Khawaran.com نشریهء سیاسی، فرهنگی، تاریخی و اجتماعی افغانستان

ازنیش زبان احمدی نژاد تا شکنجه های بیرحمانه شیخ عیسی بن زائد PDF پرینت ایمیل
مقـــــــالات - اجتمـــاعی
نوشته شده توسط نوراحمد رجاء   
شنبه ، 12 ارديبهشت 1388 ، 08:47

اگر دردم یکی بودی چی بودی
غمم گر اندکی بودی چه بودی
به بالیــــم حبیبــی یا طبیبــــی
ازاین دوگریکی بودی چه بودی
 (باباطاهر)

 راهدرمان افسردگی های ملی را درکلام حزن آور وخون آلود دلم؛ درد کدام هموطنم را درکدامین گوشه دنیا درغربت ویادر وطن که هر دو غرق دراندوه وماتمند به نبشته بگیرم.

درتصویر پرگرد وغبار خاطراتم مصیبت نامه و آلام روحی همدیارانم راچطور وچگونه باچه نوع واژه وکلام وحرف وجمله ی برشته بندی بگیرم.
 ازمصیبت وامصیبت های اجتماعی ویافردی؛ خانوادگی ویاانفرادی ویاهمه باهم را درمرکب سیاه کدام اقیانوس وبه نئیستان قلمزار از کدام نئیستان وبراوراق کدام صفحه زمین وآسمان وبرکدام نسل انسان بنویسم که ای بشر و ای بشریت !:

 در گوشه دنیا در این فلات ودر این کویر و در این اراضی مجموعه ی از همنوعان تان هرگز از زیر ستم شلاق استعمار رهائی نداشته اند.

همیشه مارا از سیاه چالی به سیاه چالی تاریکتر واز کوره آدم سوزی به کوره انسان سوزی دیگر باحرارت بیشتر بدست خود ما ودرکشور خود ما ضرب وشتم داشتند.

 چسان بنویسم که روزی رئیس جمهوریک کشور اسلامی درسازمان ملل ضرب المثل رگ وریشه سوزی را بر مغز استخوان مهاجرین به نیش زبان از زهرمارتیز ترش تزریق به جسم وجان مردمی میدارد که از بس حرف سرد و مثل گنده از دهن هرکس وناکس شنیده اند به ده ها امراض روحی دچارند.

 وچگونه به نگارش گیرم سادیسم وجنون زجر کشی میرغضبی از نسل وتبار قابیل که در دسترخوان فرعون بزرگ گردیده وروزها را درشاگردی ابلیس پیشوازی گرفته وبارها طوق لعنت شیطان را به گردنش آویخته وبه آن مباهات داشته واینک هموطنم را درکویر سوزان پای بسته وبه شلاق ستم کبودش ساخته وبه تخته میخدار به جانش تاخته و به آتشی سوزان بیضه هایش را بریان داشته وبه نمک شور؛ شورتر از زندگی سیاهش تلخی به آن دمیده و خاک بیابان را باتف وحرارتش به دهانش ریخته وماشین غول پیکرش را که به تانک آدم کشی روسها وامریکایی ها بیشتر شباهت دارد بر روی پاهای ضعیف ونحیفش به دور تسلسل گرفته است.

 چند روزی است که سرگردان سرنوشت اندوهبارهموطنم دراین سایت و آن سایت و این رسانه وآن رسانه درجستجوی آن هستم که براستی و این حقیقت دارد که شیخ عیسی بن زائد آل نهیان برادرشیخ محمد ولیعهد امارات بخاطر احتمالا مبلغ 5000 هزار دالر اینگونه و اینطور دست به جنایت زده است؟
 این خانزاده گدا صفت واین لئیم الطبع دون مایه اگر اصل واساس این انتقامش بخاطر این مبلغ ناچیز بوده است که بسیار بیرحمی؛ قسی القلبی ونامردی از خود بجاگذاشته است.

 و این نوع شکنجه تجلی این حقیقت شده میتواند که براین هموطنم روا داشته شده است؟.

 مفردات این اجزا تنها مصداق وحکایتگری از آن دارد که نکند این شاهزاده باغیرت وباناموس این افغان را بجرم همخوابی باناموسش گرفته ویا خواهر و دخترش را درکنارش عریان دیده است؛ که در اینصورت غیرت ایجابگر آن بود که هردوجانب به چنین کیفری میرسیدند والی این نوع خانه براندازی را همیشه این شاهزاده باید به تجربه بگذارد.

