 

آنچه که از تکرار آن خسته نمي شوم يادآوري اين نکته است که به باور بسياري از کارشناسان، خطر تجزيه و فروپاشي افغانستان امروز بيش از هر زماني بالا است. براي نمونه؛ در گزارش جديد انستيتوت اتنوگرافي، مهاجرت و توسعه منطقه يي روسيه زير نام «راه به سوي صلح و تفاهم در افغانستان مي خوانيم:

«تراز رويارويي تباري در افغانستان امروزي چنين است که حفظ افغانستان واحد عملا ناممکن است[34]... در صورت تضعيف آتيه دولت در افغانستان، بايسته است تقسيم افغانستان به دو کشور شمالي و جنوبي را در مرزهاي بود و باش جوامع گوناگون تباري در نظر داشت».[35]

 

شايد کمتر کسي از پژوهشگران و کارشناسان مسايل افغانستان نقشه چاپ شده جغرافياي سياسي آينده منطقه را که در مقاله «مرزهاي خونين» رالف پيترس- دانشمند امريکايي بازتاب يافته است، نديده باشد. انديشه اصلي رالف پيترسن اين است که منشاي همه تنش هاي منطقه يي را در خط کشي هاي استعماري و واحدهاي سياسي کنوني که در آن اقوام و اتنيک ها چند پارچه شده و در چهاچوب کشورهاي جداگانه به سر مي برند، مي بيند و براي حل آن  بازنگري در مرزهاي کنوني و ايجاد واحدهاي سياسي جديد را مبتني بر همپيوستگي تباري و آييني باشندگان منطقه را پيشنهاد مي کند.

 

هر چند از ديدگاه تيوريک انديشه او درست است. مگر، در اوضاع و احوال کنوني، هر گونه بازنگري در مرزها کار بس دشوار و خطرناک و آبستن رويدادهاي دراماتيک است که دشوار است پيامدهاي آن را پيش بيني کرد. از همين رو، با توجه به جدي بودن اين خطر، بايسته است با تمام نيرو بکوشيم از تحول دراماتيک اوضاع در اين راستا جلوگيري کنيم و توجه خود را گستره جغرافياي سياسي کنوني منطقه متمرکز سازيم.   

 

راهکار همکاري ميان سازمان هاي شانگهاي و ناتو به جاي رويارويي در افغانستان- نقطه عطفي در همکاري هاي بين المللي:

 

در اوضاع نيوگلوباليسم (ريگيوناليسم- منطقه گرايي) بايسته است توجه شاياني به نه تنها پارادايم انتي گراسيون (همگرايي) (در همه مظاهر يا پديدارهاي آن يعني اقتصادي، فرهنگي و ...) ؛ بل نيز چالش هايي ويژه مرحله معاصر، که نه تنها کشورهاي ما، بل همه جهان را تهديد مي نمايد، مانند دهشت افگني بين الملل، قاچاق مواد نشه آور، تندرويي مذهبي و جدايي خواهي و مانند آن.... شود.

 

ايجاد سازمان همکاري شانگهاي را (که افغانستان کنون در آن به عنوان عضو مهمان حضور دارد)، بي گزافه مي توان به شمار رخدادهاي کليدي بين المللي آغاز سده 21 نه تنها در ابعاد منطقه يي بل داراي مقياس جهانشمول پيوند زد. شانگهاي دو سوم اروآسيا و نيمي از جهان را در بر مي گيرد. شانگهاي بزرگ ترين سازمان منطقه يي جهاني است- هم از نظر نفوس و هم از نگاه گستره. چين و روسيه هر دو قدرت اتمي و اعضاي دايمي شوراي امنيت سازمان ملل اند. روسيه پهناورترين کشور جهان و چين پرنفوس ترين کشور جهان است. هرگونه نزديکي ميان آن ها- حال چه رسد به هماهنگي در چهارچوب  يک ساختار واحد، خود به خود  داراي اهميت بسيار است.

 

گستره بزرگ و نفوس بسيار، انرژي فراوان، گنجينه هاي بزرگ نفت، گاز، چوب، زغالسنگ، يورانيوم، زمين، آب، برق و امکانات بزرگ ترانسپورتي نشانگرهاي اساسي سازمان شانگهاي اند.

نقش شانگهاي چونان سازمان نيرومند منطقه يي در چنين عرصه هايي چون استخراج و تقسيم منابع انرژيتيک، ايجاد راه هاي بزرگ ترانسپورتي، اتصالات و مخابرات، تحکيم همکاري هاي منطقه يي اقتصادي، زمينه سازي براي بازرگاني و سرمايه گذاري به ويژه متبارز است.

 

در اين حال، به رغم اين که از ديدگاه جغرافيايي شانگهاي مي تواند افغانستان را در جمع خود به عنوان عضو کامله الحقوق بپذيرد، احتمال پيوستن آن به سازمان، دست کم مادامي که نيروهاي ائتلاف بين المللي در آن حضور داشته باشند و درست مانند پاکستان مادامي که تندروي اسلامي و قاچاق مواد مخدر در آن جا داشته باشد، بسيار کم است. از ديدگاه تيوريک زمينه پيوستن افغانستان و پاکستان به شانگهاي تنها در صورت شکست کامل استراتيژي امريکا در منطقه تحقق پذير است. از همين جاست که افغانستان براي امريکا اهميت کليدي پيدا مي نمايد.

 

افغانستان کشوري است که همزمان هم بخشي از آسياي جنوبي و هم بخشي از آسياي ميانه به شمار مي رود  و توسعه همکاري هاي اقتصادي منطقه يي و به خصوص توسعه  همکاري ها با سازمان شانگهاي براي رفتن به پيش در عرصه شگوفايي اقتصادي و بالا رفتن رفاه  مردم منطقه مهم است.  به اين دليل، افغانستان بايد روابط خويش را با سازمان شانگهاي مخصوصا روابط دو جانبه با کشورهاي عضو سازمان شانگهاي را گسترش ببخشد. اين کار با منافع ملي ما هماهنگي دارد  افغانستان بايد تلاش ورزد تا همکاري هاي آن با سازمان شانگهاي در امر مبارزه منظم و سيستماتيک  با تروريزم، تند رويي و قاچاق مواد مخدر  توسعه پيدا نمايد.

 

در عين زمان افغانستان بايد به دقت آگاهانه تناقضات و تنش هاي دروني سازمان شانگهاي را زير نظر داشته باشد.

 

پوشيده نيست که سرنوشت کشورهاي منطقه به هم گره خورده است. از اين رو، توسعه اقتصادي و پيشرفت در افغانستان در چهارچوب همکاري هاي مستقيم با کشورهاي منطقه و رفاه اقتصادي منطقه تنها در صورت ثبات و توسعه افغانستان ممکن است.

 

 

در اين اواخر، در نوشته ها، مقالات، سخنراني ها و اظهارات دانشمندان و کارشناسان جامعه کشورهاي مستقل مشترک المنافع يا همسود سخناني به چشم مي خورد مبني بر اين که امريکا و پيمان ناتو در ماموريت شان در افغانستان ناکام شده است و  از اين بابت به شدت ابراز نگراني مي کنند. آن ها استدلال مي کنند که:

 

1-    ناتو و امريکا در مبارزه با مواد مخدر به صورت مطلق ناکام گرديده اند. رشد روز افزون و لگام گسيخته توليد و قاچاق مواد مخدر در افغانستان شاهد اين مدعا است که سر به ارقام نجومي بيش از 9000 تن زده است. در اين حال،آن ها اين فاکت را که با افزايش نفوذ و حضور امريکا در افغانستان، گراف توليد و قاچاق مواد مخدر بالا رفته است )از 20 تن در زمان داکتر نجيب به 9000 تن در زمان حضور امريکا)، و مخصوصا توليد مواد مخدر در دو ولايت قندهار و هلمند که در آن نيروهاي امريکايي و انگليسي حضور دارند، بيش از هر جايي ديگر است، دال بر دست داشتن شبکه هاي مافيايي امريکايي راه يافته در ساختارهاي نظامي و استخباراتي آن کشور در قاچاق مواد مخدر[36] مي پندارند و افزايش روز افزون توليد مواد مخدر را خطر بسيار جدي براي سازمان شانگهاي و اروپا ارزيابي مي کنند و بر آن اند که از اين ناحيه کمترين خطري براي امريکا متصور نيست و برعکس باندهاي امريکايي سالانه ميلياردها دالر از اين ناحيه درآمد دارند و به نوعي، جنگ در افغانستان را «جنگ ترياک جديد» ي بر سر کنترل بر مواد مخدر پرداز مي نمايند.

 

آنان همچنان آوند مي آورند که شماري از رجال سياسي و دولتمردان افغانستان نيز در اين کار دست دارند. از اين رو، بر آن اند که سازمان شانگهاي بايد به گونه يي از ناتو و امريکا در زمينه  توضيح و گزارش بخواهد و فشارهاي بايسته را بر آن ها وارد نموده و به نکوهش جدي کارکردهاي ناتو در افغانستان بپردازد.

 

2-     همچنان آن ها مبارزه امريکا و ناتو را در برابر تروريزم بين المللي ناکام مي خوانند. آن ها بر اين اند که حضور ناتو و امريکا نه تنها به شکست تروريزم نينجاميده، بل برعکس موجب تقويب و پوياترشدن آن شده است و جان گرفتن دو باره طالبان و باندهاي دهشت افگن و گسترش يافتن ابعاد جنگ در افغانستان را دال بر نادرستي استراتيژي ناتو و امريکا در افغانستان ارزيابي و شکست نيروهاي اين سازمان را در چند سال آينده پيش بيني مي نمايند. بر اساس اظهارات اين کارشناسان، امريکا و ناتو در افغانستان با تکرار تجربه ناکام شوروي پيشين- گسيل نيروهاي محدود به افغانستان و خود داري از تقويت و تجهيز بايسته نيروهاي نظامي و انتظامي افغانستان[37]، خود را درگير يک جنگ فرسايشي بي نتيجه در باتلاق افغانستان گردانيده است که فرجام آن جز از دادن تلفات مالي و جاني و شکست محتوم چيزي نخواهد بود.

 

3-    کارشناسان نامبرده امريکا و ناتو را متهم مي سازند که زير چتر مبارزه با تروريزم و مواد مخدر و به بهانه دفاع از دموکراسي و حقوق بشر، به بهره گيري از سياست هاي يک بام و دو هوا و استانداردهاي دو گانه، با سوء استفاده از کانسنسوس جهاني در قبال افغانستان و با بهره گيري از موقعيت کنوني، مي خواهند افغانستان را به تخيزي  براي رخنه در آسياي ميانه و زير کنترل آوردن پاکستان و ايران و محاصره چين استفاده نمايند. آن ها حوادث انديجان ازبيکستان را که در آن دست امريکا و افغانستان را دخيل مي دانند، مثال مي آورند. در اين رابطه، گاهگاهي هم مطالبي در رسانه هاي گروهي به چاپ مي رسد. مانند مقاله يي که در آن سخن از آموزش و پرورش 1500 تروريست در خاک افغانستان در شمال اين کشور زير نظر سرويس هاي امريکايي و افغاني براي اعمال خرابکارانه در گستره آسياي ميانه جا به جا شده اند، در ميان است.

 

 آنان بر آن اند که هرگاه امريکا به اصطلاح پاي خود را فرا تر از اهداف و وظايفي که جامعه جهاني در برابر آن کشور گذاشته است، بگذارد و بخواهد از افغانستان بهره برداري ابزاري نمايد، بايد شانگهاي به شدت در برابر آن واکنش نشان دهد. در اين رابطه، اظهارات اخير سفير روسيه در کابل شايان توجه است که اعلام داشته بود که در اين صورت روسيه بيکار نخواهد نشست[38].  

 

4-     اين کارشناسان، همچنان امريکا و ناتو را در افغانستان در زمينه دولت سازي، پياده ساختن دموکراسي و ... ناکام ارزيابي مي نمايند. آنان دولت افغانستان را يکي از فاسد ترين و بي کفايت ترين دولت هاي جهان و يک دولت مافيايي دست نشانده امريکا خوانده و بر آن اند که در اثر عملکردهاي نادرست برخي از حلقات و محافل تندرو و متعصب داخل دولت، تنش هاي زباني، تباري و مانند آن چنان اوج گرفته است که هيچگاهي در تاريخ افغانستان به اين حدت و شدت نبوده است- چيزي که وحدت ملي افغانستان را با خطر بسيار جدي و حتا  تجزيه  محتوم پس از برون رفتن نيروهاي ائتلاف بين المللي روبرو گردانيده است.

 

5-     کارشناسان مذکور همچنان بر اين اند که شکست ناتو در افغانستان و بيرون شدن نيروهاي آن از افغانستان، کشورهاي عضو شانگهاي را با مخاطرات از اين هم بيشتري روبرو مي سازد. در صورت بيرون رفتن ناتو از افغانستان، خلاي قدرتي در اين کشور پديد مي آيدکه بي درنگ آن را نيروهاي تند رو اسلامي با کارگرداني محافل تندرو پاکستان و حمايت کشورهاي عربي پر خواهند کرد و استراتيژي بعدي آنان را رخنه به آسياي ميانه تشکيل خواهد داد و در سر انجام کار، شانگهاي ناگزير خواهد شد وارد عمل گردد و اين خلا را پر نمايد. در اين صورت، بار سنگين مبارزه با تروريزم به گردن شانگهاي خواهد افتاد و اين در حالي است که امکانات اين سازمان نسبت به ناتو کمتر است.

 

6-    سازمان شانگهاي به هيچ رو مايل به فرستادن نيرو و دخيل شدن در جنگ در برابر دهشت افگني و تندروي اسلامي نيست. مگر بايد راهکار جديدي را که عبارت است از مشارکت در همکاري با سازمان ناتو در افغانستان، به عنوان يگانه راه خردورزانه برونرفت از بحران پيش آمده ، پيش گيرد.

 

بر پايه اين مدل، بايد سازمان شانگهاي با سازمان ناتو در افغانستان در امر مبارزه با تروريزم و مواد مخدر و تامين ثبات و نيز پروسه دولت سازي و راه اندازي گفتگوهاي بين الافغاني و ايجاد يک دولت فراگير مورد پذيرش همه لايه هاي جامعه افغاني همکاري ارگانيک و تنگاتنگ  نمايد.

 

براي اين که موضوع بيشتر روشن شود، در اين جا فشرده مقاله يي را که در زمينه به قلم داکتر اکبرشاه اسکندرف– سفير پيشين تاجيکستان در قزاقستان و سفير ماموريت هاي خاص وزارت خارجه آن کشور(که زماني سرپرست مقام رياست جمهوري آن کشور هم بود)  نوشته شده است، به عنوان نمونه مي آوريم:

 اکبر شاه اسکندرف در مقاله «شانگهاي و ناتو در سيستم امنيت منطقه يي آسياي ميانه» در سايت انترنتي  پاست ساويت. رو  مي نگارد:

«در آغاز ناتو پنجگانه شانگهاي را به سان ساختاري مي پنداشت که هيچگونه تهديدي از سوي آن براي منافع غرب متصور نبود. برعکس، بر آن بودند که پديدارشدن يک بازيگر جديد- چين در آسياي ميانه به کاهش نقش مسکو در آسياي ميانه  مي انجامد.

مگر در آتيه با گسترش شانگهاي و پارامترهاي گسترش همکاري چين با آسياي ميانه و در گام نخست قزاقستان در بخش نفتي- واشنگتن ديد خود را در زمينه عوض نمود. پس از آن که پنجگانه شانگهاي به سازمان شانگهاي مبدل گرديد، از سوي ناتو منفي ارزيابي گرديد.

دلايل: نخست اين که در شانگهاي جايگاه نخست را روسيه و چين احراز نمودند که هوادار جهان چند قطبي و مخالف جهان يک قطبي بودند. چين و روسيه در برابر هژموني ايالات متحده  در آسياي ميانه آغاز به همکاري نمودند.  با گذشت زمان، فعاليت سازمان بر سازواره هاي نظامي- سياسي متمرکز گرديد. افزون بر آن، و گذشته از آن، به تاريخ 5 جولاي سال گذشته( منظور سال 2006 است) در اعلاميه آستانه شانگهاي، رهبران سازمان هم آواز به ايالات متحده توصيه نمودند که مواعيد حضور نيرهاي ناتو را در سرزمين هاي کشورهاي عضو شانگهاي تعيين و مشخص نمايد. اين اعلاميه را گروهي چنين تعبير نمودند که سازمان شايد در برابر خود اهداف مبدل شدن به به کدامين  ائتلاف نظامي- سياسي الترناتيف ناتو را، گذاشته است.

 از اين رو؛ بسياري رنسانس يا رستاخيز  فلسفه (جنگ سرد) ديگري را در يک جهان دو قطبي مطرح مي نمايد.

 

طرح آسياي ميانه بزرگ سال گذشته از سوي «انستيتوت مطالعات آسياي ميانه و قفقاز» يونورستي جان هاپکنس در واشنگتن ارايه گرديد. هدف اين پلان آن است که آسياي ميانه و افغانستان را در يک ساختار نظامي- استراتيژيک و جيوپوليتيک پيوند داده و سپس آن را با خاور ميانه بزرگ و نيمقاره پيوست. مقصد نهايي طرح آسياي ميانه بزرگ، بيرون کشيدن اين مناطق از زير گستره نفوذ چين و روسيه است.

 

گذشت زمان نشان داد که نيروهاي ايتلاف ضد تروريستي که در سرزمين افغانستان متمرکز گرديده اند، نتوانسته اند از عهده تروريزم بر آيند. قاچاق و توليد  مواد مخدر نيز رو به افزايش دارد. گذشته از آن تهديد دايمي گسترش بحران از افغانستان به سوي کشورهاي آسياي ميانه نه تنها کاهش نيافته، بل  که افزايش نيز يافته است.

 

همکاري شانگهاي – نانو:

کشورهاي آسياي ميانه با افغانستان هم مرز هستند و کاملا از تحولات اين کشورها آگاهي دارند. تجزيه و تحليل رخدادهاي روان نشان مي دهد که نيروهاي ائتلاف ناتو در نابود ساختن تروريزم شتاب ندارند. بسنده است بگوييم که سرکرده باندهاي دهشت افگن در افغانستان رهبر حزب اسلامي– گلبدين حکمتيار  است که عملا نيروهايي را رهبري مي کند که در برابر  نيروهاي ائتلاف عمل مي کنند. در اين اواخر شمار زيادي از هواداران حکمتيار کرسي هاي کليدي را در حکومت کرزي مي گيرند. چنين بر مي آيد که  نيروهاي ناتو در انتظار  چيزي هستند.

 

به باور ما، عملا ممکن نيست که ثبات از راه نظامي تامين گردد– چيزي که جنگ چند ساله در افغانستان آن را به اثبات رسانيده است.  از ديدگاه ما، براي حل اين مساله، از طريق تدوين واريانت هاي متقابلا پذيرا با روش هاي سياسي يعني از طريق گفتکوها- مساعي مشترک ميان شانگهاي  و ناتو ضروري است.

 کاملا ممکن است که اين واريانت، آغاز ايجاد مدل جديد همکاري هاي بين الحکومتي را در منطقه در نظر گيرد.»

 

چناني که ديده مي شود، کارشناسان منطقه از يکسو بر آن اند که ناتو در افغانستان در حل همه مسايلي که پيش روي آن گذاشته شده است، ناکام شده و از سوي ديگر از شکست نهايي و قطعي ناتو مي ترسند. چون مي پندارند که شانگهاي بيشترين زيان را در صورت ناکامي نهايي ناتو خواهد ديد و اين سازمان نيز مانند ناتو به تنهايي توان ايستادگي در برابر گسترش تروريزم و تندروي اسلامي را که خاستگاه آن کشورهاي عربي و سرچشمه هاي تمويل آن دالرهاي بادآورده نفتي کشورهاي عربي و پايگاه آن مدرسه هاي پاکستان و پشتيبان آن محافل استخباراتي و مذهبي پاکستان است، ندارد.

 

در عين حال از پيروزي کامل و نهايي نيروهاي ناتو در افغانستان نيز مي ترسند. زيرا مي پندارند که در آن صورت، امريکا تلاش خواهد نمود که از سرزمين افغانستان در صورت شکست دادن کامل طالبان و تندروان ديگر، به عنوان تخته خيز براي پرش هاي بعدي به آسياي ميانه و کشورهاي همسايه بهره برداري نمايد و اين کار منطقه را با تهديدات و چالش هاي پيش بيني ناپذيري روبرو خواهد ساخت که دشوار است ابعاد زيان هاي ناشي از آن را پيش يني کرد.

 

از اين رو، از ديدگاه آنان، بهترين واريانت، براي بيرونرفت از بحران پديد آمده، همکاري ميان دو سازمان ناتو و شانگهاي به جاي رقابت منفي در افغانستان است.

 

با بررسي ديدگاه هاي اين کارشناسان، مي توان گفت که در زمينه چند مشکل اساسي وجود دارد:

1-      طرح همکاري در فارمات ناتو- شانگهاي در کشور، طرحي است که از سوي کارشناسان کشورهاي مستقل همسود مطرح گرديده است. بنا به ارزيابي خبرگان، هرچند در نگراني هاي اين کارشناسان حقايق تلخي همه به چشم مي خورد که بايد آن را به سنجش گرفت، با آن هم  در برخي از برداشت هاي شان بزرگنمايي و اغراق هم ديده مي شود و اوضاع بيش از حد دراماتيک و نوميدکننده پرداز گرديده است.

2-              طرح مذکور هنوز براي دولت ها و سران کشورهاي عضو شانگهاي پيشکش نشده است.

3-       تا کنون سازمان شانگهاي در زمينه کدام ابراز نظر رسمي ننموده است. هنور موقف کشورهاي عضو سازمان شانگهاي در زمينه روشن نيست.

4-       همچنان مساله در کشورهاي غربي تا کنون به گونه جدي مطرح نشده است. بايسته است تا موضوع در گام نخست در تراز کارشناسيک در کشورهاي اروپايي و امريکا مطرح شده و  پيرامون آن  بحث و برسي هاي جدي صورت بگيرد.

5-              روشن نيست که واکنش ناتو هرگاه چنين طرحي رسما از سوي سازمان شانگهاي ارايه گردد، چه خواهد بود.

6-      آنچه مربوط به افغانستان است، هنوز رسما چنين طرحي به دولت افغانستان مطرح نگرديده است و موقف دولت افغانستان در زمينه روشن نيست.

7-      در صورت دستيابي به توافق در زمينه، روشن نيست اين طرح با چگونه مکانيزمي تنظيم خواهد شد. اصلا در حال حاضر تصور چنين مکانيزمي بسيار دشوار است.

8-              ميزان مشارکت دو سازمان و عرصه هاي آن تا هنوز روشن نيست.

9-      با توجه به تشديد رويارويي ها و همچشمي ها  و عدم اعتماد ميان امريکا از يک سو و روسيه و چين و ايران از سوي ديگر و موجوديت تضاد آشکار در استراتيژي هاي امريکا و پاکستان در قبال افغانستان، بسيار دشوار است در آينده نيز چنين همکاريي را تصور کرد.

 

مگر، هرگاه روزي امريکا ناگزير شود از سر ناچاري با پيچيده شدن بيش از حد بحران در افغانستان و يا در صورت دگرديسي بنيادي استراتيژي در قبال افغانستان، چنين طرحي را بپذيرد، در برابر افغانستان چند مشکل ديگر پديد خواهد آمد:

-            پيشگيري استراتيژي جلوگيري از برخورد منافع اين دو سازمان در افغانستان

-            زمينه سازي براي رقابت سالم ميان اين دو سازمان در امر کمک به افغانستان براي بهره بهينه براي روند بازسازي

-     برقراري نوعي توازن ميان منافع اين دو سازمان به جاي دادن اولويت به همکاري با دوستان بين المللي کنوني- استراتيژي همکاري استراتيژيک با امريکا و ناتو

- با چنين دگرگوني دراماتيک اوضاع، دگرگوني بنيادي يي در سياست خارجي افغانستان پديد خواهد آمد و اولويت هاي سياست خارجي افغانستان را به چالش خواهد کشانيد و اين کار در واقع برگشت به سياست سنتي بي طرفي مثبت و فعال افغانستان در دوره جنگ سرد است.

 

چون شماري از کارشناسان، آغاز يک دوره جنگ سرد را اجتناب ناپذير مي پندارند و با نيرومند شدن تدريجي روسيه، چين، برازيل، هند و ايران و تضعيف تدريجي امريکا و اوپا، نوعي بالانس در موازنه قدرت جهاني پديدار خواهد گرديد، با توجه به موقعيت جيوپوليتيک افغانستان، براي اين کشور گزينه ديگري جز بازگشت به حفظ موازنه ميان دو سازمان بزرگ جهاني نخواهد ماند.     

 

به هر رو، کابوس هراس از بيرون رفتن نيروهاي ائتلاف بين المللي و روي کار آمدن دو باره طالبان که بي درنگ افغانستان را به دو بخش شمالي و جنوبي تقسيم خواهد کرد و در پي آن، در آغاز، حمايت شانگهاي از بخش شمالي افغانستان و سپس  ناگزيري مداخله نظامي آن در خلاي پديد آمده در افغانستان، کارشناسان کشورهاي عضو شانگهاي را بر آن داشته است تا براي جلوگيري از اين گونه تحول دراماتيک اوضاع که پيامدهاي آن براي سازمان شانگهاي بس زيانبار است، «مدل همکاري ميان سازمان شانگهاي و ناتو» را به جاي رقابت اين دو سازمان در افغانستان مطرح نمايند.

 

هرگاه چنين راهکاري به گونه جدي مطرح شود، شايد بتوان راهي براي برونرفت از اوضاع پيچيده و ناگوارکنوني پيدا نمود.

 

  به هر رو، بايسته است اين موضوع به گونه بسيار دقيق و کارشناسانه هم در ميان دوستان بين المللي ما و هم در درون  کشور به گونه واقعبينانه و عيني  به دور از احساسات و با در نظر داشت منافع علياي مردم و کشور ما بررسي و مطالعه و تجزيه و تحليل شود و جوانب مثبت و منفي آن ارزيابي گردد.

 

پرفيسور الکساندر کنيازيف- رييس بنياد کنيازيف در پايان کنفرانس «افغانستان- شانگهاي» در درياچه ايسيک قول در تابستان 2008  روابط ميان شانگهاي و افغانستان را اين گونه ارزيابي نمود:

 

 به گونه يي  که مي توان تصور کرد،  شانگهاي امروزه يگانه سازماني است که به گونه واقعبينانه مي تواند از امريکا در باره آن گزارش  بخواهد که دستاوردهاي عمليات انتي تروريستي در افغانستان چيست؟ و در گام نخست پاسخ به اين پرسش را بخواهد که چرا بازرگاني مواد مخدر در کشورهاي همجوار  افغانستان رو به  به افزايش دارد؟

 و اگر ايالات متحده نمي تواند از عهده اين کار برآيد، در منطقه نيروهاي ديگري از جمع کشورهاي همسايه افغانستان هستند که مي توانند، اين مساله را حل نمايند. »[39]

 

 اندري سيرنکو در روزنامه «نيزاويسيمايا گازيتا» در مقاله يي زير نام «از جنگ انتي تروريستي به سوي جنگ داخلي» از فرانتس فوکوياما- فيلسوف امريکايي نقل قول مي کند که «هرگاه بزرگي مساله افغانستان و خست امريکا و ديگر دونر ها را در نظر بگيريم، آينده ايجاد دولت مدرن به جاي ساختار کهن در افغانستان بسي نوميد کننده به نظر مي رسد.«مساله افغانستان مستلزم تحولات بنيادي در استراتيژي ناتو و امريکا در افغانستان است».

 

جنگ بي پايان:

بسياري از کارشناسان بر آن اند که در اوضاع و احوال کنوني در کل، مجموع عوامل داخلي و خارجي به سود تداوم جنگ در افغانستان است. از همين رو، نبايد انتظار داشت که در آينده نزديک پايان يابد. از همين رو، هرگونه راهيافتي براي برونرفت از بحران هايي که افغانستان با آن دست به گريبان است، بايد معطوف به مديريت بحران و  داراي بار موقت باشد.

 

چنين بر مي آيد که امريکا براي تداوم حضور خود در افغانستان با توجه به اهداف استراتيژيک بلندمدت خود نياز به يک بهانه- تداوم جنگ زرگري يا نمايشي کنترل شده با هزينه و تلفات کم دارد.

 

به نوبه خود پاکستان- نياز به يک جنگ درازمدت در افغانستان با مشارکت نيروهاي خارجي دارد که با بهره گيري از آن بتواند از همه کشورهاي ذيدخل در آن  باجستاني نمايد. پوشيده نيست که پاکستان در سه دهه گذشته که در افغانستان جنگ بوده است، بيشرين بهره برداري ها را  نموده و نه تنها ميلياردها دالر پول از اين راه به دست آورده است و مي آورد[40]، بل نيز به عنوان متحد استراتيژيک اعراب و غرب، توانسته است موقف بين المللي خود را به عنوان يک کشور مهم و مطرح در منطقه تحکيم ببخشد.

 

اين در حالي است که در دهه هفتاد سده بيستم به دليل توليد جنگ افزارهاي هسته يي و براندازي حکومت منتخب مردم و رييس آن- بوتو، به عنوان يک کشور هرگاه نه ياغي، دست کم غير دمکراتيک، با بي مهري غرب و تحريم هاي آن رو به رو بود. روشن است پاکستان ديگر به آساني حاضر نيست اين گنج بادآورده را از دست بدهد.  

 

منافع کشورهاي عربي، روسيه، ايران و چين و کشورهاي آسياي ميانه نيز ايجاب مي نمايد تا امريکا را درگير يک جنگ فرسايشي دراز مدت و پر هزينه در باتلاق افغانستان بسازند.

 

روشن است در بعد داخلي، باندهاي دست اندر کار قاچاق هيرويين، طالبان، گروه هايي از مجاهدان و محافلي در درون دولت افغانستان هر يک بنا به دلايلي به تداوم جنگ نيازمند اند.

 

در پايان اين بخش، باز هم روي سخن بر مي گردد به اين موضوع که افغانستان همواره در برخوردگاه دو موج بوده است: روس ها پيوسته در انديشه راهيابي به آب هاي گرم بوده اند و انگليس و حالا امريکا در انديشه راهيابي به آسياي ميانه. اين دو استراتيژي در برابر  يک ديگر قرار دارند و يک ديگر را خنثي مي سازند. مگر افغانستان در اين کشاکش پيوسته کارزار جنگ بوده است و زير پا شده است. اساسي ترين مساله اين است که بايد بياموزيم که چگونه در زير چکمه هاي قدرت هاي بزرگ له نشويم و کمتر زيان ببينيم.

 

 

کشورهاي نيمقاره با بهره گيري از آمدن انگليسي ها توانستند کار بس بزرگي را در راستاي خود سازي، ملت سازي و دولت سازي انجام دهند و کار به جاي رسيده است که امروزه هند و پاکستان هر دو قدرت هاي اتمي هستند. 

 

کشورهاي آسياي ميانه هم توانستند از آمدن روس ها بهره برداري نموده و دست کم امروز داراي همه ساختارهاي لازم براي توسعه پايدار هستند.

 

کشورهاي ديگر منطقه مانند ايران و ترکيه نيز توانستند از رقابت هاي دو قدرت بزرگ در سده نزدهم به رغم جنگ هاي خونباري که با آن ها داشتند، بهره گيري بايسته نموده و پسان ها از حضور ايالات متحده امريکا در زمان جنگ سرد نيز سود ببرند و به جايگاه هاي بلندي برسند. 

 

در اين ميان، تنها کشوري که نتوانسته است از اين کشاکش ها نه تنها بهره يي ببرد، بل پيوسته قرباني بزرگ آن بوده است، افغانستان است که سه بار  درگير جنگ هاي سهمگيني با انگليسي ها و يک بار با شوروي ها و سرانجام هم با امريکايي ها گرديده است.   

 

يادآوري يک نکته بايسته است و آن اين که حل و فصل معضله افغانستان با مشارکت ايران و روسيه و کشورهاي همسايه افغانستان بس نويد بخش مي باشد. زيرا روشن است که مشکل افغانستان بدون همکاري ايران و روسيه هرگز قابل حل نخواهد بود.

 

شوروي ها پس از يک دهه جنگ و صرف ميلياردها دالر به اين نتيجه رسيدند که از راه هاي سخت افزاري نمي توان گره از کار فروبسته افغانستان گشود و اين بود که سر انجام اندره گروميکو- وزير خارجه کهنه کار و مجرب شوروي در يکي از نشست هاي دفتر سياسي حزب کمونيست شوروي به گرباچف گفت که بايد کار را به گونه يي به پايان برسانيم که در فرجام افغانستان دست کم يک کشور بيطرف بماند.[41]

 

گمان مي رود که کنون امريکايي ها هم به همين باور رسيده باشند و اگر هم نرسيده باشند، سر انجام به همين نتيجه خواهند رسيد. گشودن باب گفتگو با روسيه و ايران و اشاره به اين مطلب که حضور امريکا در افغانستان دراز مدت نخواهد بود، نشانه هايي است از همين رويکرد.

 

هنگامي که «به تاريخ 15 فبروري 1989 سيا در مقر خود در لتنگل جشن پرشکوهي را به مناسبت بازگشت سپاهيان شوروي در افغانستان چونان يکي از درخشانترين دستاوردها که به آساني به آن کامروا گرديده بود، برپا کرد، يکي از ژورناليست هاي فرانسوي به گونه نيشخند آميز يادآور گرديده بود که «ايالات متحده با هزينه خود، رمزها و رازهاي «بازي بزرگ» را در افغانستان باز خواهد شناخت!«[42].

 

طرفه اين که جنرال ميرزا اسلم بيک- رييس پيشين ستاد ارتش پاکستان در کنفرانس بين المللي يي که زير نام «چشم انداز تحولات آتي در افغانستان» در سال 2002 از سوي دفتر مطالعات سياسي و بين المللي وزارت خارجه جمهوري اسلامي ايران برگزار شده بود، گفت: «هم اکنون آثار بي ثمري و بيهودگي جنگ با افغانستان هرچه بيشتر خود را مي نماياند و طنز نهاني اين حادثه را نشان مي دهد که به رغم صرف بيش از 20 ميليارد دالر[43] هزينه جهت نبردي وحشيانه با ترور، هيچ سودي حاصل نشده. مگر، قتل عام بي رحمانه مرد و زن و کودک بيگناه. آنان در جمعيت ذوب شدند يا جاي امني در نقاط ديگر پيدا کردند تا ديگر باره براي مقابله با نيروهاي اتئلاف و حاميان آنان به يک ديگر بپيوندند»[44].

 

...تجربه تلخ تاريخ، «بيهودگي فرونشاني تنش هاي داخلي اجتماعي- سياسي در شرايط معاصر با کاربرد نيروهاي نظامي در مجموع و کشانيدن پاي سپاهيان خارجي را علي الخصوص تاييد مي نمايد»[45]. از اين رو، شايد بازنگري در استراتيژي ها، سر انجام، برگزاري يک کنفرانس بزرگ منطقه يي با اشتراک همه کشورهاي ذيدخل در بحران افغانستان و سازمان هاي بزرگ جهاني و منطقه يي را براي فرونشاندن تنش ها در افغانستان که هدف آن دستيابي به يک فرمول پذيرا براي همه جوانب و رويکرد به همکاري به جاي رقابت در منطقه و چه بهتر که در سراسر جهان باشد، به عنوان تنها راه برونرفرفت از تنگنا در نظر بگيرد.

 

در سخنراني يي که در ميانه هاي سال 2003 در لندن به دعوت «مرکز مطالعات و پژوهش هاي افغانستان» زير نام «فروپاشي شوروي و تاثيرات آن بر افغانستان، منطقه و جهان» داشتم و متن آن در کتاب افغانستان به کجا مي رود؟ که در پايان همين سال در کابل از سوي بنگاه انتشارات ميوند به چاپ رسيده است، بازتاب يافته است؛گفته بودم:

«کشورهاي غربي (به ويژه امريکا) درست همانند شوروي پيشين نياز به بازنگري در دکترين نظامي- سياسي خود دارند و بايد فرايافت تازه يي را در قبال مسايل جهاني تدوين کنند. دکترين کنوني غرب تقريبا همان دکترين نيئوکلونياليستي  يي است که پس از جنگ جهاني دوم تدوين يافته بود که مبتني بر ميليتاريسم است و امروز ديگر کاربرد ندارد.

 

امريکا و اروپا بايست در گام نخست در ميان خود و سپس با روسيه، هند و چين روي مسايل جهاني به توافق گلوبال (جهانشمول) دست يابند. زيرا در اين سه کشور بيش از 2.6 ميليارد انسان يا بيش از يک سوم و اندي باشندگان زمين زندگي دارند. اين توافق بايد شامل تقسيم عادلانه منابع انرژي و گستره نفوذ  باشد.

 

در گام بعدي بايد استراتيژي خود را در قبال کشورهاي جهان سوم به ويژه کشورهاي اسلامي که در آن بيش از يک ميليارد نفر ديگر زندگي مي کنند، بازسازي نمايد. درست آنگاه است که مي توان از نظم نوين راستين جهاني سخن به ميان آورد.»[46]

 

 يکي از پژوهشگران افغاني در زمينه مي نويسد:

«...افغانستان، همان جايي است که «جهان» بايد خود را در آن تغيير بدهد. جهان بايد در افغانستان نشان بدهدکه چگونه و به کدام پيمانه در نيت براي دگرگوني در خود، مصمم است. جنگ افغانستان، يک «جنگ فراموش شده» نيست. حقيقت تکاندهنده اين است که جهان در سرمستي پيشتازي در راه «معاملهء بزرگ»، حق و نياز ريشه دار مردم افغانستان به صلح را ناديده گرفته و زيرپا کرده است.

افغانستان گذشته يي نيست که جهان در راه «تغيير» خود، بخواهد و يا بتواند آن را به دور بيندازد. افغانستان همان آيينه يي است که «جهان متمدن»، که مي خواهد خود را از نو آرايش کند، ناگزير است سيماي تهوع بر انگيز خود را درآن ببيند و به خود بلرزد و به عقب بجهد.»[47]

 

در فرجام بايسته يادآوري مي دانيم که امريکا  در افغانستان بر سر يک سه راهي استراتيژيک قرار گرفته است که بايد به يکي از اين راه ها برود:

1-                                  افزايش چشمگير حضور نظامي و اقتصادي و ادامه فارود پاليسي کنوني

2-                                  کنار آمدن با پاکستان و روي کار آوردن دو باره طالبان.

3-                                  تفاهم با روسيه، ايران و چين و تامين استاتوس بيطرفي افغانستان

 

اميدواريم که سر انجام خرد بر احساسات چيره شود و آن کشور بتواند گزينش درستي بنمايد.

 

 

از ديدگاه من، در اوضاع و احوال کنوني، بهترين نظام براي کشور ما نظام رياستي مختلط (نظامي همانند به نظام زمان داکتر نجيب) مي باشد که در آن هم رييس جمهور با چهار معاون و هم صدر اعظم با چهار معاون در نظر گرفته شده بود. در چنين نظامي، از يک سو، مشارکت افقي در بافت قدرت و از سوي ديگر تقسيم وظايف و مسووليت ها ميان رييس جمهور ( که مسووليت مسايل سياسي و نظامي و سياست خارجي را به دوش خواهد داشت) و رييس شوراي وزيران ( که مسووليت مسايل اقتصادي، اداري، فرهنگي، آموزش و پرورش و مانند آن را به دوش خواهد گرفت) تامين مي شود .

 

نظام رياستي کنوني ما برايند يک کپي برداري  ناقص از نظام رياستي امريکا مي باشد. در امريکا، نظام رياستي در حالي کارايي دارد که در کشور نظام فدرالي حاکم است و تفکيک قوا وجود دارد و ارگان هاي محلي قدرت انتخابي است و گورنرها از قدرت اجرايي بسيار بالايي برخوردار اند. از ديدگاه اداري هر ايالت خودگردان و از ديدگاه اقتصادي خود کفا است. به هر رو، تجربه نشان داد که نظام کنوني کارايي ندارد و بيهودگي و ناتواني آن براي کشور در اوضاع و احوال کنوني روشن گرديده است.

 

به هر رو، حال هرگاه گزينش ما نظام يونيتار رياستي باشد، اين نظام به هيچ رو، نبايد «تک تباري» باشد. زيرا حاکميت تک تباري بر کشور- چناني که در گذشته نيز به چشم ديديم، پيامدهاي زيانباري را به همراه داشته و شيرازه کشور را سخت گسست پذير و سست خواهد گردانيد. از اين رو، اين نظام بايستي از ديدگاه تباري همجوش و «بس تباري» و فراگير باشد؛ زيرا تنها با مشارکت گسترده همه باشندگان سرزمين ما است که زمينه براي ريخت طرح « کشور-ملت» فراهم مي گردد.

 

نگارنده، در سخنراني يي که به تاريخ 11 جنوري 2003  در لندن زير نام ساختار نظام سياسي آينده افغانستان داشتم و متن آن را در کتاب افغانستان به کجا مي رود؟ بازتاب داده بوم، در همان زمان نوشته بودم: «هرگاه واقعبينانه بنگريم، چنين به نظر مي رسد که نظام جمهوري و دولت واحد يونيتار عملي ترين واريانت در آينده نزديک باشد.

هر چند، هرگاه گزينش بر سر دو نظام جمهوري پرزدنتسيال و پارلماني باشد، شايد جمهوري پارلماني در آينده براي کشور ما بهتر باشد، چون در اين نظام صلاحيت ها و اختيارات بيشتر تقسيم مي گردد و از تمرکز قدرت در يک دست، جلوگيري مي شود. اين گونه، زمينه براي مشارکت بيشتر فراهم مي گردد. از سوي ديگر، در چنين نظامي، زمينه براي تمرين بيشتر دمکراسي فراهم خواهد گرديد.

 

با اين هم، شايد به دليل نبود سنت هاي دمکراتيک در جامعه (و ابزاري  بودن پارلمان و نبود احزاب راستين ملي در کشور) که يکي از پيش شرط هاي اصلي يي همچو نظامي (نظام جمهوري پارلماني) است، در اوضاع امروزي، رژيم پرزدنتيال يگانه انتخاب عيني باشد و اکنون قراين همه دال بر آن اند که درست همين نظام نظام آينده کشور ما خواهد بود.

 

مگر، بايسته است براي جلوگيري از بحران اداري، کرسي نخست وزيري اعاده گرديده و بخشي از صلاحيت هاي اداري و اقتصادي رييس جمهور به آن واگذار گردد. صدر اعظم بايد انتخابي باشد، نه انتصابي. از اين رو، نظام آينده بهتر است شکل يک نظام مختلط را بگيرد

 

مگر، نبايد فراموش کرد که در مراحل بعدي ضرورت گذار از نظام پرزدنتسيال بسيط به جمهوري پارلماني فدرال  در دستور کار روز قرار خواهد گرفت. از اين رو، بر هواداران اين نظام است تا فراهم شدن بستر هموار، شکيبايي پيشه سازند.

 آنچه بسيار مهم است، اين است که کشور بايست بر پايه ريگيوناليسم اقتصادي عيار گردد و ارگان هاي محلي قدرت بايد حتما انتخابي باشند». 

 

2- راهکار پيشگيري يک سياست بيطرفانه مثبت و فعال و رو آوري به سياست سنتي افغانستان:

هر گاه امريکا و ناتو در کل راهکار نخستين را به صورت کامل نپذيرند و يا در پياده ساحتن آن ناکام شوند، آن گاه راه ديگري نخواهد ماند تا رهيافت سياسي يي از راه هاي ديپلماتيک پيش گرفته شود.

هدف نهايي اين طرح آن خواند بود تا کنفرانس بين المللي يي زير نظر سازمان ملل و ديگر مجامع بين المللي برگزار گردد و در آن از امريکا، کشورهاي اروپايي، روسيه، چين، هند، پاکستان، ايران، ترکيه، جاپان و کشورهاي عربي دعوت به عمل آيد و در اين کنفرانس رسما اعلام گردد که افغانستان يک کشور بيطرف است و به اشتراک کنندگان تضمين هاي جدي و رسمي يي دال بر بيطرف بودن افغانستان و روي آوري  به سياست سنتي بيطرفي مثبت و فعال کشور داده شود.

 

در اين صورت، بايسته است شمار نيروهاي ناتو در افغانستان به گونه جدي کاهش يافته و به جاي آن نيروهايي از کشورهاي اسلامي ميانه رو، جاپان، کوريا، و کشورهاي ديگر وارد و در نوار مرزي با پاکستان مستقر گردند. با اين کار، به کشورهاي عضو سازمان شانگهاي نقش برابري با کشورهاي ناتو داده شده و به روسيه، چين و ايران نيز در افغانستان نقش بايسته داده شود. يعني در واقع طرح «همکاري ناتو- شانگهاي» در افغانستان پياده شود.

 

هنگامي که اين سه کشور تضمين هاي بايسته را به دست بياورند، ديگر ناگزير نخواهند بود از سياست هاي خصمانه پاکستان در برابر افغانستان و در واقع امريکا پشتيباني کنند. اين گونه، پاکستان تجريد شده و ميدان مانور آن کشور در برهم زدن روند صلح در افغانستان تنگتر خواهد گرديد. روشن است، پاکستان بدون حمايت هاي مالي محافل معين عربي و ياري هاي سياسي- نظامي و اقتصادي بيجنگ و حمايت هاي سياسي مسکو و تهران، قادر به انجام کاري در برابر امريکا نيست. هرگاه اين اتحاد در هم شکند، پاکستان تنها مانده و کاري از پيش برده نخواهد توانست.

در هر صورت، بايد تضمين هاي بايسته يي براي تقويت نيروهاي نظامي و انتظامي افغانستان از جامعه جهاني گرفته شود. هرگاه پاي روسيه و ايران  به گونه جدي به روند صلح افغانستان کشانيده شود، بر اساس قرار دادهاي پيشين افغانستان با روسيه، آن کشور نيز به تقويت نيروهاي مسلح کشور خواهد پرداخت.   

.

 

برخي از پژوهشگران بر آن اند که هنگامي که نيروهاي ائتلاف بين المللي به افغانستان آمدند، جامعه جهاني در مساله افغانستان از همان آغاز صادقانه برخورد ننمود. روس ها، چيني ها و ايراني ها مي دانستند که «آن ها» به پاي خود به سوي دامگاه افغانستان مي آيند. از اين رو حتا کمک هم کردند و  خاموش نشستند. امريکا و اروپا با حرص و طمع، در پي سوء استفاده از زمينه به دست آمده و بهره گيري از افغانستان به عنوان تخته خيز به سوي آسياي ميانه، محاصره ايران و و چين بودند. هر گاه در آغاز، از صداقت کار گرفته مي شد، بايد حتما افغانستان بي طرف اعلام مي شد. مگر نه غرب در اين کار تمايل نشان داد و نه شرق. غرب تشنه انرژي و هژموني بود و است و شرق تشنه انتقام و درگير ساختن حريف در يک جنگ فرسايشي درازمدت و در يک سخن در « باتلاق».

 

 به هر رو، غرب در مساله از روش ها سخت افزاري کار گرفت. مگر، در همان آغاز، مرتکب اشتباه گرديد. درست مرتکب همان اشتباهي که شوروي ها در زمان برژنف مرتکب گرديده بودند- گسيل قطعات يا واحدهاي محدود به افغانستان. روشن بود که اين سنجش درست نبود. آن ها آشکارا نيروي طالبان و واکنش کشورهاي منطقه را در قبال حضور درازمدت نيروهاي خارجي، دست کم گرفته بودند. غرب، در افغانستان از همان آغاز با يک معادله سه مجهوله روبرو گرديد که در آن مجهول اول آن (X)- منابع تمويل تروريزم است که بيشتر تندروان کشورهاي عربي خليج فارس اند. تا زماني که منابع تمويل تروريزم قطع نگردد، محال است که مبارزه با تروريزم به پيروزي برسد. مجهول دوم(y )- تجهيز، آموزش و گسيل دهشت افگنان از خاک پاکستان به خاک افغانستان است.

 

پاکستان کشوري است ورشکسته از ديدگاه اقتصادي که نرخ تورم در آن- 100 درصد است. 45 درصد نفوس پاکستان زير خط فقر زندگي مي کنند و بيش از نيمي از باشندگان آن بي سواد اند. از اين رو، مادامي که سيل پول به پاکستان سرازير است، ناممکن است جلو تروريزم گرفته شود. يعني مادامي که اين مجهول حل  نگردد، محال است مساله حل گردد. يعني تا سرِ چشمه بند نشود، بند کردن پايين آن ناممکن است. متاسفانه نيروهاي ائتلاف بين المللي در افغانستان سرگرم حل مجهول سوم- (z) با روش هاي سخت ابزاري متزلزل و نامصصم و لرزان اند. آن هم  در حالي که با واحدهاي محدود وارد کارزار گرديده اند. اين در حالي است که در سال هاي گذشته، توجه جدي يي به تجهيز و آرايش ارتش افغانستان ننموده اند. ارتشي که در نبرد با نيروهاي تروريزم بين المللي، با دست خالي به ميدان رفته است.

 

براي حل مساله، برخي بر آن اند که بايسته است امريکا و اروپا بايد بر پاکستان  فشار بياورند تا آن کشور را وادار به جلوگيري از گسيل دهشت افگنان به افغانستان سازند.  مگر امکانات امريکا و به ويژه اروپا در فشار آوردن بر پاکستان  محدود است.  زيرا به هر پيمانه که بر پاکستان فشار بياورند، پاکستان بيشتر به سوي چين، ايران و روسيه و نيز کشورهاي عربي  متمايل خواهد گرديد.  از سوي ديگر، به همين پيمانه نقش نيروهاي تندرو در پاکستان بيشتر خواهد شد.

به هر رو، به گونه يي که در بالا گفتيم، امريکا در زمينه مناسبات با افغانستان سه راه در پيش رو دارد: افزايش چشمگير حضور نظامي و اقتصادي؛ تفاهم با روسيه، ايران و چين و تامين استاتوس بيطرفي اين کشور؛ و يا کنار آمدن با پاکستان. روشن است هر سه راه دشواري ها و تبعات خود را دارد.

 

روابط افغانستان با پاکستان، از همان آوان ايجاد اين کشور، بر سر سرزمين هاي پشتون نشين و بلوچ نشين آن سوي خط ديورند، ناهموار بوده است.

 

پيش از سال هاي جهاد، ايران، امريکا و انگليس و تا جايي هم اسراييل- کشورهايي بودند که در پاکستان نفوذ  بسيار داشتند.  مگر در دوران جهاد، نفوذ چين، کشورهاي عربي و حتا روسيه در اين کشور افزايش يافت. به گونه يي که احزاب بنيادگراي پاکستان در کل زير تاثير اعراب رفتند و صنايع دفاعي پاکستان مانند صنايع اتمي، موشکسازي، هواپيماسازي و مانند آن يکسره به چين تعلق گرفت. از اين رو، کنون پاکستان در ميان امريکا، چين، اعراب، ايران و روسيه در مانور است. 

 

امريکا بنا به دلايل بسياري،گروگان سياست هاي پاکستان در منطقه و به ويژه در افغانستان است. در زير، برخي از اين دلايل را بر مي شماريم:

1-              داشتن کنترل بر جنگ افزارهاي هسته يي پاکستان که بيشتر به ياري چين ساخته شده است.

2-              جلوگيري از برخورد هسته ميان هند و پاکستان

3-              جلوگيري از گسترش تکنولوژي توليد سلاح هاي هسته يي از سوي پاکستان

4-              کنترل تندروان اسلامي در پاکستان و جلوگيري از به قدرت رسيدن آن ها

5-              پشتيباني از حضور نيروهاي ائتلاف در افغانستان که بدون همکاري پاکستان ناممکن است.

6-       کنترل بر پويايي هاي تندروان اسلامي افغانستان و  رهبران بلندپايه طالبان: ملا عبيدالله، ملا داد الله و ملا عمر در پاکستان و نيز در مناطق مرزي افغانستان

7-              حضور در يک منطقه حساس استراتيژيک در نزديکي مرزهاي چين، هند، افغانستان و ايران

 

از اين رو، امريکا نمي تواند بر پاکستان فشار بايسته بياورد. بر پايه برخي از گزارش ها، امريکايي ها در همان سال هاي نخست ورود به افغانستان به اين نتيجه رسيدند که  تنها هنگامي مي توانند در افغانستان به پيروزي دست يابند که در رهبري پاکستان ( هم نظامي و هم سياسي) و بدنه دولت در افغانستان تغيير وارد بياورند. از اين رو، سياست امريکا در چند سال اخير، در پاکستان- تغيير رهبري و در افغانستان- تغيير بدنه قدرت بوده است که هر دو در ظاهر به کاميابي رسيده است. اما اين پيروزي موقت بوده و مي شود گفت در واقع به ناکامي انجاميده است. روشن است، به هر پيمانه که نقش نظاميان در پاکستان کمرنگ تر گردد، مواضع دمکراسي تحکيم نيافته، بل بر عکس موقف بنيادگرايان و تند روان تقويت بيشتر مي گردد و اين خود بزرگترين پارداکس قدرت در پاکستان است.

 

بنا به ارزيابي برخي از کارشناسان، پاکستان، از يک سو، از امريکا در ازاي پشتيباني از آن کشور در قبال مبارزه با تروريزم و مساله افغانستان مزد مي گيرد و از سوي ديگر، براي بيرون راندن امريکاييان از همه کشورهاي ديگر مخالف حضور امريکا در افغانستان، باج. پاکستان همچنان، براي به دست آوردن انحصار بر بازرگاني هيرويين افغانستان و پيدا نمودن عمق استراتيژيک در برابر هند، نياز به اشغال حد اقل نيمي از افغانستان دارد و اين استراتيژي اين کشور است که به هيچ رو از آن، روگردان نخواهد گرديد.

 

پاکستان، در آينده، روشن است نمي تواند با توجه به رشد چشمگيري که هند دارد، در دراز مدت با آن کشور رقابت نمايد. از اين رو، مي کوشد با گسترش همکاري هاي استراتيژيک با چين و ايران و پنهاني با روسيه و جهان عرب، ضعف استراتيژيک خود را جبران نمايد. همين اکنون، پاکستان بندر گوادر  را به کمک چين اعمار نموده است. گفته مي شود که هزينه ساختن اين بندر به  4-6 ميليارد دالر  مي رسد که از وام چين تمويل گرديده است. بر اساس قرار داد، قرار است چين اداره بندر را در دست داشته باشد. همچنان بنا به گزارش برخي از منابع، چين در نظر دارد پايگاهي  براي زير دريايي هاي اتمي خود براي کنترل خليج فارس در گوادر  بسازد. قرار بود اين بندر در سال 2005 راه اندازي گردد. سپس قرار شد در  ماه جولاي 2006 گشايش يابد. مگر باز هم بنا به دلايل نامعلومي به تعويق افتاد. 