 واگر برگردیم به اصل بی اساس این 5000 هزار دالر؛ این قصه سهل وساده بود؛ میشد که مداحان زردرکنار آقای بیات مبلغ بیشتری را از احسان الله بیات فقیرزاده خان مشربی که اکنون به حساب میرود؛ وبود ومایه سرمایه اش تابدانجای رسیده که برای نجات ملت وکشور از بن بست وفشارها رئیس جمهوری را بازن یهودی اش از امریکا خریداری میدارد ودرهوتل های بینظیر دوپی بخریداری ذهنیت ها میپردازد تابه آینده دورگه های زیادی را در این کشور از ید و خوان آقای بیات بیادگار گیریم.

واین بدهی را آقای بیات بعنوان اینکه انسان خیِّری است باکمال خوشی حتی بمرز شاید 50 هزار دالر به انتقال میگیرفت وشاهزاده مزدور پول؛ وپول پرست خدانشناس را سرجایش مینشاند وتنها یک رکن تبلیغی آن برای آقای بیات مکفی شده میتوانست.
 
 اگر این قصه ی پر غصه واین تراژیدی که پشت هر انسانیرا میلرزاند واشک را در چشمان بخون و خون را در دل گره میکند شامل حال یک افغان مسلمان باشد به استثنای یک عده دولتمردان نامرد وآنانیکه میتوانند صدای بکشند و فریادی سردهند وقلمی بکف گیرند ودادی براه اندازند؛ که نمی اندازند وسکوت را مایه ی رهائی ونجات خود میدانند؛ کدام وجدان بیدار؛ کدام مسلمان باخدا وکدامین آدم رسالتمند میتواند آرام باشد وآرامی خودرا حفظ بدارد؟.

 وقتی درکشوری وملتی سایه غم؛ پریشانی؛ دربدری کشت وکشتار بدست خودی وبیگانه ومحیط فقر ومحنت زده بر اعم امور زندگی حاکم میگردد؛ وقتی حاکمان سیاسی؛ سیاست را تنها درحاکم بودن ورفاهیت خود برسرنوشت کشور وملت تحمیل میکنند وزیربار پذیرش هرنوع شرط وشروط خارجی را باجان ودل بپذیرش میگیرند؛ دیگر روزنه امید وچراغ ویانورماه برفراز کوه وبیابان ده وشهر وکوچه وخانه ی هیچ آدمی درشبهای تار وظلمانی کشور سو سو ونورافشانی نمیکند.

 زمانیکه مایه نومیدی بر فکر ودل و خون وروح روان مردمی تارگ وشریان نفوذ خارج ناشدنی یافت ودستمایه غم همچون نیروهای خارجی بر فرهنگ ونظام؛ سیاست وکیاست؛ دین ورسوم وآداب اجتماعی ملتی ریشه دیگرگونی تشویقی ویاتحمیلی را بتدریج ویا بطور سیل آسا جابجائی نمود؛ این ملت قبل از آنکه بمیرد مرده است وقبل ازآنکه دفن شود درزیر بیردیم وحملات هوایی وراکتی ورگبارمسلسل اجانب له؛ نیست ونابود جسمی وتاریخی شده است وتنها آنانی زنده اند که تاهنوز بهر نحوی که میتوانند سعی میکنند برای نجات کشور وملت وحفظ دین و آزادی واستقلالیت جان میدهند وجان میکَنند تالبه سراشیب سقوط ملت را به صعود: کشور من؛ ملت من؛ دین من؛ ازادی من واستقلالیت وحفظ میراث های فرهنگی من گام وقدمی را باسرعت ویا به تدریج برمیدارند.

و اینک با پسوند رمانتیکانه به تکراری مکرر یاد ودرد دلم را باهموطن شاهپورم که شاهزاده ی است اطلاقی نه شاهزاده نهیانی پیشکش میدارم:

 غرق در بحر تفکر تاخِرخِره فرورفته بودم ودریای جوشان اندوه؛ پریشانی؛ دلواپسی؛ تشویش؛ غم؛ ناراحتی مهمانان وجودم صدر نشین قرارگرفته ومن در پایان ومیزبان قرارداشتم و مانند رهگذری که شنا بلد نباشد وبه اقیانوسی مست از امواج خروشان افتاده باشد دست وپامیزدم وبانشیب وفراز هرتلاطم دریا تااعماق وتهی اقیانوس غوطه میخوردم وسپس تلاش وامید درزندگی مرا دوباره بر روی آبهاسوق میداد.

 سوق وجهتی که من فاعل ومختار نبودم ودریک چشم انداز دهنم را باز میکردم تانفسی بکشم وچشمانم را بسوی ساحل میگشودم که فریادرسی را به استمداد بطلبم وجوانمردی را بیاریم فراخوانم وازکمک انسانی بهره مندگردم.
وادریغا که نقاط دیدم احمدی نژاد را درپشت تریبون سازمان ملل میدید که مهاجرین هم وطنم را مهمانانی میخواند که آمدند وآنقدرماندند که صاحب خانه شدند.

 کم فرصت اند مردم دنیا بهوش باش
 پرمیکنند بسمل درخون طپیده را

 ازفرط خشم وغضب ودوری و وارستگی از اینگونه مسلمانان و ازجهان تحت نام اسلام واز این دنیای سیاست که براریکه های دیانت عرش نشین است؛ بخدا امید بستم ودوباره تن بفرورفتن در زیر میلیاردها متر مکعب آبرا بجانم خریدم و دوباره تاریگزار اقیانوس باشتاب به پیشواز مرگ شتافتم.

 ای وای شهد زندگانی امانم نمیدهد که مرگ را صمیمانه به آغوش گیرم وامید زیستن دوباره به تگاپو وادارم میدارد؛ دست وپازدم راه نشیب مرگ را گذاشته وبسوی روزنه صعود زندگی ببالا دویدم؛ اما امید ازاینگونه مسلمانان را بریده وبه جامعه اومانیسم وانساندوستی توسل میجستم وبراین امید بکمک جذر ومد دریا بروی آبهای سرگردان ولی گاهی نا آرام ساحل سوار شدم؛ دستم را بسوی دیدبان حقوق بشر دراز داشتم؛ انسان دوستها بکمکم شتافتند ودرکنار اقیانوس طومارنجات برایم مینوشتند ومینوشتند وبسرعت وقدرت بسویم پرتاب میداشتند که هنوز این گزینه نجات بدستم نارسیده وناخوانده طعمه امواج آب میشد وبگیر؛ بگیر میشنیدم ودستگیری نمیدیدم ومصداق شعر شاعر را برایم بیاد میداد که:

 گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
 باقلم نقش حَبابی بر لب دریاکشید

 خسته وناامید اما مصرانه تلاشگر نجاتم بودم ودرکشمکش فرورفتن وبالا آمدن این بار بدیار دین مسیح و به پیشوای پاپ بندیکت شانزدهم دست التماس را بدرازکردن در صدد بودم که دیدم این شخص شخیص درحال دستور وفرمایش کاریکاتورهای دیگری چنان مصروفیت علیه پیامبرم دارد که اگر مجالی می یابد بر آن سعی دارد تاتشتت وپراگندگی جامعه مسلمانانی را که ازدست نظم نوین جهانی بوش جانی بسلامت برده اند به ادامه بگیرد.

بهرچه رسیدم بدستگیری نرسیدم؛ بهرحشیش وگیاهی بهرخس وبه هرناکسی که چشم به امید بازمیکردم هنوز به استمداد نارسیده تکیه گاه امیدم بنافرجامی وسقوط روبرو میگردید.

 باردیگر وسوسه شدم وشیطان گمراهیم را خواستار میشد وثانیه ولحظه ودمی را به بارگاه وجلوه گاه شیوخ وسرمایه داران عرب چشم دوختم؛ مجال هیچ حرفی را بگفتن نیافتم؛ دیدم شیخ عیسی بن زائد آل نهیان باهمان چماقی که هموطنم را درکویر سوزان وتفتان ابوظبی به شکنجه های غیر انسانی گرفته؛ درحالیکه پاروی بدست دارد وانبانی ازنمک برپشت بسته ومیخ طویله های به اندازه قامت استعمار وبردگی بر پارویش فروبرده بمانند مشعل المپیک این پارو شعله ور است؛ ضرب وشتمی دیگری وسوختنی جانگداز برمخلوطی ازنمک وموجی که براوجنای جنون و آدمکشی ولذت را درپیشانی او خواندم وحس کردم که آدمیت سال ها است که از وجود این اهرمن رخت بسته است.
 ازغایت رعب و وحشت جیغی کشیدم وفریادم گویا که از قیام قیامت واز بپاشدن صور اسرافیل نشئت گرفته بود که بناگاه چند مرد را دیدم که سراپا کنده ودست ازجان شسته؛ تن را بتقدیر خدا سپرده وبیاریم شتافتند ودریک حلقه تسلسل اطرافم را حلقه بستند وجان بیرمقم را کشان کشان بساحل رساندند.

 نفس نفسی کشیدم هر آنچه از آب این اقیانوس برشکمم رفته بود برگشت وتپش دلم روال عادی را بخود میگرفت؛ بریده وپراگنده پرسیدم کی هستید؟ برایم گفتند: آرام شدی ونجات یافتی؟ گفتم به همت والای شما.