 

چين بر اساس قرار دادهاي چند ميليارد دالريي که با پاکستان بسته است، ساخت و ساز تاسيسات اتمي، کارخانه هاي موشک سازي(موشک هاي شاهين و غوري)، هواپيماسازي و ديگر تاسيسات مهم پاکستان را در دست دارد و بخش بزرگ وام هاي 30- 60  ميليارد دالري پاکستان (از جمله وام يک ميليارد دالريي که به سکتور خصوصي اين واگزار گرديده است)، را داده است.  اين گونه، مي خواهد از  طريق پاکستان به خليج فارس راه پيدا نمايد.  مگر در اين اواخر، نشانه هايي از کمرنگ شدن روابط دو کشور به چشم مي خورد و چند پروژه چيني به ميزان 1.6 ميليارد دالر بنا به دلايلي در حال تعليق قرار گرفته است. آگاهان دليل اين امر را فشارهاي امريکا و نيز هراس عربستان سعودي و امارات و ديگر کشورهاي خليج از راهيابي چين به خليج فارس مي دانند.   

 

روشن است، سياست هاي چين در قبال پاکستان براي امريکا خوشايند نيست. از همين رو، برخي از  محافل پاکستاني، امريکا را متهم مي نمايند که به کمک هند و برخي از محافل افغاني در پي پرتنش ساختن اوضاع در بلوچستان پاکستان است.کار حتا به جايي کشيده شده است که پاکستان، افغانستان را متهم به خرابکاري در ايالت بلوچستان نموده است. همچنان برخي از محافل بر آن اند که امريکا در صدد تحت فشار آوردن پاکستان است تا در سياست هاي خود در قبال افغانستان و چين بازنگري نمايد. از سوي ديگر، پاکستان با تکيه بر ياري هاي بي دريغ چين، روسيه، ايران و کشورهاي عربي مخصوصا محافل معيني از عربستان سعودي در افغانستان  در برابر امريکا عمل مي نمايد. مقامات افغاني از همان آغاز، خواستار افزايش فشار امريکا بر پاکستان اند و فشارهاي کنوني امريکا را بسنده نمي پندارند.

 

محافل معيني در پاکستان مي خواهند تا امريکا از افغانستان بيرون رود تا تجارت جهاني هيرويين را به دست گيرند. به پندار آنان، پاکستان تنها در اين صورت مي تواند مسابقه تسليحاتي در برابر هند را پيش ببرد. همچنان حلقات معيني در پاکستان مي خواهند تا کليد سياست هاي امريکا را در منطقه جنوب آسيا  را در دست گيرند. پاکستان کنون با توجه به نيرومند شدن روسيه و چين و با توجه به اين که ايران، کشورهاي عربي و چين مي توانند نيازهاي اقتصادي و نيز تسليحاتي آن کشور را برآورده سازند، ديگر مانند سال هاي دهه هاي 50- 90  دستنگر و محتاج امريکا نيست و نياز چنداني به آن کشور احساس نمي نمايد. از اين رو، با درک موقعيت خويش بر امريکا فشار مي آورد تا از افغانستان بيرون شده و امور اين کشور را به پاکستان بسپارد. اين حلقات پاکستاني استدلال مي نمايند که پاکستان تنها کشوري است که مي تواند افغانستان را تحت کنترل درآورد و امنيت را در آن تامين نمايد. آن ها دوره طالبان را مثال مي آورند که پاکستان توانسته بود تقريبا بر سرتاسر افغانستان کنترل قايم نمايد و امنيت را تامين نمايد. آن ها به امريکا الزام مي آورند که دستاورد همه زحمات و تلاش ها و  جانفشاني هاي پاکستان را يکسره در افغانستان برباد داده و  کشوري را که کاملا رام ساخته و در آن نظم آهنيني را به وجود آورده بود و در آن برگ از برگ تکان نمي خورد، با لشکرکشي «بي مورد» خود درهم و برهم ساخته است.

 

 از سوي ديگر، پاکستان به امريکا هشدار مي دهد که آن کشور توانايي کنترل افغانستان را ندارد. حضور دراز مدت امريکا را در افغانستان ناممکن ارزيابي نموده و از هزينه سنگين جنگ، بدنام شدن امريکا و تلفات سنگين آن کشور يادآوري مي نمايد. پاکستان همچنان به امريکا کشيدن ديواري از سيم خاردار را در امتداد سراسر مرز دو کشور پيشنهاد مي نمايد که روشن است براي امريکا صدها ميليون دالر هزينه در بر خواهد داشت و اين گونه «ديوارسازي» به شدت از سوي افغانستان رد گرديده است. برخي از محافل افغاني سياست ديوارسازي را تلاشي از سوي پاکستان براي مشروعيت بخشيدن به خط ديورند ارزيابي مي نمايند.

 

گذشته از اين، پاکستان سالانه صدها ميليون دالر از امريکا بابت پاسباني از مرزهاي مشترک پول مي گيرد. پاکستان هم اکنون  نيروهای بسیاری را  در مرزهاي افغانستان مستقر ساخته است. مقامات پاکستان مي گويند که در نبردها ميان نيروهاي پاکستاني و تندروان مذهبي در نوار مرزي بيش از صدهاتن از سپاهيان اين کشور جان باخته اند. مگر برخي از آگاهان، نبرد نيروهاي پاکستاني با تندروان مذهبي را  نمايشي خوانده و آن را چونان «جنگ زرگري» ارزيابي مي نمايند. برخي از آگاهان افغاني بر آن اند که پاکستان در امر مبارزه با تروريسم صادق نيست و عملا کار شايان توجهي براي درهم کوبيدن پايگاه ها، پاليگون هاي آموزشي و اکمالاتي آن انجام نداده است. برعکس، برخي از محافل معين و نيروهاي استخباراتي پاکستان به گونه پنهاني با طالبان و القاعده و ديگر نيروهاي تندرو مذهبي پاکستان از جمله گروهاي وهابي همکاري تنگاتنگ دارند. آگاهان افغاني بر آن اند که مادامي که سرچشمه هاي تروريسم در پاکستان خشکانيده نشود، دشوار است بتوان در افغانستان با آن مبارزه نمود. به پندار آنان، بايسته است تا باندهاي دهشت افگن در درون خاک پاکستان در هم کوبيده شود.  

 

همچنان آوازه هايي به گوش مي رسدکه گويا پاکستان سياست هاي خود را با ايران در قبال بيرون راندن امريکايي ها از افغانستان، هماهنگ ساخته باشد. گفته مي شود که دو کشور به توافقات اعلام ناشده يي در زمينه همسوسازي سياست هاي خود دست يافته اند. چنين پنداشته مي شود که هدف پاکستان، به دست آوردن گاز ارزان از ايران و پرداخت هزينه کشيدن خط لوله گاز از ايران به پاکستان از سوي آن کشور در ازاي راندن امريکايي ها از افغانستان و نيز اين که نه تنها از رسيدن گاز ايران به هند، بل همچنان از رسيدن گاز ترکمنستان به آن کشور جلوگيري گردد، باشد.

 

از سوي ديگر، با رفتن نيروهاي ائتلاف بين المللي از افغانستان، شايد دست کم نيمي از افغانستان و شايد هم کابل به دست پاکستان بيفتد و اين کشور در برابر هند از عمق استراتيژيک برخوردار گردد. اين گونه، ديده مي شود که پاکستان هرگز از سياست هاي خصمانه خويش در قبال افغانستان دست نخواهد کشيد.

 

امريکا، ميدان فراخي براي مانور در برابر پاکستان ندارد. چنين پنداشته مي شود که تمامي تلاش هاي امريکايي ها براي تعويض يا حد اقل زير فشار گرفتن پاکستان براي تغيير پاليسي آن کشور در قبال افغانستان تا کنون بي نتيجه مانده است و تصور نمي رود، به کدام نتيجه يي برسد.

 

هر چند، امريکايي ها نواز شريف را که در عربستان سعودي در تبعيد به سر مي برد، از عربستان به لندن و از آن جا به امريکا بردند و سپس زمينه را براي اتحاد وي با خانم بينظير بوتو فراهم آوردند. هدف اصلي امريکا اين بود که بانو بوتو را به قدرت برسانند. مگر اين کار راهي به دهي نبرد و به کشته شدن بانو بوتو به دست دهشت افگنان انجاميد که شماري از کارشناسان مرگ  بوتو را  چونان مرگ استراتيژي امريکا در منطقه خواندند. پس از کشته شدن بوتو، شوهر وي زرداري به قدرت رسيد. مگر، اين تنها يک نمايش است چون او از قدرت واقعي برخوردار نيست. قدرت اصلي در دست نظاميان به رهبري کياني و اسلامگرايان به رهبري نواز شريف است. امريکا به درستي مي داند که به هر پيمانه که بر نظاميان به ويژه بر سازمان آي. اس. آي. فشار بياورد، امکان نيروگرفتن بنيادگرايان تندرو اسلامي بيشتر مي شود. 

 

چند سال پيش، آوازه هايي در پاکستان شنيده مي شد که گويا امريکا در نظر دارد به کمک هند به پاکستان حمله نموده، ايالات بلوچستان و سند را از پيکر آن کشور جدا نمايد. ناوگان دريايي امريکا در نظر دارد به کمک نيروهاي دريايي هند اين کار را انجام دهد. همچنان کماندوهاي امريکايي به کمک کماندوهاي هندي بايد در يک حمله برق آسا کنترل نيروهاي اتمي پاکستان را در دست گرفته و آن را خنثي نمايند. همچنان آوازه هايي شنيده مي شد مبني بر اين که گويا براي انجام اين حملات، قرار است شماري از نيروهاي هندي به مناطق مرزي افغانستان و پاکستان مستقر گردند.  در پي اين آوازه ها، دو تن از تندروان مذهبي پاکستان: قاضي حسين احمد– رهبر جماعت اسلامي و مولوي فضل الرحمن- رهبر جمعيت العلماي اسلامي پاکستان اعلاميه هايي صادر نمودند که چيزي مانند اعلام جهاد در برابر امريکا را تداعي مي نمود. آنان به پرويز مشرف هشدار دادند که بايسته است تا بخشي از نيروهاي پدافند هوايي پاکستان را در مرزهاي افغانستان مستقر ساخته و نيز فراخواني را پخش نمودند تا مردم براي جهاد با کفار (هندوان و يهودان و امريکاييان) آماده گردند.       

 

آنچه در رابطه با پاکستان مي توان گفت، اين است که نفوذ عربستان سعودي و ديگر کشورهاي خليج فارس در اين کشور  بس بسيار است. نيروهاي تندرو پاکستاني مانند مولانا فضل الرحمان زير نفوذ معنوي و مالي محافل معين عرب قرار دارند. همچنان دولت پاکستان و مخصوصا ارتش آن کشور به شدت زير تاثير و نفوذ  اعراب، مخصوصا عربستان سعودي است.  شماري از آگاهان بر آن اند که پاکستاني ها چناني که تکنولوژي و دانش هسته يي را به ايراني ها فروخته اند، در ازاي پول گزافي اين تکنولوژي را به عربستان نيز فروخته اند. 

 

اين گونه، مي توان چنين برداشت نمود که پاکستان در قبال افغانستان يک استراتيژي تدوين شده و منظم دارد و به هيچ رو از آن رو گردان نيست و آن عبارت است از:  تصرف سراسر کشور و دست کم ايالات خاوري و جنوبي آن و روي کار آوردن يک دولت تندرو مذهبي دست نشانده در کابل. در اين راستا، پاکستان مي کوشد تا :

- جنگ در افغانستان، هرگاه نيروهاي ائتلاف بين المللي در افغانستان ماندگار شوند، براي اين نيروها به يک جنگ فرسايشي و رواني درازمدت مبدل گردد.

- هزينه جنگ براي نيروهاي ائتلاف بين المللي بالا برود.

- تلفات نيروهاي ائتلاف بين المللي بالا برود.

- بيهودگي جنگ در افغانستان به آنان ثابت گردد

 

هدف استراتيژيک پاکستان در نهايت اين است که در درازمدت به هر گونه يي که شده، نيروهاي بين المللي را  وادار به ترک افغانستان نمايد و خود با اشغال اين کشور به عمق استراتيژيک آرماني و بازرگاني جهاني مواد مخدر دست بيابد.

 

 

پاکستان و بازي موش و گربه با امريکايي ها:

به باور برخي از آگاهان، محافل معيني در پاکستان در اين اواخر تلاش دارند امريکا را متقاعد سازند که اين کشور جنگ را در افغانستان باخته است. امريکا نمي تواند از افغانستان براي کشورهاي آسياي ميانه ويترين دمکراسي بسازد. سياست هاي امريکا همچنان در آسياي ميانه با شکست روبرو گرديده است. روس ها دو باره به آسياي ميانه بازگشته اند و سرگرم تحکيم مواضع خود و پيش گرفتن فارورد پاليسي در افغانستان اند. امريکا نمي تواند با تکيه به دولت کنوني افغانستان و با روش هايي که در اين کشور پيش گرفته است، در برابر استراتيژي روس ها کاري را پيش برد. اين محافل  همچنين دليل مي آورند که ايران به سرعت در حال پيشرفت است و با گذشت هر روز توانمند تر مي گردد و پا به پاي اين توانمندي، براي امريکا و اسراييل در عراق و افغانستان دردسرهاي بسياري خواهد آفريد. به ويژه نفوذ آن کشور روز تا روز در افغانستان بيشتر مي گردد.

 

به پنداشت اين محافل، براي جلوگيري از اين باخت، بايسته است تا امريکا به سرعت جنگ در برابر طالبان را متوقف ساخته و با آنان وارد مفاهمه و مذاکره گردد و بخش بزرگ عناصر تکنوکرات و غربگراي ضد پاکستان ( به ويژه غير پشتون ها را) را از دولت رانده و به جاي آنان بخشي از طالبان را زير نام طالبان ميانه رو و نيز بخشي از هواداران حزب اسلامي و ديگر احزاب پشتون تبار مجاهدان را در قدرت مشارکت داد. همچنان بايسته است تا بخش هايي از مجاهدان متعصب سني مذهب سمت شمال را نيز با دادن امتيازات دو باره وارد ساختار دولت گردانيد و اين گونه، در افغانستان بر شالوده وهابيت و اخوانيت يک دولت متعصب سني را روشن است به کمک دولت هاي عرب خليج فارس در برابر دولت شيعه ايران آراست تا ايران را از مرزهاي خاوري اين کشور محاصره نموده، با تهديد جدي روبرو ساخته و برنامه هاي آن کشور را  در قبال افغانستان خنثي گرداند.

 

 ناگفته پيداست که اين کار، از ديدگاه تيوريک شگاف هاي موجود ميان روابط امريکا و کشورهاي عربي را که در سال هاي اخير رو به فراخ شدن دارد، دو باره بر شالوده ايراني ستيزي و شيعه ستيزي پر خواهد کرد. از سوي ديگر، چنين دولتي خواهد توانست بار ديگر ثبات در کشورهاي آسياي ميانه و ايالت سين زيانگ چين را به چالش کشانيده و در برابر نفوذ روس ها در جمهوري هاي آسياي ميانه و افغانستان و نيز پاکستان ايستادگي کند.  شنيده مي شود که اين محافل به مسوولان منطقه يي ناتو پيشنهاد نموده باشند که با توجه به اين که افغانستان توانايي کنترل ولايات مرزي با پاکستان را ندارد، بايسته است امنيت اين ولايات به پاکستان واگذار گردد و حتا واليان اين ولايات از سوي پاکستان تعيين گردد!. 

  

روشن است، هرگاه امريکا با اين طرح موافقت نمايد، آبروي دمکراسي در کشور خواهد ريخت و همه دستاوردهايي که در زمينه آزادي هاي دمکراتيک از جمله آزادي بيان و ... در سال هاي گذشته داشتيم، برباد خواهد رفت. نه تنها روشنفکران افغانستان، بل نيز روشنفکران کشورهاي منطقه باور خود را  به جامعه جهاني و امريکا و طرح هاي آن کشور مبني بر پياده ساختن دمکراسي در خاورميانه و آسياي ميانه بزرگ يکسره از دست خواهند داد. اين برنامه، کشور را بار ديگر درگير جنگ هاي خونين بي پايان خواهد ساخت. ناگفته پيداست، اين کار ايران و روسيه را بر خواهد انگيخت تا با نيروي بيشتري براي جلوگيري از روي کار آمدن يک دولت تندرو وابسته به پاکستان و اعراب تند رودر افغانستان دست به کار شوند که اين کار امنيت شمال، غرب و مناطق مرکزي کشور را به شدت برهم خواهد زد و موجب سراسري شدن جنگ در کشور خواهد گرديد.

 

 در نهايت، مي توان پيش بيني کرد که با اين کار، افغانستان براي مدت نامعلومي به دو بخش شمالي و جنوبي تجزيه خواهد گرديد که در جنوب آن نيروهاي طالبان و احزاب تندرو پشتون و در شمال آن ائتلافي از جمعيت تاجيک تبار، احزاب تشيع هزاره تبار و جنبش ملي ازبيک تبار حاکم خواهد گرديد.

 

دشوار ترين کار براي امريکا در اين کارزار آن خواهد بود که از بهانه اصلي حضور در افغانستان که درست به همين بهانه در کشور حضور يافت، يعني مبارزه با طالبان و القاعده و نيروهاي تندرو دهشت افگن محروم خواهد گرديد و  از اين ناحيه زير فشار شديد روسيه و چين و نيز کشورهاي آسياي ميانه در بعد ديپلماتيک قرار خواهد گرفت.  

 

بنا به ارزيابي برخي از کارشناسان، بيشترين تاثير منفي را اين جنگ مي تواند بر افغانستان بگذارد. نخست، اين که بهاي نفت دست کم به دو برابر خواهد رسيد(120-140 دالر) که تاثير ويران کننده يي بر اقتصاد افغانستان به خصوص در موسم زمستان بر جا خواهد گذاشت. دو ديگر، اين که ممکن است ايران براي زير فشار گذاشتن امريکا در افغانستان، دو ميليون پناهگزين افغان را در اين کشور بيرون براند. روشن است، سرازير شدن ناگهاني دو ميليون بيخانمان، بي سرنوشت و بي روزگار مي تواند دردسرهاي بسياري براي دولت افغانستان و متحدان غربي آن به ويژه امريکا، بيافريند و در دراز مدت اوضاع افغانستان را از نگاه اجتماعي بي ثبات گردانيده و  خطر اين مي رود که کشور را با يک انقلاب اجتماعي ناخواسته و ناگهاني روبرو سازد. همچنان در صورت  درگيري جنگ، حملات موشکي گسترده يي از سوي ايران به پايگاه هاي هوايي بگرام، قندهار، شيندند(اسفزار) و نيز پايگاه هاي ديگر امريکايي در افغانستان انتظار مي رود. همچنان منتفي نخواهد بود که ابعاد مداخله ايران در بي ثبات سازي اوضاع در افغانستان به گونه بي سابقه افزايش يابد.

روشن است افغانستان به عنوان كشوري كه در خط نخست جبهه در همسايگي يكي از بزرگترين ذخاير يورانيم جهان – قزاقستان (که هفده درصد ذخاير تثبيت شده جهاني را دارد) و ازبيکستان (که چهار درصد ذخاير تثبيت شده جهان را دارد)، و در همسايگي دو حوزه بزرگ انرژيتيك خليج فارس و كسپين ( خزر) واقع است، بيش از هر كشور ديگري آسيب پذيرتر است. از همين رو، انتظار مي رود كه اوضاع در آن به وخامت بگرايد.

 

بسياري از کارشناسان بر آن اند که در اوضاع و احوال کنوني در کل، مجموع عوامل داخلي و خارجي به سود تداوم جنگ در افغانستان است. از همين رو، نبايد انتظار داشت که در آينده نزديک پايان يابد. از همين رو، هرگونه راهيافتي براي برونرفت از بحران هايي که افغانستان با آن دست به گريبان است، بايد معطوف به مديريت بحران و  داراي بار موقت باشد.

 

امروزه مرکز ثقل جنگ جهانشمول در برابر تروريزم نيز از عراق به افغانستان و مرکز ثقل سیاسی از افغانستان به پاکستان انتقال مي يابد. نگونبختانه، افغانستان در کهکشان سياست هاي جهاني، به چاله هاي سياه در قرينه کهکشان هاي کيهاني، همانند است که هر آن چه را که وارد آن شود يا با آن نزديک گردد، در خود فرو مي برد، خرد مي سازد و نابود مي کند. هرگاه در قرينه کهکشان ها- منظومه هاي خورشيدي و اختران بزرگ (ستارگان) با افتادن به چاله هاي محوري نابود مي شوند، در قرينه افغانستان اين موضوع در باره ابر قدرت ها و پيمان هاي نظامي صدق مي کند. شايد تصادفي نباشد که افغانستان را وخشورانه «گورستان ابرقدرت ها» نام داده اند. هر چه است، تا کنون هيچ ابري قدرتي با درآمدن به اين «چاله سياه جيوپوليتيک»، جان سالم به در نبرده است.

 

پرسشي که مطرح مي گردد اين است که اين موضوع در قرينه ايالات متحده و ناتو چگونه است؟

هر چه است، تا کنون هيچ نشانه يي دال بر جان سالم به در بردن امريکا و متحدان آن از اين کارزار به چشم نمي رسد. دست کم از هنگامي که امريکا وارد گود افغانستان شده است، آب آرام از گلوي دولتمردان آن کشور پايين نرفته است و خواب خوشي نداشته اند.

 

در افغانستان روند بن دسامبر 2001  خود را يکسره بي آبرو ساخته و ناکار آيي خود را ثابت ساخته است و به بن بست رسيده است. اين کنفرانس به گونه يي که روشن است در افغانستان اداره يي را روي کار آورد و امروز براي همه روشن گرديده است که به بن بست رسيده است. اين کار حتا در تلاش هاي سراسيمه آغاز شده ايالات متحده مبني بر آغاز گفتگوها با طالبان که از روند سياسي از سوي همان کنفرانس بن به دور افگنده شده بودند، بازتاب مي يابد.

 

شوروي ها پس از يک دهه جنگ و صرف ميلياردها دالر به اين نتيجه رسيدند که از راه هاي سخت ابزاري نمي توان گره از کار فروبسته افغانستان گشود و اين بود که سر انجام اندره گروميکو- وزير خارجه کهن کار و مجرب شوروي در يکي از نشست هاي دفتر سياسي حزب کمونيست شوروي به گرباچف گفت که بايد کار را به گونه يي به پايان برسانيم که در فرجام افغانستان دست کم يک کشور بيطرف بماند.

 

گمان مي رود که کنون امريکايي ها هم به همين باور رسيده باشند و اگر هم نرسيده باشند، سر انجام به همين نتيجه خواهند رسيد. گشودن باب گفتگو با روسيه و ايران و اشاره به اين مطلب که حضور امريکا در افغانستان دراز مدت نخواهد بود، نشانه هايي است از همين رويکرد.

 

«کشورهاي غربي (به ويژه امريکا) درست همانند شوروي پيشين نياز به بازنگري در دکترين نظامي- سياسي خود دارند و بايد فرايافت تازه يي را در قبال مسايل جهاني تدوين کنند. دکترين کنوني غرب تقريبا همان دکترين نيئوکلونياليستي يي است که پس از جنگ جهاني دوم تدوين يافته بود که مبتني بر ميليتاريسم است و امروز ديگر کاربرد ندارد.

 

به هر رو، بسياري از کارشناسان بر آن اند که براي حل مشکل افغانستان، دو راهکار وجود دارد:

يک- نرم افزاري

دو- سخت افزاري

راه حل نرم افزاري در بر گيرنده چنان مکانيزمي بود و است که سه گونه توازن را در افغانستان در نظر مي گيرد:

4-              توارن منافع قدرت هاي بزرگ در افغانستان مانند امريکا، اروپا، روسيه و چين، با روي کار آوردن يک دولت فراگير و بيطرف و نامتعاهد

5-                                  توازن منافع منطقه يي هند و پاکستان،  ايران و کشورهاي عربي

6-              توازن دروني که منافع ميانتباري، ميان زباني و ميان مذهبي را در کشور در بر گيرد. با ايجاد يک ساختار فراگير ملي

 

از ديدگاه تيوريک هم، مادامي که چنين توازن هايي دست کم به گونه نسبي به ميان نيايد، محال است در افغانستان صلح پايدار و  ثبات به ميان بيايد.

 

دردمندانه امريکايي ها اشتباه شوروي پيشين را مبني بر گسيل نيروهاي معدود و محدود نظامي تکرار کردند آن هم در سناريوي بدتر يعني با گسيل نيروهاي به بارها کمتر.

 

در واقع، حضور نيروهاي امريکايي افغانستان را به ميدان کشاکش هاي جهاني و منطقه يي مبدل ساخته و اين گونه منافع ملي آن را با مخاطره روبرو مي سازد. از اين جا بر مي آيد که منافع افغانستان و امريکا با آن که در بعد داخلي و جهاني با منافع ملي افغانستان گره مي خورد، در بعد منطقه يي با آن در تعارض واقع مي شود. يعني امريکا از ديدگاه شماري از کارشناسان، در پي بهره گيري از افغانستان به عنوان تخته پرش و خيز است و دستيابي به اهداف بلند پروازانه استراتيژيک در چهارچوب آسياي ميانه بزرگ.

 

به هر رو، هرچه است، امريکا در افغانستان حضور دارد و با نيروهاي تندرو طالبان و القاعده درگير نبردهاي سهمگين. از قرايين چنين بر مي آيد که در هشت سال گذشته جنگ به بن بست رسيده است و هيچ يک از دو طرف توان شکستن بن بست موجود در جنگ فرسايشي کنوني را ندارد. از همين رو است که دولت اوباما در پي تدوين استراتيژي نوي در بحران افغانستان و بازنگري استراتيژي خود در قبال اين کشور برآمده است.

 

به باور بسياري از کارشناسان منطقه، با تداوم وضع کنوني، با هزينه «بيگانه»، چند کاري را که بايد روسيه، ايران و چين و در کل سازمان شانگهاي انجام مي دادند، امريکايي ها انجام مي دهند؛ مانند:

- جلوگيري از پهن شدن تندرويي اسلامي در منطقه.

- پرداخت هزينه هاي دولت افغانستان که باري گراني به گردن امريکا بيش نيست و الترناتيف آن افتادن اين بار بر دوش سازمان شانگهاي است.

- پذيرفتن مسووليت مبارزه با کشت، توليد و قاچاق مواد مخدر که به همين پيمانه خطير است.  

 

اين در حالي است که اين کشورهاي عضو شانگهاي کنون توان کشيدن باري به اين سنگيني را ندارند.

 

بحران افغانستان جدا از مسايل ديگر مرتبط با ايران، چين و آسياي ميانه، وابستگي مستقيمي از نفت اعراب دارد. از هنگامي که اعراب به نفت دست يافتند، بحران افغانستان آغاز گرديد و چنين بر مي آيد که  مادامي که آن ها نفت دارند، اين بحران ادامه خواهد يافت.

 

شايد تصادفي نباشد که جنرال هاي انگليسي و امريکايي از  ضرورت تاريخي حضور چهل ساله در افغانستان تا سرکوب نهايي تروريزم بين المللي سخن مي گويند. درست کارشناسان زمين شناسي چنين پيش بيني مي کنند که گنجينه هاي نفتي اعراب تا چهل سال نهايت تا پنجاه سال ديگر به ته خواهد کشيد.

 

 

در اين ميان دو چيز شايان توجه است:

-                                      کشورهاي غربي مايل نيستند که پول اعراب در برابر اسراييل استفاده شود.

-               کشورهاي توسعه يافته نمي خواهند که اين پول ها براي توسعه خود کشورهاي عربي به کار رود و اين کشورها با بهره گيري از درآمدهاي نفتي به کشورهاي توسعه يافته مبدل شوند. زيرا در اين صورت، مصرف نفت اعراب بسيار بلند رفته و مازاد شايان توجهي براي صادرات نمي ماند. اين وضعيت هنگامي براي کشورهاي مصرف کننده خطرساز مي شود که گنجينه هاي نفتي کشورهاي عربي به ته بکشند و کشورهاي توليد کننده به دليل نيازهاي دروني ديگر چيزي براي صادر کردن نداشته باشند. از سوي ديگر، هرگاه قرار باشد، کشورهاي نفت خيز توسعه يافته شوند و خود بخش بزرگ نيازهاي شان را توليد نمايند، از وابستگي کشورهاي غربي رهايي يافته و اقتصاد آن کشورها را که بازارهاي عربي مشتري هاي خرپول آن است، با چالش هاي بزرگي رو به رو مي نمايد. 

 

روشن است بهترين چاه ويل- جنگ افغانستان و نوار مرزي ميان افغانستان و پاکستان براي صرف اين پول هاي باد آورده است. مادامي که اين پول ها در برابر شوروي پيشين و گسترش کمونيسم مصرف مي شدند، واشنگتن خواب خوشي داشت. مگر امروز که اين پول ها بر ضد استراتيژي هاي آن به مصرف مي رسد، سخت پريشان و آشفته است. 

به هر رو، هرگاه اين گونه باشد، مادامي که نفت اعراب به ته نکشد، نيروهاي تندرو عرب حاضرند پول هاي بادآورده نفتي را به دسترس تندروان در پاکستان و افغانستان بگذارند. برآيند اين کار اين است که بحران افغانستان يک بحران دراز مدت است و مبارزه در برابر آن هم زمانبر خواهد بود.

 

 يکي از پارادکس هاي جنگ امريکا در برابر تروريزم بين المللي اين است که اين کشور از يک سو با پاکستان در اين زمينه اتحاد استراتيژيک دارد- اتحادي که الترناتيف ندارد. چون بنا به هر دليلي که راه هاي شمال به روي نيروهاي ائتلاف بين المللي بسته شود، راه ديگري جز پاکستان به افغانستان نمي ماند مگر، از سوي ديگر، منافع پاکستان و امريکا در افغانستان با هم در تقابل و تعارض و تناقض قرار مي گيرد. از همين رو است که امريکا ناگزير است در چنين بستر ناهمواري در محور افغانستان عمل کند.

هر چه هست، به گونه يي که ديده مي شود، موضوع افغانستان به يک معادله سه مجهوله مي ماند که x آن کمک هاي مالي سرشار اعراب،y  آن مدرسه هاي پاکستان و اردوگاه ها و پايگاه هاي آموزش چريک هاي تندرو در آن کشور  با نزديک به دو ميليون بنيادگرا و تندرو اسلامي باشنده آن کشور و سرانجام z آن ميدان جنگ در افغانستان است.

 روشن است تا x حل نگردد يعني سرچشمه هاي پولي و مالي جنگ در کشورهاي عربي خشکانيده نشود، هرگز درهاي مدرسه ها، پايگاه ها و اردوگاه هاي تندروان اسلامي در پاکستان يعني y بسته نخواهد شد. چون پاکستان يک کشور نادار است و به اين پول ها نياز عيني دارد. يعني y حل نمي شود و تا y  حل نشود، روشن است zحل نمي شود. يعني جنگ در کارزار افغانستان پايان نخواهد يافت.

 

به باور بسياري از کارشناسان، خطر تجزيه و فروپاشي افغانستان امروز بيش از هر زماني بالا است.

«تراز رويارويي تباري در افغانستان امروزي چنين است که حفظ افغانستان واحد عملا ناممکن است.. در صورت تضعيف آتيه دولت در افغانستان، بايسته است تقسيم افغانستان به دو کشور شمالي و جنوبي را در مرزهاي بود و باش جوامع گوناگون تباري در نظر داشت».

يکي از دلايل ديگري که در پهلوي ساير دلايل زباني، تباري، مذهبي و منطقه يي، کشور را با خطر جدي تجزيه محتوم رو به رو گردانيده است، اين مي باشد که در ولايات خاوري و جنوبي  هم مرز با پاکستان (در نوار پشتون نشين) در اثر سه دهه آزگار کارروايي هاي سامانمند، پيگير و هدفمند پاکستان و برخي از محافل و حلقه هاي عربي، يک نوع  فرهنگ خشن «اسلام تند رو» حاکم گردانيده شده و به آن دامن زده شده است که در واقع تضمين کننده وابستگي دربست اين مناطق به پاکستان مي باشد. در حالي که باشندگان بخش هاي ديگر کشور اين امکان را داشته اند تا هوادار يک «اسلام معتدل» و ميانه رو باشند و حاضر  نگردند زير بار تندروان و سلطه پاکستان و تندروان عرب بروند.

 

در واقع، موجوديت دو فرهنگ متفاوت، دو برداشت متضاد از اسلام، دو شيوه زندگي مختلف و دو هويت فرهنگي متفاوت و دو سمتگيري سياسي متفاوت، شيار بزرگي را در کشور ايجاد نموده است که پر کردن آن به سادگي ممکن نمي باشد.  

 

به باور ما، عملا ممکن نيست که ثبات از راه نظامي تامين گردد– چيزي که جنگ چند ساله در افغانستان آن را به اثبات رسانيده است.  از ديدگاه ما، براي حل اين مساله، از طريق تدوين واريانت هاي متقابلا پذيرا با روش هاي سياسي يعني از طريق گفتکوها- مساعي مشترک ميان شانگهاي  و ناتو ضروري است.

 کاملا ممکن است که اين واريانت، آغاز ايجاد مدل جديد همکاري هاي بين الحکومتي را در منطقه در نظر گيرد.» از اين رو، از ديدگاه آنان، بهترين واريانت، براي بيرونرفت از بحران پديد آمده، همکاري ميان دو سازمان ناتو و شانگهاي به جاي رقابت منفي در افغانستان است.

 

مگر، هرگاه روزي امريکا ناگزير شود از سر ناچاري با پيچيده شدن بيش از حد بحران در افغانستان و يا در صورت دگرديسي بنيادي استراتيژي در قبال افغانستان، چنين طرحي را بپذيرد، در برابر افغانستان چند مشکل ديگر پديد خواهد آمد:

چون شماري از کارشناسان، آغاز يک دوره جنگ سرد را اجتناب ناپذير مي پندارند و با نيرومند شدن تدريجي روسيه، چين، برازيل، هند و ايران و تضعيف تدريجي امريکا و اوپا، نوعي بالانس در موازنه قدرت جهاني پديدار خواهد گرديد، با توجه به موقعيت جيوپوليتيک افغانستان، براي اين کشور گزينه ديگري جز بازگشت به حفظ موازنه ميان دو سازمان بزرگ جهاني نخواهد ماند.     

 

به هر رو، کابوس هراس از بيرون رفتن نيروهاي ائتلاف بين المللي و روي کار آمدن دو باره طالبان که بي درنگ افغانستان را به دو بخش شمالي و جنوبي تقسيم خواهد کرد و در پي آن، در آغاز، حمايت شانگهاي از بخش شمالي افغانستان و سپس  ناگزيري مداخله نظامي آن در خلاي پديد آمده در افغانستان، کارشناسان کشورهاي عضو شانگهاي را بر آن داشته است تا براي جلوگيري از اين گونه تحول دراماتيک اوضاع که پيامدهاي آن براي سازمان شانگهاي بس زيانبار است، «مدل همکاري ميان سازمان شانگهاي و ناتو» را به جاي رقابت اين دو سازمان در افغانستان مطرح نمايند.

 

هرگاه چنين راهکاري به گونه جدي مطرح شود، شايد بتوان راهي براي برونرفت از اوضاع پيچيده و ناگوارکنوني پيدا نمود.

 

ادامه منازعه، تهديدهايي را براي کشورهاي عضو و ناظر سازمان شانگهاي در پي دارد. مگر در اين حال، اين تهديدات ساري اند- توليد روز افزون غير قانوني مواد مخدر در افغانستان و پخش آن امنيت ملي کشورهاي همسايه افغانستان و ديگر کشورها قاره اروآسيا را برهم مي زند. در اين متن، سازمان هاي تروريستي و تندرو به پويايي مي پردازند. تهديد راستين به هم پيوستن تند روي و تجارت مواد مخدر در يک سيستم واحد، مشکل مهمي را  به وجود مي آورد: مستدل سازي ايدئولوژيک تجارت مواد مخدر به مثابه يکي از ابزارهاي موثر مبارزه سياسي و جنايي شدن سياست.

 

براي کشورهاي آسياي ميانه برهم خوردن ثبات در افغانستان منجر به بدتر شدن اوضاع در عرصه امنيت داخلي مي باشد. تقويت ساختارهاي جنايي و افراطي و تاثير آنان ها بر نهادهاي قانوني و شکلگيري بي ثباتي و فضاي اختناق در منطقه تهديداتي ايجاد مي نمايد. خطر ويژه يي را همچنين گرايش معتاد شدن اقتصاد کشورهاي آسياي ميانه به مواد مخدر ايجاد مي کند.

 

چنين بر مي آيد که امريکا براي تداوم حضور خود در افغانستان با توجه به اهداف استراتيژيک بلندمدت خود نياز به يک بهانه- تداوم جنگ زرگري يا نمايشي کنترل شده با هزينه و تلفات کم دارد.

 

به نوبه خود پاکستان- نياز به يک جنگ درازمدت در افغانستان با مشارکت نيروهاي خارجي دارد که با بهره گيري از آن بتواند از همه کشورهاي ذيدخل در آن باجستاني نمايد. پوشيده نيست که پاکستان در سه دهه گذشته که در افغانستان جنگ بوده است، بيشرين بهره برداري ها را  نموده و نه تنها ميلياردها دالر پول از اين راه به دست آورده است و مي آورد، بل نيز به عنوان متحد استراتيژيک اعراب و غرب، توانسته است موقف بين المللي خود را به عنوان يک کشور مهم و مطرح در منطقه تحکيم ببخشد.

 

منافع کشورهاي عربي، روسيه، ايران و چين و کشورهاي آسياي ميانه نيز ايجاب مي نمايد تا امريکا را درگير يک جنگ فرسايشي دراز مدت و پر هزينه در باتلاق افغانستان بسازند.

 

روشن است در بعد داخلي، باندهاي دست اندر کار قاچاق هيرويين، طالبان، گروه هايي از مجاهدان و محافلي در درون دولت افغانستان هر يک بنا به دلايلي به تداوم جنگ نيازمند اند.

 

بايسته يادآوري مي دانيم که امريکا  در افغانستان بر سر يک سه راهي استراتيژيک قرار گرفته است که بايد به يکي از اين راه ها برود:

- افزايش چشمگير حضور نظامي و اقتصادي و ادامه فارود پاليسي کنوني

- کنار آمدن با پاکستان و روي کار آوردن دو باره طالبان.

- تفاهم با روسيه، ايران و چين و تامين استاتوس بيطرفي افغانستان

 

روشن است که مشکل افغانستان بدون همکاري ايران و روسيه هرگز قابل حل نخواهد بود.

اميدواريم که سر انجام خرد بر احساسات چيره شود و آن کشور بتواند گزينش درستي بنمايد.

 

 راهکار پيشگيري يک سياست بيطرفانه مثبت و فعال و رو آوري به سياست سنتي افغانستان:

هر گاه امريکا و ناتو در کل راهکار نخستين را به صورت کامل نپذيرند و يا در پياده ساحتن آن ناکام شوند، آن گاه راه ديگري نخواهد ماند تا رهيافت سياسي يي از راه هاي ديپلماتيک پيش گرفته شود.

هدف نهايي اين طرح آن خواند بود تا کنفرانس بين المللي يي زير نظر سازمان ملل و ديگر مجامع بين المللي برگزار گردد و در آن از امريکا، کشورهاي اروپايي، روسيه، چين، هند، پاکستان، ايران، ترکيه، جاپان و کشورهاي عربي دعوت به عمل آيد و در اين کنفرانس رسما اعلام گردد که افغانستان يک کشور بيطرف است و به اشتراک کنندگان تضمين هاي جدي و رسمي يي دال بر بيطرف بودن افغانستان و روي آوري  به سياست سنتي بيطرفي مثبت و فعال کشور داده شود.

 

در اين صورت، بايسته است شمار نيروهاي ناتو در افغانستان به گونه جدي کاهش يافته و به جاي آن نيروهايي از کشورهاي اسلامي ميانه رو، جاپان، کوريا، و کشورهاي ديگر وارد و در نوار مرزي با پاکستان مستقر گردند. با اين کار، به کشورهاي عضو سازمان شانگهاي نقش برابري با کشورهاي ناتو داده شده و به روسيه، چين و ايران نيز در افغانستان نقش بايسته داده شود. يعني در واقع طرح «همکاري ناتو- شانگهاي» در افغانستان پياده شود.

 

هنگامي که اين سه کشور تضمين هاي بايسته را به دست بياورند، ديگر ناگزير نخواهند بود از سياست هاي خصمانه پاکستان در برابر افغانستان و در واقع امريکا پشتيباني کنند. اين گونه، پاکستان تجريد شده و ميدان مانور آن کشور در برهم زدن روند صلح در افغانستان تنگتر خواهد گرديد. روشن است، پاکستان بدون حمايت هاي مالي محافل معين عربي و ياري هاي سياسي- نظامي و اقتصادي بيجنگ و حمايت هاي سياسي مسکو و تهران، قادر به انجام کاري در برابر امريکا نيست. هرگاه اين اتحاد در هم شکند، پاکستان تنها مانده و کاري از پيش برده نخواهد توانست.

 

شماري از کارشناسان بر آن اند که افغانستان راهي ديگري ندارد چيز اين که به شانگهاي بپيوندد. اين کارشناسان براي اين کار دو دليل مي آورند:

-        با توجه به فرسايشي بودن جنگ افغانستان، با توجه به مخالفت روز افزون کشورهاي منطقه با حضور دراز مدت ناتو در اين کشور و با توجه به مخارج و تلفات روز افزون نيروهاي ناتو و افزايش مشکلات داخلي شان، اين کشورها سر انجام، چاره يي جز ترک افغانستان نخواهند داشت. پس از بازگشت نيروهاي ناتو، ميزان مداخله پاکستان در امور افغانستان (به ويژه هرگاه امريکا با پاکستان در زمينه مسايل افغانستان به تفاهم برسد) افزايش خواهد يافت. در اين صورت، هر حکومتي که در افغانستان بر سر کار باشد، چاره يي جز رو آوردن به شانگهاي نخواهد داشت.

 

روشن است، بدترين حالت آن خواهد بود که امريکا کليد اداره افغانستان را دوباره به پاکستان بسپارد و برود. در اين صورت، تجزيه موقت افغانستان به دو بخش شمالي و جنوبي ناگزير خواهد بود. در اين سناريو- افتادن جنوب به دست طالبان و نيروهاي احزاب تند رو اسلامي و شمال به دست نيروهاي مشترک جمعيت، جنبش و حزب وحدت در واقع، تکرار همان رخدادهاي تراژيک سال هاي دهه نود سده بيستم خواهد بود.  در اين حالت، بهترين راه، گرايش به شانگهاي خواهد بود، زيرا تنها شانگهاي مي تواند بر پاکستان فشارهاي بايسته را وارد بياورد.

 

هرگاه امريکا روزي تصميم به برون رفتن از افغانستان بگيرد و هنگام برآمدن کليد افغانستان را به پاکستان بسپارد، هر دولتي که در شمال روي کار بيايد، راهي جز گرايش به سوي شانگهاي نخواهد داشت.

 

 به هر رو، غرب در مساله از روش ها سخت افزاري کار گرفت. مگر، در همان آغاز، مرتکب اشتباه گرديد. درست مرتکب همان اشتباهي که شوروي ها در زمان برژنف مرتکب گرديده بودند- گسيل قطعات يا واحدهاي محدود به افغانستان. روشن بود که اين سنجش درست نبود. آن ها آشکارا نيروي طالبان و واکنش کشورهاي منطقه را در قبال حضور درازمدت نيروهاي خارجي، دست کم گرفته بودند.

 

بر پايه برخي از گزارش ها، امريکايي ها در همان سال هاي نخست ورود به افغانستان به اين نتيجه رسيدند که  تنها هنگامي مي توانند در افغانستان به پيروزي دست يابند که در رهبري پاکستان (هم نظامي و هم سياسي) و بدنه دولت در افغانستان تغيير وارد بياورند. از اين رو، سياست امريکا در چند سال اخير، در پاکستان- تغيير رهبري و در افغانستان- تغيير بدنه قدرت بوده است که هر دو در ظاهر به کاميابي رسيده است. اما اين پيروزي موقت بوده و ومي شود گفت در واقع به ناکامي انجاميده است. روشن است، به هر پيمانه که نقش نظاميان در پاکستان کمرنگ تر گردد، مواضع دمکراسي تحکيم نيافته بل بر عکس موقف بنيادگرايان و تند روان تقويت بيشتر مي گردد و اين خود بزرگترين پارداکس قدرت در پاکستان است.

 

از سوي ديگر، با رفتن نيروهاي ائتلاف بين المللي از افغانستان، شايد دست کم نيمي از افغانستان و شايد هم کابل به دست پاکستان بيفتد و اين کشور در برابر هند از عمق استراتيژيک برخوردار گردد. اين گونه، ديده مي شود که پاکستان هرگز از سياست هاي خصمانه خويش در قبال افغانستان دست نخواهد کشيد.

 

اين گونه، مي توان چنين برداشت نمود که پاکستان در قبال افغانستان يک استراتيژي تدوين شده و منظم دارد و به هيچ رو از آن رو گردان نيست و آن عبارت است از:  تصرف سراسر کشور و دست کم ايالات خاوري و جنوبي آن و روي کار آوردن يک دولت تندرو مذهبي دست نشانده در کابل. در اين راستا، پاکستان مي کوشد تا :

- جنگ در افغانستان، هرگاه نيروهاي ائتلاف بين المللي در افغانستان ماندگار شوند، براي اين نيروها به يک جنگ فرسايشي و رواني درازمدت مبدل گردد.

- هزينه جنگ براي نيروهاي ائتلاف بين المللي بالا برود.

- تلفات نيروهاي ائتلاف بين المللي بالا برود.

- بيهودگي جنگ در افغانستان به آنان ثابت گردد

 

هدف استراتيژيک پاکستان در نهايت اين است که در درازمدت به هر گونه يي که شده، نيروهاي بين المللي را  وادار به ترک افغانستان نمايد و خود با اشغال اين کشور به عمق استراتيژيک آرماني و بازرگاني جهاني مواد مخدر دست بيابد.

 

هر چه است، امريکا براي پياده ساختن استراتيژي خود به دو مکانيزم افغاني و منطقه يي نياز دارد:

-               مکانيزم داخلي در سيماي روي کار آوردن يک دولت کارا و پذيرا براي مردم افغانستان که امريکا بتواند به کمک آن در استراتيژي خود پيروز شود.

-               مکانيزم منطقه يي در سيماي جذب اعتماد و کمک کشورهاي منطقه که امريکا بتواند به ياري آنان به گشودن گره سر درگم افغانستان موفق شود. چون امريکا در رسيدگي به مساله افغانستان بسيار تنها است و روشن است بدون کمک کشورهاي منطقه دشوار خواهد بود بتواند به پيروزي دست يابد.

در پيوند به تسخير انديشه ها و دل هاي مردم افغانستان بايد گفت، آنچه بسيار مهم است اين است که امريکا بتواند يک دولت فراگير ملي را با يک رهبري نيرومند و آگاه روي کار بياورد که مورد تاييد همه مردم اين کشور باشد و توانايي بهره گيري از ياري هاي بين المللي و برون آوردن کشور از بحران هاي پيچيده و  سر درگم کنوني و پيشگيري يک سياست خارجي سازنده و پويا را داشته باشد.

ااز اين رو، به باور کارشناسان، تنها راهي که براي اوباما مي ماند، اين است که صادقانه ثابت سازد که سياست هاي ماجراجويانه بوش را کنار گذاشته است و اهدافي فراتر از مبارزه راستين با تروريزم و قاچاق مواد مخدر ندارد و طي يک کنفرانس بين المللي منطقه يي بي طرفي افغانستان را تسجيل و لغو قرار داد همکاري هاي استراتيژيک با افغانستان را اعلام و رسما به کشورهاي منطقه تعهد بسپارد که از خاک افغانستان و پايگاه هاي هوايي اين کشور عليه هيچ کشور سومي چونان تخته خيز  بهره گيري نخواهد کرد و براي روي کار آوردن يک دولت بي طرف، آزاد و مستقل در افغانستان تشريک مساعي نمايد.    

   
   

 

       

هرگاه سخن بر سر مبارزه با طالبان، تندروان خارجي از جمله پاکستاني و عربي باشد، بايد در کابل دولتي بر سر کار بيايد که مخالف پاکستان و اعراب تندرو باشد و برخوردار از نيروهاي نظامي، انتظامي و امنيتي يي که متفاوت از ساختارهاي قوه يي کنوني، انگيزه رويارويي با طالبان و دهشت افگنان پاکستاني و عربي را داشته باشند. 

چنين بر مي آيد که گروه هاي تروريستي، بسياري از پايگاه هاي خود را از نوار مرزي آهسته آهسته برچيده و در سراسر گستره پاکستان و افغانستان پخش مي نمايند و تنها گروه هاي عملياتي خود را در نوار مرزي جا مي گذارند و پايگاه هاي آموزشي خود را به جاهاي دور از چشم سيا چون کشمير و ديگر جاها مي برند که اين کار استراتيژي امريکا را که امکانات محدودي براي زدن اين نيروها در اعماق خاک پاکستان دارد، در نطفه خنثي ساخته، دست هاي آن کشور را بسته و «موفقيت تضمين شده» يي را براي آي.اس.آي. در کشاکش هاي آينده با سيا به ارمغان مي آورد که نشانه هاي آن از همين اکنون هويدا است.

 

روس ها خود را در يک جنگ ترياک جديد رو به رو مي بينند که پيکان آن به سوي روسيه نشانه گرفته شده است و در جانب مقابل، امريکا هر گاه نه رهبري جنگ را، دست کم گناه راه اندازي آن را به دوش دارد.

از سوي ديگر، در صداقت نيات ناتو باور مندي وجود ندارد. زيرا هرگاه بهانه فرماليته براي حضور واحدهاي بزرگ نظامي چه در افغانستان و چه در کشورهاي آسياي ميانه نماند، آن گاه پيکاني که به سوي چين، و روسيه نشان گرفته شده است، رنگ مي بازد. در اين اوضاع،  بايسته خواهد بود به گونه پيگيرانه نيات ناتو در افغانستان بررسي شده و رسما مساله تقسيم اوقات برونبري سپاهيان ناتو از کشورهاي همسايه افغانستان مطرح شود. چنين نقشي را مي تواند سازمان شانگهاي به دوش بگيرد.

امروز در افغانستان هرگونه بلوک ائتلافي داوطلبانه چه ناتو، چه سازمان پيمان امنيت مشارکتي و يا سازمان همکاري هاي شانگهاي ناممکن است. اما سازماندهي همکاري ناتو- شانگهاي به کمک افغانستان و براي کمک به اين کشور گزينه يي بيخي عملي است.

پاکستان مي تواند از پشتيباني عمليات امر يکايي ها در افغانستان دست بردارد و حتا مانع رس رساني بارهاي نظامي ائتلاف ضد تروريستي از راه خاک خود گردد. اما اين ناخوشايندترين چيز براي اوباما نيست. ادامه اقدامات خشونت آميز در سرزمين پاکستان تهديد مي نمايد که اوضاع از کنترل بيرون شود. کشور را مي تواند موج نوي از دهشت افگني  و خشونت فرا بگيرد و حکومت رزداري هيچ کاري نمي تواند بکند.

اوباما با گزينش دشواري روبه رو خواهد گرديد: يا پاکستان را چونان يک متحد در مبارزه در برابر تروريزم در افغانستان از دست خواهد داد که کنون براي واشنگتن غيرقابل تصور پنداشته مي شود و يا استراتيژي و تاکتيک نوي را در قبال اسلام آباد پرداز خواهد نمود. تجزيه و تحليل اوضاع ديکته مي نمايد که بر واشنگتن است تا به اقدامات نظامي در پاکستان پايان دهد.

اسناد نشان مي‌دهد كه ‌امريکا براي اهداف خود براي سلطه بر پاكستان فعاليت مي‌كند. سياست امريکا آن است كه با كشتار از يك سو مخالفان خود را در پاكستان حذف كند و از سوي ديگر دولت اسلا‌م آباد را به سركوب مخالفان واشنگتن وادار سازد. - محور خواست امريکا را دستگاه هاي اطلا‌عاتي پاكستانisi  تشكيل مي دهد- برخي ناظران سياسي و نظامي تاكيد دارند كه امريکا براي حفظ موقعيت منطقه‌ يي و نظارت بر قدرت هاي هسته يي جهان (چين، هند، پاكستان و روسيه) و مهار ايران به دنبال حضور نظامي در پاكستان و حتا تجزيه اين كشور است.



 

 بدون شکست طالبان نمي توان القاعده را شکست داد.

 
 موسسه صلح امريکا در گزارش خود تاکيد کرده است که دولت پاکستان، مي داند که دولت بر سر اقتدار افغانستان بيشتر به تقويه روحيه پشتونيزم در پاکستان مي پردازد و معاهده ديورند را به رسميت نمي شناسد، به اين معنا که دولت افغانستان بيشتر از ثبات داخلي جغرافيايي فعلي خود، به فکر پشتونستان هست. پاکستان به خوبي آگاه است که دولت افغانستان، به جدايي طلبان پشتون و بلوچ در پاکستان کمک مي کند. لذا مجبور است که از خود پشتون هاي افراطي که در چوکات طالبان و القاعده فعاليت دارد، برعليه دولت پشتونيست افغانستان و پشتون هاي جدايي طلب پاکستان استفاده کند.

 
قومي سازي در فرآيند دولتداري از گزينه هاي خطرناک در حوزه عدم ملي کردن سياست وشايسته سالاري در افغانستان مي باشد. رفتن به طرف سياست قبيله يي و قومي تشکيل دولت– ملت و ساختار نظام دموکراتيک را زير سوال قرار مي دهد. يکي از علل عدم اعتماد مردم نسبت به حکومت فعلي  مساله تک محوري قومي است.

                           
کنون که چنين بر مي آيد که ايجاد مکانيزم منطقه يي به دليل تيره شدن روز افزون مناسبات ايران و امريکا، ايران و اروپا، ايران و اعراب و ايران و اسراييل و نيز سرد شدن مناسبات روسيه و امريکا به دليل مسايل گرجستان و اوکرايين و افزون بر همه، سرد شدن مناسبات چين و امريکا (در رابطه با حضور فزاينده امريکا در منطقه و آنچه که «سنگ اندازي پيوسته امريکا بر سر راه چين براي رسيدن به بندر استراتيژيک گوادر و پرتنش ساختن اوضاع بلوچستان به کمک سرويس هاي ويژه هند و افغانستان» خوانده مي شود- چيزي که در پيوند با آن چندي پيش وزارت خارجه چين اعلاميه يي صادر و از افزايش حضور نيروهاي خارجي در منطقه ابراز نگراني شديد کرد)؛ بدون روي کار آمدن يک دولت مورد پذيرش مردم افغانستان که دولت کنوني را به هيچ رو نمي توان چنين پرداز نمود، در نبود يک مکانيزم کاراي داخلي، دور نماي پيروزي استراتيژي اوباما در افغانستان بس تيره و تار مي نمايد.