دوباره پرسیدم کی هستید؟ جوان بچه ی گفت آدمیم؛ شکر خدارا بجا آوردم که تاهنوزآدمیت دربین مردم زنده است وهمه مانند شیخ عیسی مسخ شده انسانیت وحیوان صفت نیستند.

از دیگری پرسیدم؛ شمارا جای دیدم؛ گفت: مسلمانی هستم؛ نمیدانم کجا دیده باشی؛ مجددا سر را بشکرانه بر زمین نهادم که ای بار خدایا سپاس بیکران که نجاتم بدست مسلمانی فراهم شده است.

 سرم را بزیر انداخته وبانجوای پژواک اندوهبار ناامیدی وبیکسی زیرلب زمزمه کردم از کدام ملت واز کدام کشور و از.... هستید که دست نوازش شمارا بوسیدن لازم و واجب است.

 مخاطبم ساختند وهمگان یکصدا گفتند هموطن کدام ملت وکدام کشور بکمکت میرسد و مردم کدام کشور دست نوازش مخلصانه وبدور از استعمارانه های اقتصادی؛ فرهنگی؛ دینی و.... بیاریت میرسانند.

ازشرم سربزیر افگندم؛ لحظه ها بکندی پیش میرفت وبقول شاعر که:

انگار که پای ثانیه ها لنگ میشود
 وقتی دلی برای دلی تنگ میشود

 مردی بزبان ازبکی ودیگری بزبان بلوچی و آن یکی بزبان پشتو ومردی بلهجه هزارگی ومردان بزبان های ماءنوس درکشورم دراطراف منی تاجیک جلسه داشتند.

در این خلوص نیت بهم بستگی و وارستگی تذکرم دادند که ای بجامانده ازنسل ونژاد جهاد؛ درود وسلام ماشهداء وراه انقلاب و آزادی واستقلالیت ودینداری را به همه مردم مسلمان کشور برسان وخاطرنشان ساز که:

 راه نجات وفلاح وسرافرازی ورستگاری وآقایی وسروری وسرداری مادرگرو وحدت امت وملت مانهفته؛ اگر کسانی جهادیگرایانه تفکر ندارند آزادگرایانه از بند وابستگی ها راهرا بسوی وارستگی ها به ریسمان خدا چنگ بزنند.
واگر ذره از نور ایمان در دل های شان باقی نمانده باشد؛ ووسوسه های شیطان به نحوی به گمراهی سوق شان داده باشد؛ درآنصورت به آزادگی انسان وکشور وملت بیندیشند ونگذارند همدیاران شان بصورت فیلم های هالیود وبالیود در این کشور و آنکشور؛ بدست این بیگانه وآن اجنبی به شلاق ستم مورد آزار واذیت قرارگیرند و اسیرخواست بیگانگان باشند.

 تاخواستم سوال دیگری را به پرسش گیرم که دیدم نجات دهندگان بسوی فضای لایتناهی بپرواز در آمدند وبیخودیم از غرق در بحر تفکر بخودگرائیم جامه بدل کرد ودرهمان لحظه بدون تفکر از حافظه ام به ذاکره این آیه قرآنکریم تراوش زبانم گردید.

 یآیهاالمدثرُ؛ قُم فانذِر؛ وربک فکبِر؛ وثیابک فطهِر؛ والرجزُ فاهجُر،

نوراحمد رجاء
11 ثورا 1388 برابر با 1-5-2009
این ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید

 

Advertise your business here. Click to contact us.
نوشتن نظر
Your Contact Details:
 
Comment:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
Security کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

آخرین به روز رسانی در شنبه ، 12 ارديبهشت 1388 ، 09:16
 

آرشـیف مطالب خــــاوران


آرشیف مطالب خاوران
آرشیف مطـــالب خــــاوران

TOLO NEWS 24.05

FARAAKHABAR 23.05

KANKAASH 21.05

GOFTMAAN 24.05

تاجیـکان درگـذرگـاه تاریــخ


پروفیســور رســـول رهیــن
تاجیــــکان درگـــذرگــــاه تــاریــــخ
پروفیســور رســـول رهیــن

تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای...


تجـــزیه بهتـــرین گـــزینـــه بــرای صلـــح وثبـــات
تجـــزیه بهتــرین گـــزینـــه
بــرای صلــــــح وثُبــــــــات
Comments 425

سـرگذشت زبـان فـارسی دری


سـرگذشت زبـان فـارسی دری 

ســرگـــذشت
زبـــان فـــارسـی دری

تعداد آنلاین

سایت پذیرای 71 مهمان آنلاین

ازهمیـن قـلم درخـــاوران


قدرت گرفته از Soltia!. XHTML and CSS.