 

يکي از مسايل مهم، کشاکش هاي جهاني بر سر افغانستان و در واقع بر سر منابع انرژيتيک منطقه است که کشور قرباني آن گرديده است. از يک سو، بازي هاي خطرناک امريکا و اسراييل،  از سوي ديگر کارروايي هاي شيادان عرب و پاکستاني و از سوي ديگر واکنش هاي ويرانگرانه روسيه و چين، افغانستان را  به چاله سياهي در کهکشان سياست مبدل گردانيده است که مي تواند همه بازيگران را با چالش مدهشي رو به رو سازد. در اين حال، هر بازيگري که بکوشد به اين حفره سيه بيشتر نزديکتر شود، به همان پيمانه خطر خرد و خمير شدن آن بيشتر خواهد بود.

 

در اين ميان، افزون بر آن که استراتيژي امريکا و پاکستان در افغانستان در متن پارادکس هايي ناخوانده پياده مي شود، استراتيژي هاي کشورهايي چون ايران، چين و روسيه نيز نتوانسته از اين بيماري بگريزد. پارادکس ديپلماسي ايران، روسيه و چين در آن است که اين کشورها که به پيمانه بسيار بزرگي به ثبات و توسعه افغانستان و مبدل شدن آن به يک کشور با شگوفان و آرام ذينفع اند، در اوضاع و احوال ناگوار کنوني ناگزيرند در پي لرزان ساختن و بي ثبات سازي «دولت وابسته به امريکا» (و مو دماغ ساختن امريکا در اين کشور و به دام انداختن آن) برآيند. يعني خلاف خواست خود عمل نمايند.

هر چه است، کارشناسان سه سناريو را در تحول اوضاع در افغانستان پيش بيني مي نمايند:

1-                                  شکست ناتو و پيوستن افغانستان به سازمان شانگهاي

2-                                  پيروزي ناتو و تحقق طرح آسياي ميانه بزرگ (طرح استار)

3-              همکاري ناتو و شانگهاي در افغانستان و تثبيت موقعيت سنتي بيطرفي مثبت و فعال افغانستان و آغاز مبارزه مشترک براي ريشه کن کردن تروريزم و مواد مخدر

 

در سناريوي نخست، با شکست کامل امريکا و ناتو و بيرون رفتن آن ها از منطقه و رخت بر بستن آن ها به دليل تلفات سنگين و بالارفتن هزينه هاي کمرشکن جنگ فرسايشي بي پايان، زمينه براي پيوستن کشورهاي پاکستان و هند به سازمان شانگهاي فراهم خواهد گرديد که با پيوستن اين کشورها و نيز ايران، پيوستن افغانستان به اين سازمان ناگزير خواهد بود. در اين حال، شرط اصلي شانگهاي براي پذيرش پاکستان، پايان بخشيدن به قاچاق مواد و نابود سازي بنيادگرايي و تندروي اسلامي است. روشن است پاکستان با توجه به ورشکستگي اقتصادي و نداشتن تاب و توان رويارويي با هند که به سوي ابر قدرت شدن گام بر مي دارد و وابستگي روز افزون به منابع انرژي و نيز وابستگي روز افزون آن کشور به چين، راهي جز از پيوستن به شانگهاي ندارد.

 

 در اين سناريو، سازمان شانگهاي رسالت تامين امنيت در افغانستان، ايجاد يک دولت ملي و فرا گير در اين کشور، حل و فصل دمکراتيک و نهايي مساله مرزي ميام افغانستان و پاکستان و رسيدگي به موضوع توسعه اقتصادي و اجتماعي افغانستان را به دوش خواهد گرفت. در اين سناريو، روشن است که پس از رفتن ناتو براي چندي کشاکش ها در کشور اوج خواهد گرفت و حتا ممکن است براي چندي هم ساختار دولت فرو بپاشد. مگر اين کار ديري نخواهد پاييد و در نهايت سازمان شانگهاي ناگزير است راهي براي آوردن ثبات پايدار در منطقه بسنجد.

 

در دومين سناريو، با پيروزي امريکا و ناتو در افغانستان و پاکستان(بر اساس طرح آسياي ميانه بزرگ- طرح پروفيسور فريدريک استار)، تخته خيز و تکيه گاه نيرومندي در يکي از مهم ترين مناطق استراتيژيک جهان به دست خواهند آورد و کشورهاي روسيه، چين و به ويژه ايران را با چالش هاي بس جديي روبه رو خواهند گردانيد.

 

 مگر، اين واريانت(پيروزي امريکا)، در صورتي ممکن خواهد بود که امريکا بتواند در کوتاهمدت به پيروزهاي چشمگير در همه عرصه ها دست يابد. به ويژه بتواند سازمان آي. اس. آي. پاکستان را مهار نمايد و شيرازه القاعده و ديگر شبکه هاي تندرو را در پاکستان از هم بدرد و در افغانستان يک دولت فراگير ملي و طالب ستيز را روي کار آورد. در غير آن، هرگاه جنگ به درازا بکشد، امريکا ناگزير خواهد گرديد براي دستيابي به پيروزي، بودجه هنگفتي را براي يک دوره بس دور و دراز جنگ فرسايشي در نظر بگيرد. همچنان براي تلفات سنگين از پيش آماده باشد. در پهلوي آن، بايد نيروي بزرگي را براي درهم کوبيدن تندروان القاعده و طالبان به کشور بياورد و گذشته از آن، جنگ اطلاعاتي گسترده و پر هزينه يي را در گام نخست با آي. اس. آي. پاکستان براي مهار کردن اين دستگاه پر شاخ و برگ و در واقع ارتش پاکستان پيش ببرد تا به گونه نهايي بر آن کشور چيره گردد. جدا از اين، بايد به ياري موساد در نبرد اطلاعاتي با سازمان هاي روسيه، چين، ايران و اعراب بر سر افغانستان نيز پيروز گردد.

 

در اين سناريو، افغانستان نيز بايد آماده ديدن تلفات بسيار سنگين و ماجراهاي رنگارنگ باشد. به ويژه، اين امکان هست که شمار تلفات اعم از کشته و زخمي در نوار مرزي و گستره پشتون نشين سر به صدها هزار نفر بزند. همچنان امکان بي خانمان شدن و بي جا شدن ميليون ها نفر در مناطق بود و باش پشتون ها مي رود. هرگاه در اين واريانت، دامنه نبردها به ديگر مناطق افغانستان هم کشانيده شود، ديگر مهار روندهاي لگام گسيخته بسيار دشوار خواهد گرديد. ممکن است افغانستان  درگير يک جنگ تمام عيار و سرتاسري بي پايان فرسايشي چريکي گردد.

 

در اين واريانت، همچنان امريکا بايد خود را براي پيشامدهاي گوناگون پيش بيني ناشده مانند وقوع انقلاب رنگين، خيزش ها و نافرماني هاي پياپي واحدهاي نظامي و نيز اوجگيري ناخشنودي هاي سراسري به خصوص در پاکستان آماده بسازد. به ويژه اين که ديگر تندروان عرب و پاکستاني از نوار مرزي گريخته، در سرتاسر سرزمين پاکستان پراگنده شده اند و بيشتر پايگاه هاي خود را به نزديکي مرزهاي هند در کشمير- به دور از دسترسي امريکا برده اند.

 

در پهنه ديپلماسي، ممکن است جهان با يک جنگ سرد ديگر و از سرگيري مسابقات تسليحاتي اين بار با مشارکت چين در پهلوي روسيه رو به رو شود و راه افتادن کارزار وارد آوردن فشار ديپلماتيک شديد از سوي روسيه و شمار ديگر کشورها بر امريکا امري ناگزير خواهد بود که نشانه هاي آن از همين اکنون هويدا است. به ويژه، اوضاع آن گاه دراماتيک و بس خشونتبار خواهد گرديد که با  تيره شدن بيش از حد مناسبات امريکا با ايران و پاکستان، اين دو کشور، پناهگزينان افغان را از کشورهاي خود دو باره به افغانستان برانند. آن گاه افغانستان با خطر راستين يک انقلاب اجتماعي رو به خواهد گرديد.

 

در اين واريانت، توليد و قاچاق مواد مخدر به گونه لگام گسيخته يي افزايش خواهد يافت و امکان راه افتادن يک جنگ ترياک ديگر دور از واقعيت نيست. چه همين اکنون ميليون ها انفر از باشندگان کشورهاي افغانستان، ايران، پاکستان و روسيه به مواد مخدر توليد شده در افغانستان معتاد شده اند. در افغانستان همين اکنون بيش از 83000 هکتار زمين زير کشت ترياک رفته است که بيشتر آن در ولايت هاي زير کنترل نيروهاي  انگليس و امريکا: قندهار، هلمند، زابل و نيمروز  قرار دارد.

 

در يک سخن، اين راه، راهيست پر از خطر و ممکن است امريکا با شتافتن به سوي سراب دستيابي به گنجينه هاي انرژيتيک آسياي ميانه، در دام  يک ويتنام ديگر گرفتار آيد. شايد بزرگترين چالش براي امريکا در صورت افزايش تلفات انساني در افغانستان و به ويژه در پاکستان، بر انگيخته شدن احساسات ضد امريکايي در سراسر جهان و به ويژه کشورهاي اسلامي و در گام نخست کشورهاي نفت خيز خليج فارس که بخش بزرگ نيازهاي انرژيتيک امريکا را تامين مي نمايند، باشد که اين کار امريکا را با دردسرهاي به بارها بزرگتري رو به کند.

 

روشن است افزايش تلفات در ميان نيروهاي ناتو، تنش ها ميان اروپاييان و امريکا را افزايش داده و در درون ايالات متحده با واکنش شديد خانواده هاي قربانيان جنگ و فعالان جنبش ضد جنگ منجر شود.

 

در سناريوي سوم، راهکار همکاري ميان سازمان هاي شانگهاي و ناتو به جاي رويارويي و کشاکش در افغانستان مي تواند نقطه عطفي در همکاري هاي بين المللي و چرخش تازه يي در پهنه سياست هاي جهاني به شمار برود. از اين رو، در صورت تحقق اين طرح، شايد شاهد پديده شگفتي برانگيز و فرمول کاملا تازه يي در پهنه سياست جهاني باشيم- همکاري استراتيژيک ناتو و شانگهاي در افغانستان! و اين به معناي حضور همزمان نيروهاي هر دو سازمان بزرگ جهاني در اين کشور و پيشبري مبارزه مشترک با تروريزم بين المللي به جاي بهر برداري ابزاري از آن و ريشه کن کردن توليد و قاچاق مواد مخدر خواهد بود.

 

در اوضاع و احوال کنوني که دولت افغانستان شکل باندهاي مافيايي ايتاليا و امريکاي لاتين و شبکه هاي گانگسترهاي شيکاگو و داره مارها و داکوهاي هندي را گرفته است و کابل را گردباد «بلک تورنادو» فرا گرفته است و هيچگونه اميدي در کوتاهمدت براي بهروزي و پيروزي ديده نمي شود و سرنوشت کشور به دست شبکه هاي مسلح غير قانوني، زيرپا کنندگان حقوق بشر، قاچاقچيان هيرويين و باندهاي مافيايي، افراد و مهره هاي معامله گر، استفاده جو و نا به کار و روسپيان سياسي رنگارنگ افتاده است و کار هم به رسوايي و افتضاح کشانيده است و وظيفه رهبر کشور هم در اين گير و دار، بازي نمودن نقش دسپيچر و پخش غنايم گرديده است که به همه باج مي دهد و کرسي هاي دولتي و ساير امتيازات را جيره بندي مي نمايد و بنا به نشانه هاي تباري، مذهبي، زباني و سمتي با توجه به منافع شخصي و گروهي خود تقسيم مي نمايد؛ بي بها دادن به اين که طرف هاي معامله چه کساني هستند- و در اوضاع ناپايدار و شکننده يي که روشن نيست با تقسيم افقي قدرت تا چند دوام بياورد، خطر ناکامي استراتيژي ايالات متحده و در بهترين حالت به بن بست رسيدن آن مي رود.

 

آنچه مربوط به ايالات متحده مي گردد، به باور بسياري از کارشناسان، آن کشور در افغانستان دو راه در پيش رو دارد:

1-              محدود ساختن استراتيژي و مقاصد آن کشور در سه هدف مشخص و معين: ريشه کن کردن تروريزم، برچين گليم کشت و توليد مواد مخدر و کمک در روند دولت سازي و بازسازي در افغانستان که در اين صورت همه کشورهاي منطقه و همه مردم افغانستان حاضر به همکاري و همنوايي همه جانبه با امريکا خواهند بود. براي پياده ساختن اين استراتيژي، راه اندازي يک کنفرانس بين المللي زير نظر سازمان ملل پيرامون مسايل افغانستان به منظور تثبيت وضعيت بيطرفي افغانستان و روي کار آوردن يک دولت بيطرف، غير وابسته و فراگير در کشور که در مبارزه با طالبان و تروريزم جدا متعهد باشد، به جاي دولت تبارگرا و طالب گراي وابسته کنوني، از نيازهاي تاخير ناپذير است.

2-               ادامه استراتيژي ماجراجويانه و بلند پروازانه پيش گرفته شده از سوي بوش البته با ويرايش هايي چند مبني بر ماندگار شدن درازمدت سپاهيان امريکا در افغانستان به منظور بهره برداري از اين کشور به عنوان تخته خيز در برابر روسيه، چين، ايران و کشورهاي آسياي ميانه، ايجاد پايگاه هاي استراتيژيک نظامي در کشور، ادامه حمايت از دولت ماجراجوي غير ملي و غير دمکراتيک کنوني، ادامه مداخلات در امور کشورهاي منطقه، سنگ اندازي در راه برنامه هاي اقتصادي انرژيتيک ايران و چين در بلوچستان پاکستان، گسترش نبردها در سرزمين پاکستان و ديگر اهداف استراتيژيک که بي چون چرا زمينه را براي مبدل شدن افغانستان به کارزار رويارويي هاي بي پايان و کشاکش هاي پيش بيني ناپذير ميان کشورهاي منطقه و امريکا و اسراييل و براي چندي متحدان اروپايي امريکا که بيگمان در صورت بحراني شدن بيشتر اوضاع، امريکا را تنها خواهند گذاشت، در همه عرصه ها فراهم خواهد نمود.

در اين گونه سناريو، اوضاع در افغانستان و کشورهاي پيرامون آن به گونه فزاينده يي رو به وخامت گذاشته و جنگ هاي فرسايشي درازمدتي به راه خواهد افتاد. تنش هاي دورني جامعه رو به گسترش و افزايش نهاده و دامنه تلفات و هزينه هاي امريکا و مردم افغانستان پهن تر خواهد شد. مي توان پيش بيني کرد که در صورت پيشگيري چنين استراتيژي يي، شکست امريکا با توجه به تجربه شوروي پيشين امري محتوم و ناگزير خواهد بود و سرنوشتي شايد بدتر از شوروي پيشين در اين کشور در انتظار آن باشد. پيامدهاي اين شکست، به ويژه براي باراک اوباما و بانو کلينتن در انتخابات آينده امريکا ناخوشايند و ناگوار خواهد بود و پسلگد آن در درون امريکا شايد چيزي نه کمتر از فروپاشي شوروي پيشين باشد. ارمغان اين استراتيژي براي افغانستان هم چيزي جز فروپاشي هر چند هم موقتي کشور بنا به سازواره هاي تباري، زياني، مذهبي و... راه افتادن رودبار خون و بسا بدبختي هاي ديگر نخواهد بود که اميدواريم چنين نباشد. 

تنها با دگرگوني ريشه يي و راستين استراتيژي امريکا يعني انصراف از استراتيژي هاي سردرگم و بيهوده سه دهه گذشته و پيشگيري يک استراتيژي هومانستيک، ريالستيک و سازنده نوين، مبتني بر تفاهم و هماهنگي با همه کشورهاي منطقه، با درنظرداشت توازن منافع و پيشگيري هدف روي کار آوردن يک دولت ملي در افغانستان مي توان چالش هاي کنوني مانند توليد و قاچاق مواد مخدر، پويايي هاي رو به گسترش تندروي و فساد لگام گسيخته را در کشور و منطقه مهار کرد. در غير آن، بايد چشم انتظار گسترش لگام گسيخته رويدادهاي دردناک و ناگوار پيش بيني ناپذير بسياري بود که کشور را گام به گام به سوي بربادي، تباهي و ويراني و امريکا به به سوي بي آبرويي در تراز جهاني و شکست در استراتيژي اش خواهد کشانيد.

 

افغانستان کشوري است ويران، نادار، در به در، ورشکسته و نگونبخت با مردم رنجديده، بيمار، سوگوار و سيه روز و به خاک و خون کشيده شده که ياراي دشمني با هيچ کسي را ندارد (و در صورت روي کار آمدن يک دولت مردمي و دمکرات فراگير ، مشي پايان بخشيدن به ماجراجويي ها و تنش زدايي را در عرصه سياست خارجي پيش خواهد گرفت)، و از همين رو خواستار دوستي با همه کشورهاي جهان و در گام نخست ايالات متحده امريکا (که به شدت نيازمند کمک هاي گسترده آن کشور در همه عرصه ها است)، مي باشد. از همين رو، انتظار دارد تا آقاي اوباما با کنار گذاشتن سياست هاي «کين گستر» دولت هاي گذشته امريکا که در گام نخست براي خود آن کشور و شخص وي زيانبار است، براي اين کشور جنگ زده و نگونبخت ما و همه منطقه و جهان، پيام آور صلح و ثبات و »مهرگستري» باشد.

 

نخستين و خطرناکترين چالشي که از ناحيه افغانستان  روسيه با آن رو به رو است،- نظامي- جيواستراتيژيک است. امريکا و ناتو به بهانه مبارزه با تروريزم و همراهي مستقيم  روسيه، طي هشت سال حضور در افغانستان، تخته خيز ضربتي يي را ايجاد نموده اند که در صورت  نياز مي تواند طي چند روز گروهبندي نيرومند سپاهيان را پذيرا  گردد.

گسترش تجاوزکارانه بزنس مواد مخدر  يک مساله جهاني اقتصاد سياسي است. زيرا فرا سودهاي غير قانوني، هميشه و در همه جا براي تاثير گذاري بر سياست و اقتصاد قانوني در هر سناريوي ممکنه  استفاده مي گردد.  بنا به ارزيابي مجله Executive Intelligence Review  حجم داد و ستد مواد مخدر در جهان کنون به مرز يک تريليون دالر نزديک مي گردد. در اوضاع بحران همه جا گستر، اين منابع غير قابل پيمايش به منبع بزهکاري تمام عيار مبدل گرديده و نقش کليدي يي را در اتخاذ تصاميم در بالاترين تراز بازي مي نمايد. افزون بر اين ها به گونه يي که پ.د. اسکات – ديپلمات پيشين و تحليلگر کانادايي خاطر نشان مي سازد، همانا درآمدهاي ناشي از مواد مخدر، پشتوانه استوار تمويل عمليات هاي سرويس هاي ويژه غربي و بسياري از شرکت هاي سکيوريتي که در نقاط داغ از جمله افغانستان کار مي کنند، مي باشد. از اين رو، اميد بستن به پارتنرهاي غربي ما بيهوده است. زيرا همانا طي سال هاي حضور سپاهيان نانو در افغانستان توليد اين مواد تا 44 برابر بالا رفته است.

 

مهم ترين هدف جيوپوليتيک و ديپلماتيک روسيه در بيست سال آينده- مبدل ساختن گستره آسياي ميانه و خاور ميانه– از قزاقستان تا شمال هند و خليج فارس به يک ماکرو ريگيون اساسا نو داراي ثبات و ترقي صنعتي و شالوده استوار براي پيشرفت تسريع صنعتي سازي و همکاري سيستماتيک ميان روسيه، هند، چين، ايران، افغانستان، پاکستان، مغولستان، قزاقستان، ترکمنستان، قرغيزستان، تاجيکستان، آذربايجان و ترکيه است.

 

انديشه کليدي اين گونه ماکرو ريگيون بايست ايجاد گستره واحد جيو اکونوميک و جيوکلتوري يي گردد که به گونه هدفمند از هرگونه رنگ و پيرنگ هاي جيوپوليتيکي و به همين پيمانه از اهداف خودخواهانه جيواستراتيژيکي کشورهاي جداگانه پاکيزه و پيراسته باشد.

با کارروايي هاي امريکا و ناتو يک چاله سياه جيوپوليتيک پديد آمده که در آن بي گفتگو عملا همه کشورهاي اروآسياي ميانه فرو مي روند. روسيه نيز  پيگيرانه به سوي اين  چاله قيف گون کشيده مي شود. هيچ شانسي هم براي رهايي و گريز نيست.

تلاش هاي امريکا در بخش آسياي ميانه از جامعيت برخوردار بوده و شامل همزمان سازي اقدامات سياسي-ديپلماتيک، نظامي، اطلاعاتي و تحليلي و نيز فعاليت ساختارهاي «غيردولتي» است. رويدادهاي سال گذشته نشان دادند که واشنگتن با استفاده از ناتو به عنوان پوشش نظامي-سياسي، آگاهانه و هدفمند به تحقق اهداف خود در منطقه آسياي ميانه مشغول است.

افزون بر اين، ايستگاه هاي کنترل حريم هوايي در آسياي ميانه، منطقه کسپين، قفقاز و در اروپاي شرقي و مرکزي نيز ساخته شده و مگاکريدوري براي هدايت نقل و انتقالات هوايي و کنترل بر حريم هوايي از اروپا تا چين ايجاد شده است. امريکا و ناتو در همسايگي افغانستان، شش پايگاه نظامي ديگر نيز دارند. هرچند که برخي از آن ها، (از جمله ترمز در ازبيکستان و ماناس در قرقيزستان که هنوز فعال است) رسماً تنها فرودگاه هاي ويژه حمل و نقل هستند، اما استقرار هواپيماهاي نظامي در آن ها به هيچ وجه سخت نيست. آسياي ميانه با ماشين نظامي ناتو تسخير شده و عملاً به عامل جنوبي براي محاصره روسيه توسط پايگاه هاي ائتلاف تبديل است.

اين گونه، هدف اصلي سياست خارجي امريکا در آسياي ميانه، برپايي کنترل بر منابع سوخت منطقه و جداکردن روسيه و چين از آن هاست و بهانه رسمي براي دخالت نيز مي تواند «اداره هرج و مرج» باشد که به کمک سودجويي از پتانسيل تنش زايي موجود در منطقه برانگيخته مي شود».

 

اين گونه، امريکايي ها با تهديد گير افتادن در بحران افغانستان براي سال هاي دراز رو به رو مي باشند، مگر با اين حال، بر آنم، که نبايد ازين کار خرسند شد. بالا گرفتن تنش ها در افغانستان، حتا  با تشديد رويارويي نظامي ميان امريکا و افغانستان با منافع روسيه سازگار نيست.

 

حل بحران افغانستان به سود روسيه است. از همين رو، واريانت مشارکت روسيه در حل اين بحران به شرطي، که هم رهبري افغانستان و هم رهبري امريکا نيز از درک «غيرقابل تقسيم بودن صلح» در افغانستان و مشارکت برابرانه همه جوانب ذيعلاقه در حل بحران پيروي نمايند، مرجح تر مي باشد.»

 

 

 امروز اوضاع از ريشه دگرگون شده  است. در اوضاع چند قطبي بودن جهان، به تدريج تروريزم بين المللي چونان يک مشکل جهاني شناخته مي شود، که حل آن، هرگاه مستلزم مساعي سراسري نباشد، دست کم مستلزم مساعي بسياري از کشورها هر چند هم متعلق به قطب هاي مختلف جهان معاصر است. تجربه افغانستان درينجا اهميت خاصي دارد. زيرا در گذشته اين کشور بارها به کارزار رقابت هاي  نيروهاي خارجي مبدل گشته بود.

 

به هر رو، امريکايي ها هنوز در افغانستان نخستين مرحله حضور خود- يعني تجمع فيزيکي نيروها  و وسايل را پشت سر مي گذارند که در بسياري از موارد با تلفات و سردرگمي ها به همراه است.  سازگاري با محيط و پي بردن به کنه اوضاع، زمان معيني را در بر خواهد گرفت. دشواري هاي پيمودن اين راه ناهموار پر از فراز و نشيب در مرحله نخست از پيش روشن مي باشد.

 

اين سوال نيز مطرح است که امريکايي ها به چه پيمانه در کردار خود صادق هستند؟ شماري از خبرگان بر آن اند که امريکا در نگهداشتن تنش ها در افغانستان در تراز کنوني ذينفع هستند زيرا مادامي که جنگ روان است، به حضور آن ها نياز است و کسي از آن ها نخواهد خواست تا کشور را ترک گويند.

 «ايالات متحده از کشانيدن دامنه ناتو به خاور، سه هدف را دنبال مي کند:

1-              گسترش ناتو تا مرزهاي باختري و جنوبي روسيه و در آوردن جمهوري هاي نوپا در قفقاز جنوبي وآسياي ميانه زير پوشش آن،

2-              نزديک شدن به مرزهاي باختري و شمال باختري چين، جنوب باختري آسيا و اثرگذاري بر رويدادها در اين مناطق،

3-                                   ايجاد پيوند جيوپوليتيکي ميان حوزه هاي درياي کسپين، خليج فارس و درياي مديترانه.

 

بر اين پايه، اگر ايالات متحده بتواند جمهوري هاي استقلال يافته از شوروي را از پيکره جيوپوليتيک کنوني جدا کند، آنگاه مي تواند مرحله ديگري از مهار کردن روسيه را آغاز کند که همان پاره پاره کردن خاک روسيه و تنگتر کردم حلقه محاصره مسکو خواهد بود.

 

از سوي ديگر، براي جلوگيري از برتري چين، امريکا با حضور و نفوذ در اين منطقه که در کنار کشور چين است، فرصت مناسبي مي يابد تا فعاليت هاي دولت چين را زير نظر بگيرد.

 

ايجاد پيوند جيوپوليتيکي ميان درياي کسپين، خليج فارس و درياي مديترانه نيز از ديد امريکايي ها در کنار مهار سه گانه ايران، روسيه و چين مي تواند يک دالان بي همتاي انرژي در اين منطقه پديد آورد که بيشترين سلطه بر آن، از آن ايالات متحده شود.

 

روسيه نيز در برابر مي کوشد همراه با چين از پيمان شانگهاي همچون ابزاري در برابر غرب بهره برداري کند. اين کشور با توجه به اين که تقسيم بندي جهان جيوپوليتيک کنوني بر پايه هاي اقتصادي و نيز نظامي قرار دارد که در آن بيضي انرژي (خليج فارس تا درياي کسپين) هارتلند تازه يي شمرده مي شود، بر آن است با نيرومند کردن جنبه هاي اقتصادي و نظامي، جلو پيشروي بيش از پيش ناتو به سوي مرزهايش را بگيرد.

 

 از سوي ديگر، قدرت هاي بزرگ خاورزمين به ويژه چين و روسيه نمي توانند نظاره گر آن باشند که منافع يکسره نصيب واشنگتن شود.

 بنا بر اين، بيجنگ و مسکو  با رويکردي واقعگرايانه و با تقويت  نيروهاي خود در مرکز جيوپوليتيک جهاني يعني آسياي ميانه، قفقاز و سرزمين هاي پيرامون خليج فارس به ساختار روابط جيوپوليتيک مبتني بر سلطه و نفوذ به کشورهاي واقع در اين منطقه روي آورده اند.

 

به هر رو، هدف از کوشش هاي شتابزده کشورهاي باختري و به ويژه امريکا براي گسترش دادن دامنه ناتو و رساندن آن به اروپاي خاوري، قفقاز جنوبي، آسياي مرکزي، افغانستان و پاکستان جلوگيري از نزديکي استراتيژيک چهار قدرت روسيه، چين، ايران و هند با دور کردن آن ها از يکديگر، حايل شدن ميان ايران و سه کشور و اطمينان يافتن از تداوم جريان انرژي از اين منطقه به سوي باختر زمين، حضور در کنار مرزهاي روسيه و چين و توطيه چيني و از جمله تقويت نيروهاي گريز از مرکز در آن است».

 

  طالبان و القاعده در پناه قوميت پشتون و حمايت هاي پشت پرده پاکستان در مناطق قبايلي در حال قدرت گرفتن هستند. استراتيژي جديد امريکا ايجاب مي کند که اين معادله به هم بخورد. به نظر مي رسد که مناطق قبايلي کليد حل معما باشند؛ يا پاکستان اين معما را با تسلط کامل بر مناطق قبايلي خود حل خواهد کرد يا ارتش امريکا و ناتو از زمين وارد اين مناطق خواهند شد. صلح و ثبات در جنوب آسيا، مهار قدرت طلبي ايدئولوژيک تفکر طالباني- القاعده يي و خروج آبرومندانه امريکا و ناتو از افغانستان در گرو پيروزي چنين استراتيژي يي است. دنياي غرب و دموکراسي ليبرال، دو راه حل بيشتر پيش رو ندارد:

1- مهار راديکاليسم و تقويت ميانه روي

2-طالبانيزه شدن قدرت در افغانستان، پاکستان و در نهايت کل جهان اهل سنت

 
 

آرامش پيش از توفان» يک گفته کلاسيک است. استراتيژي (افغانستان– پاکستان) باراک اوباما وارد فصل جديد خويش (عمليات احتمالي برونمرزي) که از آن به طور رسمي به نام «جنگ جهاني با تروريزم» ياد مي شود، گرديده که نه تنها اين موج در برگيرنده مناطق فدرالي قبايلي پشتون پاکستان خواهد شد، بل که به طور اجتناب ناپذير گستره بلوچستان را نيز در بر خواهد گرفت.                          

            

در رابطه با آسيا مي توان گفت که به راستي مشکلات بسيار است. اگر امريکا در افغانستان نمي بود، سر انجام سازمان شانگهاي موفق مي شد به گونه يي بنيادگرايي و تندروي اسلامي را ريشه کن نموده و کشورهاي افغانستان و پاکستان را به اين سازمان دعوت کند. البته پيوستن ايران و هند به شانگهاي آسان تر است. روشن است تا سازمان شانگهاي نتواند همه کشورهاي آسيايي را زير چتر خود نگيرد، سحن زدن از همگرايي تمام عيار در قاره آسيا دشوار است.

 

گفتني است که افغانستان با شوروي پيشين که اکنون روسيه وارث آن است، چندين قرار داد و معاهده داشت (از زمان امان الله خان تا زمان مجاهدان) که بر اساس اين معاهدات حق ندارد براي يک جانب سومي در خاک خود پايگاه نظامي عليه آن کشور بدهد. اين کار ناقض تماميت ارضي افغانستان و تعهدات بين المللي آن به عنوان يک کشور مستقل است. اين در حالي است که افغانستان اخيرا با امريکا قرار داد همکاري هاي استراتيژيک امضاء نموده است.

 

روشن است که ادامه وضع کنوني يعني جنگ فرسايشي بي پايان و بي نتيجه، تنها منجر به بالا رفتن هزينه هاي مالي و مادي و تلفات انساني امريکايي ها و در گير شدن آن ها در باتلاق افغانستان گرديده و بالا رفتن تلفات در ميان افغان ها تنفر از امريکايي ها را نه تنها در ميان افغان ها بل نيز در ميان همه مسلمانان به گونه روز افزوني افزايش مي دهد و در درون امريکا و نيز در اروپا مخالفت مردم را با «سياست هاي جنگ افروزانه» بيشتر مي سازد.

 

 

با به بن بست رسیدن روند بن و افزایش پویایی های طالبان و سر در گمی در میان ائتلاف بین المللی و خطر سرازیر شدن بحران به دیگر کشورهای منطقه به ویژه آسیای میانه و امکان واگیر شدن بیماری«طالبانیسم» و شیوع طاعون طالبی در سراسر «جهان سنی» بیش از پیش افزایش یافته است.

 

یکی از مسایل شایان توجه، گرهخوردگی انتخابات با پیاده سازی استراتیزی نو اوباما در کشور است که جا دارد نگاه گذرایی به آن بپاشیم.

 

کنون امریکا  در افغانستان بر سر یک سه راهی استراتیژیک قرار گرفته است که باید به یکی از این راه ها برود:

4-                                  افزایش چشمگیر حضور نظامی و اقتصادی و ادامه فارود پالیسی کنونی

5-                                  کنار آمدن با پاکستان و روی کار آوردن دو باره طالبان.

6-                                  تفاهم با روسیه، ایران و چین و تامین استاتوس بیطرفی افغانستان

 

روشن است امریکا تا آخر تلاش خواهد ورزید تا استراتیژی آن کشور در افغانستان به  پیروزی برسد. با این کار، در واریانت نخست مرکز ثقل جنگ جهانشمول در برابر تروریزم نیز از عراق به افغانستان انتقال می یابد. مگر، چنان چه تجربه تلخ تاریخ نشان داده است، روش های سخت ابزاری در افغانستان کاربرد چندانی ندارد و تا کنون به نتیجه نرسیده است. شاید گسیل نیروی بیشتر برای دو سال آینده در سرکوب القاعده و طالبان و دیگر تندروان کار ساز باشد. مگر، این کار یک راهیافت کوتاهمدت است و نمی تواند مساله افغانستان را از ریشه حل کند. پس از گذشت دو سال- یک سال مانده تا انتخابات بعدی ریاست جمهوری امریکا، آن کشور باز هم ناگزیر خواهد گردید در استراتیژی خود در افغانستان بازنگری نماید. در آن هنگام باز هم «اکزیت پالیسی» روی دست گرفته خواهد شد و باز هم به همین نقطه امروزی باز خواهیم گشت.

 

 نباید فراموش کنیم که با افزایش نیروها درست است که می توان در صحنه نظامی پیروزی هایی به دست آورد. مگر روشن است که به همین پیمانه تلفات و ضایعات و هزینه ها بالا خواهد رفت و به هیمن پیمانه به شمار مخالفان جنگ در امریکا و اروپا و نیز در درون کشور فزونتر و واکنش ها به آن بیشتر خواهد شد و به همین پیمانه بهای دیپلماتیک جنگ بالا خواهد رفت.

 

جغرافیای جنگ گسترده تر خواهد شد و شیوه های جنگ هر چه بیشتر از جنگ های جبهه یی به جنگ های زیر زمینی چریکی تغییر خواهد یافت. به ویژه این ریسک هم است که در صورت ناکامی و یا به دست نیاوردن دستاورده های دلخواه، در کل ریپوتاسیون امریکا در سرتا سر جهان زیانمند خواهد شد. روشن است افزایش تلفات در میان افغان ها به ویژه در میان باشندگان غیر نظامی حساسیت هایی را چه در درون کشور، چه در منطقه و چه در کل جهان  بر خواهد انگیخت.

 

امریکا در هشت سال گذشته اشتباه بزرگی را در افغانستان مرتکب گردید. هر گونه پیروزی در افغانستان در گرو این بود که در کشور یک دولت فراگیر، کارا و پذیرا برای مردم روی کار آورده شود. امریکایی ها در این کار موفق نبودند. افزون بر این، نظامی که روی کار آورده شد، برای کشور مناسب نبود و قوانینی که به میان آورده شد، از جمله قانون اساسی در عمل نشان داد که ضعف های بزرگی دارد. غرب در کل با پشت کردن به نیروهای راستین ملی، به تحبیب نیروهای واپسگرا و تکنوکرات های ابزاری پرداخت.

 

به هر رو، روشن است بحران افغانستان در کوتاهمدت قابل حل نیست. شاید امریکایی ها موفق شوند نیروهای القاعده و طالبان را برای چندی در هم بکوبند. مگر، پس از گذشت یکی، دو سال باز هم همین نیروها سمارق وار سر از نو خواهند رویید. جنگ روان افغانستان در کل در تضادهای اعراب (اعم از تندروان، بنیادگرایان و ناسیونالیست ها) و امریکا و تضاد در استراتیژی های امریکا و پاکستان و نیز تضادها میان خاور و باختر در کل ریشه دارد. این تضادها هم آشتی ناپذیرند. از این رو، امید چنانی نمی رود که بحران افغانستان در آینده های نزدیک چنانی که امریکایی ها می پندارند، فروکش نماید.

 

یکی از پیش شرط های پیروزی امریکا در استراتیژی اش، همکاری صادقانه پاکستان با آن کشور است- چیزی که از امکان آن بسیار بعید شمرده می شود. چه استراتیژی های امریکا و پاکستان در افغانستان 180 درجه رویاروی هم قرار دارند. از این رو، پاکستان تنها در پی بهره گیری از وضعیت نا به هنجار امریکا در افغانستان به سود خود و باجستانی از آن کشور است و با ترفندهای رنگارنگ می کوشد امریکا را روی یک انگشت بچرخاند که تا کنون توانسته است در این بازی پیروزمندانه برآمد نماید.

 

با توجه به حضور سنگین امریکا و متحدانش در افغانستان، که با رسیدن نیروهای تازه دم، شمار آن ها با احتساب ماموران اطلاعاتی شاید سر به 200000 نفر بزند، روشن است، موضوع رس رسانی به آن ها به یک درد سر مزمن مبدل خواهد گردید. چه مسیر های هوایی بسیار گران است که در دراز مدت هزینه های کمرشکنی را بر امریکا تحمیل خواهد کرد و مسیر زمینی پاکستان هم ایمن نیست (به ویژه در برهه هایی که عملیات رزمی در گستره نوار مرزی افزایش بیابد) و هم گنجایش انتقال بیشتر از 120000 تن بار را در ماه ندارد. 

 

از این رو، امریکا و متحدانش ناگزیر اند، همکاری روس ها و کشورهای آسیای میانه را در زمینه جلب نمایند و ناگزیر در ازای آن امتیازات بسیاری به این کشورها بدهند و چه بسا که در برخی از زمینه ها ناگزیر به ساز آن ها به پایکوبی بپردازند. در این حال، در صورت گسترش جنگ ها به شمال افغانستان، انتظار می رود ظریب اطمینان دهلیزهای شمالی نیز کاهش چشمگیر پیدا نماید.   

 

چیزی که در این میان نباید فراموش شود، این است که بحران افغانستان تنها یک جنبه نظامی ندارد که بتوان گره آن را با شمشیر گشود. این بحران یک بحران چند لایه بوده و متشکل است بر بحران های پیچیده چند لایه اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، تباری، زبانی، و مذهبی و.... تجربه نشان می دهد، که حل چنین مشکلات بزرگی با روش های سخت ابزاری دستاوردهای چندانی به همراه نخواهد د اشت.

 

روشن است امریکا حضور دراز مدت استراتیژیک امریکا در افغانستان می تواند در دو شکل تداوم بیابد:

1-                                  حضور سنگین نظامی معطوف به مهار سخت افزاری ایران و پاکستان

2-              حضور استراتیژیک محدود در پایگاه های بگرام، شین دند (اسفزار)، قندهار، و کابل و شاید هم در خوست و جلال آباد. 

آنچه مربوط به واریانت نخست می گردد، چنین حضوری تنها می تواند جنبه موقت داشته باشد. واریانت دوم که کمتر هزینه دارد و برای امریکا خوشایند تر است، تنها در صورت پیروزی استراتیژی آن کشور در هژده ماه آینده- نهایت دو سال آینده ممکن پنداشته می شود.

 

مگر، مشکل اساسی در این راستا این است که آیا دولت افغانستان توانایی به گردن گرفتن مسوولیت های بیشتری را- بگذار تدریجی به ویژه در عرصه نظامی- انتظامی دارد؟

 

هنگامی که شوروی ها از افغانستان برآمدند، ارتش و دولت بسیار نیرومندی در سیمای دولت داکتر نجیب از خود بر جا گذاشتند. کنون کارآیی نیروهای افغانی و در کل دولت کنونی سخت زیر سوال است. این در حالی است که متفاوت از نیروهای دولت نجیب که با مدرن ترین جنگ افزارهای همان وقت مجهز بودند، نیروهای کنونی از اعتماد بایسته امریکا برخوردار نیستند و تراز تجهیز آن ها با جنگ افزارهای مدرن بسیار پایین است. این در حالی است که افغانستان آسیب پذیرترین کشور جهان از دیدگاه سیاسی است و در صورت پا گرفتن بحران های سیاسی دامنه دار در کشور که هر آن ممکن است به شورش ها و آشوب ها مبدل گردد، به دشوار بتوان روی پیروزی واریانت دوم دل بست.

 

هر گاه امریکا و ناتو در کل در دراز مدت در پیاده ساختن راهبرد ناکام شوند (که احتمال آن کم نیست. چه برد در نبرد چهار جبهه یی- با القاعده و طالبان در جبهه نظامی، مجاهدان در جبهه سیاسی، مافیای مواد مخدر در جبهه اقتصادی و کشورهای مخالف حضور امریکا در جبهه بین المللی ناممکن و در بهترین مورد بسیار دشوار است)، آن گاه راه دیگری نخواهد ماند جز این که رهیافت سیاسی یی از راه های دیپلماتیک پیش گرفته شود.

 

در این صورت، بایسته است اهداف امریکا به سه هدف مبارزه با القاعده و طالبان، مبارزه با مواد مخدر و ایجاد یک دولت فراگیر ملی به جای یک دولت  وابسته در افغانستان محدود گردد و از استراتیژی های موهوم بلند پروازانه دست بردارد. به کشورهای عضو سازمان شانگهای نقش برابری با کشورهای ناتو داده شده و به روسیه، چین و ایران نیز در افغانستان نقش بایسته داده شود. یعنی در واقع طرح «همکاری ناتو- شانگهای» در افغانستان پیاده شود.

 

هنگامی که این سه کشور تضمین های بایسته را به دست بیاورند، دیگر ناگزیر نخواهند بود از سیاست های خصمانه پاکستان در برابر افغانستان و در واقع امریکا پشتیبانی نهانی کنند. این گونه، پاکستان تجرید شده و میدان مانور آن کشور در برهم زدن روند صلح در افغانستان تنگتر خواهد گردید. روشن است، پاکستان بدون حمایت های مالی محافل معین عربی و یاری های سیاسی- نظامی و اقتصادی بیجنگ و حمایت های سیاسی مسکو و تهران، قادر به انجام کاری در برابر امریکا نیست. هرگاه این اتحاد در هم شکند، پاکستان تنها مانده و کاری از پیش برده نخواهد توانست.

 

در هر صورت، باید تضمین های بایسته یی برای تقویت نیروهای نظامی و انتظامی افغانستان از جامعه جهانی گرفته شود. هرگاه پای روسیه و ایران  به گونه جدی به روند صلح افغانستان کشانیده شود، بر اساس قرار دادهای پیشین افغانستان با روسیه، آن کشور نیز به تقویت نیروهای مسلح کشور خواهد پرداخت.    

 

روشن است بدترین حالت آن خواهد بود که امریکا بکوشد افغانستان را به پاکستان و طالبان تحویل بدهد. با این کار، شالوده حقوقی حضور نیروهای ائتلاف بین المللی در کشور زیر سوال خواهد رفت و افغانستان به کانون تروریزم جهانی و مواد مخدر مبدل خواهد شد که می تواند امنیت جهانی را با چالش جدی یی رو به رو کند. 

 

پیداست پشتیبانی امریکا از ایجاد یک دولت واپسگرا و ضد ملی در افغانستان، موجب فراخ تر شدن شگاف های ساختاری اجتماعی در این کشور، بدترشدن وضعیت زندگانی مردم، دامنه یابی تنش ها و چالش های درونی و دورتر شدن مردم  از حکومت گردیده و کشور را تا مرز انفجار اجتماعی و انقلاب توده یی پیش می برد که همه این ها در نهایت موجب افزایش تنفر و انزجار مردم افغانستان از امریکا چونان حامی این رژیم خواهد گردید.

 

آنچه مربوط می گردد به طالبان، به پنداشت بسیاری از کارشناسان، باید با آن ها برخورد بسیار ظریفانه یی صورت گیرد:

1-              با طالبان آشتی ناپذیر ایدئولوژیک که در واقع شاخه افغانی- پاکستانی القاعده هستند، باید از روش های سخت افزاری کار گرفته شود. در این حال بایسته است برای رویارویی با آنان، نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی کشور را به مجاهدان سپرد.

2-              با جنگجویان بومی باید از سیاست نان قندی و تازیانه کار گرفته شود. یعنی آمیزه یی از روش های سخت افزاری و نرم افزاری.

3-                                   با هواخواهان بومی طالبان باید از روش های نرم افزاری کار گرفت.

 

 تنها در این صورت است که می توان در برابر طالبان به پیروزی دست یافت. با توجه با این همه، برگزاری لویه جرگه سنتی با پشتیبانی عربستان،  تنها آب در هاون سودن است و آب به آسیاب دشمن ریختن.  این کار به معنای شکست غرب بوده و به همان نتیجه یی منجر خواهد گردید که مشی مصالحه ملی داکتر نجیب. افغانستان در عمل به مافیای مواد مخدر و تروریزم بین المللی سپرده خواهد شد.

 

کشورهایی چون روسیه، چین و حتا جاپان و کوریا و نیز جامعه اروپایی به شدت در سرمایه گذاری در آسیای میانه ذینفع هستند و روشن است امنیت کشورهای آسیای میانه برای شان از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. این کشورها برای بالا بردن ضریب امنیت سرمایه های خود به ثبات این منطقه نیازمند اند. از سویی هم، از رخنه تندرویی اسلامی در آن به شدت در بیم و هراس. ناگفته پیداست که این کشورها درک روشنی دارند که امنیت و ثبات در آسیای میانه وابستگی مستقیمی با امنیت و ثبات در افغانستان دارد. برای این کشورها روشن است که ناآرامی و بی ثباتی در نوار مرزی میان افغانستان و پاکستان یک داستان دنباله دار است که به زودی ها پایان آن پیدا نیست. از همین رو، به شدت به ایجاد یک کمربند باثبات نسبی در شمال افغانستان ذیعلاقه هستند و حاضرند میلیاردها دالر در این منطقه با کشیدن راه آهن، مشارکت در پروژه های استخراج معادن، ساختن بندهای برق و دیگر عرصه ها سرمایه گذاری کنند.

 

روشن است، با مشارکت گسترده این کشورها در  پروژه های عمرانی در شمال کشور، پای سرمایه آن ها به کشور کشانیده شده و خود در تامین  امنیت نسبی آن ذینفع می گردند. این گونه، این کشورها به گونه غیر مستقیم در تامین امنیت و ثبات در نوار شمال مشارکت پیدا می نمایند و آسیب پذیری در برابر آنان به حد اقل می رسد.

 

به همین سان، ایران در قبال رویدادهای افغانستان در اوضاع و احوال کنونی استراتیژی انفعالی و واکنشی داشته و تمام نگرانی و دلهره آن کشور این است که بحران از مرزهای خاوری آن به درون آن کشور سرازیر نشود و از همین رو به کشیدن یک نوار با ثبات در استان های هم مرز با افغانستان ذینفع بوده و حاضر است صدها میلیون دالر برای حفظ ثبات در این استان ها سرمایه گذار ی کند. دردمندانه و سوگمندانه در این راستا نیز پیوسته با کارشکنی و سنگ اندازی های آگاهانه و نا آگاهانه رو به رو بوده ایم. 

 

روی هم رفته در مناسبات با ایران و کشورهای عضو جامعه کشورهای مستقل همسود، چیرگی برخوردهای عقده یی و احساسی شخصی بر خرد ورزی و پراگماتیزم در دستگاه دیپلماسی ما و داشتن آجنداهای شخصی و پیش پای بینانه موجب آن گردیده که نه تنها کار شایان توجهی در این راستا انجام نشود، بل عمدا در برابر آن سنگ اندازی و کارشکنی شده و با آن با بی اعتنایی و سهل انگاری برخوردهای غیر مسوولانه شده است و می شود و این گونه فرصت های طلایی بسیاری که باالقوه می تواند به آوردن ثبات دست کم در بخش هایی از کشور کمک کند، از دست و به هدر رفته و می رود.

 

از سوی دیگر، پیشگیری این سیاست ناسخته موجب آن گردیده است که به گونه جدی جلو گسترش همکاری های منطقه یی و مشارکت پویای افغانستان در چهارچوب سازمان های همکاری منطقه یی گرفته شود و زمینه ساز گسترش جو بی اعتمادی میان افغانستان و کشورهای منطقه  گردد. 

   

آنچه که از تکرار آن خسته نمی شوم یادآوری این نکته است که به باور بسیاری از کارشناسان، خطر تجزیه و فروپاشی افغانستان امروز بیش از هر زمانی بالا است. برای نمونه؛ در گزارش جدید انستیتوت اتنوگرافی، مهاجرت و توسعه منطقه یی روسیه زیر نام «راه به سوی صلح و تفاهم در افغانستان می خوانیم:

«تراز رویارویی تباری در افغانستان امروزی چنین است که حفظ افغانستان واحد عملا ناممکن است... در صورت تضعیف آتیه دولت در افغانستان، بایسته است تقسیم افغانستان به دو کشور شمالی و جنوبی را در مرزهای بود و باش جوامع گوناگون تباری در نظر داشت». یکی از دلایل دیگری که در پهلوی سایر دلایل زبانی، تباری، مذهبی و منطقه یی، کشور را با خطر جدی تجزیه محتوم رو به رو گردانیده است، این می باشد که در ولایات خاوری و جنوبی  هم مرز با پاکستان (در نوار پشتون نشین) در اثر سه دهه آزگار کارروایی های سامانمند، پیگیر و هدفمند پاکستان و برخی از محافل و حلقه های عربی، یک نوع  فرهنگ خشن «اسلام تند رو» حاکم گردانیده شده و به آن دامن زده شده است که در واقع تضمین کننده وابستگی دربست این مناطق به پاکستان می باشد. در حالی که باشندگان بخش های دیگر کشور این امکان را داشته اند تا هوادار یک «اسلام معتدل» و میانه رو باشند و حاضر  نگردند زیر بار تندروان و سلطه پاکستان و تندروان عرب بروند.

 

در واقع، موجودیت دو فرهنگ متفاوت، دو برداشت متضاد از اسلام، دو شیوه زندگی مختلف و دو هویت فرهنگی متفاوت و دو سمتگیری سیاسی متفاوت، شیار بزرگی را در کشور ایجاد نموده است که پر کردن آن به سادگی ممکن نمی باشد.  

 

کار به جای کشیده است که دردمندانه و سوگوارانه در هیچ برهه از تاریخ کشور گسیختگی های ناروای زبانی، تباری و سمتی و آیینی سابقه و پیشینه نداشته است و با برهم خوردن توازن نسبی برقرار شده در سال های نخست رویکار آمدن دولت کنونی، شیرازه وحدت ملی چنان در آستانه از هم گسیختگی و شاریدگی است که دشوار است پیامدهای نامیمون آن را پیش بینی کرد و هرگاه تدبیرهای بایسته و خردورزانه در این زمینه روی دست گرفته نشود و تعادل و توازن عادلانه و پذیرا برای همه لایه های جامعه برقرار نگردد، خطر فروپاشی خونبار و بی درنگ کشور بنا به نشانه های تباری، زبانی و آیینی با برداشته شدن چتر نیروهای  ائتلاف بین المللی و برونروی این نیروها به هر دلیلی که باشد، می رود.    

 

این کار، از سوی دیگر به این تصور در میان باشندگان آفریده است که حاکمیت کنونی به پشتیبانی و یا دست کم با بهره گیری از  حضور نیروهای ائتلاف بین المللی و با بهره برداری از یاری های بین المللی و در گام نخست ایالات متحده، دست به تحکیم پایه های فرمانروایی یک گروه خاص تباری یازده است که روشن است با دامته یافتن بیشتر این روند، باشندگان شمال یکسره اعتماد خود را به جامعه جهانی و در گام نخست ایالات متحده از دست خواهند داد.

 

در این زمینه سخنان جنرال محمود قارییف– مشاور ارشد نظامی داکتر نجیب در کتاب «افغانستان پش از بازگشت سپاهیان شوروی» جالب است که می گوید: « تلاش های هر حزب یا گروهی که بخواهد حاکمیت مطلق خود را بر سرتاسر افغانستان پهن نماید، دشوار خواهد بود به پیروزی برسد. دیر یا زود نیروهای درگیر در این کشور ناگزیر می شوند راه تفاهم بپمایند و توازن پذیرای منافع را بیابند و تصامیم سیاسی یی اتخاذ نمایند که با سنت های تاریخی افغانستان هماهنگ بوده و اجازه بدهد حد اقل عناصر لازم برای برپایی دولت مرکزی و استقلال نسبی اقوام و قبایل را به گونه معقول در بر گیرد».     

 

بایسته است از هر گونه فزونخواهی و تندروی در این زمینه خود داری گردیده و جلو روندهای «هار» گرفته شود و دست ماجراجویان بیماری که در پشت گرده این کارروایی ها قرار دارند، از سیاستگذاری ها در کشور کوتاه شود. روشن است هرگونه انحصار گرایی در زمینه از سوی نیروهای تندرو یک گروه با واکنش تند نیروهای به همین پیمانه تندرو سایر  گروه ها روبرو شده و در نخستین فرصت زمینه را برای تعاملات زنجیره یی ناخوشایند فراهم می گرداند.

 

بسیاری از کارشناسان بر آن اند که در اوضاع و احوال کنونی در کل، مجموع عوامل داخلی و خارجی به سود تداوم جنگ در افغانستان است. از همین رو، نباید انتظار داشت که در آینده نزدیک پایان یابد. از همین رو، هرگونه راهیافتی برای برونرفت از بحران هایی که افغانستان با آن دست به گریبان است، باید معطوف به مدیریت بحران و  دارای بار موقت باشد.

 

چنین بر می آید که امریکا برای تداوم حضور خود در افغانستان با توجه به اهداف استراتیژیک بلندمدت خود نیاز به یک بهانه- تداوم جنگ زرگری یا نمایشی کنترل شده با هزینه و تلفات کم دارد.

به نوبه خود پاکستان- نیاز به یک جنگ درازمدت در افغانستان با مشارکت نیروهای خارجی دارد که با بهره گیری از آن بتواند از همه کشورهای ذیدخل در آن باجستانی نماید. پوشیده نیست که پاکستان در سه دهه گذشته که در افغانستان جنگ بوده است، بیشرین بهره برداری ها را  نموده و نه تنها میلیاردها دالر پول از این راه به دست آورده است و می آورد[48]، بل نیز به عنوان متحد استراتیژیک اعراب و غرب، توانسته است موقف بین المللی خود را به عنوان یک کشور مهم و مطرح در منطقه تحکیم ببخشد.

 

این در حالی است که در دهه هفتاد سده بیستم به دلیل تولید جنگ افزارهای هسته یی و براندازی حکومت منتخب مردم و رییس آن- بوتو، به عنوان یک کشور هرگاه نه یاغی، دست کم غیر دمکراتیک، با بی مهری غرب و تحریم های آن رو به رو بود. روشن است پاکستان دیگر به آسانی حاضر نیست این گنج بادآورده را از دست بدهد.  

 

منافع کشورهای عربی، روسیه، ایران و چین و کشورهای آسیای میانه نیز ایجاب می نماید تا امریکا را درگیر یک جنگ فرسایشی دراز مدت و پر هزینه در باتلاق افغانستان بسازند.

 

روشن است در بعد داخلی، باندهای دست اندر کار قاچاق هیرویین، طالبان، گروه هایی از مجاهدان و محافلی در درون دولت افغانستان هر یک بنا به دلایلی به تداوم جنگ نیازمند اند.

 

در این جا بایسته است به یک پارادکس بسیار مهم اشاره نماییم. هرگاه مشکل افغانستان در طالبان و القاعده باشد، منطق حکم می کند که در کابل دولتی تشکیل گردد، ضد طالبان، ضد القاعده و ضد نفوذ پاکستان و اعراب. این درحالی است که دولت کنونی برعکس متشکل از عناصر هوادار طالبان، پاکستان و اعراب تندرو است. از این رو، از دیدگاه تیوریک بایسته است دولتی روی کار آید که در آن وابستگی به پاکستان و اعراب حد اقل باشد.

 

هفت سال پیش، با روی کار آمدن دولت جدید، کشور دارای دو نیروی نظامی بود:

1-                                  کادرهای بازمانده از رژیم های پیشین

2-                                  رزمندگان بازمانده از مجاهدان

 

روشن بود صرف نظر از همه ملاحظات، از دیدگاه تیوریک، نیروهای مسلح جدید ما باید از همین دو نیرو تشکیل می گردید و درست همین دو نیرو باید تیر پشت اردو را می ساختند. دو نیرویی که انگیزه نبرد و ایستادگی در برابر طالبان را داشتند و هم تجربه. مجاهدان تجربه بزرگی از جنگ های چریکی داشتند و بیش از دو دهه در کارزار جنگ های سهمگین رزمیده بودند و تازه جز جنگ پیشه دیگری نداشتند. افسران کادری اردو تجارب بسیار بزرگ رزمی و نیز تحصیلات عالی داشتند.

 

در یک سخن، اگر قرار بود نیرویی در برابر طالبان و القاعده می جنگید، همین دو نیرو بود. مگر، دردمندانه ذهنی گرایی موجب آن شد که بخش بزرگی از این دو نیروی بزرگ به بهانه های گوناگون از ساختارهای نظامی و انتظامی رانده شدند. مجاهدان به بهانه این که دیگر جهاد پایان یافته است و باید هر کس پشت کار خود برود. افسران اردوی گذشته به بهانه تنقیص در تشکیلات!.

 

راندن مجاهدان و افسران چپی از نیروها مسلح،  منجر به آن شد که شماری از مجاهدان نیمه با سواد و افسران نظامی به دستگاه اداری دولت روی بیاورند و با این کار از سویی نیروهای مسلح تضعیف گردیده و از سوی دیگر، اداره نیز به دلیل این که کارها به اهل آن سپرده نشد، دچار بحران گردد

 

روشن است بهترین کار آن بود که مسایل نظامی را می گذاشتند به دوش افسران پیشین و مجاهدان تا به عنوان سدی در برابر طالبان بیستند و تکنوکرات های آمده از غرب[49] خود به سروسامان دادن به امور دولتی و کشوری می پرداختند. برعکس، نتیجه آن شد که امروز ساختارهای نظامی یی داریم اجیر، بی انگیزه و با تراز پایین ساز و برگ که بیشتر شان از باشندگان نوار مرزی اند و کمترین تمایلی در جنگ در برابر طالبان و القاعده ندارند.

 

روشن است چنین اردویی به محض برآمدن نیروهای ائتلاف بین المللی از کشور درست مانند نیروهای مسلح زمان داکتر نجیب بی درنگ فرو خواهد پاشید و بار دیگر تجربه تلخ فروپاشی اردوی ما تکرار خواهد شد و میلیاردها دالر هزینه بر باد خواهد رفت.  

 

سوگمندانه در اين اواخر شاهد پديدآيي شاريدگي‌هايي در تار و پود كشور هستيم. براي جلوگيري از دامنه يابي اين شاريدگي‌ها، بايد تدبير‌هايي پيشگيرانه‌يي در نظر گرفته شود.

 

در تراز کشور، روز به روز به توان مالی و در نتیجه نظامی و گستره نفوذ اجتماعی- سیاسی سردسته های قاچاقبران و باندهای تبهکار افزوده شده و به همین پیمانه، میزان جنایات، بزهکاری ها و نقض حقوق بشر و... از سوی آنان  بالا می رود و روشن است شکاف میان نیروهای بومی یی که توان سیاسی-نظامی شان روز افزون است و دولت مرکزی رو به ضعف، فراختر گردیده و کشور به سوی گسیختگی و نا به سامانی بیشتر و برگشت ناپذیر می رود. این در حالی است که در هفت سال گذشته، راهبرد تحکیم پایه های یک دولت نیرومند و متمرکز روی دست بوده و میلیاردها دالر از یاری های جهانی برای آن هزینه شده بود و این خود یکی از پارادکس های بحران افغانستان است.

 

يكي از مهمترين مسايل مطرح روز، مساله تشكيل «دولت نيرومند مركزي» است. در يك جامعهء عشيره يي، نبود ساختار نيرومند مركزي، فاجعهء بزرگي به شمار مي رود و هرگاه چنين ساختاري ضعيف باشد و شيرازه هاي آن از هم گسيخته؛ آنگاه ملك الطوايفي برقرار مي گردد و كشور در عمل به چند واحد از هم گسيخته، فرو مي پاشد.

 

 در جوامع عشيره يي، مقاومت قبايل و رهبران مذهبي از پايين، در برابر دولت مركزي، بيماري تباهكني است و بد ترين حالت اين خواهد بود كه از بالا نيز روشنفكران و اپوزيسيون، به جاي زير فشار گرفتن و وادار ساختن دولت به پيشگيري اصلاحات و ساماندهي ها، در پي براندازي و واژگوني آن برآيند. در اين صور ت، دولت از دو سو، يعني از پايين از سوي عشاير و روحانيون و از بالا از سوي اپوزيسيون تكنوكرات و لايه هاي روشنفكر، زير فشار ويرانگر قرار مي گيرد و در بسا موارد به لبهء پرتگاه واژگوني كشانيده مي شود كه نتيجه باز هم همان انفجار اجتماعي خواهد بود كه دستاوردي جز ويراني، نابودي و تباهي و فروپاشي جامعه  نظر به نشانه هاي تباري، زباني، مذهبي و منطقه يي نخواهد داشت.

آنچه را که می توان به این افزود، این است که دولت‌های افغانستان در گذشته، پیوسته از پایین از سوی روحانیون و رهبران قبایل- دو ستون اصلی جامعه سنتی کشور و از بالا از سوی روشنفکرانی که به دلیل احساسات و نداشتن درک درست از اوضاع در پی براندازی دولت‌ها بوده اند و از دو جانب- از سوی ابر قدرت‌ها زیر فشار بوده اند، پیوسته با خطر سرنگونی روبرو بوده است.

 

روشن است، لغزش نابخشودنی روشنفکران ما در گذشته این بوده است که هماره در پی براندازی نهاد دولت بوده اند. بدون آن که پیامدهای سقوط نهاد دولت در یک جامعه سنتی را به سنجش بگیرند. ناگفته پیداست که نفس موجودیت نهاد دولت در یک جامعه سنتی و عشیره یی به خودی خود موهبت بزرگی است، صرف نظر از این که چگونه دولتی است. چه، الترناتیف آن– فروپاشی و از گسیختن نهاد دولت به معنای فروپاشی کشور و تجزیه آن به سازواره‌های تباری، زبانی و مذهبی و درگیری‌های خونین بی پایان است.

 

تجربه تاریخی نشان می دهد که هرگونه تحولی در جوامع عشیره یی چندپارچه که منجر به برافتادن دولت و واژگونی آن گردد، ناگزیر فروپاشی دولت به سازواره‌های تباری، زبانی و مذهبی را در پی خواهد داشت که بازآرایی آن به بهای بسیار گزافی تمام می شود. 

 

این در حالی است که رسالت راستین روشنفکران ما در ایجاد جامعه مدنی و پی ریزی نهادهای دموکراتیک خلاصه می گردید، که دردمندانه به انجام آن پیروز نشدند. هرگاه روشنفکران ما به جای پیشگیری سیاست خانمانسوز « براندازی» و واژگونسازی، سیاست اصلاحی را پیش می گرفتند و دولت‌ها را وادار به انجام اصلاحات و ساماندهی‌ها می ساختند، به یقین که امروز در وضعیت نابه سامان کنونی نمی بودیم.

 

یکی از واقعیت های جدید کشور این است که در سه دهه اخیر، دگرگونی شگرفی در ساختارهای بومی قدرت رونما گردیده است و پدیده یی به نام «فرماندهان بومی» (قوماندهان های محلی) که شماری آنان را«جنگ سالاران» می خوانند، به جای خان ها و ملاهای بومی پا به میدان گذاشته اند که در واقع در هر دو نقش بازی می کنند.

 

در هفت سال گذشته، دولت افغانستان بیهوده کوشیده است با برگشت به مدل سنتی قدرت، فرماندهان بومی را از سر راه بردارد تا بار دیگر زمینه برای تثبیت قدرت مهره های سنتی (خان ها و روحانیون بومی) فراهم گردد. مگر، در این کار به رغم صرف هزینه های فراوان، ناکام بوده است. دلیل آن هم این است که مهره های بومی قدرت در اوضاع و احوال کنونی از پایگاه ها و پشتوانه های زیر برخوردار هستند:

1-                                  تباری(معمولا هر رهبر بومی در راس یک زیرگروه تباری قرار دارد)

2-              مذهبی (بیشتر به دلیل جهاد و مقاومت در گذشته در برابر شوروی ها و طالبان و اینک ظاهرا در برابر امریکا)

3-                                  مالی (بیشتر به دلیل دست داشتن در فروش اسلحه و بازرگانی مواد مخدر)

4-                                  نظامی (داشتن گروه های رزمی که شمار گروه های مسلح غیر قانونی در کشور به 1800 می رسد)

5-                                  سیاسی (حمایت خارجی)

 

اشتباه اصلی دولت افغانستان در این بوده است که همه تلاش خود را به عقب گشت به ساختارهای سنتی پیشین معطوف داشته است و دستاورد این کار را امروز به چشم سر می بینیم. طرفه این که در مناطقی که فرماندهان بومی مسلط هستند، امنیت نسبت به سایر مناطق بیشتر است. بهتر آن می بود که دولت با کشانیدن این فرماندهان به سوی خود به جای حذف آنان، در بعد تاکتیکی از نیروی شان در روند دولت سازی و بازسازی بهره می گرفت تا این که آنان را در برابر خود برانگیرد و بشوراند.

 

البته، در بعد استراتیژیک بایسته است تا هدف اصلی دولت زمینه سازی برای پدید آیی نحبگان فکری و انتقال قدرت به آنان باشد تا برگشت به ساختارهای کهن.

 

در این جا اشاره یی می کنیم به برخی دیگر از خطرات مدهشی که دولت‌های افغانستان روبرو بوده اند و به علت بی پروایی و نادیده گرفتن آن‌ها واژگون گردیده اند.

 

به گونه یی که می بینیم، تاکنون دولت‌های افغانستان پیوسته با خطر سرنگونی و فروپاشی روبرو بوده اند. باید  بی پرده بگوییم مشکل اصلی یی که دولت‌های افغانستان با آن روبرو بوده اند، این بوده است که این دولت‌ها پیوسته در پی تامین منافع مقطعی یک قدرت خارجی و یک دار و دسته خاص در درون کشور بوده اند و موفق هم شده اند در کوتاهمدت به این دو هدف برسند. اما به دلیل این که هر دو سیاست از پیش محکوم به ناکامی بوده است، سرانجام سرنگون شده اند و هر بار پس از سرنگون شدن- میراث‌های بسیار شوم و مصایب عظیمی برای مردم بینوای کشور بر جا مانده اند. به گونه یی که کشور را به لبه سراشیبی باژگونی کشانیده اند.

 

به هر رو، حالا باید رهیافت‌های خردورزانه ( نه نمایشی و رنگ آمیزی شده) را برای برونرفت از بن بست‌هایی که رژیم‌های گذشته افغانستان با آن روبرو بوده اند، بیابیم و این گونه، ثبات و بقای دولتی را که پس از سال‌ها تیره روزی و بدبختی به یاری جامعه جهانی هسته ریزی شده است، تامین نماییم.

 

 

دولت‌های گذشته افغانستان همه در تحقق یک آرمان ناکام بوده اند- ایجاد نظام. روشن ترین دلیل این ناکامی یک چیز است- مصلحتی بودن دولت‌ها از یک سو و نداشتن حسن انتخاب رهبران از سوی دیگر. به گونه سنتی، در کشور همواره نخبه‌های ابزاری و محافظه کار مسلط بوده اند تا نخبه‌های فکری و گردانندگان به دلیل ضعف مدیریت و ناتوانی و نابرخورداری از خصوصیات لیدرشپی، نداشتن فرهنگ کار و نداشتن تفکر سیستماتیک، موفق به ایجاد نظام نگردیده اند.

 

ساختن سیستم تنها آنگاه ممکن است که رجال دارای تفکر سیستماتیک، برخوردار  از توانمندی جلب کمک‌های خارجی، مدیریت نیرومند و مدرن، آشنایی با نظام‌های پیشرفته ادمنستراسیون و منجمنت و توانایی ایجاد سیستم، دلیر و فداکار و نوگرا، با تقوا و پرهیزگار و خوشنام بر پایه معیارهای شایسته سالاری در راس کارهای کلیدی گماشته شوند.

 

بایسته است یاددهانی نماییم که هیچ رژیمی از مصوونیت پایدار برخوردار نیست. دولت‌ها و جوامع، باید پیوسته خود را در برابر پیشامد‌های ناگوار وقایه نمایند. هر گونه اشتباه سیاسی از سوی کشورداران ممکن است به بحران‌های اجتماعی یا اقتصادی بینجامند که بی گمان بروز بحران‌های سیاسی را در پی دارد. بروز این بحران‌ها حتا در جوامعی که از ثبات سیاسی و صلابت و استحکام درونی برخوردار اند، بسیار خطرناک است. حال چه برسد به کشورهای بی ثبات و به خصوص کشور ما که یکی از آسیب پذیر ترین کشورهای جهان است و آبستن بحران‌های گوناگون.

 

یکی دیگر از خطراتی که پیوسته دولت‌ها را در افغانستان با خطر سرنگونی روبرو گردانیده است، انهماک دولتداران به مسایل سیاسی و نظامی و بی پروایی آنان به مسایل اجتماعی و فرهنگی بوده است. دولت‌های افغانستان چون هماره وابسته به قدرت‌های خارجی بوده اند، نفس پشتیبانی یک قدرت خارجی را تضمین جاودانی برای بقای خود انگاشته و به علت نداشتن ارزیابی درست از توان واقعی قدرت‌های دیگر و ناتوانی در پیش بینی دگردیسی‌ها در پهنه سیاست‌های جهانی و کم بها دادن به نقش مردم در روند تکامل جامعه، متوجه خطراتی که بحران‌های اجتماعی کشور را تهدید می کنند، نگردیده اند و در فرجام، با شکست روبرو گردیده اند.

 

 در اين جا با يك پارادكس تاريخي روبرو مي شويم.  واقعيت تلخ اين است كه افغانستان بنا بر سيطره فرهنگ سنتي عشيره يي، منابع محدود داخلي، پيچيدگي و چندلايه يي بودن بافتار تباري، موقعيت جیوپوليتيك و بسا عوامل دروني و بيروني ديگر، زمينه ايجاد و استحكام يك دولت نيرومند مركزي، با تكيه به منابع داخلي را ندارد و از همين جهت برپايي چنين دولتي، تنها به ياري كشورهاي خارجي، ممكن پنداشته مي شود .

 

 در گذشته، هر گونه تلاشي مبني بر ايجاد چنين دولتي با اتكا به خارج، به ناكامي انجاميده است. تجربه هاي تلخ امير دوست محمد خان، امير عبدالرحمان خان، امان الله خان، نادر خان، داوود خان و سرانجام حزب دمكراتيك خلق و طالبان، همه گواه بر همين واقعيت ناگوار اند. آيا دولت كنوني خواهد توانست چنين مامولي را به ياري جامعه بين المللي فراچنگ بياورد؟ اين امر، به راستي چالش بزرگي است در برابر دولت كنوني. چه در كشور، هر باري كه كوشش به خرج داده شده، هسته دولت نيرومند مركزي گذاشته شود، نيروهاي گريز از مركز نيز بي درنگ دست به واكنش يازيده و پويا تر گرديده اند و اين، در اوضاع همچشمي هاي  شديد سنتي دروني و منطقه يي و جهاني، شايد مخاطرات بسيار جديي در پي داشته باشد. 

 

از سوي ديگر، يك ساختار نيرومند مركزي، نياز به هزينه هاي بسيار كمر شكني دارد كه بخش بزرگي از ياري هاي بين المللي را ناگزير می بلعد و اين گونه روند بازسازي و سازندگي كشور را كند تر می گرداند. هنوز به درستي روشن نيست كه آيا جامعه بين المللي تعهد تمويل چنين ساختاري را در دراز مدت به گردن خواهد گرفت يا نه، چون تجربه هاي تلخ گذشته، به ويژه رژيم داكتر نجيب نشان داد كه به هر دليلي كه روند ارزاني كمك ها به چنين دولتي كاهش يابد، يا قطع گردد؛ نظام اتوريتار بي درنگ از پا درخواهد آمد و همه هزينه ها برباد خواهد رفت. اين در حالي است كه گذار از توتاليتاريسم به سوي دمكراسي، در نبود نهادهاي ليبرال، ناگزير بايد از يك معبر اتوريتاريسم صورت گيرد.

 

در قرينه افغانستان، دولت نيرومند مركزي دو بازوي نظامي و اداري خواهد داشت كه در اوضاع نبود حوزه عمومي (جامعه مدني)، در اوضاعي كه هنوز قانون حاكميت ندارد و روند تشكل ملت قوام نگرفته است و هيچ گونه مكانيسم بازدارنده بهره گيري از قدرت موجود نيست و پاسخگويي رهبران، به ويژه در استان ها و شهرستان ها در برابر قانون نهادينه نشده است؛ هيچ تضميني وجود ندارد كه بازوي نظامي آن در صورت پديد آمدن لرزه ها و تنش هاي گوناگون محتمل، به يك آلهء سركوبگر مبدل نگردد و چه بسا كه در واكنش به آن، نيروهاي مخالف(شايد هم با تكيه به نيروهاي بيروني) در پي براندازي آن بر آيند و اين گونه، جامعه با فروپاشي به سازواره هاي تباري، مذهبي و منطقه يي و افتادن جنگ افزار ها به دست عناصر بي مسؤوليت، در پي فرو پاشي ارتش- چناني كه تجربه رژيم داكتر نجيب نشان داد- بار ديگر به سوي بحراني تازه پيش برود. 

 

خطر اين هم مي رود كه بازوي پر شاخ و برگ بوروكراتيك چنين دولتي نيز، در اوضاع فاجعه اداريي كه كشور با آن روبرو است، به گسترش بيشتر فساد، دامنه بزند و اين در حالي است كه دولت افغانستان در راستاي اصلاح ساختار اداري، باید راهبرد كوچك ساختن دستگاه دولت را در دستور روز قرار دهد.

 

پارادكس ديگري كه در زمينه وجود دارد، اين است كه ايجاد دولت مركزي نيرومند در قرينة كشور هايي چون افغانستان، ناگزير استحكام نظام سرمايه داري دولتي را در پي خواهد داشت كه در واقع چيزي مانند نظام سوسياليستي است– نظامي كه تا كنون در هيچ كشوري دستاورد  مثبتي نداشته است و بيماري هايي چون تورم پولي، بيكاري و گسترش فساد از ويژگي هاي ذاتي آن است- و اين، با نفس نظام و مشي كنوني دولت افغانستان در تعارض قرار دارد.

 

 با سرازيري كمك هاي خارجي و تمركز آن در پايتخت، به گونه يي كه تجربهء كشورهاي ديگر رو به رشد نشان مي دهد، معمولا اين  كمك ها از سوي اليگارشي مالي دروني و نيز سازمان هاي رنگارنگ خارجي به يغما برده مي شود و به مردم نيازمند، به اصطلاح از گاو غدود مي رسد.  همچنان تمركز اين كمك ها در مركز، شكاف ميان مركز و استان ها را فراختر گردانيده، زمينه را براي برآمد دو گروه بسيار پولدار و بسيار نادار، فراهم خواهد گردانيد كه اين انقطاب، به نوبهء خود، گسترده شدن شكاف هاي فرهنگي و اجتماعي را در پي خواهد داشت.

 

 

 

 


[1] . اندیشه سخنرانی این کمترین پیرامون مسایل روان افغانستان در نشست ویژه با اشتراک مدیران، رییسان، کارشناسان ارشد و سایر کارمندان و پژوهشگران بخش های معاونت آموزشی و پژوهشی وزارت خارجه ایران و استادان انستیتوی روابط بین الملل، شماری از سفیران پیشین جمهوری اسلامی ایران در کشورهای منطقه و دیگر کارشناسان ایرانی مسایل افغانستان؛ در ماه می سال 2009 از سوی جناب آقای داکتر کلانتری- مدیر مرکز مطالعات آسیایی دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت خارجه ایران در گفتگویی که با ایشان در جنب «چهارمین کنگره بین المللی سازمان های منطقه یی آسیایی/ نهادینه شدن و همکاری» در استانبول داشتم، برایم پیشنهاد شده بود.

 

دردمندانه، بنا به دلایلی، این سخنرانی در چند ماه گذشته مجال تحقق پیدا ننمود. برای من بهترین فرصت هنگامی بود که در ماه مارچ 2010 برای اشتراک در «هفدهمین همایش بین المللی آسیای میانه و قفقاز» بنا به دعوت دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت خارجه ایران در تهران به سر می بردم. مگر، در آن هنگام، جناب آقای کلانتری در خارج تشریف داشتند و از همین رو، آن را برای آینده گذاشتم.

 

به هر رو، این بار که برای اشتراک در نخستین همایش میراث مکتوب افغانستان و ایران از سوی کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی دعوت شده بودم، زمینه آن فراهم گردید تا در خدمت دوستان همکیش، همتبار، همزبان، همسرزمین ، همفرهنگ و همتاریخ ایرانی باشم. 

 

در آغاز قرار بود این نشست به روز یکشنبه تاریخ 20/4/1389 در سالن خلیج فارس ساختمان مجامع بین المللی برگزار گردد، مگر دمای شدید بالای چهل درجه یی در تهران موجب گردید تا چند روز پیهم تعطیلات عمومی اعلام نمایند و از این رو سخنرانی برای روز سه شنبه به تاخیر افتاد که این بار در یکی از اتاق های ساختمان دفتر مطالعات برگزار گردید. متاسفانه در این نشست جناب آقای داکتر دولتیار- مدیر کل دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی به دلیل مسافرت خارج و جناب آقای داکتر کسایی- ریس مرکز مطالعات آسیای میانه و قفقاز به دلیل بیماری و بستری بودن در بیمارستان حضور نداشتند. این گونه از دیدار آن دو دانشور گرانمایه و فیض حضور شان محروم بودیم.

 

[2] . jansson E .India,Pakistan or Pakhtunistan.Uppsala, 1981.P .25

[3]  . خالفين، شيپورهاي پيروزي ميوند، مسکو، 1990، ص. 311.

يادداشت گزارنده: اين اثر به قلم جنرال گل آقا به دري برگردان و در سال هاي دهه هشتاد سده بيستم در کابل به چاپ رسيده است.

[4] .Evolution of India and Pakistan.1858-1947.Selectet Documents L.,1962.P.4660

[5] . اين مساله بر مي گردد به فلسفه وجودي ضرورت تاريخي ايجاد و تشکيل کشور پاکستان (بر شالوده دو اصل مذهب تندرو و سامانه نظاميگري) براي تامين منافع دراز مدت بريتانياي کبير در منطقه. هدف بريتانياي کبير از تجزيه هند و به وجود آوردن کشور پاکستان چند چيز بود:

1-      کشيدن يک سد استوار ايدئولوژيکي- نظامي براي جلوگيري از راهيابي انديشه هاي مارکسيستي به هند و در نتيجه رسيدن شوروي ها (روس ها) به آب هاي گرم

2-      تجزيه مسلمانان هند در آغاز به دو و سپس به سه بخش هند، پاکستان و بنگله ديش و اين گونه کوتاه ساختن دست مسلمانان از  کشور پهناور هند.

3-      جلوگيري از  تبارز هند به عنوان يک ابر قدرت تمام عيار، آن هم به رهبري مسلمانان و در صورت لزوم مهار آن کشور 

4-      داشتن يک متحد مطمين در منطقه در برابر روسيه، چين و هند در سيماي پاکستان

5-       با توجه به اين که پشتون ها و در کل مسلمانان در چهارچوب هند، پيوسته با هندوها، سک ها و پيروان ساير اديان در کشاکش بودند و خطر آن مي رفت که پس از برآمدن انگليس از نيمقاره هند، شوروي ها با مسلح ساختن پشتون ها و مسلمانان هند در کل، قدرت کامل را در اين کشور به دست بگيرند، انگليسي ها بر آن شدند با ايجاد پاکستان، حساب هندوها و سک ها را از مسلمانان و به ويژه پشتون ها جدا نمايند تا بتوانند در زير چتر اسلام آنان را به گونه غير مستقيم رام نمايند. با رام ساختن پشتون هاي خاوري در چهارچوب دولت «مسلمان» پاکستان، مرحله نخست سياست پشتوني بريتانيا پايان يافت. با راه اندازي «جهاد» در افغانستان با پول هاي نفتي اعراب و ايدئولوژي وهابيسم، مرحله دوم آوردن پشتون ها زير چتر اعراب، پاکستاني ها و انگليس و امريکا آغاز شد که هدف نهايي آن تسلط بر پشتون هاي افغانستان و رسانيدن و کشانيدن مرزهاي منافع استراتيژيک غرب به کوه هاي هندوکش- چونان هدف جيوپوليتيکي جيو استراتيژيکي و جيو اکونوميکي در مرحله جديد و تازه بازي بزرگ بود.

 

مرحله سوم بازي با برگ پشتون، انتقال «مساله پشتون» به شمال- به نوار استراتيژيک شمال، روي کار آوردن يک دولت دست نشانده و وابسته در پاکستان با متلاشي ساختن آي. اس. آي. و تلاش براي يافتن زبان مشترک با پشتون هاي پاکستان و افغانستان، ايجاد يک دولت کليت گرا (توتاليتر) پشتون در کابل و پشتونيزاسيون شمال براي کشانيدن مرز علمي از هندوکش به رود آمو (مبدل ساختن «مرز استراتيژيک» آمو به «مرز علمي») براي رخنه به آسياي ميانه است که در کنار آن، اهداف گسترده ديگر استراتيژيک در نظر است.

 

[6] . بايگاني سياست خارجي فدراسيون روسيه، فوند 071، 19189، پرونده ويژه 1، کارتن101، پوشه 4، برگ 53.

[7] . هرگاه به نقشه ديده شود، مي بينيم که پاکستان از شمال خاوري به جنوب باختري افتاده است. از اين رو، تقسيم اين کشور به دو نوار «شمالي» و «جنوبي» در اين نبشته فرضي است.

[8] . نيکولاس اسپيکمن هالندي- معمار پيروزي کشورهاي ليبرال- دمکرات بر اروآسيا که مي توان او را پدر اتلانتيسم حواند، و درست بر پايه تيوري اتلانتيسم او بود که پس از پايان جنگ جهاني دوم، اتحاد استراتيژيک امريکاي شمالي و اروپاي باختري در چهارچوب اتلانتيک شمالي آراسته شد؛ در کتاب هاي «استراتيژي امريکا در سياست جهاني« و «جغرافياي جهان» ده معيار را جدا مي کند که بر پايه آن بايست قدرت جيوپوليتيک دولت را تعيين کرد: گستره طبيعت مرزها (طبيعي بودن مرزها)، شمار نفوس، معادن، توسعه اقتصادي و تکنولوژيک، توان مالي، همساني تباري، تراز انتي گراسيون( همپيوندي) اجتماعي، ثبات سياسي و روحيه ملي.

 اگر نيک بينديشيم، ما از همه اين ديدگاه ها در تنگنا هستيم. يعني دست و پاهاي ما بسته است.  البته، تغيير مرزها نيز امروز عملي نيست. به اين خاطر، ما يک رشته دشواري هايي داريم که به تنهايي توانايي حل آن ها را نداريم. از اين رو، براي برونرفت از اين تنگناها بايد يکجا با ديگر کشورهاي همسايه، در جستجوي ساختارهاي منطقه يي چون جامعه يي اروپايي برآييم.

[9] . بسياري از آگاهان بر آن اند که حمله امريکا بر طالبان در واقع در چهارچوب يک استراتيژي بزرگ صورت گرفت که هدف آن پر کردن خلاي پديد آمده در منطقه پش از فروپاشي شوروي پيشين و شکستن کمربند نامنهاد «جنوب» بود. شوروي ها کوشيده بودند در سال هاي پس از جنگ جهاني دوم کمربندي متشکل از کشورهاي هند، افغانستان، ايران، عراق ، سوريه، لبنان و مصر در منطقه حجاب عاجز خود به عنوان سپر دفاعي بکشند. تنها کشوري که از اين کمربند بيرون مانده بود، پاکستان بود.

 

اگر نيک بنگريم، اين کمربند از يک سو، منابع نفت و گاز درياي کسپين و آسياي ميانه و يورانيوم قزاقستان و ازبيکستان را از رخنه کشورهاي پيمان ناتو حفاظت مي کرد و از سوي ديگر، در خود کمربند دو کشور بسيار بزرگ نفت و گاز خيز چون ايران و عراق قرار داشت. سومين نکته اين که در صورت لزوم، با پرش از اين کمربند شوروي مي توانست به آساني کشورهاي نفت خيز خليج فارس چون عربستان سعودي، کويت، قطر، بحرين و امارات را زير فشار  بگيرد.

 

 استراتيژي شوروي اين بود که با کشانيدن پاکستان به اين کمربند و تحکيم روز افزون آن، در پهلوي جلوگيري از راهيابي چين به خليج فارس و درياي عمان، زمينه رخنه خود را در سراسر منطقه خليج فارس فراهم نمايد. بر عکس، استراتيژي امريکا پيوسته اين بود که اين کمربند را بشکناند و از هم بگسلاند و بدراند و از يک سو، سيطره خود را بر آن پهن نمايد و از سوي ديگر، زمينه رخنه خود را بر کشورهاي آسياي ميانه و قفقاز  هموار سازد.

 

اين است که پس از فروپاشي شوروي، امريکا در پي تسلط بر کشورهاي واقع در کمربند مي برآيد.

 

آنچه مربوط مي گرديد به عراق، بنا به پنداشت شماري از آگاهان، استراتيژي امريکا در اين کشور در چند مرحله پياده شد:

 

1-      در دادن آتش جنگ فرسايشي ميان ايران و عراق

2-      پايان دادن به جنگ ايران و عراق با پا در مياني سازمان ملل

3-      دادن چراغ سبز به  صدام و بر انگيحتن او به حمله و اشغال کويت

4-      حمله گسترده هوايي بر عراق و در هم کوبيدن زيرساخت هاي نظامي و توان رزمي اين کشور به بهانه اشغال کويت

5-      محاصره ده ساله عراق و تضعيف تدريجي آن کشور براي فراهم ساختن زمينه  حمله بر آن کشور

6-      حمله بر عراق به بهانه داشتن جنگ افزارهاي هسته يي و اشغال آن کشور

 

مگر، آنچه مربوط مي گردد، به افغانستان؛  به باور کارشناسان، امريکا استراتيژي خود را در قبال اين کشور در چند مرحله پياده نمود:

1-      بي ثبات ساختن اين کشور از راه دامن زدن به بنيادگرايي اسلامي در دوره ظاهرشاه  به کمک کشورهاي عربي و پاکستان

2-      بر انگيختن شوروي به مداخلات در امور افغانستان که در راستاي دست يازي به اقدامات پيشگيرانه و متقابل که منجر به روي کار آوردن داوود خان و سپس نظام دمکراتيک خلق گرديد.

3-      کشانيدن پاي شوروي در باتلاق يک جنگ فرسايشي در افغانستان  

4-      راه اندازي کارزار گسترده نظامي- سياسي در برابر شوروي و تقويت همه جانبه مجاهدان که منجر به جنگ هاي خانمانسوز سال هاي دهه هشتاد و سر انجام بازگشت سپاهيان شوروي از اين کشور گرديد.

5-      راه اندازي جنگ هاي فرسايشي «سوهاني» ميان گروه هاي مجاهدان به منظور از ميان بردن توان رزمي آنان و  راندن آنان از صحنه سياسي-  نظامي افغانستان

6-      روي کار آوردن طالبان به عنوان جاده صاف کن و کمک به آنان براي تسلط بر سرتاسر افغانستان و تصفيه و خلع سلاح مجاهدان

7-      حمله بر طالبان و واژگونسازي دولت آنان به بهانه همکاري با تروريزم بين المللي

8-      حضور روزافزون و گسترده نظامي در افغانستان و پهن ساختن پايگاه هاي استراتيژيک در اين کشور و زمينه سازي براي رخنه در کشورهاي آسياي ميانه و ديگر اهداف استراتيژيک

 

[10] . اين راهکار بر مي گردد به اين موضوع که روي هم رفته سيه روزي هاي افغانستان برايند گزندهاي عوامل سه گانه زير اند:

1-      رويارويي هاي جهاني و کشاکش هاي قدرت هاي بزرگ

2-      رويارويي هاي منطقه يي که ناشي از نبود استراتيژي منطقه يي، نبود حوزه اقتصادي و بازار مشترک منطقه يي و از هم گسيختگي هاي فرهنگي- تمدني است

3-      زمينه هاي ناهموار دروني چون تنش هاي مذهبي تباري، زباني، قومي و ايدئولوژيک و نيز پسماندگي و درماندگي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي و ده ها نا به ساماني ديگر.  

[11] . نگاه شود به کتاب: «افغانستان پس از بازگشت سپاهيان شوروي»، نوشته جنرال محمود قارييف- مشاور ارشد نظامي داکتر نجيب، ترجمه نويسنده، 1998، فرانکفورت، ص 33

[12] . منظور از  جلوگيري از توسعه سازمان هايي چون شانگهاي، اکو، سيکا و مانند آن است.

[13] . براي به دست آوردن آگاهي هاي بيشتر نگاه شود به: گزارش «راه به سوي صلح و تفاهم در افغانستان»، به زبان هاي روسي، انگليسي و پشتو در سايت انترنتي  www.Idmrr.ru نوشته پروفيسور يوري کروپنف،

[14] . در تعريف افغانستان از منطقه، روشن است همه کشورهاي همسايه و نيز  کشورهاي حوزه هاي پيرامون آن به شمول دولت هاي جامعه  کشورهاي مستقل همسود از جمله روسيه، چين، نيمقاره و کشورهاي عربي و ترکيه مي آيد.

[15] . شايد هم بهتر باشد بگوييم نيوگلوباليزم و نيو ريگيوناليزم.

[16] . در ترکيه، اعراب به رغم خرج پول هاي گزاف، با توجه به موجوديت لاييسم نيرومند در کشور و همسايگي با غرب،  دستاوردهاي چنداني نداشتند و مساعي شان تنها منحر به ايجاد يک نوع توازن ميان سنت و تجدد (در بعد داخلي) گرديد و در ميان چند گرايش در عرصه سياست خارجي نيز توازن به ميان آورد (1- به سوي همگرايي با جامعه اروپايي، 2-  همگرايي با جهان ترک زبان در قفقاز و آسياي ميانه و 3- همگرايي با جهان اسلام) و سرانجام موجب روي کار آمدن يک  دولت اسلامگراي مدرن گرديد.

 

[17] . ما در گذشته شاهد بسته شدن پايگاه هوايي خان آباد ازبيکستان (پس از رويدادهاي خونبار انديجان) به روي نيروي هوايي ايالات متحده بوديم. اينک، پايگاه هوايي ماناس قرغيزستان نيز در آستانه بسته شدن است. قانون اساسي ترکمنستان اجازه گشايش چنين پايگاه هايي را در خاک آن کشور نمي دهد. از همين رو، کنون تنها کشور همسايه افغانستان که مي تواند پايگاه هاي هوايي خود را به دسترس امريکايي ها بگذارد تاجيکستان است. تازه هواپيماهاي ناتو براي رسيدن به تاجيکستان بايد از فراز کشورهايي چون گرجستان، آذربايجان و قزاقستان بگذرند. حال به هر دليلي، هرگاه يکي از اين کشورها به هواپيماهاي نظامي ناتو اجازه پرواز از فراز خاک خود را ندهد، عمليات در افغانستان با دشواري هاي بزرگي رو به رو مي شود.  

[18] . براي به دست آوردن آگاهي بيشتر در زمينه نگاه شود به کتاب افغانستان به کجا مي رود؟ و نيز داکتر مدير شانه چي، «در ميانه آسيا»، تهران، 1388.

[19]  . با توجه به این مسایل، تنها روی کار آمدن یک دولت میانه رو وحدت ملی  با منافع ملی کشور سازگاری دارد. زیرا؛ سر کار بودن یک دولت تند رو ملیت گرای پشتون که بر پاکستان ادعای ارضی داشته باشد، و یا با آن کشور بر سر بر سر گستره پشتون نشین پاکستان اختلاف داشته باشد، از یک سو، بهانه یی برای مداخلات بی حد و مرز پاکستان در امور داخلی افغانستان و در نتیجه دامن زدن به نیروهای تند رو مذهبی می دهد و از سوی دیگر موجب تقویت ناسیونالیسم به همین پیمانه تند رو تاجیکی، ازبیکی و هزاره یی در  درون کشور می شود که به نوبه خود شیرازه وحدت ملی کشور را درون می گسلاند.          

 

[20] . در گفتگوي که در سال 1995  با هفته نامه «مقاومت»  (که چند سال متواتر در شهر مونشن جمهوري فدرال آلمان  چاپ مي شد)، در پيوند با ظهور پديده طالبان در افغانستان انجام داده بودم، در همان ماه هاي نخست پديدآيي طالبان در قندهار گفته بودم که «فتنه طالبان» آغاز يک توطيه بزرگ و خانمانسوز است که آتش آن سال ها افغانستان را خواهد سوزانيد و کساني که مي پندارند، اين جنبش يک جنبش «خود جوش» مردمي است، از برنامه هاي پشت پرده آگاهي ندارند و سخت در گمراهي به سر مي برند.

[21] . مجموعه مقالات دومين سيمينار افغانستان، دفتر مطالعات سياسي و بين المللي، تهران، 1370، ص 233 ، سخنراني اليور روا.

[22] . شايد هم راه حل ديگر، ايجاد ساختاري مثلا زير نام «سپاه پاسداران جهاد» مي بود. الگوي کشورهاي همسايه ايران و پاکستان نشان مي دهد که در پهلوي نيروهاي منظم اردو، در ايران سپاه پاسدارن و در پاکستان مليشه (شبه نظاميان) موجود است که اين امر برخاسته از واقعيت ها و نيازهاي عيني منطقه مي باشد. 

[23] . ظاهرا مجاهدان نيز بي ميل نبودند و کنون هم نيستند که بار جنگ با طالبان را بر پشت بکشند و خود را تنها نيرويي مي دانستند و مي دانند که توانايي رويارويي با طالبان را دارند. چناني که چندي پيش آقاي سياف گفت که «به غير از مجاهدان پدر کس نمي تواند» جلو طالبان را بگيرد.

[24] .  دانا روهرا باکر، «استراتيژي ناکام دولت متمرکز در افغانستان»، واشنگتن تايمز،3 مارچ 2009 ، برگردان از: هارون اميرزاده، سايت انترنتي «خاوران».

[25] . منطق اين کار روشن است. هرگاه مردم اين مناطق باسواد و روشن مي شدند و مرفه، آنگاه با لشکرکشي شوروي به افغانستان،  حاضر به جهاد در برابر شوروي ها و سپس شرکت در نبردهاي داخلي افغانستان نمي گرديدند.

[26] . در آغاز سده بيستم، نخست آلماني ها و ترک ها در آستانه جنگ جهاني اول و سپس روس ها در فاصله ميان جنگ هاي جهاني اول و دوم در پي بهره  برداري ابزاري از درگير ساختن پشتون ها با انگليسي ها براي ضربه زدن بر آن ها بودند. براي نمونه، براوين- نخستين سفير شوروي در کابل در يکي از نامه هاي خود به وزارت خارجه روسيه شوروي نوشته بود: «سازماندهي خيزش نيرومند مسلحانه ضد بريتانيايي پشتون ها «آخرين تير در ترکش» بلشويک ها در خاور خواهد بود». هر چه بود، روس ها توانسته بودند با برانگيختن مسلمانان هند از جمله پشتون ها و با مسلح ساختن غير مستقيم آن ها زمينه را براي شورش و سپس انقلاب در هند فراهم سازند که در سر انجام منجر به بيرون رفتن انگليسي ها از هند در فرداي پايان جنگ جهاني دوم و آزادي هند گرديد.

 در سال هاي دهه هشتاد، انگليسي ها به کمک امريکا و اعراب توانستند با سرازير ساختن رودباري از دالرهاي بادآورده نفتي اعراب و ايدئولوژي هاي اخوانيسم و وهابيسم به نوار پشتون نشين پاکستان و افغانستان و با راه اندازي جهاد در برابر کمونيسم، شوروي را درگير يک جنگ فرسايشي خونين و مرگبار با پشتون ها نمايند و اين گونه انتقام خود را از روس ها بگيرند.

اين بار ديگر نوبت روس ها بود که با گستردانيدن دام بزرگ در گستره پشتون نشين افغانستان و پاکستان، با عقب  نشيني تاکتيکي از افغانستان، امريکا و انگليس را درگير يک جنگ فرسايشي  «بي پايان» با پشتون ها نمايند که چنين هم شد.

 

براي به دست آوردن آگاهي بيشتر در زمينه نگاه شود به: «نبرد افغاني استالين: سياست قدرت هاي بزرگ در افغانستان و قبايل پشتون» برگردان همين قلم، در سايت انترنتي www.arianfar.com.

 

[27] . يکي ديگر از پارادکس هاي جنگ افغانستان اين است که امريکا، از يک سو، با توجه به فربه شدن خطر ايران، به نيروهايي مخالف با ايران در افغانستان نياز دارد. روشن است، طالبان متمايل به اعراب وهابي و ناسيوناليست هاي تندرو پشتون، دو نيرويي اند که بالقوه امريکا مي تواند از آنان در برابر ايران کاربرد ابزاري نمايد و از سويي عملا در نبرد بي امان با طالبان (پشتون ها)  قرار گرفته است و طرفه اين که استراتيژي تازه آن کشور بمباران گسترده نوار مرزي ميان افغانستان و پاکستان را که عمدتا  گستره بود و باش پشتون ها مي باشد، نشانه گرفته است که بي ترديد با کشته شدن بيشتر پشتون ها دشمني را در برابر خود پر دامنه تر مي گرداند.

 برعکس اين، همه روزه آوازه هايي دال بر همکاري ميان ايران و چين و روسيه با طالبان شنيده مي شود.

 

پوشيده نيست که با افزايش تلفات در ميان پشتون ها، ناسيوناليست هاي تندرو پشتون که به گونه سنتي در گذشته مورد حمايت مسکو بوده اند، در روابط خود با امريکا بازنگري خواهند نمود. از سوي ديگر، حمايت بي رويه امريکا از ناسيوناليست هاي تندرو پشتون (هر چند هم به گونه مسکوت و اعلام ناشده) منجر به مخالفت شديد ناسيوناليست هاي به همين پيمانه تندرو تاجيک، ازبيک و هزاره افغانستان با سياست هاي امريکا مبني بر حمايت از پشتونيسم( ناسيوناليسم تندرو پشتون) گرديده است. 

 

[28] . درست همين اشتباه از سوي دولت کنوني نيز تکرار شد و به جاي متمرکز کردن کار در اين راستا در مناطق مرزي و پياده سازي استراتيژي برپايي ديوار پدافندي ايدئولوژيک ناسيوناليستي در امتداد نوار مرزي، با تمرکز لگام گسيخته آن در کابل و کشانيدن آن به ديگر مناطق کشور، کار به جاي کشيد که دردمندانه و سوگوارانه در هيچ برهه از تاريخ کشور گسيختگي هاي نارواي زباني، تباري و سمتي و آييني سابقه و پيشينه نداشته است و با برهم خوردن توازن نسبي برقرار شده در سال هاي نخست رويکار آمدن دولت کنوني، شيرازه وحدت ملي چنان در آستانه از هم گسيختگي و شاريدگي است که دشوار است پيامدهاي ناميمون آن را پيش بيني کرد و هرگاه تدبيرهاي بايسته و خردورزانه در اين زمينه روي دست گرفته نشود و تعادل و توازن عادلانه و پذيرا براي همه لايه هاي جامعه برقرار نگردد، خطر فروپاشي خونبار و بي درنگ کشور بنا به نشانه هاي تباري، زباني و آييني با برداشته شدن چتر نيروهاي  ائتلاف بين المللي و برونروي اين نيروها به هر دليلي که باشد، مي رود.    

 

اين کار، از سوي ديگر به اين تصور در ميان غير پشتون ها آفريده است که حاکميت کنوني به پشتيباني و يا دست کم با بهره گيري از  حضور نيروهاي ائتلاف بين المللي و با بهره برداري از ياري هاي بين المللي و در گام نخست ايالات متحده، دست به تحکيم پايه هاي فرمانروايي يک گروه خاص تباري يازده است که روشن است با دامته يافتن بيشتر اين روند، باشندگان غير پشتون يکسره اعتماد خود را به جامعه جهاني و در گام نخست ايالات متحده از دست خواهند داد.

 

در اين زمينه سخنان جنرال محمود قارييف– مشاور ارشد نظامي داکتر نجيب در کتاب «افغانستان پش از بازگشت سپاهيان شوروي» جالب است که مي گويد: «تلاش هاي هر حزب يا گروهي که بخواهد حاکميت مطلق خود را بر سرتاسر افغانستان پهن نمايد، دشوار خواهد بود به پيروزي برسد. دير يا زود نيروهاي درگير در اين کشور ناگزير مي شوند راه تفاهم بپمايند و توازن پذيراي منافع را بيابند و تصاميم سياسي يي اتخاذ نمايند که با سنت هاي تاريخي افغانستان هماهنگ بوده و اجازه بدهد حد اقل عناصر لازم براي برپايي دولت مرکزي و استقلال نسبي اقوام و قبايل را به گونه معقول در بر گيرد».     

 

[29] . افغانستان، طالبان و سياست هاي جهاني، نوشته گروهي از کارشناسان غربي، ترجمه محقق، چاپ ايران.

[30] . براي به دست آوردن آگاهي هاي بيشتر نگاه شود به:  افغانستان مسايل صلح و جنگ

[31] . روشن است با توجه به اين که منافع امريکا در داشتن يک متحد نيرومند در سيماي يک پاکستان  واحد است، نه تجزيه آن  کشور به واحدهاي  سياسي پشتوني، بلوچي و سندي- پنجابي.

 

[32] . يکي از شگردهاي تاريخ معاصر افغانستان اين است که به رغم اين که مساله پشتون هاي فرامرزي و «سازشنامه» ديورند بيش از يک سده محور اصلي سياست خارجي و ديپلماسي ما بوده است، تا کنون استراتيژي مدون و موقف مشخص و روشني در قبال اين مساله وجود ندارد که دقيقا افغانستان به رغم به رسميت شناختن کشور پاکستان خواهان چه چيزي است و حتا ترجمه دقيقي از اين سازشنامه در دست نيست و کسي به درستي منظور دولت هاي افغانستان را از دولت هاي گذشته که شعار گنگ و گمراه کننده «احقاق حقوق حقه برادران پشتون و بلوچ» را سر مي دادند گرفته تا دولت کنوني ما که حتا باري وزارت خارجه آن براي نخستين بار بر پاکستان ادعاي ارضي نمود و سپس بي درنگ حرف خود را پس گرفت، در قبال اين مساله نمي داند.

[33] . نگاه شود به : «افغانستان، عصر مجاهدان و برآمدن طالبان»، داکتر چنگيز پهلوان، چاپ ايران.

[34] . يکي از دلايل ديگري که در پهلوي ساير دلايل زباني، تباري، مذهبي و منطقه يي، کشور را با خطر جدي تجزيه محتوم رو به رو گردانيده است، اين مي باشد که در ولايات خاوري و جنوبي  هم مرز با پاکستان (در نوار پشتون نشين) در اثر سه دهه آزگار کارروايي هاي سامانمند، پيگير و هدفمند پاکستان و برخي از محافل و حلقه هاي عربي، يک نوع  فرهنگ خشن «اسلام تند رو» حاکم گردانيده شده و به آن دامن زده شده است که در واقع تضمين کننده وابستگي دربست اين مناطق به پاکستان مي باشد. در حالي که باشندگان بخش هاي ديگر کشور اين امکان را داشته اند تا هوادار يک «اسلام معتدل» و ميانه رو باشند و حاضر  نگردند زير بار تندروان و سلطه پاکستان و تندروان عرب بروند.

 

در واقع، موجوديت دو فرهنگ متفاوت، دو برداشت متضاد از اسلام، دو شيوه زندگي مختلف و دو هويت فرهنگي متفاوت و دو سمتگيري سياسي متفاوت، شيار بزرگي را در کشور ايجاد نموده است که پر کردن آن به سادگي ممکن نمي باشد.  

 

[35] . براي به دست آوردن آگاهي هاي بيشتر نگاه شود به: گزارش «راه به سوي صلح و تفاهم در افغانستان»، به زبان هاي روسي، انگليسي و پشتو در سايت انترنتي  www.Idmrr.ru نوشته پروفيسور يوري کروپانف،  ص 10.

[36] . داکتر حميد روغ در اين زمينه مي نويسد: «در باره اين که در پشت «مافياي مخدر» چه کساني قرار داشته اند و يا قرار دارند، بسيار نوشته شده است. نه از2001، بلکه از 1981به بعد، معلوم است که تاريخ «مافياي مخدر» با جنگ افغانستان پيوند داشته است. «جيوپوليتيک مخدر»، مخزن و بانک تمويل بازي هاي جيو استراتيژيک بوده است و هم اينک نيز مي باشد. امريکا و غرب ديگر نمي توانند مشارکت خود در بازي مواد مخدر را از چشم ها بپوشانند.

از سال 2000 تا 2009 توليد ترياک در افغانستان ده برابر افزايش يافت. اين سال ها، سال هاي حضور امريکا در افغانستان هستند. همان طالبان که در مذمت از ايشان همه با هم مسابقه مي دهند، بر پايه مدارک سازمان ملل در سال 2001 توليد ترياک در افغانستان را به صفر رسانيدند. گروه 7، هنوز در سال 1990، رسما اعلام کرد که ميلياردهاي «نارکو دالر»(دالرهاي مخدر) در بانک هاي غربي و امريکايي شستشو و ذخيره مي شوند و طريق انتقال اين «نارکو دالرها» به عرصهء سرمايه گذاري هاي قانوني نيز همين بانک ها هستند.

سال ها ست که دالر يک بهاي حقيقي ندارد. زيرا در عقب دالر، ديگر طلا نيست؛ بحران اخير نشان داد که ديگر در عقب «پترو دالر»، نيز، حتا پترول نيست. اما «نارکو- دالر» اينک از بهادارترين انواع دالر است، زيرا در عقب نارکودالر، مواد مخدر است. امروز هيچکس پنهان نمي کند که کنترل «جيوپوليتيک مخدر» از مهمترين مسايل جيواستراتژيک جهان کنوني است. جهان چنان غرق عشقبازي با اين عليا مخدره است که از نظر انداخته است که مبارزه در برابر مواد مخدره، اصلا يک بازي نيست».

 

[37] . شايان يادآوري است که متفاوت از شوروي پيشين که به پيمانه يي با توجه به ايدئولوژيک بودن کادر افسري نيروهاي مسلح افغانستان در زمان حاکميت حزب دمکراتيک خلق به آن اعتماد داشت و نيروهاي مسلح افغانستان را با مدرن ترين جنگ افزارهاي وقت مجهز نموده بود، امريکا و ناتو به نيروهاي مسلح کنوني افغانستان اعتماد چنداني ندارد و مايل به تجهيز آن نيست. طرفه اين که اخيرا خبر گم شدن 220000 ميل تفنگ خودکار از زرادخانه هاي ارتش افغانستان در سپهر رسانه هاي گروهي هنگامه آفريد. ارتش کنوني افغانستان در واقع انباني است که در آن جوانان پشتون را براي اين که زمينه سربازگيري طالبان را محدود نمايند،  نگهداشته اند.

[38] . در اين زمينه سخنان يک کارشناس روسي جالب است که به شوخي در پاسخ به يک پرسش يک کارشناس افغاني مبني بر اين که هرگاه امريکايي ها در افغانستان عليه روسيه پايگاه هاي هوايي يي بسازند، روسيه چه مي تواند بکند؟، گفته بود «متاسف هستم که کلمه ديگري نمي يابم. در آن صورت افغانستان ذوب خواهد شد».

[39] . براي به دست آوردن آگاهي هاي بيشتر نگاه شود به سايت «فرغانه رو» به زبان روسي.

[40] . براي نمونه، پاکستان در هفت سال گذشته پس از آغاز نبرد امريکا با تروريزم بين المللي در افغانستان دست کم ده ميليارد دالر کمک اعم از نظامي و غير نظامي از امريکا دريافت نموده است.

[41] . نگاه شود به: «ارتش سرخ در افغانستان»، نوشته جنرال گرومف، ترجمه آريانفر، چاپ دفتر مطالعات سياسي و بين المللي وزارت امور خارجه ايران.

[42] . نگاه شود به : «جنگ در افغانستان»، نوشته شماري از کارشناسان انستيتوت تاريخ نظامي روسيه، زير نظر سرهنگ پيکف، ص 324، ترجمه نگارنده، انتشارات ميوند، پيشاور، 1999

[43] . اکنون که در آستانه سال 2011 هستيم، پس از گذشت ده سال آزگار شايد ميزان اين هزينه به مرز  سه صد ميليارد رسيده باشد.

[44] . نگاه شود به : افغانستان چالش هاي پيش رو، به کوشش داکتر موسوي،1382،تهران، ص168.

[45] . جنگ در افغانستان، ص 328

[46] . افغانستان به کجا مي رود؟، ص 183.

[47] . داکتر حميد روغ، «سيندرم افغانستان»، سايت انترنتي «ميهن».

[48] . برای نمونه، پاکستان در هفت سال گذشته پس از آغاز نبرد امریکا با تروریزم بین المللی در افغانستان دست کم ده میلیارد دالر کمک اعم از نظامی و غیر نظامی از امریکا دریافت نموده است.

[49] . یکی از لغزش هاس اساسی این بود که به تکنوکرات های بی طرف کمتر شانس داده شد و بیشتر سر رشته امور به دست تکنوکرات های وابسته داده شد که در نتیجه به جای پاسداری از منافع ملی به پاسداری از منافع کشورهای خارجی پرداختند.



Advertise your business here. Click to contact us.
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 24.05

FARAAKHABAR 23.05

KANKAASH 21.05

GOFTMAAN 24.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 85 مهمان آنلاین

قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.